چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

کلیپ از تزریق آمپول

video

این کلیپ زیبا رو ببنید

تینا

‏۴۰ نظر:

ناشناس گفت...

عالی بود.دستت درد نکنه. تو ایران هم همینقدر می کشن پائین؟؟؟

nima گفت...

تینا جان دستت درد نکنه خیلی قشنگه. واقعا باسن دختره جون میده واسه آمپول خوردن

امیرحسین گفت...

از خاطرات آمپول زدن به بچه ها بگین,حالا چه خودتون,چه بچه ای که شما آمپول خوردنشو دیدین

کسری گفت...

خیلی جالب بود...
منم میخوام آمپول بزنم به یه همچین دختری...
از ارومیه کسی حاضر..؟

nazila گفت...

تینا جان مثل همیشه عالی بود

ناشناس گفت...

بچه هایی که میاند نظر میدن ایدی خودشونو هم بنویسند تا با هم دیگه حرف بزنیم

ناشناس گفت...

†را هيچ كي خاطره نمينويسه همه خاطراتتون ته كشيد

parisa گفت...

بچه ها بازم مامان بیچاره من آمپول خورد. یادتونه که تعریف کردم روز آخر سال 90 و روز اول 91 آمپول خورد دیگه جالش خوب بود تا جمعه گذشته. جمعه شب عروسی بودیم تا نصف شب تو عروسی بودیم و شب رسیدیم کولر رو روشن کردیم و خوابیدیم. شنبه من به زور صبح ساعت 10 پاشدم برم سر کار که دیدم مامانم از دلدرد به خودش میپیچه و دائم عطسه میکنه. گفتم الان دیرمه میرم سر کار میام بریم دکتر گفت لازم نیست یکم سنگینم گفتم عطسه هات چیه گفت باد گولر بوده. اون شب من دیر امدم دیگه خواب بود یکشنبه هم صبح زود رفتم سر کار و یکشنبه شب دیدمش. هنوز حالش بد بود ببخشبد اسهال و استفراغ داشت و تب و لرز. خواستم ببرمش دکتر گفت بذار یکم بهتر شم نمیتونم تو ماشین بشینم. از ضعف خوابش برد و صبح که لبدار شدمم دیدم بیداره و از لرز پتو به خودش پیچیده گفتم بریم دکتر گفت بهترم دیگه دعواش کردم گفتم تو از بچه ها بدتری پاشو بریم دیگه . دوشنبه به شرکت زنگ زدم و گفتم دیر میام بردمش بیمارستان
دکتر گفت هم عفونت زیادی در بدنش هست و هم آب بدنش دفع شده. فوری بهش 2 تا سرم داد که پشت هم بزنه و 4 تا آمپول 2 تاش آنتی بیوتیک بود و یک ویتامین که تو سرم میخورد و یک آمپول تقویتی عضلانی. اول پرستاره امدو 4 تا سرنگ و 1 سرم رو اورد. گفت برگردید اول این امپول رو بزنم مامانم داشت غر میزد یکور خوابید و سمت راستش رو خودش لخت کرد پرستاره سوزن رو که زد اصلا مامانم هیچ عکس العملی نداشت و فقط موقع تزریق چشماش رو جمع کرد.
2 تا سرم رو خورد و دکتر برای شب هم یعنی 12 ساعت یعد 1سرم دیگه داد با 1 آمپول آنتی بیوتیک و یک ویتامین توی سرم. برای 3 روز هم روزی یک آنتی بیوتیک عضلانی داد 1 ویتامین و 2 تا ویتامین ب یکروز درمیون یعنی روزی یک آنتی بیوتیک و یک ویتامین داشت.
3شنبه شب از سر کار امدم و بردمش درمونگاه در خونمون یک خانوم مسنس تزریقات میکرد رفتیم اتاق خانوما 2 تا تخت بود که رو یکیش یک خانوم حدود 50 ساله چادری داشت امپول میخورد پرده رو هم نکشیده بود و من کامل میدیدم کونش بزرگ بود و لرزون مثل ژله تکون میخورد خیلی هم غر غر میکرد. مامانم خوابید رو تخت کناری شلوارش رو شل کرد و من براش از 2 طرف دادم پایین خط باسنش 3 سانت معلوم بود. مامانم یک کم ترسیده بود میگفت اون زنه خیلی ناله کرد نکنه بد میزنه.
زنه با 2 تا سرنگ یکی 5 سی سی و اونیکی 3 سی سی قرمز ویتامین ب اومد. اول سمت راست رو الکل زد و سوزن رو فرو کرد. مامانم یکهو خودش رو سفت کرد و پاش رو تکون داد خانومه با اخم گفت شل کن و نفس عمیق بکش این داروش هم درد داره. شروع کرد به تریق مامانم میخواست چیزی نگه هی سرش رو لای دستاش تکون میداد آخرای امپول سرش رو برگردوند ببینه چقدر مونده دیگه همون موقع سون رو دراورد. بعدش سریع طرف دیگه رو الکل زد و سوزن رو فرو کرد مامانم موقع فرو کردن تزریق اروم ایی گفت و در کمتر از 10 ثانیه آمپولش رو تزریق کرد و پاشد رفتیم یک کمی فقط باسنش رو مالید.
فرداش رفتیم اونجا همون خانومه بود ولی شلوغ بود. اون روز ویتامین سی داشت . مامانم سمتی رو که دیروزش آنتی بیوتیک زده بود رو نشون دادو گفت حواست باشه اینطرف آمپول کم درد و بزنه بهش گفتم چشم ولی تو دلم گفتم 2تاش درد داره . دم اتاق صف بود در هم بسته بود وقتی در باز شد چند نفر امدن بیرون ما رفتیم تو اتاق . پرده تختها هم باز بود
یک خانوم 40 ساله رفت خوابید رو یک تخت 2 تا دختر تقریبا 20 ساله که خیلی باهم شوخی داشتن یکیشون خوابید رو تخت و یکیشون وایساد بالا سرش. یک خانوم حدود 35 ساله هم دختر کوچولوش رو اورده بود و رفت سمت یک 4 پایه کوچیک که اونجا بود گفت من همینجا بشینم آمپولزنه گفت هر جور راحتی میتونی اونجا بشینی میتونی صبر کنی تخت خالی شه که همونجا نشست و کون بچه اش رو لخت کرد. مامانم هم با اضطراب وایساد که یک جا خالی شه.
آمپولزنه گفت پنیسیلین مال کیه اون خانومه گفت 40 ساله که رو تخت اول بود و راحت خوابیده بود یک لپ کونش بیرون بود گفت مال من گفت آخرین بار کی زدی گفت پارسال نسخه اش رو دید و گفت باید تست بشه گفت خانوم من زیاد زدم قبلا میزدم الان هم 1 ساله که نزدم گفت نمیشه من مسئولیت قبول نمیکنم. شلوارش رو داد بالا و نشست لب تخت و آستینش رو داد بالا تستش مثل اینکه درد داشت هی ناله میکرد. تو این فاصله دختره رو پای مامانش کون لخت خوابیده بودو نغ میزد. اون 2 تا دختر هم هی شوخی میکردن البته اونکه خوابیده بود عصبی و ناراحت بود ولی همراهش هی اذیتش میکرد.

parisa گفت...

اون خانومه رفت بیرون که 20 دقیقه دیگه بیاد و مامانم رفت جاش خوابید من هم 2 تا آمپول مامانم رو دادم به خانومه و رفتم کمک مامانم کنم که حاضر شه. تو این فاصله آمپول دختر بچه رو خیلی سریع تزریق کرد بچه هم خیلی سر و صدا نکرد فقط از لحظه اول گریه کرد تا وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون. بعدش رفت سراغ اون 2 تا دخترا اون دختره که خوابیده بود گفت خانوم ترخدا یواش بزن من خیلی میترسم گفت باشه ولی دگزا خودش یک کم درد داره تا سوزن رو فرو کرد پاش رو تکون داد دختره که همراهش بود زل زده بود به کون دوستش . وسطای آمپول هم آی ای کرد و آمپولزنه گفت یک نفس عمیق بکشی تمومه.
من شلوار مامانم رو از 2 طرف دادم پایین یک شورت لیمویی پاش بود شلوار رو کامل دادم زیر باسنش و شورتش رو از طرفی که دیروز ویتلمین زده بود یک کم دادم پایین. اضطراب داشت. اون دختره که همرا بود بد جوری داشت به کون مامانم و همزمان اماده شدن آمپولش نگاه میکرد. مطمئن بودم که مثل ما از آمپول خوشش میاد میخواستم آدرس این سایت و بهش بدم. اون یکی دختره هم خودش رو مرتب کرد و رو به مامانم نشست لب تخت و در حینی که کفشش رو میپوشید آمپول خوردن مامانم رو میدید. زنه با 2 تا سرنگ امد من به آنتی بیوتیک اشاره کردم و گفتم اول این رو این طرف بزنید گفت چشم سوزن رو گذاشت و روی پوست مامانم اون هم خودش رو سفت کرد 2 تا دخترا با من داشتن سینما رو نگاه میکردن.
گفت نفس عمیق و سوزن رو فشار داد تو. مامانم چشماش رو جمع کرد وسطاش درد زیاد شد و ای ای کرد و همون موقع بود که اون 2 تا دخترا پاشدن رفتن اونکه امپول خورده بود خیلی معمولی بود ولی اونکه همراه بود تا دم در هم که رفت سرش برگشته بود و کون مامانم رو نگاه میکرد.
بعد طرف دیگه که دیروز آنتی بیوتیک خورده بود رو لخت کردم جای آمپول دیروز خیلی کوچیک به اندازه 2میل قرمز پر رنگ بود. پرستاره محکم الکل رو کشید و سوزن رو با فاصله 2 سانتی از آمپول دیروز فرو کرد. فرو کردن سوزن هیچ عکس العملی نداشت ولی بعد از 1 سی سی تزریق معلوم شد که دردش زیاده چشماش رو جمع کرد و لبش رو گاز گرفت صدای نفساش بلند شد و خیلی آروم ناله میکرد آخرش دیگه طاقت نیاورد سرش رو برگردوند و گفت تموم نشد پرستاره هم گفت چرا همون موقع سوزن رو کشید بیرون و گفت ببخشید داروش درد داشت تقصیر من نبود.

5 شنبه شب خونه عمه بزرگم مهمونی بود و همه فامیل اونجا دعوت بودن. خواستم قبل از مهمونی آمپولاش رو بزنیم که گفت تو مهمونی اذیت میشم باشه آخر شب من آمپولارو برداشتم. دختر عمه کوچیکم پرستاره و مامانم به من تاکید کرد که یک وقت نگی تو مهمونی اون بزنه ها. شب سر شام بودیم که یهو بابام دختر عمه کوچیکم رو دید و گفت آنی لطفا آمپولای این زنه مارو امشب بزن. مامانم فوری گفت ای بابا یک شب مهمونی امدیم چرا زحمت میدی بهشون گفت نه زحمتی نیست بعد شام میزنم. من از دور میدیدم که مامانم داره به بابام غر میزنه و بابام هم لبخند میزد. شام که تموم شد عمه ام برگشت به مامانم گفت شهلا جون آمپولات رو بیار بده آنی بزنه تا مامانم خواست حرفی بزنه من گفتم آمپولا پیش منه. مامانم با عمه ام رفتن تو یکی از اتاقا. خوانواده عمه ام اینا خیلی شوخ و پر رواند.
مامانم هم از مسخره کردن و شوخیاشون خجالت میکشید. همونط.ر که میرفتن عمه ام گفت بیا کونتو لخت کنم . من هم آمپولا رو دادم به آنی دختر عمه ام و باهم رفتیم سمت اتاق توی اتاق زن عموم با یک عمه دیگم نشسته بودن مامانم برگشت که بریم تو یک اتاق دیگه ولی عمه ام گفت بیا بابا اینا که محرمند. زن عموم نشسته بود گوشه تخت بلند شد و مامان بیچارم خوابید رو تخت اونیکی عمه ام گفت شهلا خانوم میشه ماهام یک فیضی ببریم یا فقط آنی میتونه. دامن مامانم تنگ بود داشت سعی میکرد زیپش رو باز کنه. زیپش رو باز کرد و گوشه دامنش رو داد پایین شورتش مشکی طوری بود تا داد پایین عمه بزرگه ام گفت خوش به حال داداشی چه لعبتی زیر دستشه.
آنی اول ویتامین ب رو گذاشت رو کون مامانم و سوزن رو فشار داد مامانم پاش رو تکون داد و در حین تزریق سرش رو تکون میداد اما چیزی نگفت . تموم که شد آنی گفت میخوای اون طرف بزنم دامن مامانم خیلی تنگ بود و طرف دیگه خلاف سمت زیپش بود برای همین باید بلند میشد و دامنش رو کامل میداد زیر باسنش گفت نمیخواد همین طرف بزن اونهم دوباره الکل زد و مامانم از من پرسید این آنتی بیوتیک یا قبلی بود گفتم اینه ترس تو چشماش دیده میشد چشماش رو جمع کرد و منتظر بود که سوزن فرو بره آنی هم همون موقع سوزن رو تا ته فرو کرد و شروع کرد به تزریق مامانم با تکون دادن و سر و حکع کردن چشم به همه ثابت میکرد که داره درد میکشه. از وسطای آمپول هم خیلی آروم هیییسسسس کرد تا آمپول تموم شد.

مینی گفت...

بنده خدا مامانت :دی ولی باید حتما آدرس سایتو به اون دختره میدادی :دی

ناشناس گفت...

با سلام به همگي عزيزان كليپ جالبي بود من هم ميخواهم يك امپولي كه ايستاده به يك نفر زدم براتون تعريف كنم. من داخل يك شركت خصوصي كار ميكنم. حدود يكسال پيش يك دستگاه از كشور المان خريداري كرديم كه حدود يكماه پيش يك مشكل نرم افزاري پيدا كرد پس از انكه نمايندگي فروش داخل كشور نتوانست مشكل را حل كنم مجبور شديم با خود كارخانه كشور المان ارتباط برقرار كنيم و مقرر شد كه با ارتباط اينترنتي نرم افزار به روز رساني شود. از انجايي كه در محدوده كارخانه دسترسي به اينترنت پرسرعت امكان پذير نبود با يك كافي نت صحبت كرديم چون ساعتي كه با المان هماهنگ شده بود ساعت 2 بعد از ظهر بود وقتي ميرفتم فقط خودم تنها انجا بودم كارمان هم چهرا روز كامل طول كشيد و من چهار روز ساعت 2 ميرفتم كافي نت. مسئول انجا يك دختر 22 شايد هم 23 ساله با يك قد بلند لاغر و صورتي با ارايش ملايم و سفيد بود و يك مانتو تا زير زانو با يك شلوار جين مشكي ميپوشيد. چون من سيستم از خودمان ميبردم اول كار ميامد تا سرورها را براي سيستم من تعريف كند و ارتباط را برقرار كننه و چون تو اون ساعات هم كسي نميامد كافي نت كمي هم با هم گپ ميزديم روز سوم متوجه شدم كه بدنش خارش داره م به طرز وحشتناكي بدنش را ميخاروند. علت را ازش پرسيدم گفت چند وقتي است حساسيت پيدا كرده دكتر هم رفته برايش قرص سيتريزن و لوراتادين و يكي دوتا لوسيون نوشتند و ظاهرا هيچ تاثيري هم نداشته. من بهش گفتم بهترين داروي ضد حساسيت امپول بتامتازون ال آ مي باشد گفت ميتونيد برام گير بياوريد گفتم همه داروخانه ها دارند اما طوري نيست فردا كه امدم برايت ميگيرم. فردا عصر رفتم طبق معمول امد سيستم را برايم وصل كرد ديدم دستش را از شدتي كه خارانده قرمز شده و حالت كهير پيدا كرده بهش گفتم خانم ... برايتان امپول را اوردم. امپول را گرفت و تشكر كرد گفت كاش جايي باز بود همين الان ميزدم خيلي خارش دارم. گفتم اگر ناراحت نميشويد من خودم ميتونم بهتون بزنم. يك مكث كرد و گفت الكل تو دفتر هست اما خوب پنبه نداريم گفتم دستمال كاغذي گفت ممنون اما كجا گفتم كنار يكي از همين ميزها بايست . گفت ايستاده گفتم اره طوري نيست خلاصه قبول كرد. با هم رفتيم تو دفتر كار اون رفت تو ابدارخانه الكل را بياره كه من هم رفتم يكباره گفتم كنار همين كيز ابدارخانه بايست گفت درد نياد اينطوره يا بد نباشه گفتم نه هيچ مشكلي نيست اصلا اين امپول هم درد نداره و من شروع كردم به اماده كردن امپول امپول اماده شده بود اما اون هنوز اماده نشده بود گفتم پس اماده شو گفت اخه كمي سختم است ايستاده گفتم خوب فرشي هم نيست كه بخواهي بخوابي خلاصه همانطور كه رويش به من بود مانتوش را زد بالا و دكمه و زيپ شلوارش را باز كرد تو حين بار كزدن زيپش شورت صورتي رنگش را ديدم و برگشت گفتم كمي روي ميز خم شو و چون ميخواهم تو پاي چپت بزنم روي پاي راست تكيه كن كه عضله چپت سفت نشه. مانتوش را زد بالا و شلوارش را تا زير باسنش داد پايين باسن سمت چپش كامل پيدا بود و خط بين دوتا باسنش خيلي سفيد بود با دستش هم مانتو و پيراهنش را گرفته بود و كامل خم شده بود روي مشز گفت اروم بزنيد گفتم چشم الكل زدم و امپول را فرو كردم يك اخ كوچولويي گفت و من خالي كردم و در اوردم چيزي نگفت پرسيدم دردت نيامد گفت اصلا خيلي خوب زدي دستت درد نكنه و من هم كمي شورتش را دادم بالا اون هم خودش كامل مرتب كرد و رفتم سر كامپيوتر.

علیرضا گفت...

من یک خاطره از آمپول دارم که مربوط به 4 سال پیش میشه. همه خونه مادر بزرگم مهمون بودیم. شوهر دختر عموم رفته بود ماموریت و نبود. دختر دختر عموم اسمش مهساست اون موقع 4 سالش بود حالش خیلی بد بود و همش بی حال خوابیده بود هر چند دقیقه هم حالت تهوع داشت. بهش گفتم اگر میخواد ببرمش دکتر دختر عموم موافقت کرد و باهم مهسا رو بردیم دکتر. دکتر بعد ا ز معاینه غیر از قرص و شربت 2 تا آمپول نوشت که باید همون موقع میزد. رفتم دارو هاش رو گرفتم و امدم دختر عموم ازم خواهش کرد که من مهسا رو ببرم تزریقات گفت که خودش دلش نمیاد. فقط به من یاد داد که بخوابونمش رو پام و پا و کمرش رو محکم بگیرم.
بردمش تزریقات یک خانوم حدود 50 ساله آمپولزن بود. قبل از ما داشت به یک پیر مرده آمپول میزد. آمپول اونکه تموم شد بلند شد و من نشستم رو تخت. مهسا رو که از ترس داشت یواش یواش گریه میکرد خوابوندم رو پام و شلوارش رو تا وسط رونش دادم پایین. شورتش رو یک کوچولو مثل ادم بزرگا دادم پایین ولی وسوسه شدم و کامل شورتش رو تا رونش دادم پایین. مهسا داشت گریه میکرد و منم هی با کونش ور میرفتم. تا اینکه زنه با 2 تا امپول امد یک دستم رو محکم گذاشتم رو کمرش و یکی دیگه رو پاش . تا الکل مالید و سوزن رو گذاشت رو پوستش مهسا گریه اش خیلی بلند شد و با جیغ همراه شد و پاهاش رو از زانو به پایین تکون داد.
خانومه باهاش آروم صحبت میکرد و خیلی سریع تزریق میکرد. تا تموم شد پنبه گذاشت دور سوزن و کشید بیرون. کهسا که فکر کرد تموم شده گریه اش کم شد و میخواست بلند شه که احساس پنبه رو کونش صداش رو دوباره برد بالا. آمپول بعدی رو هم با گریه فراوان خورد و تموم شد . بغلش کردم اوردمش بیرون

ناشناس گفت...

سلام می خواستم بدونم چطور میشه فیلم ارسال کرد به این سایت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ناشناس گفت...

تو فورشیر اپلود کن لینک بزار

ناشناس گفت...

منم فرزاد اگر یادتون باشه قبلا هم براتون نوشته بودم. یک بار دیگه با دوستم قرار گذاشتیم که هر کدوم بریم 1 خانوم گدا یا خیابانی گیر بیاریم و با دادن پول بهشون راضیشون کنیم که به جای اینکه بهاهشون رابطه جنسی داشته باشیم آزار جسمی بدیمشون.
گیر اوردن همچین کیس خیلی سخت بود که تعریفش براتون خسته کننده است. تقریا 1 هفته طول کشید تا 2 نفر رو پیدا کنیم و همزمان بیاریمشون یکیشون 26 و اون یکی 33 سالش بود. جفتشون هم خانومای تو پر و با سینه و باسن بزرگ بودن. کارایی که باهاشون کردیم از حوصله این سایت خارجه فقط قسمت آمپول رو تعریف میکنم.
این دوست من برای هرکدوم یک ویتامین سی آماده کرده بود و یک ویتامین ب 12 ب کمپلکس با آب مقطر اضافه. من زیاد تو باغ آمپول نبودم ولی اون میگفت که اینا آمپولای دردداری میشن. 2 تا سرنگ 5 سی سی برای هرکدوم. 2 تا شون رو روی یک تخت خوابوندیم دمر و پاشون رو بستیم به تخت . ایندفعه یکی یک بالش زیر باسنشون گذاشتیم که منظره خوشگل باشه. از وسط رون تا وسط کمرشون لخت بود. 4 تا لپ کون گنده و 4 تا سرنگ.
من بلد نبودم و از اونجاییکه شنیده بودم اگر اشتباهی تو زدن امپول رخ بده طرف فلج میشه اصلا جاضر نبودم امتحان کنم. دوستم هر 4 تا آمپول و آماده کرد و رفت بالا سر بزرگه سوزن رو گذاشت رو کونش اونهم سرش رو گذاشته بود لای دستاش ولی کوچیکترهه سرش رو برکردونده بود ببینه چه بلایی د انتظارشه. سوزن رو فرو کرد و زنه از درد سرش رو بالا و پایین برد و آی آی کرد وقتی سوزن رو کرد تو دوستم گفت حالا اصل قضیه مونده هی آروم سوزن رو تکون میداد و پدار رو فشار میداد اونهم شدید ناله میکرد. وقتی سوزن رو دراورد انفدر سوزن رو تکون داده بود که هم خون میومد و هم جای یک سوراخ رو باسنش بود. همینطوری طرف دیگش رو هم زد و گریه بیچاره رو دراورد.
اونیکی خیلی ترسیده بود التماس کرد و گفت من از بچگی از آمپول میترسیدم از ترس آمپول هیچوقت دکتر نمیرم. منم گفتم این باعث میشه ترست بریزه و از الان به بعد بری دکتر چون هر دکتری هر آمپولی بده و هر کسی بزنه دردش از اینکه میخوای بخوری کمتره. الکل رو مالید و تا سوزن رو به روش خودش اروم کرد تو کونش جیغ زد و بعد از جیغ زد زیر گریه. جیغ و گریه اش ادامه داشت تا 2 تا آمپول رو خوردن. وقتی که داشتن از خونه میرفتن جفتشون دستاشون رو کونشون بود و میگفتن بدترین کاری که باهاشون کردیم آمپولا بوده.

nima گفت...

فرزاد جان دستت درد نکنه جالب بود اگر میتونی بازم این کارو بکنی لطفا فیلمبرداری کن خیلی جالب میشه

آناهیتا گفت...

سلام من آناهیتام. 27 سالمه
منم مثه شماها خیلی از گریه بچه ها و ترس زنا موقع امپول زدن میترسم
همیشه فک میکردم این یه عیبه و شاید من سادیسم پنهان دارم ولی اینجا فهمیدم که نرمالم . مرسی واسه این حسه خوب تینا جون و بقیه دوستا
این خاطره من مربوطه به پارسال
من واسه 3-4 روز رفتم تهران پیش دوست پسرم .
هر روز از صبح میزدیم بیرن و میگشتیم.تابستون بود و تو ماشین کولر روشن میکرد
شب اخری که داشتم برمیگشتم. تو ماشین احساس سرگیجه و لرز داشتم . به ارش گفتم فک کنم خسته شدم و ضعف کردم . دست رو پیشونیم گذاشت و گفت نه تب داری. سرراه که میرفتیم خونه جلو یه داروخونه نگه داشت. گفتم چی میخوای .گفت الن میام زود و... در و بست و رفتا
وقتی برگشت یه پلاستیک دارو دستش بود که توش چندتا سرنگ بود. گفتم اینا چیه ..خندید و چشمک زد
وقتی رسیدیم خونه رو کاناپه نشستیم. منو تو بغلش گرفت و گفت یه چی میگم رومو زمین ننداز. گفتم چی؟ گفت با اینکه میدونم از امپول میترسی ولی چون نمیخوام مریض از اینجا بری که نگرانت باشم یه دگزا و یه ب کمپلس ب 12 گرفتم واست لطفا نگو نه
چشام از ترس گرد شد. گفتم نه خواهش میکنم. اصلا حرفشم نزن.
چشاشو ریز کرد و گفت لطفا عزیزم و...هم زمان از جاش بلند شد . از روز میز پلاستیک و برداشت و پوکه امپولا رو نشون دادو گفت ببین چقد کوچیکن. دلمو نشکن دیگه
من همین طور ساکت و متعجب ووحشت زده رو مبل نشسته بودم نه روی مخالفت داشتم نه روی گریه کردن.
با حوصله همه رو از پلاستیک در اورد و شروع به اماده کردنشون کرد. هم زمان تو چشام نگا میکرد و میگفت جون ارش . میخوام خوب شی . بعد که همه رو تو سرنگا کشید . رفت تو اشپزخونه و از تو پلاستیک پنبه های رنگی دو تا پنبه بیاره و از همونجا گفت :چه رنگی دوس داری و وقتی من جواب ندادم خودش گفت زرد واسه تو قرمز واسه خاطر من
با بغض ضایعی که تو صدام بود گفتم ارش تو رو خدا نه . من خیلی میترسم . سرم داره گیج میره از استرس
موهامو ناز کردو گفت نترس من پیشتم. بعد اروم در گوشم گفت زیپ شلوارتو باز کن و کامل رو کاناپه دراز بکش
بغض کرده گفتم نه تو رو خدا
دستشو گذاشت پشتمو به کنار اروم هل داد و گفت فقط یه ثانیه اس جون ارش
با دستای لرزون زیپمو باز کردم و با خجالت یه کم شورتمو پایین کشیدم و به چپ مایل شدم و کامل رو مبل دمرو دراز کشیدم . دست و پام ناخواسته شروع به لرزیدن کرده بودن و یخ کرده بودم
سرمو جوری گذاشته بودم که ببینم ارش میخواد چیکار کنه ارش یه پسر با 190 قد و 100کیلو وزن. حالا حس منو تو اون وضعیت درک کنین. اشک تو چشام جمع شده بود ولی نمیدونم چرا نیروی برای مخالفت نداشتم.ارش پنبه ها رو الکلی کرد و اومد سمتم. ساقه پاشو گرفتم و با گریه گفتم. اروم فقط تورو خدا من تحملش ندارم
ارش موهامو بوسید و گفت مطمئن باش و شل کن
سرمای پنبه رو که حس کردم داد زدم نه و خواستم بچرخم که با یه دست کمرو محکم گرفت و با دست دیگه شورتمو پایین تر کشید و گفت نترس عشقم
هنوز امادگیشو نداشتم که سوزن تا ته تو باسنم فرو شد اهی از ته دل کشیدم و شروع کردم به اه و ناله و ااااخ و اووی.... دوباره سرمای پنبه و سوزنو با ضرب بیرون کشید
اشک از چشام رو تشک کاناپه میریخت و هنو منقبض بودم که سوزن دگزا با ضرب بیشتری تا ته تو باسنم فرو شد جیغی با درد کشیدم و با التماس میگفتم بسه ارش بکش بیرون امپولو ...که هم زمان سرمای پنبه و بعد هم بیرون کشیدن سوزن التماسمو به فریاد دردمندی تبدیل کرد
ارش هر دو طرف باسنمو بوسید و اروم اروم باسنمو نوازش کرد من سرمو رو مبل گذاشته بودم از درد گریه میکردم
ارش شورتمو بالا کشید و سرشو به گونه ام چسبوند و گفت میدونم درد داشت ولی مجبور بودم عشقم...
تا یه ساعت بعدش که کلا قهر بودم و همونجوری دمرو رو مبل افتاده بودم و سرم و بلند نمیکردم ولی کم کم انقدر منو جای امپولمو ناز و بوس کرد که دیگه آشتی کردم.
ولی حالا که فک میکنم حس و تجربه جالبی بود... هنوز وقتی قهرم تهدیدم میکنه که اگه آشتی نکنی به زور میخوابونمت و دگزا بهت میزنم..

امیرحسین گفت...

از خاطرات آمپول خوردن بچگیتون بگین

امیرحسین گفت...

http://www.youtube.com/watch?v=gvoSVix_WQE

ناشناس گفت...

http://www.youtube.com/watch?v=DqDrTm3EKg4&feature=related

سارا گفت...

سلام بچه ها.من سرمای بدی خوردم.چند روز از ترس آمپول از زیر دکتر رفتن در رفتم.اما دیگه امروز صبح مامانم به زور بردم درمونگاه نزدیک خونمون.تا وقتی داروها رو که از داروخونه گرفتیم رو ندیدم به عمق فاجعه پی نبردم.باورتون نمی شه.4 تا پنادور 2 تا پنیسیلین 800 2تا ویتامین سی 2 تا ب 12 ب کمپلکس 1 دونه هم دگزامتازون. خلاصه که کیسه ی داروهام پر از سرنگ و شیشه های آمپول بود. همون موقع رفتیم تزریقات و یه پنادور و یه دگزا و ب 12 ب کمپلکس زدن بهم.الان خیلی کون درد دارم و خوابم می یاد. وقتی حالم بهتر شد براتون تعریف می کنم حتما. عصری هم باید یه دونه 800 با ویتامین سی نوش جان کنم.ویتامین سی نزدم تا حالا اما شنیدم درد داره.واقعا دردش زیاده بچه ها؟؟؟ یعنی از پنادور دردش بیشتره؟! آخه درد بدی داشت هنوز کونم داره درد می کنه و نمی تونم بشینم. من خیلی می ترسم :(

مینی گفت...

http://www.youtube.com/watch?v=L7PoDLYboC0&feature=related

ناشناس گفت...

من یک پسر 24 ساله هستم و خیلی از آمپول میترسم حدوددوماه پیش که سرمای شدیدی خورده بودم بالاخره مجبور شدم به دکتر برم دکتر یک خانوم حدودا 34-36ساله بود که به من گفت باید پنی سیلین بزنی منکه روی گفتن نه رو نداشتم گفتم مشکلی نیست (پیش خودم گفتم موردی نداره دیگه یه 6.3.3 است میزنی میره دیگه.)وقتی کیسه ی دارو هارو گرفتم دیدم3تا پنادور داده وای دنیا داشت دور سرم میچرخید ازطرفی هم خانم دکتر گفته بود داروهاتو بیار زمانهاشو بهت بگم دیگه هرجوری بود مارفتیم بعد دکتر منو راهنمایی کرد به سمت اتاق تزریقات و به پرستار که آنجابود گفت مال ایشون سفارشی بزن از تو چشماشون میخونم خیلی میترسه پرستاره گفت خانوم دکتر نگران نباشید منم که انگار پاهام پاهای خودم نبودن رفتم روتخت و شلوار و شورتم رو تا نیمه ی باسنم دادم پایین پرستاره اومد بالاسرمو چند بار که بهم گفت شل کن و فایده ای نداشت سرنگ آماده شده را گذاشت رو میزکنار تخت ودر کمال ناباوری شلوار و شورتم را تادم زانوهام کشید پایین و پاهام که سفت شده بودن وبه هم چسبیده بودن رو سریعا بازکرد وبایکی از انگشت هاش چند بار بین مقعد وآلتم رو دس کشید من هم که ناخودآگاه شل شده بودم تابه خودم اومد و دیدم سوزن سرنگ کاملا تو باسنم فرورفته وانصافا هم درد نداشت وفردا وپس فردای آن روز برای زدن آمپول ها به مطب رفتم هر دو روز مسول تزریقات خانم پیری بود که با فریاد آمپول را در باسن من فرو میکردومعلوم شد اون پرستاره فقط جمعه ها به مطب می آید که دیگه هم ندیدمش ولی این تنها آمپول بدون بیحسی بدون دردی بود که خوردم...

مینی گفت...

شوخی میکنی؟!!!!

ناشناس گفت...

این چرت و پرتا چیه این ناشناس نوشته.چرا دروغ مینویسین.من کل نظرات این سایتو بیش از یه سالو نیمه که دارم میخونم.فقط چند تاشون به نظر میاد واقعی باشه.آخه کدوم پرستاری میاد شلوار آدمو تا زانوهاش میکشه پایین و با آلت آدم بازی میکنه.یا کدوم تزریقاتی مردی شلوار دختر خانمی رو تا زانوهاش میکشه پایین.یا خاطره ای که میگن ما زنای خیابونیو میاریم باهاشون فتیش انجام میدیمو خیلی دروغ های دیگه.لطفا اگر میخواین داستان بنویسین وقت بذارین واقعی بنویسین.با تشکر

ناشناس گفت...

چی باعث میشه که فانتزی جنسی افراد اینجوری بشه؟حتی بعضی هاش بیمارگونه هست چون میگن واقعا اتفاق افتاده!خب چرا دروغ؟راستش رو بگید

مینی گفت...

http://www.youtube.com/watch?v=wl-5xAFvMJU

مینی گفت...

http://www.youtube.com/watch?v=92Bt7BlpQ1c&feature=related

مینی گفت...

http://www.youtube.com/watch?v=l382GdOTKSI&feature=related

ناشناس گفت...

خدمات پرستاری(تزریقات وپانسمان) درمنزل
تزریق عضلانی 3500 تومان

تزریق زیرجلدی 3500 تومان

تزریق وریدی 4500 تومان

تزریق سرم 10000 تومان

کشیدن بخیه 3500 تومان

پانسمان 7000 تومان

بدون هزینه ایاب وذهاب


توسط امدادگرجهاددانشگاهی وتکنسین سابق مرکزآمبولانس

«مسعودنعیمی»

تلفن تماس 9198335799 0
9354484731 0
سوابق:
الف- 15سال امدادگری
ب-تکنسین سابق مرکزآمبولانس
پنی سیلین ،سفتریاکسون وب کمپلکس بابی حسی تزریق می شود.
masihnaini@yahoo.com

ناشناس گفت...

aliiiiiiiiiiiiiiiiii ehsgh mikonak az ampol
lotfan kelipe bishtar bezarin

ناشناس گفت...

dastan vaghie
man chan sal pisha sarma khordamo dr 2 ta ampol behem dad ke raftam ba gfam bezanam.
kholase khanome aval test kard ro dastam bade 10 daghighe
neshonesh dadam gof biya bezanm barat
raftamo goftam man modathas nazadama gof ok man bihesi mizanm barat
khabodamo omad baram panbe alkol roye basane rastam zad ampol hava gerefto forod avord be konam!
dard nadash asalan ama akharesh fahmidam ke engar sosan rafte to basanam ke dg tamom shode bod
khodamo moratab kardamo omadam biron.
lotfan nazar bedin bacheha va id hatono bezarin ke add konam

ناشناس گفت...

dastan vaghie
man chan sal pisha sarma khordamo dr 2 ta ampol behem dad ke raftam ba gfam bezanam.
kholase khanome aval test kard ro dastam bade 10 daghighe
neshonesh dadam gof biya bezanm barat
raftamo goftam man modathas nazadama gof ok man bihesi mizanm barat
khabodamo omad baram panbe alkol roye basane rastam zad ampol hava gerefto forod avord be konam!
dard nadash asalan ama akharesh fahmidam ke engar sosan rafte to basanam ke dg tamom shode bod
khodamo moratab kardamo omadam biron.
lotfan nazar bedin bacheha va id hatono bezarin ke add konam

ناشناس گفت...

جی اف جان نیومدن بالا سرتون ؟ :دی

ناشناس گفت...

are omad badesh baram panbe ghozasht
onam badesh nemiyamad az ampol!
lotfan id bedin va clip

nazila گفت...

یکی نیست به اینا بگه اینقدر داستان ساختگی ننویسن ادم از خوندش پشیمون میشه تعداد اندکی از دوستان زحمت مکشن داستان می نویسن آدم از خوندنش لذت می بره بعضی از دوستان هم موقع نوشتن جو گیر میشن هرچی به ذهنشون میاد مینویسن آدم از خوندن خاطرات دیگران منصرف میشه..

ناشناس گفت...

چه ساختگی چه واقعی خسته نباشید بچه ها

ناشناس گفت...

خسته نباشی تینا جان ، چرا خودت نظر نمی دی ؟ مشتاقانه منتظر خوندن نظراتت هستم، جدای اونایی که تو وبلاگت مینویسی
مثلا این که چه قدرتزریق آمپول به با سن رو دوست داری و این که چی شد که به فکر درست کردن این جا افتادی یا این که جواب نظرات رو بدی یا جواب اونایی که هر از گاهی مارو نصیحت میکنن که به روانپزشک مراجعه نمی کنیم
خلاصه دمت گرم که علاقه مندان به تزریق رو دور هم جمع کردی

ناشناس گفت...

هریکی دوست داره چت کنه راجع به فانتزی آمپول ادد کنه منو
yasmin123ir@yahoo.com

ناشناس گفت...

سلام من علی پسری سیزده ساله یک دوست دختر دارم به نام ماریه 15 سالشه از امپول می ترسه یک بار مریض شده بود من هم خونشون بودم باباش و من بردیمش دکتر دکتر معاینه کرد و 6 تا مپول نوشت سه تاشون ویتامین بودن سه تا دیگر هم پنیسیلین بودن من رفتم قبض تزریقات گرفتم رفت اتاق تزریقات ومانتوشو زد بالا و زیپ شلوار جین ش باز کرد و شورتشو داد پایین و خوابید قبل از اون یک پشر 13 ساله ای بد که پنیسیلین داشت دکتر به ش زد ولی جیکش هم در نیومد بعد نوبت ماریه شد دکتر چهار تارو اماده کرد اومد سر بختش الکل رو زد و اولی زد ولی ماریه جیکش هم در نیاورد اون یکی یه که ویامین بود روهم زد ولی توپنیسیلین ها ی ایییییی گفت و بعد توموم شد خلاصه خاطرا بعدی رو که من بهش امپول زدم رو بعد مینویسم