یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

تزریق آمپول به باسن 2 دختر جوان به صورت ایستاده

video

تینا

۷۵ نظر:

shahrzad گفت...

من یه دختر 19 ساله م اولین باریه که کامنت می ذارم ولی می تونم بگم که همه ی کامنت ها رو خوندم از اول اول اولش چون خیلی از آمپول می ترسیدم و البته هنوز هم می ترسم شروع کردم تو نت سرچ کردن راجع به تزریق شاید ترسم بریزه که با اینجا آشنا شدم
علت ترسم هم یه خاطره ی بد از کودکیمه
یه بار که باید آمپول می زنم مث همیشه رفتیم مطب دکتر گودرزوند که یه آقایی به اسم علی آقا که به نسبت پیر بود و یه خانوم جوونی اونجا بودن واسه تزریقات همیشه علی آقا آمپولامو می زد و منم اساسی جیغ می زدم و گریه می کردم یه بار به پیشنهاد اطرافیان قرار شد اون خانمه بزنه هرچی منو می خوابوند من با گریه از زیر دستش بلند می شدم نمی ذاشتم بزنه این وضعیت خیلی طول کشید که آخر این علی آقا اومد تو اتاق و منو گرفت به زور خوابوند و آمپوله رو زد که دیگه از گریه نفسم در نمیومد انقد گریه کردم و جیغ زدم که خون دماغ شدم هنوز صحنه ش جلو چشممه واسه همین بعد از این همه سال ترسم نریخته
از 7سالگی بجز واکسن دیگه هیچ سوزنی وارد بدن من شده بود تا این که سال 86 به خاطر آندوسکپی معده باید آرامبخش می زدم خیلی ترسیدم گرچه واقعا دردی حس نکردم موقع تزریق و بعدشم انقد بدنم شل شده بود که دردی حس نکردم از جای تزریق
اما به خاطر همین ناراحتی معده دست کم سالی یه بار انقد بد از پا می افتم که میرم زیر سرم و تو یه نوبت دست کم 4 تا آمپول بهم می زنن که دو تاش برای درد معده س یکی ضد تهوع و یکی هم ضد حساسیته چون وقتی میرم دکتر حساسیت شدیدمو تشخیص میده و در کنار دارو برای معده آمپول ضد حساسیت هم میده
یکی از این آمپولایی که واسه درد معده س خیلی درد داره می زنه از کمر تا نوک پا یک آن تیر میکشه ولی بعدش خوب میشه
از ترس همین آمپولا خیلی وقتا از درد زمینو گاز می گیرم اما حاضر نیستم برم دکتر چون می دونم آمپول چاره شه حتی یه بار دوستم گفت تو برو اگر آمپول داد من میام برات می زنم اما من روم نمیشه بدم اون آمپولامو بزنه
یه خاطره هم از هفته ی پیش دارم که سرمای وحشتناک خوردم از دو تااز دوستان آدرس درمانگاه گرفتم نزدیک دانشگاه هر دو یه جا رو معرفی کردن حالم خیلی بد بود خیلی با هر زحمتی شده رفتم دکتر اومد معاینه کرد بعدش اولین آمپولو نوشت زیر لب گفتم دکتر گوساله گمونم شنید چون بلافاصله دومی رو هم نوشت رنگم پرید ولی انقد حالم بد بود که نمی تونستم نزنم اسم یکیش بتاکورتیزول یا یه همچین چیزی بود اون یکی رو هم نفهمیدم چی بود تو همون درمونگاه دیدم یه آقای چاق گنده پرستاره تزریقاتو انجام میده از ترسم در رفتم درمانگاه دانشگاهم که کشتارگاهه گفتم عصری که اومدم خونه میرم درمانگاه نزدیک درسته اونجا هم تعریفی نداره اما هرچی باشه نزدیک خونه ست دکتره سر نسخه نوشتن پرسید ضعف نداری که غش کنی سرم بدم گفتم نه اونجوری نیستم سرگیجه دارم اما غش نمی کنم بعد از این که آمپولو زدم فهمیدم چرا اون حرفو زد
ادامه دارد...

shahrzad گفت...

آمپولا رو خیلی گشتم تا پیدا کنم بعضی داروخانه ها نداشتن بعضیا هم نمی تونستن بخونن انقد بدخط بود با اون حال بدم انقد گشتم تا بالاخره دارو ها رو گرفتم و رفتم درمانگاه فیشو گرفتم و رفتم پرداخت کردم برگشتم تواتاق یه دختره دبیرستانی قبل از من رو تخت خوابید برای آمپول و یه خانومه هم رو یه تخت دیگه سرم دستش بود یه خانوم مسنی بود و یه دختر جوون که کار تزریقات رو انجام می دادن چون دفعه ی قبل اون خانوم مسنه 3هفته دستمو کبود کرده بود ترجیح دادم زیر دست اون نیفتم آمپول اون دختر دبیرستانی رو همون خانم جوونه زده بود موقع از تخت بلند شدن دیدم قیافه دختره تو همه مردم از ترس دست و پام شل شده بود خانم جوونه گفت برو جای این خانم بخواب (آمپول اون قرمز بود نمی دونم چی بود) بعد اون با هزار زحمت بلند شد من رفتم خوابیدم از ترس دستام می لرزید دستامو تو هم قفل کردم معلوم نشه ترسیدم خانم جوونه اولین آمپولو زد هیچی حس نکردم دومی رو زد هیچی حس نکرد انقد تو دلم دعاش کردم که انقد خوب زد هیچی نفهمیدم خدا رو شکر از بیخ گوشم گذشت تشکر کردم زود پاشدم تا برم کیفمو بردارم تنم شروع کرد لرزیدن ضعف و سرگیجه شدید جوری که نمی تونستم پالتومو بردارم تو دستم بپوشم با هر بدبختی بود حاضر شدم اومدم بیرون چند قدم رفتم جای آمپولا انقد درد گرفت که یهو با صدای بلند گفتم آیییییی شانس آوردم تو خیابون کسی نبود وگرنه آبروم می رفت لنگ لنگ خودمو رسوندم خونه و شبش اساسی تب و لرز کردم و بعد از یه هفته ده روز بهتر شدم الان اما گوشم درد می کنه که از ترس آمپول جرئت ندارم برم دکتر ببینم گوشم چی شده

h گفت...

انشالاه حالت هرچه سریعترخوب بشه

ناشناس گفت...

che khalvate inja

parisa گفت...

سلام بچه ها سال نو رو به همتون تبریک میگم مادر من آدم بد شانسیه چون پایان سال 90 و شروع سال 91 براش با آمپول بود روزای آخر سال مامانم به خاطر کار زیاد و خونه تکونی حالش اصلا خوب نبود تا روز آخر که دیگه از صبح افتاد تو تخت و باباه هم برای روز اول سال بلیط هواپیما گرفته بود بریم مسافرت و خیلی دوست داشت مامانم زود خوب بشه. مامانم به خلطر سابقه روماتیسم برای سرماخوردگی فقط پیش 1 دکتر میرفت که اون هم روز آخر سال نبود بابام تلفنش رو داشت زنگ زد به موبایلش و بعد از حال و احوال با کلی پیاز داغ اضافه بیماری ماممانم رو براش گفت و خیلی اصرار داشت که دکتر فردا مسافرت میریم و تا فردا شب زن من باید خوب بشه. اصرار بابام منجر به این شد که دکتر زنگ بزنه به یکی از دکترای کشیک بیمارستان اونا نسخه رو بنویسن و من برم بگیرم. بابام میخواست خودش بره ولی من گفتم مراقب مامان باشه و بهتره من برم
توی راه همش فکر میکردم که چند تا آمپول داده یک پنیسیلین و یک ویتامین سی خوراک همیشگیش بود ولی با وضعی که بابام تعریف کرده بود حتما بیشتر بوده.
وقتی رسیدم و دکتر مربوطه رو پیدا کردم دیدم که یک پیر جوونه و تازه دکتر شده با وضعی هم که من رو اسکن میکرد معلوم بود خیلی دوست داشت من مریضش میبودم و خوب من و معاینه میکرد. وقتی خودم و معرفی کردم خیلی تحویل گرفت و حال مادرم رو پرسید. دارو هارو رو یک کاغذ یاذذاشت کرده بود و خواست وارد نسخه بکنه پرسیدم دارو ها چی هست 2و3 مدل قرص و شربت بود 2 تا پنادر و یک دگزا
دیدم آمپولا خیلی کمه گفتم آمپولای ویتامین رو نگفتن گفت ویتامین سی رو قرص جوشان دادن با یک حالت صمیمیت که دکتره خر بشه گفتم شما خودت آمپولش رو بده ممامانم فرص ج.شان دوستنداره لطفا ب کمپلکس هم بنویس دکتره اصلا حالیش نبود هر چی من میخواستم میگفت باشه.
آمپولای آخرین شب سال 90 مامانم شد یک پنادور یک ب کمپلکس و یک دگزا آمپولای اولین شب سال 91 شد یک پنادور یک ب کمپلکس و یک ویتامین سی.
من در مورد آمپول خیلی آدم احمقی میشم دوست دارم هر کسی که هست بیشترین درد رو بکشه.
بقیه اش رو بعدا مینویسم

ناشناس گفت...

مرسی از داستان ها ..در مورد این کلیپ .. متنفرم از اون خنده رو لب کسی که آمپول میزنه .. این لبخند از جنس اون لبخندای دکتراست .. وای که چقدر رو اعصابه

nima گفت...

من این کلیپ رو خیلی دوست دارم قبل از این که اینجا باشه توی youtube هفته ای یک بار نگاه میکردم
ترس نفر دوم برام خیلی جالبه
پریسا زودتر بقیه خاطرت رو بذار

parisa گفت...

وقتی داشتم برمیگشتم هم عذاب وجدان داشتم و هم خوشجال بودم. توی راه بابم زنگ زد نتیجه رو بپرسه گفتم ممامان رو آماده کن ببررم آمپولاش رو بزنه گفت نمیخواد داروهارو بگیر زود بیا خونه. رسیدم خونه فهمیدم بابا زنگ زده به این مراکز که یک آمپول زن بفرستن خونه. دلم میخواست مامانم رو ببرم بیمارستان چون هم محیطش باحالتره مخصوصا وقتی مامانم میترسه و هم میشه بقیه رو هم دید زد.
چند دقیقه بعد یک خانومی امد من با اون خانومه رفتم تو اتاق مامانم بیحال خوابیده بود رو تخت. آمپولارو دادم به خانومه و رفتم بالا سر مامانم. گفت بازم این دکتره کلی آمپول داد گفتم خیلی که نه 3 تا امشب 3 تا فردا داشت به دستای آمپولزنه نگاه میکرد اضطراب تو چهره اش معلوم بود همونچیزی که برای من خیلی لذت بخشه. خانومه گفت اگر پشت تلفن میگفتن پنادور داره بی حسی میاوردم حالا عیبی نداره یواش میزنم
اول خواست تست کنه ولی نسخه قبلی رو که مربوط به 3 ماه پیش بود دید قبول کرد که دیگه تست نکنه. به مامانم که ذل زده بود به دستای زنه گفتم نمیخوای آماده بشی زیر پتو دمر شده و یک پیرهن تو خونه تنش بود از زیر بدنش به سختی تا بالای باسنش دادم بالا و پتو رو زیر باسنش تنظیم کردم و شورت مشکیش رو تا وسط باسنش از 2 طرف دادم پایین.
خانومه 3 تا سرنگ رو آماده کردو امد بالا سر مامانم پنیسیلین رو گرفت دستش و 2تای دیگرو داد به من که نگه دارم سوزن رو گذاشت رو پوست مامانم و گفت نفس عمیق بکش و یکهو تا ته فرو کرد مامانم نفس کشید و اوتهم خیلی اروم تزریق میکرد 1 دقیقه گدشت هتوز نصف نشده بود مامانم که کلافه شده بود پاش رو تکون دادو گفت تموم نشد خانومه گفت چون بیجسی ندارم یواش تزریق میکنم مامانم گف دردش خیلی زیاده کاشکی زودتر تموم بشه اونهم یک کم سرعتش رو زیاد کرد تا تموم شده و سوزن رو دراورد
سرنگ بعدی رو از من گرفت و رفت سمت دیگه تخت دگزا بود سریع تزریق کردو مامانم ای ای کرد سومی رو هم همون طرف زد یک کم شورت مامانم رو داد پایین و تقزیبا همه کونش بیرون بود. سوزن رو که فرو کرد مامانم پاش رو تکون داد ولی تا آخرش چیزی نگفت
وقتی رقت من هردو طرف رو یک کم مالیدم و رفتم مامانم خوابید تا سر سال تحویل وقتی از اتاق امد بیرون معلوم بود باسنش درد میکنه تو راه رفتن لنگ میزد و هی دستش رو میذاشت رو باسنش

ناشناس گفت...

سلام دوستان داستان جالبي بود.....

ناشناس گفت...

منم يک خاطره از آمپول زدن مامانم دارم و به زودي براتون تعريف مي کنم

ناشناس گفت...

سلام دوستان عزيز سال نو مبارک من يک خاطره از امپول زدن مامانم مي خوام تعريف کنم. اين موضوع براي چند سال پيشه يک روز که من از مدرسه امدم خونه ديدم مامانم خونه هست ازش پرسيدم چرا سرکار نرفتي گفت امروز حالم خوب نبود سرکار نرفتم صبح رفتم دکتر به من يک روز استراحت در منزل داد منم زنگ زدم گفتم سرکار نمي يام. بعد ناهار که خورديم مامانم رفت استراحت کنه.منم رفتم تو اتاق که تکاليفم را انجام بدم .تقريبا نزديک ساعت 5 بود که صداي زنگ در شنيدم رفتم در باز کردم ديدم افسانه خانم همسايمونه گفت حاله مامانت بهتر شد گفتم مامانم خوابيده گفت امدم آمپول مامانتو بزنم بعد امد تو منم رفتم مامانم از خواب بيدار کنم که ديدم بيداره گفتم افسانه خانم امده بعد سري از جاش بلند شد رفت پيشه افسانه خانم منم رفتم تو آشپزخانه که چاي بيارم بعد که چاي بردم مامانم گفت از تو اتاق پلاستيک داروهامو بيار رفتم تو اتاق مامانم داروهارو آوردم دادم به افسانه خانم اونم داروهارو يه نگاه انداخت بعد از داخل پلاستيک داروها آمپولهاي مامانم دراورد مامانم گفت امروز بايد چنتا بزنم افسانه خانم گفت 3تا مامانم با تعجب گفت 3تاشو باهم گفت آره 3تاشو باهم بعد شروع کرد به آماده کردن آمپولها منو هيجان گرفته بود. مامانم داشت آماده شدن آمپول ها رو نگاه ميکرد. بعدافسانه خانم گفت آماده شو مامانم بلند شد رفت تو اتاق افسانه خانم آمپولهارو برداشت به منم گفت الکل پنبه بيار رفتيم تو اتاق ديدم مامانم لبه تخت نشسته افسانه خانم گفت چرا هنوز آماده نشدي بعد مامانم رو تخت دراز يکي از بالشتارو محکم تو بغلش گرفت افسانه خانم الکل پنيه از من گرفت منم رفتم بالاي سر مامانم نشستم افسانه خانم يکي از آمپولهارو برداشت نشست رو تخت کمي از لباس مامانم زد بالا بعد

ناشناس گفت...

ممنون خیلی جالبه ادامش چی شدواقعادیدزدن آمپول مامان بسیار هیجان انگیزه مخصوصا واسه پسرا که دزدکی دید بزنن

nima گفت...

ناشناس عزیز داستان آمپول خوردن مامانت خیلی قشنگه اگر میشه زودتر ادامش رو بنویس در ضمن خودت رو معرفی کن که پسری یا دختر ممنون

nima گفت...

ناشناس عزیز داستان آمپول خوردن مامانت خیلی قشنگه اگر میشه زودتر ادامش رو بنویس در ضمن خودت رو معرفی کن که پسری یا دختر ممنون

parisa گفت...

روز اول سال شدو شبش ساعت 11 میبایست فرودگاه میبودیم تا ساعت 9 شب کارامون رو کردیم و 9:30 قرار بود ماشین فرودگاه بیاد دنبالمون این رو بگم که بابی من در مورد زمان خیلی وسواسیه و همیشه فکر میکنه دیر شده.
بابام به مامانم گفت خوب آمپولای تورو هم باید بزنیم مامانم گفت زنگ بزن همون خانومه بیاد من هم که اصلا دوست نداشتم تو خونه یزنه گفتم اونا ممکنه دیر بیان سر راه میریم یک درمونگاه بابام هم این رو پسندید هر چی مامانم اصرار کرد بابام گفت بذار ترافیک رو رد کنیم یکجا آمپول میزنیم جالب بود که بابای من روز اول عید نگران ترافیک بود.
ماشین امدو بابام نشست چلو و من و مامانم و خواهرم نشستیم عقب. مامانم که یک کم جا به جا شد ازش پرسیدم جای آمپولات درد میکنه گفت نه زیاد یک کم جای پنیسیلینه کوفته شده. یک کوچولو وجدان درد داشتم بابام به راننده گفت شهرو که رد کردی پایینا برو یک درمونگاه اونهم پایینای نواب از یک خروجی رفت بیرون و رفتیم در یک ساختمون که به هر چیزی شبیه بود غیر از درمونگاه من کیسه دارو هارو برداشتم و با مامانم رفتیم تو.
طبقه همگف اتاق دکتر بود و پایین تابلو زده بود تزریقات وقتی رفتیم تو یک اتاق بزرگ بود که کنارش یک تخت پشت پرده بود که روش نوشته بود سرم ولی چون کسی سرم نداشت روش تزریقات انجام میشد بعد 1 دربود که یک اتاق دیگه وصل میشد و 2 تا تخت عمود برهم اونجا بود و جلوی هر کدوم یک پرده بود.
یک خانوم 50 ساله هم آمپولزن بود و رو تخت بیرون داشت به یک پسر بچه حدودا 8 ساله آمپوا میزد. پرده کنار بود و پسره خوابیده بود مامانش هم بالا سرش اونهم گریه میکرد و مامانش سرش رو میمالید و یک چیزایی میگفت که صدای گریه بچه نمیذاشت بفهمم چی میگه.
جلوی ما یک پیر مرده بود و یک خانوم مسن چادری خیلی کون گنده که دوست داشتم آمپول خوردن اونو ببینم و یک مادر دختر که دختر حدود 15 سالش بود و تست پنیسیلین داده بود . وقتی آمپول پسره تموم شد امد سمت ما اول آمپول پبر مرده رو دید و گفت شما روی اون تخت راهرو بخواب اون زنه هم همراه پیر مرده بود چون نمیتونس راحت راه بره کمکش کرد بره رو تخت شلوارش رو شل کرد و یکور خوابید روتخت . همونطور که داشت آمپولای پیر مرده رو آماده میکرد تست دختره رو دید و گفت برو بخواب دختره و مادرش رفتن تو اتاق یک نگاهی به آمپولای تو دست منانداخت و پرسید تست میخواد گفتم نه دیروز زده گفت شما هم برید تو اتاق رو تخت دیگه بخوابید. مامانم حرف نمیزد ولی اضطراب تو صورتش معلوم بود.
ادامه دارد

parisa گفت...

تا برسیم دم در اتاق اونهم رسید بالا سر پیر مرده من برگشتم ببینم چی کار میکنه هم آمپولزنه هم زنش جلوش رو گرفته بودن و چیزس معلوم نبود فقط سرش معلوم بود که هی تکون میداد و حرکت دست آمپولزنه 2 تا آمپول پیر مرده در کمتر از 15 ثانیه تموم شد و امد تو اتاق. دختره خوابیده بود روتخت پشت پرده و هی داشت با مادرش حرف میزد آمپولزنه یدونه پنیسیلین اون رو آماده کرد و همون موقع مامانم هم شلوارش رو شل کرد و خوابید رو تخت دیگه. وقتی رفت بالا سر دختره صدای خانوم ترخدا یواش بزنیدش رفت هوا منم به هوای اینکه امپولای مامانم رو بدم به آمپولزنه از تخت مامانم رفتم بیرون. بعد از کمتراز 5 ثانیه صدای گریه دختره درامد هرچی تلاش کردم فقط تونستم از رون به پایین دختره رو ببینم که آروم پای چپش از زانو خم میشد و بالا پایین میبرد خیلی آروم داشت گریه میکردو مامانش هم دلداریش مداد اونهم تقریبا 30 ثانیه ای آمپولش طول کشید و آمپولزنه امد بیرون.
آمپولا و سرنگارو از دست من گرفت و گفت آماده شید. رفتم پشت پرده مامانم داشت با خودش یک چیزی میگفت شلوارو شورتش رو از 2 طرف تا نصفه دادم پایین. مامانم گفت حواست باشه پنیسیلین رو جای دیشب نزنه. تو دلم گفتم ویتامین سی رو کدوم ور بزنه.
زنه امد یک دستش 3 تا سرنگ و یک دستش ظرف پنبه الکلی 2 تا سرنگ و ظرف پنبه الکل رو گذاشت لب تخت پنیسیلین تو دستش بود شلوارو شورت مامانم رو تا پایین باسن کشید و من گفتم پنیسیلین رو اونطرف بزنید اونهم طرف دیگه رو داد پایین و من براش نگه داشتم تو یک چشم به هم زدن سوزن رو تا ته فرو کردو بیش از 2 سی سی رو فشار داد تو یکهو ای ای مامانم درامد و اونهم اصلا اهمیت نداد ولی 3 سی سی بعدی رو آروم تر تزریق کرد مامانم هم هی ناله میکرد. تا تموم شد نوبت بعدی ب کمپلکس رو برداشت طرف دیگه رو داد پایین و چون هر دو طرف شلوار امد زیر باسن نیازی به نگه داشتن من نبود 2تا لپ کون سفید آماده سوراخ شدن الکل رو زدو ب کمپلکس رو در کمتر از 10 ثانیه تزریق کرد مامانم وقتی سوزن رو فرو کرد ای گفت و دیگه ساکت بود ولی از حالت چشماش و فشار صورتش معلوم بود داره درد میکشه. اونهم تموم شدو نوبت ویتامین سی شد.
همون طرف رو الکل زدو سوزن رو فرو کردو بازم مامانم ای ای گفت و سکوت کردو تا 2 سی سی تزریق شد یکهو گفت ایییی اییییییی این چیه چرا اینقدر درد داره مگه پنیسیلین رو نزدید خانومه گفت ویتامین سی سی داروش درد داره داشت غر میزد که اونهم تموم شد. چشمای مامانم پراز اشک شدو یک کم باسنش رو مالیدم و پاشد بریم گفت حالا من چجوری تو هواپیما بشینم. لنگ لنگون امدو رفتیم تو ماشین.

ناشناس گفت...

سلام.دختری که بلد باشه آمپول بزنه یا بخواد بخوره لطفا pm بده.فقط دختر باشه لطفا.من دوست دارم یکی بهم آمپول بزنه یا بزنم.خیلیییییی دوست دارم.ساناز 23 ساله از تهران

ناشناس گفت...

راستی این ID منه لطفا اگه خانومی از تهران هست که دلش میخواد حضوری بهم آمپول بزنه یا بهش بزنم ادم کنه تا صحبت کنیم:
khoshgele_jazab

ناشناس گفت...

سلام ادامه داستان ... شلوارو شورتشو از يک طرف کشيد پايين طوري که خط وسطش کمي معلوم شد. من کاملا هيجان زده شده بودم چون براي اولين بار داشتم نصف باسن مامانم مي ديدم. بعد الکل ماليد سريع سوزنو فروکرد تو مامانم کمي تکون خورد افسانه خانم گفت تکون نخور بعد شروع به تزريق کردن کرد حدود 30 ثانيه طول کشيد بعد سريع سوزنو در آورد جاشو کمي با پنبه ماليد گفت دومي همين طرف بزنم يا اون طرف بزنم مامانم گفت اون طرف بزن بعد افسانه خانم به من گفت کمي جا آمپول مامانتو بمال بدونه اينکه شلوار مامانم بکشه بالا رفت اون طرف تخت نشست و طرف ديگه باسن مامانم کشيد پايين من با ديدن اين صحنه خيلي تعجب کردم. هر 2 طرف باسن مامانم کاملا معلوم بود بعد الکل زد سريع سوزنو فرو کرد مامانم کمي دردش گرفت من فقط داشتم به باسن مامانم نگاه مي کردم و يادم رفت که جاي آمپول قبلي رو ماساز بدم اين آمپولم زياد طول نکشيد که تموم شد فقط آخرش مامانم کمي اخ اخ کرد. بعد سريع سوزنو کشيد بيرون پنبه گذاشت روش کمي جاشو فشار داد. من محوه باسن مامانم بودمافسانه خانم يه مامانم گفت سومي کدام طرف بزنم مامانم گفت کمي صبر کن بعد افسانه خانم 2تا از سرنگ هاي خالي برد بندازه دور من فقط داشتم به باسن مامانم نگاه مي کردم اخه برام خيلي جالب بود که داشتم 2 طرف باسن مامانمو ميديدم مامانم همين جوري دمرو روي تخت بود انگار نه انگار که کل باسنش بيرونه بعد افسانه خانم امد به مامانم گفت اخري کجا بزنم مامانم گفت همون طرف که اول زدي بعد افسانه خانم پنبه الکلي کرد من از جام بلند شدم رفتم اون طرف نشستم که افسانه خانم بتونه راحت امپول بزنه الکلو زد سريع سوزنو تا ته فروکرد تو مامانم اه اه کرد افسانه خانم گفت اين کمي درد داره نزديک اخرش که شد مامانم باز صداي اخ اخ درومد افسانه خانم گفت کمي تحمل کن الان تموم ميشه منم که داشتم از ديدن اين صحنه ها لذت ميبردم. بعد از چند لحظه سوزنو سريع کشيد بيرون پنبه گذاشت روش کمي جا آمپولو فشار داد به من گفت اين پنبه بگير کمي جا امپولو فشار بده تا خونش بند بياد اخه کمي جاش خون امده بود بعد خودش سرنگ خالي برداشت از اتاق رفت بيرون بعد مامانم سرشو برگردوند گفت خونش بند امد منم با هيجان گفتم اره بعد افسانه خانم امد تو اتاق به مامانم گفت هنوز بلند نشودي بعد مامانم شلوارشو کشيد بالا بعد نشست به افسانه خانم گفت خيلي خوب آمپول زدي زياد درد نداشت. منم تو دلم گفتم چه خوب شلوارشو کشيدي پايين خوب دوستان اين بود خاطره من از آمپول زدن مامانم خيلي سعي کردم که مثل شماها جزئياتو بنويسم چون اين داستان براي چند سال پيش بود من از اون موقع به آمپول خوردن ديگران بسيار علاقه مند شدم.

kamran گفت...

من خيلي از ديدن آمپول زدن ديگران خوشم مياد مخصوصا اگه زن باشه البته من خودم از آمپول خوردن مي ترسم فقط از ديدنش لذت ميبرم......

sara گفت...

من اصلا از آمپول یا دردش نمیترسم ولی خیلی خجالت میکشم جتی از دکتری که میگه آمپول بزن خجالت میکشم هیچ وقت دوست ندارم جلوی کسی آمپول بزنم یا حتی کسی بفهمه آمپول زدم.
تا پارسال دانشجو بودم تو اراک. سال آخر با 3 تا دختر دیگه به اسمای لیلی هنگامه و پریا یک خونه گرفته بودیم. ترم اخر همه امتحانا رو داده بودم و تو دانشگاه کارای فارغ التحصیلی رو میکردم. چندروزی بوود که حالت سرما خوردگی داشتم اون روز 4 تایی قرار بود ناهار بریم بیرون بعد از ناهار دوستام گیر دادن که بریم دکتر که خواستی بری پیش پدر مادرت حالت خوب باشه. هرچی اصرار کردم که خودم تنها میرم نشد. 4 تایی رفتیم درمونگاه خواستم تنها برم پیش دکتر که لیلی که خیلی شرو شیطون بود گفت ما دوستمون رو تنها نمیذاریم 4 تایی امدن دکترش یک مرد جوان بود که با شیطنت های لیلی هیچی نگفت من رو معاینه کردو نوبت نسخه شد وقتی داشت میگفت اون 3 تاهی با دکتر شوخی کردن که حتما آمپول بده لیلی دیگه داشت به دکتره میگفت ترخدا آمپول یادت نره و کی عشوه کرشمه امد. دکترهم گفت به خاطر این خانومای زیبا یک دیکلوفناک مینویسم.
امدیم بیرون و من گفتم آمپول نمیزنم ولی نشد به زور من رو بردن تزریقات و هر چی خواهش کردم که نیان نشد. هنگامه دلش سوخت و میخواست از من طرفداری کنه ولی لیلی نگذاشت. اون 3 تا خیلی باهم راجت تر بودن ولی من یک کم ازشون فاصله داشتم.
وقتی رفتیم تو تزریقات من رفتم خوابیدم دمر رو تخت و به دستور لیلی هنگامه دستام رو گرفت و پریا پاهام رو و خود لیلی رفت سمت کونم و شلوارو شورتم رو تا زیر باسنم داد پایین. زد رو کونم و گفت ببم جان عجب چیزی دم دستمان بوده و ما غافل بودیم. خنده هاشون اعصابم رو خورد میکرد. هر چی فحشش دادم که اینقدر کونم رو لخت نکن گوش نمیکرد هی دستمالیم میکرد بغضم گرفته بودو دیگه باهاشون قهر کردم آمپولزنه یک آقای مسن بود وقتی امد گفت چه خبره خانوما بیرون ولی شیطنت و عشوه کرشمه لیلی بازم کارکردو اون رو هم آروم کرد 3تایی بالا سرم بودن و اون یارو داشت آمپول میزد هیچی از امپول نفهمیدم فقط میخواستم زودتز تموم شه. وقتی آمپولزنه رفت لیلی یک کم کونم و مالید گفتم نمیخواد شلوارم رو بده بالا ولی بی شرف یک کم دیگه تا بالای رونم داد پایین پاهام رو سفت به هم چسبوندم که از لای پام چیزی نبینه وقتی از عصبانیت خواستم دیگه فکر آبرو ریزی نکنم و سرشون جیغ بزنم عصبانیت رو تو چشمای من دید و دیگه کارش و بس کرد. تا روز آخر باهاشون قهر کردم و روز آخر که دیگه داشتم میومدم تهران برام کادو خریدن و باهم آشتی کردیم
خوشحال میشم اگر نظر بقیه رو راجع به اینکه آدم جلوی دیگران آمپول بخوره بدونم

ناشناس گفت...

در مورد داستان آمپول زدن مامانم نظر بديد جزئياتو خوب نوشته بودم ازتون ممنون ميشم اگه نظر بديد نوروز بر همه دوستان injection دوست خوش. مخصوصا تينا خانم که با اين کارش توانست دوستداران injection دور هم جمع کنه .

sara گفت...

من یک دختر خاله دارم که به نظر میاد از آمپول نمیترسه و خیلی راحت آمپول میزنه یکبار توی یک مهمونی زنونه بودیم مهمونی مذهبی بود (ختم انعام) یکی از کسایی که دعوت شده بود آمپولزدن بلد بود و دختر خالم هم باید یک آمپول هرمونی میزد قرار شد مه اون خانوم آمپولش رو یزنه وقتی دختر خالم گفت بریم تو اتاق گفت همه خانومن مهم نیست مامانش هم یک چشم غره رفت که بحث نکن طفلک پیرهنش رو زد بالا و از مچ پا تا بالای باسنش رو لخت کرد و خوابید جلوی خانومه همه هم از روی فضولی بالا سرش بودن هر کسی هم یک چیزی میگفت خیلی ها هم از علت مریضی و خوب بودن اون آمپول .... صحبت میکردن
خلاصه طفلک در یک جمع 35 نفری آمپول خورد
بعدش که باهاش صجبت کردم گفت اون زجر آور ترین آمپول عمرش بوده

nima گفت...

عزیز ناشناس داستانت خیلی قشنگ بود مهمتر اینکه خیلی واقعی نوشته بودی فقط لطف کن بگو پسری یا دختر و اون موقع چند سالت بوده
اگر دوست داری id هم بده

ناشناس گفت...

م تا حالا به کسی آمپول نزدم اصلا بلد نیستم ولی یک دوست دختر داشتم که رحمش عفونت کرده بود باید هر روز یک پماد رو با یک وسیله به نام اپلیکاتور وارد آلتش میکرد 10 روز هم ادامه داشت هر 10 بار رو خودم انجام دادم
اپلیکاتور مثل یک سرنگ بدون سوزنه پر از پماد میکردم به جالت سجده میخوابوندمش اپلیکاتور رو وارد میکردم موقع ورد کردن ای ای میکرد بعد ا ته فشار میدادم تو و پدالش رو فشار میدادم تا خالی بشه

reza گفت...

سلام به همه
برادر بزرگتر من که الان 32 سالشه دکتره و همه فامیل وقتی مریض میشن میان پیش اون. البته از وقتی ازدواج کرده خیلی این قضیه کم شده. اون هم برای همه آمپول میده. اغلب هم هر جا که هست آمپول رو میزنه و کمتر میره تو اتاق. من آمپول زدن دیگران رو توسط داداشم زیاد دیدم مامان و بابام که از دستش امون نداشتن هر هفته میگفت ضعیف شدید یا یک سرفه میکردن یا میگفت چشماتون قرمز شده خلاصه یک چیزی پیدا میکرد و یک آمپول وسط حال بهشون میزد. 5 سال پیش که من 20 سالم بود داداشم هم باید یک مدت میرفت شهرستان برای طرحش و هم بعدش دیگه کارای عروسیش رو میکرد چون خودش دیگه نبود عقیده داشت که یک نفر باید تو خونه آمپول زدن و پانسمان و کمکهایاولیه رو بلد باشه. واون نفر هم من بودم البته من هیچ علاقه ای به این کارا و کلا پزشکی نداشتم.ولی مجبور بودم توی خونه روی بالش اصول تزریق رو بهم گفت و شب من و مامانم و داداشم رفتیم خونه بابا بزرگ و مامان بزرگم. اون روز بابا بزرگم 1 آمپول داشت داداشم آمپولش رو آماده کرد و با یادآوری مسائل جلوی من زد بعدش یکی دیگه آماده کرد که من بزنم بابا بزرگم طاقتش خوب بوداز من هم آمپول خورد بعد به اصرار داداشم هم مامانم و هم مامان بزرگم از دست من یکی یک ب کمپلکس ب 12 خوردن توی فرو کردن سوزن پدرشون درامد. داداشم گفت که روی بالش تمرین کنم ولی من اصلا علاقه ای نداشتم به بچه ها که اصلا جرات نداشتم آمپول بزنم چون تکون میخورن بزرکترها هم میترسم مسخره ام کنن و بگن بد میزنه به خاطر همین این مدت که داداشم نبود به مامانم گفتم به کسی نگه من یاد گرفتم آمپول بزنم ولی راستش به پیرا دوست داشتم آمپول بزنم چون چیزی نمیگن مخصوصا اگر دردشون بیاد بیشتر حال میده. تازه یک جوان اگر دردش بیاد دیگه نمیاد تو بزنی ولی پیرا چاره ای ندارن چون نمیتونن برای یک آمپول از خونه برن بیرون
اون روز اول هم وقی مامان بزرگم ناله میکرد بهم حال میداد.
تو چند ماهی که داداشم نبود مادر زن همسایمون مریض شده بود و کلی آمپول زده بود به مامانم گفتم اگر میخوای من آمپولاش رو بزنم گفت آره دستت درد نکنه بهشون گفت که دخترم آمپول میزنه اونهم تشکر کرده بود برای عفونت ریه اش 20 تا آنتی بیوتیک داده بود یکی شب و یکی صبح 12 ساعت یکبار و حدود 7 یا 8 تا هم ویتامین و آمپولای دیگه هر روز 8 صبح و 8 شب باید یک یا دوتا آمپول میزد روز اولش 3 تا آمپول رو زده بود و روز دوم صبح من میخواستم اولین آمپولش رو بزنم. دیدم یک خانوم حدود 58 تا 60 ساله یک کم تپل و باسن سفید و بزرگ یک پیرهن و شلوار تنش بود دمر خوابید و آمپول اول رو با دوره کردن مسایلی که داداشم گفته بود زدم از موقع فرو کردن سوزن آی آی کرد یکهو ترسیدم و سوزن رو نصفه ول کردم بعد دوباره مجکم تا ته فشار دادم دوباره ناله کرد خوبیش این بود که تنها بود. خلاصه خیلی درد کشید تا اون تموم شد ولی برای من تمرین خوبی بود.فکر کردم که دیگه نخواد من براش بزنم ازشون خداحافظی کردم و زن همسایمون کلی تشکر کرد و ازم قول گرفت که شب هم بیام گفت بهتون زنگ بزنم گفتم نه من هر روز صبح و شب ساعت 8 میام خیلی تشکر کرد و رفتم شب 2 تا آمپول داشت سر هر دوتاش ناله کرد ناله هاش خیلی بهم حال میداد از اون به بعد تمام کارهایی که داداشم گفته بود نکنم چون درد آمپول زیاد میشه مثل ذره ذره فرو کردن سوزن تکون دادن سرنگ مالیدن سوزن به ته شیشه آمپول اضافه زدن آب مقطر و ... رو انچام مدادم البته هر دفعه یکیش رو.
روزای آخر دیگه باسنش داغون بود خوبیش این بود که زن همسایمون یا کس دیگه ای نممیومد تو اتاق من با مادرش تنها بودم و هر کاری میخواستم رو کون اون بد بخت میکردم. از اون به بعدم دیگه خیلی کم پیش امد که من آمپول بزنم

ناشناس گفت...

آقا نيما سلام من نازيلا 21 ساله ار تهران اون موقع من 13 سالم بود

ناشناس گفت...

آقا نيما سلام من نازيلا 21 ساله ار تهران اون موقع من 13 سالم بود

kamran گفت...

سلام دوستان عزيز از آمپول زدن زنان بنويسيد البته با جرئيات کامل . من فکر نمي کنم تا حالا کسي آمپول زدن مامانشو نديده باشه لطفا داستانشو بنويسيد با جزئيات ممنون ميشم اخه من علاقه بسيار زياد به ديدن آمپول زدن زنان دارم

hosein گفت...

سلام بر همه سال نو مبارک من 1 سوال دارم کسي تابحال از نزديک ديده به باسن يک زن جوان که هر 2 طرف باسنش بيرون باشه آمپول بزنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه من به اين صحنه خيلي حساسم و تا بحال همچين صحنه اي هم نديدم اگر کسي ديده بگه

ناشناس گفت...

سلام سارا خانم 1 انتقاد دارم داستانت به بنظر غير واقعي مياد مخصوصا اخرش اميدوارم از انتقاد من ناراحت نشوده باشي . ولي بازم ممنون از اينکه داستان نوشتي

ناشناس گفت...

عزیز ناشناس نت اصلا ناراحت نشدم ولی باور کنید واقعیه شاید نوع نوشتن من بد بوده (سارا)

nima گفت...

نازیلا خانوم سلام از اینکه جواب من رو دادید ممنونم این ID منه اگر دوست داشتی من رو اد کن البته هر کدوم از بچه های این سایت که دوست دارن میتونن من رو اد کنن
nima_39@ymail.com

سحر گفت...

بچه ها سلام من سحرم و دختر خواهرم 5سالشه و رماتیسم قلبی داره و باید پنادر بزنه.مشکلی که هست خیلی میترسه.میخوام کمکم کنید و لینک آمپول زدن به بچه ها رو برام بگذارید و از خاطرات اون موقع خودتون بگید تا من یکم دستم بیاد که باید چی کار کنم!چون قرار من ببرمش واسه آمپول زدن
سحر

سحر گفت...

میخوام دردش بگیره و خاطره ش رو بذارم اینجا و احتمالا فیلم هم بگیرم.سریعا لینک فیلم های مربوط به بچه ها و خاطراتتون رو بذارید

nima گفت...

سحر خانوم مطمئن باش که اون به اندازه کافی دردش میگیره لازم نیست شما کاری بکنی فقط بگو که میترسه یا نه اگر بترسه کافیه دردش هم بیشتر میشه. اگر لینک فیلم میخوای برو تو youtube و کلمه vaccuna رو بزن
من مقدار زیادی فیلم دارم که اگر خواستی یا ادم کن یا ایمیل بزن برات بفرستم اگر هم کمک خواستی من حاضرم باهات بیام
برای فیلم یا عکس هم میتونم نرم افزار دوربین مخفی رو برات بفرستم رو موبایلت نصب کن

موفق باشی

kamran گفت...

سلام سحر خانم بچه خواهرتون نمي دونه که چه خاله اي داره!!!!!!!!!!!!!!!
حداقل به بچه ها رحم کنيد از آمپول زدن بزرگترها بنويسيد. البته با جرئيات کامل

نازيلا گفت...

سلام آقا نيما شما تجهيزات کاملي داريد تا حالا از اين تجهيرات استفاده کرديد

hosein گفت...

بچه ها تاحالا کسي ديده تو تزريقاتي ها 2طرف باسن کامل بيرون بزارن

nima گفت...

سلام به همه دوستان
1- آقا کامران شما گفته بودی همه آمپول خوردن مامانشون رودیدن میخواستم ازشما دعوت کنم شما هم اگر دبدبد تعریف کنید درمورد آمپول بچه ها هم خوب سلیقه ایه بعضیا هم آمپول بچه هارو دوست دارن
2- نازیلا خانوم متوجه منظورتون نشدم من از هر تجهیزاتی استفاده کردم ولی نمیدونم شما منظورتون چیه
3- حسین آقا زیاد پیش میاد که 2 طرف باسن بیرون باشهمخصوصا اگر بیش از 1 آمپول باشه من حتی تو بیمارستان دیدم 2 نفر همزمان به 2طرف بیمار آمپول میزنن.

ناشناس گفت...

سلام من یک خاطره میخوام بگم که مربوط به 10 سالگیمه و الان هم که یک دختر 22 سالم هنوز جز خاطرات بد زندگیمه
کلاس چهارم دبستان که بودم بماریهای بدی میگرفتم مثلا یک مدت شدید سرفه میکردم جوری که شب نمیتونستم بخوابم بعدش پوستم خارش گرفت بعد تاول میزد توی دهنم خون میومد دلدردها شدید میگرفتم. برای هر بیماری میرفتم دکتر یک کم دارو میدادن بیشترشون هم با التماسای من سعی میکردن آمپول ندن یا یکی بیشتر نباشه ولی خوب نمیشدم یلکه شکل بیماریم عوض میشد. بیشتر شبها هم تب و لرز داشتم.
پدرم احساس کرد که این بیماریا به هم ربط داره و با مشورت دوستش که پزشک بود من رو برد پیش یک پزشک متخصص آلرژی.
دکتر گفت باید تست آلرژی و عفونت بده احتمالا یا حساسیت داره یا عفونت داخلی که من فکر میکنم هر دوتاش باشه. یک هفته هر بیماری گرفت تحمل کنه و دارو نخوره تا درمان قطعیش پیدا بشه یک سری آزمایش نوشت و گفت حتما تا هفته دیگه انجامش بدید
فردای اون روز رفتیم آزمایشگاه و آزمایش خون و ادرار بعد از ظهرش رفتیم کلینیک آلرژی اونجا بخش زنونه و مردونه جدا بود من رو از پدر مادرم تجویل گرفتن و نگذاشتن اونا بیان تو.
اونجا یک خاومه رو خوابونده بودن و یک چیزی رو میکردن تو حلقش ترسیدم که نکنه با من هم همون کارو بکنن ولی مال من بد تر بود بلیزم رو دراوردن و من رو نشوندن رو یک صندلی از 2 طرف دستام رو بستن به دسته هاش با خودکار روی هر بازوم رو 6 تا نقطه گذاشتن بعد با سرنگای کوچیک افتادن به جون من سرزن رو روی علامت خودکاری فشار میدادن تو بعد میکشیدن بالا پوست دستم تا 2 سانت میومد بالا اون موقع دارو رو فشار میداد تو و در نهایت یم کم مایع میکشید تو سرنگ این کار 12 بار تکرار شد انقدر گریه کرده بودم که دیگه نفس نداشتم وقتی تموم شد به مامانم گفتن ببرتم تزریقات سریع بهم یک آمپول بزنن که دستام ملتهب نشه بعد گفت اگر سریع آمپول ر بیارید همینجا خودم میزنم مامانم هم قبول کردو من بغل مامانم بودم بابام سریع آمپول رو آورد دوباره من رو تنها بردن تو یک تخت اونجا بود جلوی بقیه مریضها من رو خوابوندن و کونم رو لخت کردن و آمپول رو زدن زیاد درد نداشت.
2 روز بعدش دوباره رفتیم اونجا اصلا نمیخواستم پیاده شم فقط گریه میکردم مامانم راضیم کرد که بالاخره باید خوب بشم و بتونم برم مدرسه و من رو بردن همونجا
ایندفعه روی یک صندلی دیگه یک خانوم بزرگ نشسته بود همونجوری بالا تنش لخت بود و با یک سوتین نشسته بود دستاش بسته بود و داشتن همونکار رو باهاش میکردن من رو هم نشوندن و همون برنامه رو برای من پیاده کردن. بعدش هم اون خانومه خوابید آمپولش رو زد و بعدش به من زدن گفتم چرا این آمپولو میزنید گفتن اگر نزنی از یک ساعا دیگه دستات انقدر میخاره که نمیتونی طافت بیاری
جواب آزمایشارو بردیم پیش دکتر و منجر شد به 20 تا آمپول جنتامایسین روزی 1 عدد و 10 تا پنیسیلین یک روز در میون 1 عدد و مقداری قرص
چشمتون روز بد نبینه در مدت 20 روز 30 تا آمپول خوردن خیلی سخته کونم آمکش شده بود دیگه جا نداشت روزای آخر جنتامایسینا برام دیگه درد نداشت ولی پنیسیلینها تا روز آخر گریه ام رو حسابی در میاورد. بعد از اون هم شدیدا از آمپول میترسم و هم برای هر کسی که آمپول میخوره دلم میسوزه.

فرشید گفت...

سلام به همه کسایی که میان تو سایت و یه تینا خانوم از همه کسایی که اینجا مطلب مینویسن ممنونم من یک بار آمپول خوردن خواهرم رو دیدم
چند سال پیش بود قبل از ازدواج خودم بود. همه خانواده با خواهرم که باردادر بود و شوهرش عید توی یکی از تورای اروپایی ثبت نام کردیم توی سفر خواهرم حالش بد شد و قرارشد بره دکتر چون من زبانم خوب بود و زبان بقیه تعریفی نداشت اون موقع قونان بودیم از هتل آدرس بیمارستان رو پرسیدیم و با تاکسی رفتیم شکمش خیلی بالا نبود و اگر کسی میدید 100% مطمئن نبود که حاملس. با هم رفتیم اتاق دکتر و علایم بیماریش رو گفتم دکترش یک مرد جوان بود. شروع کرد از سرو چشم و گوش و اینا معاینه کردن در حین معاینه پرسید که بار داره گفتم آره گفت پس باید دقیق تر معاینه کنم. مجبور کرد که خواهرم بلیزش رو دربیاره و با سوتین و شلوار نشست جلوی ما. اولین بار بود که بدن خواهرم رو میدیدم گوشیش رو حاهای مختلف بدنش میذاشت با یک دستش سینه اش رو میگرفت بالا و با دست دیگش گوشی رو میداشت زیر سینه. خوب که معاینه کرد و سوالاش رو پرسید دارو نوشت که از داروخانه بگیریم 2 تا هم آمپول بود به گفت چون بارداره برای راحتی میگم همیتجا تو اتاق بزنن
پرستار رو با تلفن صدا زد اونهم با 2 تا آمپول امد تو اولی باید تو بازو میزد باید کامل بازوش رو لخت میکرد چون بازوش نمیرفت بالا یک آستینش رو دراورد و اولین آمپول رو تو بازوش زد یک ای ای کوچیک گفت .
منتظر بود بعدی رو هم بزنه که گفت اون تو باسنه. کمکش کرد آستینش رو پوشید بعد گفت بلند شه شلوار پارچه ایش رو تا رونش داد پایین شورتش رو داد زیر باسنش چون پشتش به من بود روم میشد که نگاه کنم بعد یکور خوابوندش رو تخت. با دقت تمام باسنش رو الکل زد و سوزن رو مثل دارت فرو کرد تا خواهرم ناله اش بلند شد درکمتر از 5 ثانیه تزریق رو تموم کرد و سوزن رو دراورد

سحر گفت...

سلام نیما جان من هرچی توی یوتیوب این کلمه رو میزنم فقط عکس واکسن به بازو و رون رو میاره!میخوام ببینم آمپولای عضلانی رو واسه بچه باید چیکار کرد؟چون من باید ببرمش و نمیدونم باید چیکار کنم! لطفا اگه فیلم آمپول بچه دارین لینک کنید!در ضمن اینجور که با خبر شدم برادرش هم آمپول خواهد داشت! من موندم و 2تا بچه!:D

ساناز گفت...

یعنی واقعا هیچ دختری از نیست که دوست داشته باشه و بلد باشه آمپول بزنه؟!!!!فقط چت کردن یا شنیدن خاطراتش رو دوست دارید؟!!

kamran گفت...

سلام آقاي نيما خان من قبلا مطلب آمپول زدن مامانم گذاشته بودم. من اينو گفتم که بقيه دوستاني که مايل به نوشتن داستان هستند داستان آمپول زدن اون هايي را که ديدن بنويسن يا اگه نديدن حداقل آمپول زدن مامانشو نو که ديدن بنويسن.

ناشناس گفت...

ایده جالبی است از پسرا کسی آمپول زدن مامانش راتو بچگی یا بعدها دیده یا مخفیانه دیدزده ؟

nima گفت...

http://www.youtube.com/watch?v=1v_tGf73a_0
http://www.youtube.com/watch?v=1Tbbmrv1a14&feature=related
http://www.youtube.com/watch?v=epDXW0KjAUI&feature=related
http://www.youtube.com/watch?v=1ENtXdIVMik&feature=related
http://www.youtube.com/watch?v=c_3KDQQYlHo&feature=related
http://www.youtube.com/watch?v=0r246tL-xlE&feature=related
http://www.youtube.com/watch?v=74jL19EriwA
بفرمایید سحر خانوم این هم چندتا لینک بازم اگر کمکی خواستین بفرمایید. فقط آمپول این بچه ها از کی قراره شروع بشه . دکتر منتظر شماست یا زمانی رو مشخص کرده

زهرا گفت...

سلام به همگی واقعا خوشحالم که یک سایت ایرانی پیدا کردم که علاقه مندان اینجکشن رو دور هم جمع کرده. راستش اصلا تو گوگل هیچ وقت آمپول زدن (به فارسی) رو چک نکرده بودم چون امیدی به یافتن این جور سایتها نداشتم اینجا رو هم از وبلاگ
http://desi-injection.blogspot.com
پیدا کردم. خلاصه اینکه خیلی مخلصیم

زهرا گفت...

راستی اینم یه وبلاگ باحال هندی
http://www.real-injection.blogspot.com
شما هم اگه سایتهای مشابه رو می شناسید معرفی کنید ارادت زیاد به تیناجون

nima گفت...

سحر خانوم اینارو هم ببین
http://www.youtube.com/watch?v=2p6TLd6j6w0&feature=related
http://www.youtube.com/watch?v=R3RZNRNsR-s&feature=related

حمیدرضا گفت...

من تا جالا آمپول خوردن 4 نفر رو دیدم یکی مامانم و یکی خالم و2تا دوست دخترم
یک بار مامانم از نردبون افتاد و پاش شکست من رسوندمش بیمارستان دمتر بعد از عکس گرفتن گفت باید بستری بشه تا اتاق خالی بشه گفت توی اورژانس کارای اولیه اش رو بکنن. اول ازش مقدار زیادی خون گرفتن جون ضعیف شده بود و فشارش پایین بود خیلی به سختی خون میومد انقدر دستش رو سوراخ کردن و هی مالیدن و فشار دادن تا تونستن خون بگیرن بعد یک سرم بهش زدن و بعد از چند دقیقه یک پرستار با 3 تا آمپول امد مامانم چون پاش شکسته یود نمیتونست حرکت کنه من و پرستاره آروم خمش کردیم من شلوارش رو باز کردم و به زور دادم پایین نصف یک طرف باسنش لخت شد به اندازه 2 سانت هم از خطش پیدا بود پرستاره گفت همینجوری خوبه نگه دار.
آمپولا رو یکی پشت اونیکی زد مامانم که آی آی میکرد پرستاره عین خیالش نبود. تاحالا آمپول زدن به این بیرحمی ندیده بودم واقعا خودم ترسیدم.
اونجا اورژانسش خیلی بی درو پیکر بود یک پیر مرده رو داشتن اون وسط سوند میزدن اونهم هی ناله بعدش هم 2 تا آمپول به روش شکنجه گرا بهش زدن
فردا صبح اون روز من باید میرفتم یک شرکتی که تجهیزات پزشکی داشت پروتز پای مامانم رو تهیه میکردم رسیدش رو میاوردم بیمارستان که تو اتاق عمل تحویل دکتر بشهساعت 7:30 که شرمت باز میکرد رفتم کارا رو کردم و ساعت 9 رسیدم بیمارستان اجازه دادن رفتم تو بخش و دکتر رو پیدا کردم رسید رو دادم و اونهم گفت نگران نباش پروتز ها به دست من میرسه گفتم میتونم برم پیش مادرم به پرستار سفارش کرد که اجازه بده من تا دم اتاق عمل پیشش باشم رفتم دیدم یک گان تن مادرمه و دراز کشیده یک نفر هم داره موهای پاش رو از زانو به پایین میزنه توی دستش هم سرم بود یک پرستار امد با 5 تا سرنگ پر. یک اضطراب و ترسی تو دلم ایجاد شد انگار میخود به من بزنه. 2 تا از سرنگا سوزن نداشت از انژکتور توی دستش اونارو وریدی تزریق کرد صبر کردن زدن موهای پای مامانم تموم شد به مامانم گفت برگرد چون پای چپش شکسه بود نمیتونست تکون بده هم شب قبل و هم اون موقع به سمتی خم میشد که تو باسن راستش آمپول میزدن 3 تا آمپول رو پشت هم زد تو باسنش مامانم خیلی ناله کرد وفتی رفت دیدم باسنش خیلی کبوده دستش روش بود گفتم بذار یک کم برات بمالم اولین بار بود که به قسمتی از بدنش غیر از دست و صورتش دست میزنم براش مالیدم و گفتم آخه دیشب تا حالا 6 تا آمپول ورده گفت تو که رفتی 1 آمپول دیگه هم زدن گفتم پس 7تا. یک خانوم مسنی رو تخت بغلی بود که معلوم بود کمر یک مشکلی داره گفت اینجا اینقدر به آدم آمپول میزنن و یک حوری میزنن که درد خودت یادت میره من الان بیشتر از کمرم جای آمپولام درد میکنه چند دقیقه بعد مامانم رو بردن اتاق عمل
این یکی از خاطرات من بود بقیه اش رو هم اگر دوست داشته باشین میذارم

سحر گفت...

نیما جان دکتر نسخه نوشته ماهی1دونه!اما تقویتی هم خودش داره هم علی داداشش.من راستی وقت دارم که سایت بزنم و زود به روزش کنم! فیلم هم دارم یه عالمه!کیا موافقن؟

nima گفت...

من با سایت زدن مخالفم بیاید همینجارو تقویت کنیم فیلمهاتو لینک بده.خاطراتت رو بنویس
ID هم بدی بد نیست

سحر گفت...

کسی نظری نداره واسه آمپولای این 2تا بچه؟یکی پنادر و ب کمپلکس ب12 و اون یکی هم ویتامین.بنظرتون بخوابن روی تخت یا واستاده نگهشون دارم یا بخوابونم روی پام؟

parisa گفت...

سلام به همه
خیلی خوشحالم که اینجا اینقدر رونق گرفته منم یک خاطره از حدود یکسال و نیم پیش تعریف میکنم
از سر کار رفتم خونه مامانم تو آشپزخونه بود سلام کردم رفتم برم سمت اتاق مامانم گفت خالت خونمونه خاله کوچیکم هنوز ازدواج نکرده بود و با من خیلی جور بود. فکر کردم دستشوییه رفتم دیدم رو تخت من دراز کشیده و رنگش پریده و حالش خوب نیست خواستم بوسش کنم نگذاشت گفتم چته گفت ضغف شدید دارم و همه بدنم درد میکنه نمیتونم تکون بخورم انگار عضلاتم حس ندارن
پرسیدم سرما خوردی گفت یک دو روزی سرما خورده بودم ولی امروز خیلی حالم بده. حاضرش کردم بردمش کتر یک بیمارستان نزدیک خونمون بود دکترش هم خانوم بود بعد از معاینه شروع کرد خالم گفت 2 روز دیگه باید بره سفر دکتد هم گفت پس دارو بهت زیاد میدم و خیلی هم باید استراحت کنی. ازش پرسیدم کجا میخوای بری گفت هیچ جا مرخصی ندارم
شروع کرد به نوشتن نسخه 1دگزا داد 3 تا بکمپلکس ب 12 و 2 تا متاکاربامول یکی امشب واگر گرفتگی عضله و درد بدنت خوب نشد یکی دیگه هم فردا بزن
متا کاربامول آمپولیه که نصف میکنن و تو 2 تا سرنگ به 2 طرف میزنن
خیلی سخت راه میرفت دستش رو گرفتم بردمش تزریقات خوابوندمش رو تخت تا برم داروهاش رو بگیرم آمپولزنه نسخه رو نگاه کرد و گفت همه آمپولاش رو دارم نمیخواد بری.
دمر شدو من کونش رو کامل لخت کردم یک کم با کونش ور رفتم و گفتم جوون کوفتش بشه هر کی دستش به این ممیرسه گفت شوخی نکن استرس ابنهمه امپول و دارم گفتم جااان امیدوارم یجوری بزنه نتونی بلند شی گفت خفه شو بعدا جوابتو میدم.
اضطراب شدیدی داشتم آمپولزنه یک خانوم جوان بد اخلاق بود با 4 تا سرنگ امد اول دگزا رو زد سوزن و انقدر فشار میداد که توی باسن یک چاله درست میشد خالم لبش رو گاز گرفت و هیسسس کرد خانومه گفت این چون کرتنه یک کم درد داره بعد ب کمپلکس رو زد خالم پاش رو تکون داد گفت ب 12 آب مقطر داره یک کم درد داره بعد اولین سرنگ متا کاربامول رو برداشت و گفت این یک کم درد داره خالم گفت از قبلیا بیشتر وای خدا رحم کنه بهش گفت نفس عمیق بکش و خودتو شل کن تا خواست نفس عمیق بکشه تزریق کردو وسطاش خالم ای ای کرد وقتی تموم شد دستش رو گذاشت رو باسنش گفتم بردار من برات میمالم داشتم براش میمالیدم که سوزن بعدی طرف دیگه فرو رفت یکهو اییی بلند گفت و پرید 3 تا بود که این دیگه چیه پرستاره توضیح داد مه باید نصف بشه تا تموم شد و سوزن رو کشید بیرون تازه ناله های خالم شروع شد همتون میدونید که این ناله ها چقدر لذت بخشه
بعد از چند دقیقه رفتیم با قرص و شربتا خوب شد و دیگه بقیه آمپولاش رو نزد

پریسا گفت...

سحر خانوم بخوابونشون رو پات و شلوارو شورتشون رو تا چند سانت زیر باسن بده پایین اگر میخوای خوب حالشون جا بیاد قبلش بگو یک کم تخمل کنید زود تموم میشه پاشون رو هم جوری بگیر که بتونن تکون بدن
اون 2 تا فیلم اخر نیما رو دیدی؟ خیلی باحال بود
اولین امپولا رو کی بایذ بزنن؟
دختره پنیسیلین و پسره ب کمپلکس؟
من 3 تا بچه رو پام آمپول خوردن 2 تا دختر و 1 پسر
جای من رو خالی کن

nima گفت...

بخوابون رو پات و شلوارو شورتشون رو تا میتونی بده پایین

بهزاد گفت...

آمپول مامان حمیدرضا قشنگ بود بچه ها ادامه بدین کیا دیگه دیدن؟راستی همه بدون مشکل آمپول ها رو میبینین؟مخفیانه دید نزدین؟

mohsen گفت...

سلام بر همه دختر و پسرهاي گل من يک خاطره بسيار جالب از آمپول زدن يک خانم متاهل که در تاريخ 17/10/89 ديدم مي خواهم براي شما ها بنويسم تا شما هم لذت ببريد.
حدود ساعت 22:45 شب بود. که خالم زنگ زد خونه ما مامانم تلفن جواب داد . بعد که صحبت مامانم با تلفن تمام شد. مامانم گفت خالت بود. ميگه به محسن بگو با مليکا بره بيمارستان دنبال ميترا . گفتم چرا من برم مگه خوده مليکا نمي تونه بره مامانم گفت چون دير وقته خالت گفت تو باهاش بري.منم با بي ميلي و زور لباسامو پوشيدم رفتم دمه خونه خالم آخه خونه ما با خونه خالم يک مجتمع فاصله داره خلاصه رسيدم دمه در خونه خالم زنگ زدم خالم گفت محسن جان مليکا تو پارکينگ منتظر تو هست. از خالم خداحافظي کردم رفتم نزديک پارکينگ که شدم ديدم صداي بوق مياد بعد ديدم که مليکا داره بوق مي زنه. سواره ماشين شدم. بعد راه افتاديم.گفتم چرا اين موقع شب داري ميري دنبال ميترا گفت اخه چندتا مريض داشت کارش براي همين طول کشيد.اخه ميترا دختر خالم ماما هست و تو بيمارستان مطب داره.خلاصه حدودا ساعت 23:50 بود که رسيديم. مليکا دختر خالم گفت تو ماشين بشين من ميرم دنبال ميترا بعد 10 دقيقه مليکا امد گفت هنوز همکارش نيومده که شيفت عوض کنند. بعد گفت بريم تو تا همکارش بياد. بعد رفتيم تو يک اتاق که ديدم ميترا دختر خالم نشسته بود از من عزر خواهي کرد گفت ببخشيد که اين موقع شب مزاحمت شديم منم گفتم دوست داشتم محل کارتو ببينم. بعد رفت چاي با بيسکوئيت آورد که خورديم بعد به همکارش زنگ زد گفت کي ميرسي من خسته شدم مي خوام برم همکارش گفت نيم ساعت ديگه ميرسم . بعد براي اينک من حوصلم سر نره گفت مي خواي بري پيشه يکي از همکارام پسره بسيار شوخيه منم بدم نيومد بعد زنگ زد به همکارش اسمش محمد يود گفت اگه سرت خلوته پسر خالم بياد پيشه شما تا همکارم بياد اونم گفت بفرستش.بعد دختر خالم گفت برو که منتظره تو هست بعد گفت با آسانسور برو طبقه هم کف اونجا دم اسانسور منتظر تو هست. منم رفتم موقع که رسيدم پايين ديدم يک آقا حدودا 28 ساله بسيار خوش برخورد از من استقبال کرد بعد رفتيم تو اون قسمتي که محمد کار مي کرد تو قسمت تزريقات بعد يک تلويزيون بود که داشت فوتبال نشون مي داد .بعد شروع به صحبت کردن کرديم. حدودا يک ربع بعد همين جور که در حال صحبت کردن بوديم يک خانم آقايي با يه دختر بچه حدودا 5يا 6 ساله امد تو آقاي از محمد پرسيد تزريقاتي خانم ها کجاست محمد گفت اتاق بقلي هست اما چون آخر شبه تزريقاتي آقا و خانم ها يکي ميشه آقاي گفت يعني يک آمپول زن خانم الان نداريد محمد گفت داريم چون آخر شبه تو اين قسمت نداريم ولي صبح هست بعد خداحافظي کردند رفتند ما دوباره به صحبت خودمون ادامه داديم بعد از 10 دقيقه دوباره آقاي امد گفت شما به خانم ها تزريق مي کنيد محمد گفت مريض آقا خانم نداره بعد آقاي خانمشو صدا کرد خانمش امد تو اتاق از تو کيفش آمپولهاشو داد به محمد آمپولهاي نگاه کرد گفت آخرين بار کي پنيسيلين زديد خانم گفت 3 روز پيش گفت بينش فاصله انداختم حالم بدتر شد محمد گفت بايد مرتب داروهاتونو استفاده کنيد چون بچشون شيتون بودو لذيت مي کرد خانمه يه شوهرش گفت از اتاق ببرش بيرون محمد مشغول آماده کردن آمپولهاي خانمه بود منم زير چشمي به خانمه نگاه ميکردم بعد محمد گفت اماده شيد بعد خانمه يک نگاهي به تختها انداخت رفت طرف تخت آخري چون کامل پوشيده بود دکمه پالت شو باز کرد و روي تخت دراز کشيد من فقط پاشنه کفشاشو مي ديدم منو هيجان گرفته بود دلم مي خواست برم ببينم آمپول زدن خانمرو از يه طرف مي ترسيدم شوهر زنه بياد تو اتاق خلاصه محمد آمپولهارو گذاشت تو يه ظرف آهني يه تيکه پنبه الکلو برداشت رفت طرف خانمه من دلم مي خواست بلند شم برن ببينم اما صداي يچه از بيرون ميومد من مي ترسيدم که هرلحظه شوهر زنه بياد تو اتاق خلاصه محمد رفت پشته پرده من فقط صداشونو مي شنيدم. بقيه داستانو بعد مي نويسم.

سحر گفت...

سلام بچه ها من عصری بچه ها رو قراره ببرم واسه تزریق

nima گفت...

سحر چی شد بردی بچه هارو مشتاقانه منتظریم

ناشناس گفت...

اقا محسن خاطرتون واقعا جالب بود . ما منتظریما

ناشناس گفت...

خانوم ها و آقايون علاقه مند آمپول پی ام بديد
sam_jimy0

مریم1 گفت...

سلام
من زنم و بلدم آمپول بزنم.
(مریم1)

سهراب گفت...

تینا امروز بعد از مدتها آمدم اینجا
چقدر خوشحال شدم دیدم دوباره زنده شده اینجا
خیلی سورپریز خوبی بود
کلیپ هاتم مثل قدیما عالیه
اینجا رو خیلی دوست دارم
تنها جایی که می تونم از فانتزی آمپول زدن با خیال راحت لذت ببرم
توضیحت در مورد اینجا هم بسیار کامل و جامع و لازم بود

ناشناس گفت...

لطفا" ID بدین خانوم مربم

نگار گفت...

سلام من نگارم که قبلا خاطره هامو نوشتم
بچه ها یه ویدیو پیدا کردم عالیییی
امیدوارم سایتش برای اونا که توی ایرانن فیلتر نباشه.
اگر بود بگید تا سعی کنم ببینم میتونم دانلودش کنم یا نه

http://www.deviantclip.com/watch/teen-school-girl-butt-injection-UjD

این آدرس رو کپی کنید و لذت ببرید

maryam 1 گفت...

har ki mikhad ampool mizanam barash

ناشناس گفت...

مریم 1 ، ID بده لطفا"

ناشناس گفت...

alie

ناشناس گفت...

خدمات پرستاری(تزریقات وپانسمان) درمنزل
تزریق عضلانی 3500 تومان

تزریق زیرجلدی 3500 تومان

تزریق وریدی 4500 تومان

تزریق سرم 10000 تومان

کشیدن بخیه 3500 تومان

پانسمان 7000 تومان

بدون هزینه ایاب وذهاب


توسط امدادگرجهاددانشگاهی وتکنسین سابق مرکزآمبولانس

«مسعودنعیمی»

تلفن تماس 9198335799 0
9354484731 0
سوابق:
الف- 15سال امدادگری
ب-تکنسین سابق مرکزآمبولانس
پنی سیلین ،سفتریاکسون وب کمپلکس بابی حسی تزریق می شود.
masihnaimi@yahoo.com

ناشناس گفت...

دیوانه اید همتون!

ناشناس گفت...

عاشق خاطراتتونم!!!!!!!!!!1

نگین گفت...

سلام . من نگین هستم 30سالمه. همیشه خاطرات امپول زدنهامو خوب یادمه... الان که وبلاگو خوندم دیدم بد نیست بعضیاشو براتون بکم
چند ماه پیش گردنم بر اثر کار زیاد پای کامپیوتر بدجوری گرفت. اصلا نمیتونستم حرکتش بدم از درد اشکم میومد
بعد از کارbf ام شهرام اومد دنبالم اول رفتیم خونش یکم حوله گرم برام گذاشت و ماساژ داد ولی فایده نداشت. مامانش دکتر بود یکم سر در میاورد از دارو .گفت بیا بریم دکتر یه دگزا میده بهت سریع باز میشه راحت میشی .... دیدم ارزششو داره . خیلی درد داشتم
حاضر شدم رفتیم درمانگاه.یه منشی و امپول زن 28 ساله ای نشسته بود . خلوت بود شهرام قبض گرفت. رفتیم داخل اتاق پزشک. یه دکتر پیرمرد با عینک . اصلا منو نگاه هم نکردو شهرام گفت دکتر خانمم گردنش گرفته. دکتر هم سریع بدون معاینه کاغذ نسخه رو برداشت نوشت و داد به شهرام. حرف هم نمیزد. انگار لال بود. شهرام نسخه رو گرفت نگاه کرد و گفت دکتر یه دگزا نمیشه بدین... دکتر حرفشو قطع کرد که: این بهتره... ما هم بدون خرف اومدیم بیرون
نمیدونستم که پی داده. شهرام منو نشوند رو صندلی انتظار تزریق رفت داروخونه دم در
من تو این فاصله قلبم به شدت میزد. دستو پاهام شرو کرد به یخ کردن و یه بغضی کرده بودم... شهرام اومد تو .همه حواسم به پلاستیک دارو بود که پشتش قایم کرده بود... گفتم چی داده؟ از این لبخندای الکی زد و همونجوری که دارو پشتش بود گذاشت رو میز منشی که یعنی اماده کنید
. من وحشت زده گفتم خوب مسخره بذار ببینم که یهو دختره بلند شد با دارو ها رفت تو اتاق که دیدم بیشتر از یه امپوله ... شهرام خندید گفت یه دونه امپوله فقط یارو پول خورد نداشت به جاش 2تا سرنگ اضافه داد
بی اختیار اشک تو چشام حمع شد و چونم میلرزید نفسم تنگ شد شهرام یهو ترسید گفت قربونت برم نترس . دیدی که من گفتم دگزا بده فقط . حتما لازم بوده
همونجوری در حالی که اولین قطره اشکم اومد گفتم بریم؟توروخدا...
اونم که انگار اصلا حرفی نزدم کیفو مبایلمو ازم گرفتو گفت برو بچه... من اینجام
ازش ناراحت شدم رومو برگردوندمو رفتم تو اتاق تزریقات ... واییییی دیدم داره از یه شیشیه ای مایع میکشه که انگار 10 سی سی بود. رنگ به روم نمونده بود
رفتم به سمت تخت اخر ته اتاق . میدونستم شهرام از من بیشتر ترسیده بر نگشتم نگاش کنم از لجم...
شهرام از بیرون میتونست پاهای منو از زانو به پایین ببینه. یه شلوار جین و تاپ سفید تنم بود روشم یه شنل بافتنی کرم رنگ تا زیر باسن. با دستای یخ زدم شلوارمو باز کردم و خوابیدم شنلمو دادم بالای کمرم ولی جون نداشتم از ترس شلوارمو بدم پایین
صدای پاشنه کفشه دختره رو مخم بود هر یه قدم که بر میداشت فکر میکردم الان میاد
اونم هی راه رفتنش گرفته بود... داشت میومد سمتم که شهرام از بیرون گفت میشه یواش بزنید؟ خانمم میترسه یکم
خندید و گفت چشم نگران نباش
با خرف شهرام اشکم بی صدا سرازیر شد
یه یهو دیدم خانومه داره شلوارمو میده پایین. کونمو سفت کردم سریع کونم یخ کرد 5-6 بار پنبه یخو دایره وار مالید رو گوشه کون راستم که سمتش بود... گلومو لبم از تری خشک شده بود ولی مغرور تر از اونی بودم که صدام بلند شه خودمو سفت کرده بودم که نامرد اول نوک سوزنو 1 سانت فرو کرد بعد گفت شل کن یکم درد داره
گفتم ن ن میتونم سوزنو در اورد
با 2 انگشت کونمو شبیه نیشگون یواش مالید گفت خطر داره شل کن عزیزم
اشکم اومد به زور یکم شل کردم تا دید شل کردم سریع سوزنو زد....
و شرو کرد به تزریق
سوووووختم یه دفه داغ شدم 3 ثانیه بعد نالم بلند شد. آآآآ ه ه ه ه
اشکام میومد ... فکر کنم 15 ثانه ای شد....
ناله های یواشم داشت بلند میشد که سوزنو کشید بیرون
دیگه نا نداشتم
نیم نگاههی کردم دیدم 2 تا سورنگ دیگه تو جیبشه رفت اونور تخت سمت چپ
جین و شورتمو کامل داد پایین چون خوب واینمیستاد. ت پنبه مالید بلند گفتمبا گریه گفتم آآآآآآِِِییییی گفت نزدم هنوز... نفس نفس عمیق و سوزنو زد...
سعی میکردم تحمل کنم ولی واقعا دردناک بود... مغزم تیر کشید
اینبار دندونامو فشار دادم و هیچی نگفتم ... میلرزیدم... پاهام به شدت میلرزید . وقتی لرزمو دید سریع تزیرق کردو کشید بیرون و گفت دختر چته؟؟؟
طاقت بیار
یکم جاشو مالید و دوباره به سمت بالای کونم یعنی کمرمو الکل زد تا اومدم بگم اونجا نه.... زد ... واااایییییی
خیلی درد داشت دوباره لرزم شرو شد که سریع تموم کرد...
نا نداشتم بلند شم ..و دختره گفت اقا بیاین کمکشون کنین
به منم گفت حالا بخواب
شهرام اومد تو بدون حرف جای امپولارو مالید و دیدم دستای اونم یخ کرده بود
یواش بلندم کرد نشستم لب تخت تا قیافشو دیدم زدم زیر گریه دوباره
سرمو گرفت تو بغلش گفت هیییسسسسس.... تموم شد دیگه عشقم
اومدیم بیرون برا2 تامون ابمیوه گرفت . چون خودشم به نظرم فشارش افتاده بود
رفتم خونش تا 10 شب خوابیدم بیدار که شدم دیدم گردنم خیلی بهتره
ممنون بچه
بازم داستان دارم. بعدا میگم

ناشناس گفت...

من صدفم...این چند روز سررما خوردم بی افم کلید کرد که باید بریم دکتر منم میترسیدم بهم امپول بده میپیچوندم مدام...تا اینکه یه روز سر گیجم زیاد شد و گفت نمیامو نمیخوامو اینا نداریم منو برد دکتر اونم گفت فشارت خییلی پایینه سه تا پنی سیلین با یه دگزا داد بهم...رفتیم واسه تزریق پاهام شل شده بود از ترس خانومه گفت برو دراز بکش لباستو بزن کنار الان میام منم به حامد گفتم من میترسم پنیسیلین درد داره بیا بریم خوب میشم قول میدم حامد..قلبمتند تند میزد...بی حال بودم حامد گفت فدات شم نبینم مترسیااا درد نداره تو شل کن عشقم یه لحظست تحمل کنیتموم میشه به جاش زور خوب میشی صدف...ها باریکلا برو بخواب...منم دراز کشیدم روتخت عضلم منقبض شده بود از ترس اما رمق بلند شدن نداشتم حتی...حامد سرشو اورد کنارگوشم گفت عشقم تمو میشه زود نفس عکیق بکش به یه چی دیگه فک کن دردشو نمیفهمی قول میدم پالتومو گرفت ازم مانتومو زد بالا رو کمرم شلوارمو کشید پایین با شرتم...یواش اومد گفت خودم جاشو ماساژ میدم ریلکس کن خب؟خانومه با دوتا سرنگ نسبتا بزرگ اومد پشت پرده ...با پنبه خیس چند بار کشید روی باسنم یه کمم با دستش دنبال یه جای مناسب گشت و بین ئو تا انگشتش گرفت جای تذریقو یه هو سوزنو فرو کرد تو باسنم گفتم ایییییی یواشتر بزن خانوماونم گفت نفس عمیق بکش شل کن دردش کمتر میشه حامد دستمو گرفته بود وهی میگفت الان تموم میشه صدف طرف راستم زده بود پای چپمو تکون میدادم شاید حواسم پرت شه ولی خیلی درد داشت لامصب...خیلی یواش پمپ میکرد پنی سیلسینو تو عضلم...نیدلو کشیذ بیرون پنبه گذاشت روش...اونظرف شلوارمو کامل کشید پایین دوباره اومده بود بالا یه کمی شلوارم کشی بود...پنبه رو مالید یخیشو رو کونم حس کردم استرسم بیشتر شد تا اومدم سرمو برگردونم بگم اینو یواش بزن که محکم زد تو باسنم سوزنو منم عضله ی پام سفت شده بود دردش بیشتر شدتموم که شد از درد بی حال شده بودم حامد یه کمی مالیدبا پنبه بعد که خانومه رفت بوسم کرد گفت واسه سلامتیت لازم بود نفسم الهی بمیرم که تو دردت نیاد این طوری بعدشم یه ذستمو گرفت بردم تو ماشین...هنو فردا یه امپول دیگم دارم .