یکشنبه ۶ آذر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

کلیپ جدید

یک موضوعی رو بگم... اینجا یک وبلاگ تخصصی در مورد علاقه به آمپول زدن و دیدن تزریقات دیگرانه و نه یک وبلاگ با داستانهای سکسی. بعضی ها اعتراض به نمایش کلیپ یا داستانهایی با افرادی زیر سن 18 سال دارند که به نظر میاد اینجا رو با بعضی جاهای دیگه اشتباه گرفتن. این کلیپ ها تماماً از یوتیوب دانلود شده و نمیتونه از نظر اخلاقی مشکلی داشته باشه چون اصولاً به خاطر نمایش تزریق هستن نه نمایش باسن! اگر به دنبال دومی هستید سایتهای خیلی زیادی پیدا می کنید، ولی اگر اولی رو میخواین اینجا برای شماست.

این کلیپ رو هم ببنید چون دیگه پیدا نیمشه
video


تینا

۲۶ نظر:

ناشناس گفت...

ممنون تینا جون خیلی عالی بود.ضمنا حق با شماست و منم موافقم.

سارا گفت...

هر کسی دوست داره آمپول بخوره pm بده و add کنه لطفا sara_jazzab1987

بهنام گفت...

تینا خانم خیلی عالیه
دست شما درد نکنه

ناشناس گفت...

بابا ان که فقط یه کون بود با یه پنبه الکل روش. از آمپول فرورفتن و جیغ زدن بذار.

بهنام گفت...

من یه پسر عموی 6 ساله دارم به اسم آرش که با من خیلی خوبه. هفته پیش مامان و باباش میخواستن برای سند یک زمین برن شمال و آرش چون مریض ظده بود نمیتونستن ببرنش. 4 شنبه بعد از ظهر من و زن عموم بردیمش دکتر و عموم قرار بود بیاد درمونگاه دنبال زن عموم باهم برن من هم آرش رو بیارم خونمون. بردیمش دکتر اونهم 4 تا امپول داد 2 تا پنیسیلین روزی یکی و یک دگزا متازون و یک دیکلوفناک هم دادکه اگر تا فردا تبش خوب نشد بزنه

زن عموم فوری رفت داروهاش رو گرفت و من هم فبض تزریق رو. آرش هم داشت از ترس سکته میکرد. من هم وقتی ترسش رو میدیدم ضربان قلبم شدید میرفت بالا. قسمت تزریقات یک کم شلوغ بود قبض ها و آمپولا رو میگرفتن و یکی یکی صدا میکردن تا آمپولا رو دادم بهش گفت بشین تست کنم گفتم من نیستم گفت مریضت رو بیار.آستین آرش رو زدم بالا و نشوندمش رو صندلی. ارش یک کم توپوله. آقای آمپولزن که خیلی کلافه از شلوغی اونجا بود با سرنگ تست امد بالا سر آرش من و زن عموم هم پیشش بودیم زن عموم یک لبخندی زد و با عشوه بهش خسته نباشید گفت اونهم زن عموم رو اسکن کرد و با لبخند جوابش رو داد. آرش از ترس بغض کرده بود.
تستش رو انجام داد و به زن عموم گفت نیم ساعت دیگه بیاریدش زن عموم گفت نیم ساعت دیگه وایسیم تو صف گفت نه شما بیاید من تزریق میکنم اونهم گفت من شاید برم پسر عموش میاردش.
تو این فاصله عموم امد دنبال زن عموم اونهم من رو قسم داد که آرش همه آمپولاش رو بزنه.

ناشناس گفت...

آرش پس بقيه داستانت كجاست؟منتظريما!!!!!!!!!!!!!

ناشناس گفت...

بهنام جان ببقیه اش رو زودتر بنویس
بچه ها 2 سال پیش مادربزرگ من عمل جراحی روده کرده بود و بعد از عمل امده بود خونه یک شب حالش بد میشه و با دکترش تماس میگیریم علایم رو که میگیم میگه فوری ببریدش بیمارستان ما هم میرسونیمش بیمارستان تا اسمش رو گفتیم دکتر قبلش تماس گرفته بود و فوری پذیرش شد. میبرنش رو یک تخت و از کمر به پایین کامل لختش میکنن. 2 تا پرستار میان بالا سرش به خاطر بخیه های عمل نمیتونسته دمر بخوابه به پهلو میخوابه و یک چیزی شبیه سرم رو که به یک شیلنگ نازک وصل بوده میارن و شیلنگش رو تو مقعدش فرو میکنن. بعدش یک پرستار شروع میکنه به آماده کردن سرنگ و اونیکی تزریق 4 تا آمپول رو به یک طرف باسنش تزریق میکنن. جسابی ناله میکنه و دیگه طاقت نمیاره پرستارا کمکش میکنن تا به پهلوی دیگش بخوابه و 3 تا هم طرف دیگه اش آمپول میزنن.
برای خود من واقعا عجیب بود که تا آمپول رو پشت سر هم به کسی تزریق کنن

بهنام گفت...

بعد از نیم ساعت آرش رو بردم جای تستش رو نگاه کرد و گفت بخوابه 4 تا تخت بود که همه پر بود گفتم کدوم یکی یک آمپول دستش بود گفت این تخت الان خالی میشه رفت پرده یکی از تختارو زد کنارو بدون اینکه کامل بکشه رفت سمت تخت . یک پیر مرد یکور خوابیده بود از گوشه نگاه کردم دیدم ظرف چند ثانیه آمپول رو خالی کرد تو باسنش و امد. پیر مرده عصاش رو گرفت و امد بیرون. دست آرش رو گرفتم بردم اونجا. شلوارش رو شل کردم و دمر خوابوندمش کونش رو کامل لخت کردم. خودش رو سفت سفت کرده بود. با صدای لرزون به من گفت نکنه بد بزنه بگو یواش بزنه گفتم نترس بچه هارو یواش میزنن.
یارو با 2 تا آمپولش امد پنبه رو مالید و با 2 انگشت یک طرف کون آرش رو گرفت آرش ترسید و گریه کرد و پاهاش رو جمع کرد من وارد عمل شدم و مجبور شدم پا و کمرش رو نگه دارم سوزن رو گذاشت رو پوستش و فشار داد تو جیغ آرش هم کل درمونگاه رو برداشت . من بغل دست آمپول زنه بودم اگر میخواستم مسلط شم و آرش رو سفت بگیرم جلوی دید اون رو میگرفتم آرش هم کلی خودش رو تک.ن داد و خیلی خودش رو سفت کرده بود هر چی یارو سعی کرد که خودش رو شل کنه نشد. آمپول رو تا ته تزریق کرد و به ارش گفت پاشو. من گفتم بعدیش گفت صبر کن. آرش پاشد و گفت عزیزم تو بیشتر از اینکه دردت بیاد ترسیدی. اروم باش و تمرکز کن ببین که زیاد درد نداری. یک کم راه رفت و به من گفت شما بشین رو تخت و رو پات نگهش دار این پنیسیلینه و طول میکشه نمیشه مثل قبلی خودش رو تکون بده. من نشستم رو تخت و با زور ارش رو بغل کردم خیلی التماس میکرد که نزنه.
خوابوندمش روی پام و کمر و پاش رو گرفتم . یارو هم خیالش رواحت بود که دیگه نمیتونه تکون بخوره دوباره با 2 انگشت کونش رو گرفت و سوزن ور تا ته و سریع فرو کرد. آرش کمتر جیغ و داد کرد شروع کرد به تزریق آروم گریه میکرد و خیلی دوست داشت خودش رو نگه داره تقریبا 1 سی سی تزریق کرد وآرش دیگه طاقت نیاورد شروع کرد پاش رو از زانو خم کردن و بلند بلند گریه کردن. ولی آمپولزنه دیگه اهمیت نمیداد به حدی گربه کرد که دیگه صداش درنمیومد. وقتی تموم شد خون میومد براش چسب زد و رفت من هم براش مالیدم و بردمش بیرون . خیلی دوست داشت بامن تو ماشین بگرده. بردمش کلی تو شهر گشتیم و هرچی خواست براش خریدم تا فردا هم بتونم ببرمش آمپول بزنه.
فردا صبح ساعت 11 زن عموم زنگ زد و گفت که کارشون تموم شده و داره برمیگرده من هم حساب کردم که ممکنه زود برگردن و خودش ارش رو ببره آمپول بزنه. به همین خاطر خودم رو رسوندم خونه و به آرش گفتم حاضر بشه ببرمش بیرون. فوری فهمید که قرار آمپول بزنه بهم گفت بریم بیرون ولی آمپول نمیزنم هنوز باسنم درد میکنه. راستم میگفت موقع راه رفتن لنگ میزد. گفتم که مامانش داره میاد و اونوقت خودش میبردش بهش قول دادم که ببرمش رانندگی و بعدش هم ببرمش فروشگاه ورزشی اسکیت انتهاب کنه.
بردمش همون درمونگاه. خلوت بود یک مرد دیگه ای آمپول میزد. رو یکی از تختا یک خانوم چادری نشسته بود و دختر 3 یا 4 سالش رو بغل کرده بود و کونش رو لخت کرده بود. پرده رو هم نکشیده بود. مرده هم یک آمپول 2 یا 3 سی سی بود زد و طبق معمول بچه گریه کرد و تموم شد.آمپولا رو دادم به آمپولزنه با اینکه تبش خوب شده بود ولی ترجیح دادم 2 تا امپول رو بزنه. شلوارش رو دادم پایین نشستم رو تخت و بغلش کردم یارو گفت بگذار راحت بخوابه گفتم دیروز همینجا یا همکارت تجربه خوبی نداشتیم وبه این نتیجه رسیدیم که باید اینجوری بزنه
اول پنیسیلین رو گرفت و جای پنیسیلین دیروز کبود بود الکل رو طرف دیگه مالید. آرش بغض کرد و من گفتم صبر کن دردت بیاد بعد گریه کن. سوزن رو مثل دارت فرو کرد و آرش چیزی نفهمید ولی تزریق داروش پدرش رو دراورد و کلی گریه کرد تا تموم شد. بعد دیکلوفناک رو برداشت وقتی سوزن رو داشت فرو میکرد آرش یک تکون بد خورد. و یارو از ترسش داد زد آروم باش الان سوزن میشکنه من هم محکمتر نگهش داشتم . یارو وقتی آرش ثابت شد سوزن کج بود دراورد و سر سوزن رو عوض کرد دوباره تزریق کرد. ایندفعه کمتر گریه کرد.

علی گفت...

خیلی جالب بود به وب من هم سربزنی خوشحال میشم

ناشناس گفت...

http://www.youtube.com/watch?v=s4dzPLcE2Ao&feature=related


kheili khube bebininesh

ناشناس گفت...

ادرس وبت ؟؟؟

ناشناس گفت...

از خانوم ها هر کی دوس داره آمپول بزنه و بخوره به اين آيدی پی ام بده از تهران

sam_jimy0

بهناز گفت...

سلام دوستای گلم.خوبین؟مرسی از کامنتای خوبتون.من الان دارم میرم درمونگاه که آخرین آمپولمو بزنم.الان دیره و نمیتونم ماجرا رو واستون بگم.فقط همین قدر بدونید که از پریروز دارم پنیسیلین 1200 میزنم.اومدم حتما براتون مینویسم.
بازم بیاین.

بهناز گفت...

سلام .بچها خیلیییی درد داشت.شاید واسه این بود که باسنم از قبلیها درد داشت.داستان از این قراره که بنده سرمای بدی خوردم.گلوم چرک کردو دکترو نسخه و آمپول.3تا 1200 داد با یه دگزامتازون.پریروز که 2تا زدم.رفتم مثل یه خانم خوب دراز کشیدمو آمپولامو زدم.البته قبل اینکه برم تو تزریقات مادرم بهم گفت رفتی تو بگو برات لیدوکایین تو پنیسیلین نزنه.اخه اثرش رو خیلی کم میکنه.منم گفتم چشم و رفتم زدمو اومدم بیرون و رفتیم خونه.دیروز هم مامانم میخواست بیاد گفتم میخوام تنها باشم.اونم موند خونه و من تنهایی رفتم تزریقات و یه پنیسیلین دیگه نوش جان کردم.بعد از آمپول شلوارمو کشیدم بالا و لباسمو مرتب کردمو اومدم خونه.امروز هم وقتی رفتم تزریقات نسبتا شلوغ بود.قبل من یه دختر جوون 21_22 ساله بود که سفتریاکسون داشت.باهاش صحبت ککردم میگفت از 3روز پیش داره میزنه.گفتم درد این سفتریاکسونها هم خیلی زیاده.گفت آره ولی راهی جز زدنشون ندارم.بعد رفت خوابیدو منم داشتم از پایین پاش نگاه میکردم.دختره از این فشنهای مو بلوند کرده بود.چکمش رو در اوردو مانتوش رو باز کرد.یه شلوار جین آبی تنگه تنگ هم پاش بود.اونو شل کردو حاضر شد.خانمه اومد بالا سرش و پنبه مالیدو آمپول رو با یه فشار کرد تو باسنش.انگشتای پاش رو از درد تکون میدادو هی نفس عمیق میکشید.آمپولش رو هم خیلی آروم تزریق میکرد.تموم که شد خانمه پنبه رو گذاشت روش و به من گفت وقتی پاشد تو بخواب.امپولم رو گرفت که حاضر کنه بهش گفتم لطفا لیدوکایین نزنید.اونم با سرش اشاره کرد که باشه.دختره کم کم داشت بلند میشد رفتم پیشش و با لبخند گفت حالا نوبت توه.شلوارش رو کشید بالا و داشت لباسش رو مرتب میکرد.چکمش رو داشت میپوشید که خانم اومد تو و گفت تو هنوز حاضر نشدی؟منم سریع خوابیدمو شلوارمو باز کردم.امپولم رو زدم اما از درد مردمو زنده شدم.اوم ای ای میکردم.بعدش شلوارمو کشیدم بالا.اومدم پاشم ضعف کردم.قبل اینکه بیام تزریقات مادرم هی بهم گفت یه چیزی بخور ولی گوش نکردم.یکم نشستم تو درمونگاه و بعد برگشتم خونه.اتفاقا وقتی رفتم بشینم دیدم دختره هم نشسته اونجا.منو دید گفت چطور بود؟گفتم خیلی درد داشت.گفت پس من چی بگم.بعد بهم گفت به خاطر یه عفونت داخلی تا یه هفته هر روز باید یکی از اینا بزنه.میگفت از دردش شبا دمر میخوابه.راستش دلم واسش سوخت.امیدوارم خوشتون اومده باشه.فعلا Byeeeeeee

ناشناس گفت...

عالی بود

ناشناس گفت...

سلام من مرجان هستم بالاخره خودمو راضی کردم برم پیش یک آقایی که تو نت باهم آشنا شده بودیم تا یه آمپول دردناک واسم بزنه .... رفتم ولی پدرمو در اورد اولا که ما توافق کرده بودیم 1 سفتریاکسون بزنه ولی اون 4 تا آمپول بهم زد اولی سفتر بود دومی کلسیم و سوم ویتامین سی بود اینقدر داد زدم و اشک ریختم به شدت ترسیده بودم اون آقا گفته بود 28 ساله هست ولی وقتی رفتم دیدم یه آقای بد اخلاق 50 ساله هست خلاصه بعد از تزریق 3 تا آمپول ازم خواست تا تنقیه ام کنه ... وای که چه وحشتناک بود اینقدر داد زدم که اومد دهانمو با یه پارچه محکم بست بعد از تنقیه هم یه اسچنک با کمربندش کرد منو یه 40 یا 50 تایی منو زد بعدشم یه سرنگ گنده نشونم داد و بهم محکم فرو کرد دیگه هیچی نفهمیدم فکر کنم بیهوشی چیزی بود بهم گفت اگه آدرسی از من به پلیس یا کسی بدی فیلم ازت گرفتم و تو نت پخش میکنم خلاصه این که وقتی از اون جا زنده اومدم بیرون گفتم براتون بگم کسی مثه من گول نخوره بره همچین جاهایی...

ناشناس گفت...

مطمئنید که این یک وبلاگ تخصصی و مطالب +18 نداره؟

این از وبلاگ شماست:
نمی دونم چی شده بود که مدام فیلشون یاد هندوستان میکرد و از هر فرصتی برای جک زدن تو باسنم استفاده می کردن. تقریباً هفته ای 3 بار مهران یا علی میومدن دنبالم بعد از کار که برم باهاشون. چند مرتبه حتی تو ماشین جک زدن چون نمیشد که بریم خونه. تو ماشین واقعاً سخته. مخصوصا اگه باسن رو جک بزنن.

ناشناس گفت...

خدمات پرستاری(تزریقات وپانسمان) درمنزل
تزریق عضلانی 3500 تومان

تزریق زیرجلدی 3500 تومان

تزریق وریدی 4500 تومان

تزریق سرم 10000 تومان

کشیدن بخیه 3500 تومان

پانسمان 7000 تومان

بدون هزینه ایاب وذهاب


توسط امدادگرجهاددانشگاهی وتکنسین سابق مرکزآمبولانس

«مسعودنعیمی»

تلفن تماس 9198335799 0
9354484731 0
سوابق:
الف- 15سال امدادگری
ب-تکنسین سابق مرکزآمبولانس
پنی سیلین ،سفتریاکسون وب کمپلکس بابی حسی تزریق می شود.
masihnaimi@yahoo.com

سعید گفت...

http://rusinjections.socialparody.comبچه ها برید تو این سایت اول عضو شید بعد هم کلی کلیپ از امپول زدن ببینید خیلی باحاله.

ناشناس گفت...

زیباترین کلیپی که تا الان گذاشتی از نظر من، و از پست های جدیدت هم قشنگتره

ناشناس گفت...

بهناز خانم شما كه چيزي نخورديد بايد حتما امپول ب كمپلكس ب١٢ بعدش ميزدين.

ناشناس گفت...

سلام بهنام جان امپول زدن زن عموت تا حالا نديدي ؟ جوراب زن عموت چي بود؟

ناشناس گفت...

بهناز خانم جوراب شما و اون دختر خانم چي بود؟

ناشناس گفت...

اره منم موافقم بهناز خانم بايد امپول ميزدي

saman73 گفت...

سلام سامانم تو پستای قبل خاطره آمپول خوردن خودمو از داییم میلاد ک پزشکه نوشته بودم دیروز خود میلاد آمپول خورد گفتم بنویسم براتون خانواده ی من ماه رمضون رفتن شهرستان بمونن منم چون دانشگاه داشتم موندم تهران چن روز خونه تنها بودم دیدم حوصلم سر میره رفتم خونه میلاد ک با دوستش سهیل زندگی میکنن میلاد بعضی روزا پیش مامان بزرگم اینا میمونه هیچی دیگه دیروز میلاد و سهیل هر دوتاشون بیرون بودن منم خوابیده بودم حدود ساعت 2 میلاد اومد خونه حالش اصن خوب نبود رنگش پریده بود گفتم روزه ای _ آره _ مگه زخم معده نداری؟ _ چیزی نیس یه ذره بخوابم خوب میشم _ زنگ بزنم سهیل بیاد؟ سریع گفت نه منم بیخیال شدم رفت تو اتاقش ی ربع نگذشته بود از اتاق اومد بیرون دویید رفت دسشویی دیدم داره بالا میاره یکم بعد اومد بیرون رنگش عین گچ دیوار شده بود دوباره گفتم خب بزار زنگ بزنم سهیل _نه اون کار داره شبم بیمارستان شیفته گفتم خب بیا بریم درمونگاه _من خودم دکترم درمونگاه واس چی من یهو یادم افتاد مامانم میگفت آبلیمو واسه حالت تهوع خوبه آبلیمو ریختم تو آب دادم بهش اونم گرفت تا وسطاش خورد بعد یهو گفت آبلیموعه؟ _آره گفتم حالت تهوع داری خوبه برات آقا نگو این فشارش پایین بوده آبلیمو بدتر کرده رفت تو اتاق منم ز زدم ب سهیل گفت تا یه ساعت دیگه میاد شب قرار بوده جای یکی دیگه شیفت بمونه ک اون طرف خودش اومده دیگه سهیل نباید میموند منم ب میلاد نگفتم سهیل میاد سهیل ک اومد درجا رفت اتاق میلاد منم داشتم تلوزیون میدیدم اومد بیرون یه نسخه داد دست من گفت بیا برو اینو بگیر گفتم چشه گفت مسمومیت و گرما زدگیو زخم معده کلن بدنش قاط زده رفتم دارواشو گرفتم یه سرم بود و یه عالمه آمپول اومدم خونه منم دنبال سهیل رفتم تو اتاق مم حالا نگو خود میلاد مث چی میترسیده رو نمیکرده سهیل 5 تا آمپول آماده کرد گفتم میلاد رسما بدبخت شده اومد بالاسرش منم کنارش رو تخت نشسته بودم میلاد بیچاره یه نگا ب آمپولا کرد گفت همش عضلانیه؟ _نه چن تاشو میریزم تو سرم خیالش راحت شد برگشت خودش شلوارشو کشید پایین سهیل پنبه الکی رو مالید اولی رو فرو کرد تو میلاد هیچ واکنشی نشون نداد ولی آمپوله یه کم زیاد طول کشید میلادم دیگه از وسطاش صداش دراومد داشت آی آی میکرد تموم ک شد خواست بعدی رو بزنه گفتم سهیل یادم میدی آمپول زدنو؟ قبول کرد بعد اول نشونم داد ک کجا باید بزنم و چجوری سوزن و وارد کنم و همه رو توضیح داد آمپوله رم زد کوچولو بود زود تموم شد میخواست بعدی رو بزنه گفتم من بزنم اینو؟یهو میلاد برگشت گفت چی میگی تو؟من بزنم انگار بچه بازیه _ااا میلاد مگه چی میشه آخه؟ _این باسنه نهضت سواد آموزی که نیست سهیل گفت نه این آمپول درد داره روغنیه تو نمیتونی بزنی هیچی دیگه میلاد دوباره برگشت سهیل آمپول سومو فرو کرد از همون اولش صدای میلاد دراومد آیییییی زود باش آی آی آخ تا آخرش داشت ناله میکرد معلوم بود خیلی درد داشته بزرگم بود آمپوله منتظر بودم بعدی رو بزنه ک نزد سرمشو وصل کرد بقیه رو ریخت تو سرم
ادامه دارهه....

saman73 گفت...

شب من رفتم بیرون ساعت حدود 2 شب بود اومدم خونه بیدار بودن دیدم سهیل داره آمپول آماده میکنه گفتم واسه میلاده؟ _نه پ مال توعه _ااا مسخره نشو...یکیشو من بزنم _برو ببین خودش قبول میکنه رفتم تو اتاقش داشت با تلفن حرف میزد اصن خبر نداشت سهیل میخواد بهش آمپول بزنه سهیل ک با دوتا آمپول اومد تو چشاش 4 تا شد حالا هی ما میگیم قطع کن قطع نمیکرد آخر بزور گرفتم ازش قطع کردم گفتم میلااااااد؟ _ها _یکی از آمپولاتو من بزنم _بیا برو گمشو من سهیلم نمیزارم بزنه چ برسه به تو سهیل گفت چی؟ میلاد گفت به جون تو نمیزارم بسه دیگه اونهمه ظهر زدم سهیل گفت بیا برو بیرون سامان بزور راضیش کردم بزنه الان نمیزنه تقصیر توعه خلاصه کلی بحث کردیم میلاد اسم آمپولا رو از سهیل پرسید مطمئن شد زیاد درد ندارن گفت اونی ک دردش کمتر رو من بزنم من اسمشو نفهمیدم برگشت شلوارشو کشید پایین سهیل موقعی که داشت اولی رو میزد دوباره توضیح داد چجوری بزنم وای یه حس باحالی داشتم من بجز آمپول خوردن اوندفعه رامین اصن ندیده بودم سهیل سوزنو با سرعت فرو کرد و گفت هر چقدر سوزنو سریع تر بزنی دردش کمتر بعدش مایع توشو گفت بستگی ب نوع دارو داره سرعت تزریقش آسپیره کرد و سریع خالی کرد و کشید بیرون بعدی رو داد به من میلادم کلی تهدید کرد اگه دردش بیاد چیکار میکنه منم جای تزریقو نشون سهیل دادم گفت درسته پنبه الکلی رو مالیدم سر سوزنو برداشتم استرس گرفته بودم سوزنو گذاشتم رو پوستش حالا هر چقدر فشار میداد نمیرفت تو میلادم ک دادش رفته بود هوا سهیل دید نمیتونم خودش دستشو گذاشت رو دستم یه کم فشار داد بقیه شو خودم فرو کردم یه هو یه عالمه خون اومد نگو زدم تو رگ من هول شده بودم سهیل سریع سوزنو کشید بیرون جاشو چسب زخم زد میلادم ک کم نذاشت تا تونست داد زد دیگه نذاشت من بزنم سهیل سر سرنگو عوض کرد خودش تو کمتر از 10 ثانیه تزریق کرد کشید بیرون خلاصه که قسمت نشد من بزنم براش