۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه

پیدا کردن محل مناسب برای تزریق


...

۷۴ نظر:

ناشناس گفت...

سلام خوشحال شدم دوباره امدی دوستان لطفا دوباره داستان بگذارید داره بی روح میشه

ناشناس گفت...

che ajab tina khanoommmm

Tina گفت...

من کامنتهایی که در رابطه با موضوع وبلاگ نباشه رو پاک میکنم. هرکی هر نظر یا عقیده ای داره واسه خودش نگه داره. ولی خیلی جالبه که یک نفر بیاد با یک آی پی از قول 3 4 نفر مختلف نظر بده و همدیگه رو هم تائید کنند! آخه یکی نیست بگه بی سواد، مدیر وبلاگ آی پی تو رو میبینه! خیلی خندم گرفت!

Tina گفت...

از دوستانی که مجبور شدم کامنتهای پشتیبانیشون رو پاک کنم عذر میخوام. فقط نمیخوام بحثی راجع بهش باقی بمونه.

saman گفت...

mersi ke baz kardi weblogo ;)

saman گفت...

mersi tinaaa

ناشناس گفت...

mersi tinaaaaa

سهراب گفت...

تینا خوشحالم که دوباره اینجا باز شد

ناشناس گفت...

سلام این جوری خیلی بهتر شد، تا دیگه متهم به بی سوادی نشیم. هر نظری که فکر میکنی تکراریه یا به قول خودت یه نفر نظرای دیگه رو تایید میکنه یا هر از چند گاهی یه نفر حرف بی مربوط میزنه نظراشون رو اجازه ی نشر نده. راستی نگفتی منظورت از اون بی سواد من بودم یا نه؟خودتم نظرت رو در مورد هر نظر بنویسی خیلی بیشتر نظرات کنترل میشه

Tina گفت...

دوستان نظرات رو بعد از کنترل منتشر میکنم.

ناشناس گفت...

حالا شدی یه دختر خوب! اول از دستت خیلی ناراحت شدم هنوزم فکر میکنم منظورت با من بودو میخواستم دیگه به وبلاگت سر نزم. الان هیچ دلخوری ازت ندارم تو چطور؟ حالا خوشحالم که نقشت پر رنگ تر شد و نظارت داری و از این که جواب میدی ممنون.الان که نشستم مینویسم هر دو طرف باسنم امروز صبح امپول تزریق کردم.اگه وقت کردم براتون مینویسم.تیناجون بای. نیازی نیست نظرم رو منتشر کنی فقط برای خودت نوشتم

ناشناس گفت...

وای تینا مرسی ... نمی دونی این چند روز چقدر دلتنگ اینجا بودم ... بوووووس

ناشناس گفت...

tina dari eshtebahe khyli bozorgi mikoni!!!
nazar to aghaze ye rahe eshtebah bashi!
nazar eshtebahe digaran ba to kilid bokhore!!
mifami chi migam???
ye ede mian inja va lezat mibarano toro tashvigh mikonan!!!

ama be che ghymati??
in weblog barat masoliat miare!!

ناشناس گفت...

سلام ایلیا هستم و 24 سالمه .دو سه روزی هست که سرماخورده شدم یعنی از روز چهارشنبه شب، علائم سرماخوردگی پیدا کردم. پنجشنبه صبح رفتم دکتر. همیشه یه دکتر مرد هست که میریم پیش اون ولی این دفعه یکی از دوستام یک دکتر دیگه رو سفارش کرد و گفت که کارش خوبه . این آقای دکتر مطبش توی یه کوچست و کنار خیابون اصلی هم نیست پس انتظار داشتم خلوت باشه! دو هفته قبل مخصوصا از جلوی مطبش که در شیشه ای داشت رد شدم تا از بیرون، مطبش به چششم بخوره ببینم شلوغه یا خلوته. اون بعد ازظهر و یه روز دیگه صبح شلوغ بود.پیش خودم حدس زدم باید کارش خوب باشه که هر دفعه دیدم شلوغ بوده. خلاصه گفتم بزار یه دفعه این دکتر رو امتحان کنم.اسم دکتره فرزان بود و فکر کردم باید خانوم باشه. مطبش صبح پنشنبه که رفتم باز هم شلوغ بود.داخل اتاق انتظاردکوراسیونش شیک و مرتب بود و به رنگ قهوه ای پررنگ و دکوراسیون جدید تزئئین شده بود و به اتاق دکتر چند شیشه ی تزئینی مات نصب بود، خلاصه مطب با کلاسی معلوم میشد. یه منشی خانوم حدودا 37 ساله بهش میخورد . از همون اول که رفتم دیدم با مریضا گرم میگیره.معلوم بود خیلی هاشون از مشتری هاشونن.منم خودم روبه موبایلم مشغول کردم و نیم نگاهی هم به صحبت ها و دیگر مریض ها داشتم. بیشترشون خانوم بودند.خانوم منشی و خانومای دیگه در مورد این که دارو خیلی گرون شده و کم کم مجبور میشیم فقط از عطاری داروی گیاهی بخریم چون دارو گرونه و خلاصه از این بحث ها . من در این زمینه کمی اطلاع داشتم ولی تو بحثشون دخالت نکردم. ولی منشیه هر دقیقه با یکی مشغول صحبت میشد و معلوم بود خوش مشربه.اما من چون هنوز اولین بار بود اونجا میرفتم سر صحبت رو با من باز نکرد.اکثر مریضا یه نفر همراه داشتن. مریض که میرفت تو و بیرون میومد، همراهشون میرفت نسخه رو از داروخونه ی سرکوچه تهیه میکرد و مریض توی مطب منتظر میموند چون میدونست امپول داره. وقتی امپولا میرسد باید میرفت اتاق عقبی تا امپولش رو بزنه. حالا فهمیدم چرا دوستم میگفت خوب نسخه میده و مریضیت زود خوب میشه . علی الظاهر به همه آمپول میده و معلومه امپول هم که بزنی زود علائم برطرف میشه و زودتر خوب میشی! دیدم مریضهای مرد رو هم امپولاشون رو میزنه ، پس احتمال دادم اگه دکتره امپول بده این خانوم امپول من رو هم شاید بزنه( چون قبلا که امپول داشتم خانوما امپولم رو تزریق نکردند و مجبور میشدم جایی برم که مرد امپول بزنه، وای که چقدر رعایت میکردند!) بعد از حدود یه ساعت نوبتم شد رفتم تو مطب. دیدم بر خلاف تصورم که فکر میکردم باید زن باشه دکتره مرده! (ضدحال ) خلاصه خیلی سریع معاینه ام کردو حلق و گوشم رو نگاه کرد و با استتوسکوپ نفسم و ضربان قلبم رو هم از جلو و هم از پشتم چک کرد.طبق معمول عادت دکترا که هنوز تشخیص نداده شروع به نوشتن نسخه میکنن سریع شروع کرد به نسخه نوشتن.ازش پرسیدم اقای دکتر برام امپول هم نوشتی؟ گفت اره . گفتم یه سرماخوردگی ساده است و هنوز گلوم که چرکی نشده! گفت باشه بالاخره که سرماخورده شدی و دیگه تمومه ، فرقی نداره و باید امپوله رو بزنی. ازش پرسیدم همین جا میزنه ( منظورم خانوم منشیه بود، چون زن بود گفتم شاید من پسر جوون باشم امپولم رو نزنه). مطمئن شدم همینجا امپولم رو میزنه. ولی خانوم منشیه به نظرم معمولی میومد و چندان جذاب نبود و شیک واتو کشیده نبود و مانتوی گشاد و مقنعه و خلاصه به نظرم خیلی عادی بود.

ناشناس گفت...

ایلیا 2
رفتم همون داروخونه ی سر کوچه داروهام رو گرفتم .همونجا تصمیم گرفتم پیش اون خانوم منشیه نرم و برم یه درمانگاه دیگه بزنم. کیسه ی داروهارو نگاه کردم دیدم نامرد دکتره، دوتا پنی سیلین 633 داده و داخل کیسه 4 تا سرنگ هست. پیش خودم فکر کردم دوتا سرنگ کوچک تر رو شاید برای تست پنی سیلین گذاشته وقتی تو راه داروها رو برانداز کردم دیدم ای داد بیداد. اون بسته ی مقوایی کوچولو که جای قرص بود توش دوتا امپول بتا متازونه . اون موقع بود که فهمیدم 4 تا امپول بهم داده! من به هوای اون بودم که قرص بهم داده! ( آخه حدود 5 ساله که امپول نخوردم و هر بار که دکتر میرم حتی اگه سرماخوردگیم کمی عفونت هم کرده باشه ، بعضی از علائمی رو که احتمال میدم براشون امپول تجویز کنه رو نمیگم، چون از امپول میترسم.همچنین چون امپولم رو احتمال زیاد مجبور میشم بدم مرد تزریق کنه و دوست ندارم مرد تزریق کنه ، از امپول خوردن از دست مرد هم خوشم نمیاد چون مرد که باشه بد تزریق میکنه.دقت نمیکنن و دردش زیاد میشه) رفتم جای یه درمانگاه که حدس میزدم فقط پرستار زن برای تزریقات داشته باشه. فکر کردم اگه مرد هم باشه ریسک می کنم عیبی نداره. به سمت اتاق خدمات پرستاری رفتم دیدم اونجا مرد نیست و فقط پرستارزن نشسته پشت میز. داشت با یکی از منشی های درمانگا ه صحبت میکرد. من رفتم جلو و کیسه ی امپول ها رو روی میز جلوش گذاشتم.(تو دلم میگفتم اخ جون این دختره میخواد امپولم رو بزنه) . پرستاره ظاهرش میخورد که دختره و تقریبا هم سن و سال خودم معلوم میشه یعنی دورو بر 25 ساله.گفت بشین روی صندلی تا تستت کنم( چون خیلی وقت بود پنی سیلین نخورده بودم) تست کرد . صندلی جلوشون بود ومن هم نمیتونستم زل بزنم به اون دوتا. مجبور بودم دور و برم رو نگاه کنم تا چند دقیقه بگذره. بعدش پرستاره بهم گفت بگذار فعلا امپول ضدحساسیتت رو بزنم تا نتیجه ی تستت هم مشخص بشه. بهم گفت برو پشت پرده دراز بکش.پرسیدم کدوم طرف برم چون معلوم بود اتاق تزریقات مردها اتاق بغلیه است . گفت عیبی نداره همین قسمت خانوما برو روی یکی از اون تخت ها دراز بکش.رفتم پشت پرده و شلوارم رو کمربندش رو شل کردم و یه مقدار فقط شلوارم رو دادم پایین. شلوار کتان پام بود. دختره اومد کنا رتخت و مشغول اماده کردن بتامتازون شد. ازش پرسیدم اگه امکان داره همه ی 4 تا امپول رو یه دفعه برام تزریق کنه راحت شم. ( مرگ یه بار و شـــیـون هم یک بار) ولی بهم گفت بتامتازون رو نمیشه توی یه روز بهت بزنم، باید فردا بزنی اما پنی سیلین هات رو میشه الان بزنی. گفتم ضرر نداره گفت نه عیبی نداره. پیش خودم فکرکردم الان پس سه تا امپول باید روی باسنم نوش جان کنم! خلاصه ضدحساسیت رو اماده کرد و اومد بالای سرم( بالای باسنم) . شورتم رو پایین نداده بودم تا خودش ببینم چقدر پایین میده. سمت چپ من دیوار بود و باسن راستم سمت پرستاره بود.خودش شرتم رو کمی کشید پایین طوری که به اندازه ی 3 سانت از خط باسن دیده میشد.( دوست داشتم برای هر دو امپول از دوطرف شورتم رو حداقل تا وسط باسن پایین بکشه.آخه خودم خجالت میکشیدم شورتم رو زیاد پایین بدم. چون در اون صورت پیش خودش فکر میکرد چقدر پسر بی حیایی هستم وفکرکردم نکنه اون جوری فکرای بد در موردم بـــکنه. به همین دلیل این کار خطیر رو به عهده ی خودش گذاشتم).موقع تزریق ضدحساسیت بیشتر از اونی که انتظار داشتم درد گرفت. امپول به اون کوچیکی که نباید درد داشته باشه. ناخوداگاه عضله ام سفت میشد و باسنم میگرفت.یواش یواش سعی کردم پام رو شل کنم تا دردش کم بشه. اون تموم شد و جاش رو پنبه گذاشت و کش شرت رو کشید روی پنبه تا نگهش داره(کلا شرت رو بالانکشید فقط یه ذره روی تزریق و پنبه اش کشید، دوست داشتم بگذاره همون جوری پایین باشه ولی پر رویی نکردم و پایین نکشیدم و البته بالا هم نکشیدم ). چند لحظه همون حالتی بودم که اومد بالاسرم و پرسید بگذار دستت رو ببینم و کمی با دستش دستم رو مالید و دید میتونه پنی سیلین رو اماده کنه.موقع اماده کردن هردو پودر رو تو یه سرنگ کرد .

ناشناس گفت...

ایلیا 3
پرسیدم مگه جدا جدا تزریق نمیکنی. گفت نه هردوش رو با یه سرنگ بزرگ میزنم(تو دلم گفتم حیف شد یه امپول کمتر میخورم و کمتر شرتم پایین میره) ولی سرنگه پر پر شده بود و یه سرنگ بزرگ که فکر کنم از 5 سی سی بیشتر پر بود و سوزن بزرگ.فکر کردم اون کوچیکه که عضله م خود به خود منقبض میشدو درد کرد، چجوری این یکی رو تحمل کنم و حتما آخ آخ ام به هوا میره و آبروم میره . چون من که پشت پرده بودم و پایین پاهام از صندلی های انتظار دیده میشد،از زانو به پایین، و همون لحظه یه خانوم 40 ساله که کمتر هم نشون میداد ویه دختر جوون خوشگل برای تزریق اون پشت منتظر بودن، و هرنوع ناله ی من اون هم تو اتاق تزریقات خانوما و با حضور 3 تا دختر جوون و یه زن مساوی بود با ابرو ریزی و مجبور میشدم سرم رو بندازم پایین از اونجا برم.به همین خاطر عزمم رو جزم کردم تو دلم ناله کنم.وقتی دختره با امپول اومد بالا سرم خودم یه کم چرخیدم تا باسن چپم که سمت دیوار بود یه کم بالا بیاد و از سمت چپ تزریق کنه و از سمت قبلی تزریق نکنه.دختره سمت راستم بود و دیوار سمت چپم. خودش شرتم رو این دفع بیشتر کشید پایین چون هم حجم امپول زیاد بود و هم دردناک بود و باید عمیق عضلانی تزریق میشدو حجم بیشتری عضله برای اون امپول بزرگ نیاز بود. طوری کشید پایین که تقریبا 10 سانت از خط باسنم دیده میشد چون هنوز شرت از سمت راست یه کم پایین بود باعث میشد شرتم بیشتر پایین بره. بیشتر باسن چپم رو لخت کرد.الکل رو زد و بعدش امپول اصلی رو وارد کرد. برخلاف انتظارم ، تونستم تحملش کنم و اخ اخم بلند نشد و ابرو و حیثیتم بر فنا نرفت.ولی طول کشید. انتظار داشتم اخراش گریم بگیره حتی! ولی مثه یه مرد تحمل کردم و جیک نزدم. اول تزریق بهش گفتم پام رو خم کنم بهتره. اون هم گفت باشه . به همین خاطر وقتی میخواست امپول رو به باسنم بزنه باسن سمت چپم رویه کم دادم بالا و یه کم چرخیدم و پای سمت چپم رو هم یه ذره خم کردم( چون میدونستم خم کردن پای همون سمت تزریق باعث شل شدن عضله میشه و درد رو کمتر میکنه و مانع از انقباض و اسپاسم عضلانی میشه) با این کارم باسنم به سمتش شد و با زاویه ی 45 درجه تقریبا خوابیدم و باعث شد باسنم بیشتر برجسته بشه و تو دستش باشه! اخرش که تموم شد گفت همین حالتی باش تا یه کم بهتر جذب بشه.اگه اون لحظه اون دختره که تزریق داشت میومد پشت پرده و رو تخت کناری که کاملا به تخت من مشرف بود میخوابید. کامل میتونست من رو تو اون حال ببینه ولی هیچ کدومشون نیومدن فقط صداشون رو میشنیدم که در مورد این که کدوم امپول رو باید تزریق کنن و در مورد داروهاشون داشتن صحبت میکردن و من هم همون جوری که شرتم از یه طرف پایین بود بالا نکشیدم و داشتم ماساژ میدادم که بهتر جذب بشه و بعد از دو سه دقیقه پا شدم و رفتم حساب کردم و اومدم بیرون . برای تزریق فقط از یکی از اب مقطر ها استفاده کرده بود و محلول غلیظ تر شده بود. خوب یه امپول ضد حساسیت برای فردام مونده بود و یه آب مقطر هم اضافه تو کیسه موند. قبل از تزریق بهم گفته بود که این امپول هارو اگه بخوای جدا بزنی بعد از 12 ساعت باید بعداز ظهر بیای دومیش رو بزنی ولی من گفته بودم با هم بزنه.کیسه ی امپولام روی میز تزریقات مونده بود و کنار همون تختی بود که امپول خورده بودم و اون دختره که امپول داشت روش دراز کشیده بود و شورت و شلوارش رو داده بود پایین .خواستم برم امپولام رو بردارم ولی پرستاره گفت خودم برات میارم.اگه پررویی میکردم و خودم میرفتم برمیداشتم باسن دختره رو دیدمیزدم ولی از جایی که وایستاده بودم نمیشد خوب دید، فقط کمی دیده میشد. من هم که دیگه کاری اونجا نداشتم باید میرفتم چون وایستادنم تابلو بود و جای انتظار هم دختره ی منشی بود و هم خانومه ، خیلی ضایع بود که دید بزنم . پرستاره همون جوری که داشت امپولاش رو اماده میکرد کیسه ی امپولای من رو هم داد و دیگه بهونه ای نداشتم تشکر کردم و خارج شدم.

ناشناس گفت...

ادامه ایلیا
دیدم یه آب مقطر اضافه آورده. من که از آمپول میترسیدم و همیشه به دکتر میگفتم امپول لازم نیست و تو این چندسال از زیرش در رفته بودم این دفعه دکتره به حرفم گوش نکرده بود و نه یکی بلکه 4 تا امپول برام نوشته بود.اون دختره هم که آمپولام رو خوب زده بود یه کم ترسم ریخت.چون قبلا موقع امپول زدن میترسیدم و تپش قلب میگرفتم. ولی بعد از اون امپولا یه کم جسارت پیدا کردم.برای همین بعد از ظهر همون روز یعنی پنج شنبه خودسرانه رفتم و یه پودر پنی سیلین از داروخونه سرراه گرفتم.با خودم فکر کردم مگه قرار نیست فردا امپول اخریم رو بزنم پس بذار دوتا بخورم.فرداش رفتم یه درمانگاه دیگه.این درمانگاه تزریقات مردها و زن ها جدا بود ولی به دلیل این که جمعه بود ، همه ی امپول ها رو پرستار زن میزد. قبل از رفتن با خودم تصمیم گرفتم اگه مرد تزریقاتی بود فقط امپول پنی سیلین رو بدم تزریق کنه و دومین امپول رو برم همون جایی که دیروز پرستار زن بهم زده بود. از قضا چون تعطیلی بود فقط پرستار زن شیفتش بود( من هم از خدا خواسته همه ی امپولام رو روی میز گذاشتم) پرسید کی پنی سیلین زدی گفتم همین دیروز دوتا زدم. پرسید صبحانه خوردی . ساعت حدود 10 صبح بود و من که صبحانه نخورده بودم الکی گفتم اره خوردم چون شاید میگفت اول باید یه چیزی بخوری بعد تزریق کنی من هم که حوصله ی دوباره رفتن نداشتم نگفتم که صبحانه نخوردم. خلاصه گفت برو رو تخت آخری دراز بکش و پرده رو بکش تا بیام بزنم.از سالن انتظار به سالن تزریقات دید داشت و از جای در یه کم تخت تزریق در معرض دید بود . تو سالن هم چند تا خانوم جوان و نیمه جوون منتظر دکتر بودند.فکر کنم دوسه تاشون میتونستن دید بزنن اگه پرده رو نمیکشیدم! پرده رو تا وسط کشیدم و نصفش رو باز گذاشتم تا خود خانوم پرستاره وقتی اومد بقیه اش رو بکشه.خانومه هنوز سی سالش نشده بود و جوون بود . این پرستاره از دیروزیه جذاب تر و خوش اندام تر بودو مرتب و اتو کشیده.خلاصه هر دوتا آمپول رو باهم اماده کرده بود و اومد به سمتم . من هم بعد از باز کردن کمربندم شلوارم رو تا پایین باسنم پایین دادم ولی افتخار شرت رو دوباره برای خود فرشته ی مهربون گذاشتم! این دفعه پنی سیلین رو از سمت راستم زد . بهم گفت شل کن.این هم خوب زد و با این که یه کم طول کشید ولی دردش کم بود.سوزن رو در اورد و پنبه رو روش کشید و یه کم مالید برام.بعد سرنگ مصرف شده رو تو سطل انداخت و امپول دومی رو برداشت.میخواستم دوباره یه کم بچرخم تا بهتر بتونه به سمت چپم بزنه. ولی بهم گفت لازم نیست فقط باسنت رو سفت نکن . ازش پرسیدم پام رو خم کنم تا دردش کم بشه؟. گفت نمیخواد الان میزنم تموم میشه . هنوز اومدم به خودم بیام شرتم رو از سمت چپ داد پایین. چون اول از سمت راست کشیده بود پایین و هنوز سمت راست پایین بود سمت چپ راحت تر پایین میرفت و تقریبا 8 سانتی از خط باسن دیده میشد. روز قبل شلوار رو از روی شرت تا وسط های باسن یه کم پایین تر ، پایین داده بودم ولی روز دوم برای این که پرستاره راحت تر بتونه شرتم رو پایین بکشه و با کمی کشیدن راحت تر پایین بره، شلوار رو تا زیرباسن پایین داده بودم و شرتم باید پایین میومد.اون جا هم خودم شورتم رو پایین نکشیدم گفتم نکنه پرستاره با خودش فکر کنه چه پسر سبکیه و سرسنگین نیست برای همین گفتم خودش پایین بکشه. همون جا موقع تزریق امپولام یه مرده با پسرش که 10 ساله بود اومده بود که امپول پسرش رو بزنه . پرستاره پرده رو که از کمر به بالام معلوم بود رو نکشیده بود. فکر کنم مرده و پسرش باسنم رو که تا وسط ، شرتم پایین بود و نصف باسنم از هردوطرف لـــــخت بود رو داشت دید میزد چون همون طور صاف وایستاده بودن و من رو در اون حالت نگاه میکردن.

ناشناس گفت...

ایلیا آخری
اگه میدونستم کل پرده رو نمیکشه خودم همون اول میکشیدم. شاید این جوری حتی بیشتر شرتم رو پایین میکشید.اون جا هر لحظه امکان داشت خانوم ها هم برای امپول بیان و من با همون وضعیت سوژه ی تماشا بشم، چون فقط خانومه تزریق میکرد فقط همون جا میامدند.ولی شانسم خوند خانومی نیامد که من رو با باسن نیمه لختم ببینه. البته اگه میومدن هم برام خیالی نبود چون با خیال راحت حتی اون مرده هم اونجا بود برام اهمیت نداشت. اونجا هم باید با همون وضعیت یه کم دراز میکشیدم تا امپول یه کم جذب بشه و بعد بلند شم.بعدش بلند شدم و شــــورت آبی رنگم رو که پام بود بالا کشیدم و بعد هم کمربند شلوارم رو بستم و لباسام رو مرتب کردم و از پرستار مهربون و قد بلند تشکر کردم.موقعی که خونه رفتم جای امپولا رو نگاه کردم از دوطرف ، روز قبل که اولین امپولام رو زده بودم پایین تر زده بود و تقریبا وسط باسنم و پایین ربع های خارجی باسن، امپولا رو تزریق کرده بود ولی روز دوم یعنی جمعه کمی بالاتر تزریق کرده بود. برای همین تصمیم گرفتم اگه دوباره امپول قسمت شد بزنم برم همون درمونگاه اولی که فقط تزریقات پرستار زنه. چون دوتاشون خوب زدن ترسم از امپول خیلی کمتر شده. الان دیگه با خیال خیلی راحت تر میرم امپولام رو میزنم. دیگه تصمیم گرفتم موقعی که دکتر رفتم همه ی علائم مریضی رو درست بگم و کاری نکنم که اگه آمپول لازم بود دکتر رو منصرف کنم.چون همیشه دکتر رو منصرف میکردم مریضی ام دو هفته طول میکشید و همیشه هم به مرحله ی استرپتوکوکی یعنی گلوی چرکی میرسید که حتما امپول لازم داشت و من پیش خودم فکر میکردم زرنگی میکنم نمیزارم امپول بده. البته مصرف زیاد پنی سیلین و داروهای انتی بیوتیک باعث میشه که تالرانس یا مقاومت دارویی بالابره و دفعه ی دیگه که مریض شدم باید دز بالاتری مصرف کنم تا همین بیماری رو درمان کنم و همچنین به خاطراین که انتی بیوتیک باعث ایجاد حساسیت بینی میشه دکتر رو متقاعد میکردم که نده ولی الان لزومی نمیبینم که از امپولای انتی بیوتیک فرار کنم چون به این نتیجه رسیدم که کدوم چیزی که الان تو زندگی هامون داریم مصرف میکنیم سالمه که بخوام جلوی این یکی رو بگیرم. همه چیزامون شده غذاهای پروسس شده و اماده و بسته بندی که همش منشا انواع بیماری هاست. خلاصه هر چی دکتر داد از این به بعد قبول میکنم و خودم به دکتر نمی گم چی برام بنویسه چون خیلی وقت ها یه کم که چند اصطلاح پزشکی به کار میبردم دکتر فکر میکرد خیلی سرم میشه و اگه دارویی میگفتم قبول میکرد و تقریبا خودم نسخه رو میپیچیدم و فقط مهر دکتر تو نسخم بود.خلاصه باسنم بعد از 5 سال 5 تا امپول نوش جان کرد!
ببخشید که این همه طولانی نوشتم و همچنین اولین بار بود که خاطره ی مفصل نوشتم و اگه غلط تایپی بود یا جمله بندی ها منسجم نبود یا خوب ننوشتم عذر میخوام و امیدوارم نادیده بگیرید و به باسوادی خودتون ببخشید. ممنون. تا الان داستان های دوستان رو میخوندم و خودم خاطره ی به درد بخوری نداشتم که بنویسم. بعد از مدت ها این فرصت آمپول خوردن برام پیش اومد، با خودم گفتم دوستا ن زحمت کشیدند و داستان گذاشتن و ما استفاده کردیم ، دیگه نمی شه همش فقط استفاده کنیم این دفعه نوبت من بود که بنویسم. امیدوارم تا اندازه ای لذت برده باشید.کمی و کاستی بود اگربود از ضعف نگارش من بوده که امیدوارم چشمهای قشنگتون اون رو زیبا دیده باشه.تینا جون خسته نباشی تو رو هم خسته کردم حتما. میبخشی

ilia گفت...

تینا جون میخواستم ببینم اون ایمیلی که توی پروفایلت گذاشتی یعنی
tinasss26@yahoo.com
درسته یا ایمیل دیگه ای داری؟

ناشناس گفت...

بچه ها یه سرویس اشتراک عکس خوب و خارجی معرفی کنید تا بعد از امپول خوردن از رد امپول خودمون عکس بندازیم بعد ازاین که از تزریقاتی اومدیم و ادرس اون عکس رو تو نظرات بگذاریم تا هر کی خواست ببینه

ناشناس گفت...

SALAM
Ilia jan az dastane ziba va albate takhayoliton mamnon.be nazar avgheyi nemiyamad
ama agha vagheyi bode ke jaleb bod.
khanome tina jan, chera to yahoo javab nemidi?

ilia گفت...

نه بابا کاملا واقعی بود،شاید داستان های بعضی از دوستان تخیلی باشه ولی این برام هفته ی پیش اتفاق افتاد. خودم هم هنوز متحیرم بعد از 5 سال اولین بار بود که امپول میخوردم اون هم دوتا همزمان تو یه نوبت.من از امپول میترسیدم و همیشه هم از امپول خوردن تفره میرفتم و خدا خدا میکردم دکتر بهم امپول نده و وقتی بهم امپول نمیداد یه نفس راحت میکشیدم. اما موقعی که دکتره( که اولین بار بود میخواستم امتحانش کنم و شنیده بودم دکتر خوبیه) گفت بهم امپول داده فکر کردم یه دونه داده و به خودم قبولوندم دنیا که به اخر نمیرسه ولش کن بذار بزنم. بعد از گرفتن دارو ها بود که شوکه شدم وقتی دیدم چهار تا سرنگ تو کیسه ی داروهاست. برای همین چند لحظه تعلل کردم و نایلون داروها رو برانداز میکردم و فکر کردم اشتباهی شده برای همین به دکتر داروخونه گفتم ببخشید اشتباه نشده و ولی ازش نپرسیدم چرا دوتا امپول تو نایلونه ولی چهارتا سرنگ چون فکر کردم دوتا سرنگ کوچیکه شاید برای تست پنی سیلینه و خلاصه خودم رو این طوری توجیه کردم. و فقط ازش پرسیدم پنی سیلین رو یکی فقط باید امروز بزنم که گفت اره. ولی موقع تزریق اون دختره پرستاره گفت باید دوازده ساعته بزنی که من تیری در تاریکی انداختم و گفتم میشه همشون رو یه دفعه بزنید راحت بشم. وقتی شنیدم که گفت میشه من هم علی رغم ترسم از امپول به خاطر این که از دست این فرشته میخوام امپول بخورم هیجانش برام بیشتر بود و شبیه فانتزی هام بود البته اون موقع مثل یه جوون سرسنگین بودم و سبک سری از خودم در نمی اوردم همون طور که گفتم گذاشتم خودش شرتم رو پایین بکشه فقط خودم شلوارم رو یه کم پایین داده بودم. به هوای این بودم که چهار امپول رو یه دفعه بزنه که گفت بتامتازون رو نمیشه تو یه روز زد و دیدم دوتا پنی سیلین رو هم تو یه سرنگ کشید . خودش همون طور که کنار تخت داشت امپول رو اماده میکرد گفت چون 633 هست میشه قاطیشون کنم وگرنه اگه یک و دویست بود دوتا هم زمان نمیشد. پرستار روز اولی به خوش استیلی پرستار روز دومی نمیشد ولی روز اول پایین تر هر دو امپولم رو تزریق کرده بود، طوری که امپول پنی سیلینه رو تقریبا وسط باسن و در پایین ربع خارجی تزریق کرده بود. بعد از دیدن رد امپول تو خونه با خودم به طعنه خطاب به پرستاره موقعی که دیدم چه قدر پایین زده، گفتم یه راست خوب زیر باسن میزدی موردی نداشت !
فکر کنم یه کم دیگه پایین تر بود و یه کم به سمت خط باسن نزدیک تر بود زده بود روی عصب سیاتیک! ولی خداییش نه روز اول و نه روز دوم بعد از تزریق پنی سیلین ها دردی رو احساس میکردم . بعد از تزریق در روز دوم پرستاره گفت یه کم همین طوری دراز بکش تا جذب بشه ولی همین که پرستاره رفت من هم بعد از چند ثانیه بلند شدم و دروغ هم گفته بودم بهش بابت صبحانه. البته نمیدونم اگه راستش رو میگفتم بهم تزریق میکرد یا نه؟ ولی بعد از تزریق نزدیک به یک ساعت و نیم پیاده روی کردم در حالی که اثر امپول روی دو طرف باسنم بود. فقط نمیدونم چرا وقتی طرف راست رو که زد یه کم دوباره شرتم روکشید بالا . تو دلم گفتم چرا زحمت میکشی بذار پایین باشه تا طرف چپ رو هم که پایین میکشی به فیض برسی! البته اونا این قدر امپول زدن که مطمئنا اگه کامل هم باسن رو لخت میکرد براش توفیقی نمیکرد.چون براشون عادیه ولی فکر نکنم شانس تزریق به یه پسر جوون اون هم به دوطرف باسن همزمان براشون تو یه هفته به تعداد زیاد گیرشون بیاد. تازه اون هم تو درمانگاه روز دوم که تو روزهای عادی هفته تزریقاتی مرد ها پرستار مرده، فکر نمیکردم توفیق امپول خوردن به باسن اون هم از پرستار جوون زن برام اتفاق بیفته، شاید این فقط برام در حد یه فانتزی قشنگ بود ولی در کمال ناباوری برام به حقیقت مبدل شد و فهمیدم بعضی چیزایی که فکر میکنیم میتونن از شکل رویامون خارج بشن و رنگ واقعیت بگیرن. البته کم کم دارم وارد فاز تاهل میشم ولی هنوز که در تجرد به سر میبرم از شیطنت های این دوران سعی میکنم بی بهره نمونم!

ilia گفت...

ادامه ایلیا
بعد از اون امپولای هفته ی قبلم ترسم از امپول خیلی کم شده و شاید بتونم بگم اگه همون طوری خوب بزنن در حد صفر شده.شاید به خاطر این که مرد بودم و اون زن بود بهتر رعایت کرد و به زنها به اون خوبی امپول نمیزدن.خیلی وقت ها دکتر که میرم میگه قرص بنویسم یا امپولش رو میزنی که همیشه میگفتم ترجیحم با قرصه ولی از الان به بعد مطمئنم میگم امپول بدین لطفا. مخصوصا که میدونم کجا برم که زن تزریق کنه و چه وقت های خاصی برم. تو همین هفته نزدیک به 10 تا امپول تاریخ مصرف گذشته پیدا کردم و میخوام امپول زدن و کشیدن امپول به سرنگ رو باهاشون تمرین کنم شاید این مهارت به درد خورد و موفق شدم اولین امپولم رو بزنم.یه دفعه فقط برام فرصت تزریق فراهم شده بود و وقتی بود که عمه ام امپولش رو اماده کرده بود برای تزریق خودش و میخواست بده من تزریق کنم چون میدونست که میتونم اخه خودش یه کم بهم یاد داده بود ولی موقعی که میخواستم بزنم نمیدونم ترسید ، منصرف شد و سرنگ رو گرفت و خودش به خودش تزریق کرد. اخه خودش پرستاره و خیلی خوب هم امپول میزنه. هنوز میخواستم محل تزریق رو اماده تر کنم! که میسر نشد. ولی مطمئنم روزی مهارتم به دردم میخوره. یه دفعه دیگه هم نزدیک بود تزریق کنم ولی نشد. قضیه از این قرار بود که یکی از زن های همسایه ی مادر بزرگم اومده بود دنبال عمه ام که براش تزریق کنه ولی عمه ام نبود و اون خانوم فکرش رو نمیکرد که من بلد باشم. ولی ازش که پرسیدم امپولت چیه گفت پنی سیلینه . ترسیدم بزنم چون خطر داره اتفاقی نیفته و حساسیت بده. خلاصه چیزی نگفتم که بلدم ورفت. اتفاقا شنیدم یکی از دخترهای همسایه ی مادر بزرگم که اتفاقا دختری قد بلند و بسیار زیبا و خوش اندام بود(طوری که ناخوداگاه هر بار از کوچه رد میشد و میدیدیمش پسرای محل رو حالی به حالی میکرد و علی رغم این که سعی میکردیم نگاه نکنیم ولی بر اساس ضمیر ناخوداگاه بهش زل میزدیم و اون هم اصلا ما رو به حساب نمی اورد!) هم از زدن امپولش به دلیل من امتناع کرده بود. همون موقع تصور کردم صحنه ای که این دختره بهم امپول بزنه. و صرفا اون زمان خیال خوشی برام بود. ولی علی رغم تعجبم چیزی شبیه به همون ، همون طور که تعریف کردم برام اتفاق افتاد. شاید اگه یه نفر دیگه هم تعریف میکرد من هم با خودم فکر میکردم زاییده ی تخیلیاتش باشه ولی راست راسته شاید یه کم صحنه ها رو ناقص توصیف کرده باشم و اون به خاطر اینه که اولین باره که خاطره ی مفصل مینویسم. قبل از اون هم هیچ خاطره ای نداشتم که بنویسم برای همین فقط داستان های دوستان رو میخوندم و مطمئنم که خیلی هاش تخیلیه و یا خیلی پیاز داغش رو زیاد کردن مثل اون دوستی که گفته بود شوهرش امپولش رو در قسمت پایین باسن زده و دکتر هم هست. که امکان نداره چون اگه طرف کمی با اناتومی بدن اشنایی داشته باشه میدونه که اگه از زیر باسن تزریق کنیم خیلی خطر برخورد باعصب سیاتیک هست و احتمال معلولیت و مشکل راه رفتن و فلج شدن هستش.

ilia گفت...

ایلیا اخریش(باز دست به نوشتنمون گل کرد)
اگه یادتون باشه و تو نظرات قبلنا هنوز هم هست که پیشنهاد داده بودم اگه صحنه ای دوست دارین دید بزنید ولی هم شخص تزریق شونده و هم تزریق کننده میرن داخل اتاق دیگه و شما هیچ چی نمیبینید، میتونید ادامه ای صحنه رو از تخیل خودتون کمک بگیرید و داستان رو بنویسین، دقیقا همون طوری که دوست دارین باشه و فانتری تزریق شما رو تشکیل میده. که جز تایید و برخی نظرات چیزی از عمل به اون ندیدم. برای خودم هم تزریقات جالبی پیش نیامده بود و کس خاصی هم نبود که نوشتن در مورد صحنه ی امپول خوردنش جذابیت داشته باشه برای همین خودم ننوشتم در این رابطه، از الکی نوشتن هم خوشم نمیاد چون اگه واقعی باشه ارزش زیبایی شناختی داستان حفظ میشه و داستان دارای ارزش میشه. و من سعی کردم تو نوشتن خاطره ی خودم صداقت رو رعایت کنم. فقط یه چیز رو نمیتونم در مورد داستان خودم مطمئن نظر بدم واون این که چقدر از باسن وخط باسنم در معرض دیدش بود . که چیزایی که نوشتم از تخمین بر اساس میزان پایین بودن محل تزریق به نسبت عضله ی گلوتئال و کرست ایلیاک هستش و خط فرضی بین دو محل تزریق در دو طرف باسن . تزریق اولی و همچنین اضافه اومدن اب مقطر باعث شد جسارتم زیاد بشه و خودم پودر پنی سیلین اضافه گرفتم برای روز دوم و دقیقا نقشه رو میخواستم عملی کنم که اگه مرد باشه فقط یه امپول رو جلوش بگذارم و باید بگم قبض تزریق رو باید میرفت پیش منشی حساب میکردم که هر دوبار منشی های درمانگاه ها زن بودند و برخلاف بعضی روزها، اتفاقا جوان هم بودن و موقع دیدن این که دوتا هم امپول دارم و پرستار تزریق کننده هم زن بود شیطنت روتو چشاشون میتونستم حدس بزنم. اون منشیه اولی تو مطب که گفتم حالت عوام مآب بود و جذاب نبود و مانتو گشاد پوشیده بود که ازنظرم خیلی معمولی میومد برای همون پیشش نزدم . از اون دوستی که معرفی کرده بود پرسیدم میگفتی خوبه خیلی امپول میده. اون هم گفت اتفاقا برای من هم زیاد داده ( این دوستی که میگم پسر نیست، یه دختر که سنش حدود سی سالست و آشناست و برخورد داریم باهاش) . خلاصه در مورد این که با این همه امپول ترسم ریخته وچه همه امپول بهم داده براش تعریف کردم و اون هم لبخند شیطنت امیزی میزد موقع صحبت من.( با خودم گفتم ای ناقلا میدونی باسن بدبختم ابکش شده بهم میخندی) اتفاقا گفت موقعی هم که خودش رفته یه دختر در سن راهنمایی رو هم همون جابهش 8 تا امپول داده در حالی که سرماخوردگیش اون قدر حاد نبوده! فکر کنم منشیه انتظار من رو هم میکشیده که برگردم و باسن بیچارم رو شخم بزنه، اخه میدونسته که دکتره دوست داره از طریق تزریقات هم درامد زیادی به مطبش برسه! ببخشید توضیحم از داستان معمولی هم بیشتر شد!

ناشناس گفت...

salam ilia jan ok vagheyi!!
chera inghad khalvat shode?
bachehayi ke dos daran az ampool sohbatkonim
ID yahoo bezaran add mikonam
mamanon

ناشناس گفت...

سلام دوستان نظر بگذارید داستان باشه بهتره

ناشناس گفت...

من هفته پیش دوتا دندون عقلمو همزمان جراحی کردم داشتم از درد میمردم دکتر بهم 4 تا آمپول داده بود منم شدید میترسیدم که چهارتا آمپول بزنم واسه همین نرفتم که بزنم فرداش لثه ام خونریزی کرد و مجبور شدم برم پیش جراحم. دوباره واسم بخیه زد و گفت همین الان آمپولاتو بزن با داروهای امروزت وگرنه لثه ات عفونت میکنه. از مطب اومدم بیرون بدجوری ترسیده بودم دستام داشت میلرزید اما وقتی دیدم بازم داره خونریزی میکنه وحشت کردم رفتم داروخونه دیدم دوتا پنی سیلین داده با همون 4تا آمپول که نمیدونم چی بودن. رفتم یه درمانگاه نزدیک قبض گرفتم و نشستم دو تا خانومه از اتاق اومدن بیرون پرستاره منو صدا زد رفتم تو دراز کشیدم. شلوارم خیلی تنگ بود تا بسته سرنگ رو باز کرد دستام شروع کرد به لرزیدن. داشتم نگاه میکردم که اومد جلو گفت منتظر چی هستی ؟ دراز بکش دیگه. دکمه شلوارمو باز کردم دراز کشیدم یکم از گوشه شلوارمو دادم پایین اونم با چهارتا سرنگ تو جیبش و پنبه الکلی اومد بالا سرم. چون شلوارم تنگ بود اومد بالا اونم انگار خیلی عصبانی بود یهو دوطرف شلوارمو گرفت تا پایین باسنم کشید پایین. هم از ترس هم خجالت قلبم وایستاد. چندبار پنبه رو کشید خودمو سفت کردم ناخودآگاه. یهو سوزن رو فرو کرد افتضاح درد داشتم نمیدونم چرا خیلی میسوخت بعد پنبه رو گذاشت دور سوزن و کشید بیرون انقد درد داشتم چشمام پر از اشک بود. دوباره همون طرف رو الکل مالید گفتم اینجا نه هنوز حرفم تموم نشده بود که سوزن رو فرو کرد آیییییییییی اصلا اهمیت نداد وقتی کشید بیرون احساس کردم چقد بدبختم و اشکم در اومد. خواستم برگردم گفت تکون نخور سومی رو با فاصله از دوتای قبلی نزدیک وسط باسنم فرو کرد.این خیلی زود تموم شدسریع بعدی رو هم زد. از شانس من هیشکی هم نمیومد که من بدبخت یکم نفس بکشم.
اومد سمت راستم و الکل زد پنی سیلین اول رو زد از درد همش آی آی میکردمو شدید اشک میریختم این آمپول خیلی طول کشید انقد گریه کردم به هق هق افتادم وقتی تموم شد از رو تخت بلند شدم همه دنیا دور سرم میچرخید.گفت یکی دیگه مونده گفتم نمیزنم اونم عصبانی شد گفت خانوم دراز بکش خلاصه از خجالت دراز کشیدم اما از اول تا آخر این آمپول فقط آروم داد زدم اونم فکر کنم از قصد خیلی محکم زد تا یه هفته روی باسنم نمیتونستم بخوابم تمام باسننم افتضاح کبود شده بود انقد درد داشتم که درد دندونام کامل یادم رفت. امیدوارم هیشکی مریض نشه :-(

ilia گفت...

ba un lahni ke gofti bashe vagheie engar dari ba bache sohbat mikoni, ke migi bashe farz kon man bavar kardam!,
dobare migam dus nadaram takhayoli bashe va age bekham takhayoli benevisam, eshare mikonam ke dastan zayideye zehn khodam hast

ناشناس گفت...

داستانت قشنگ بود ایلیا

ناشناس گفت...

خانومای آمپول دوست بيان چت

sami_6speed9

ناشناس گفت...

سلام هوشنگ هستم 22 ساله از تهران 4تا خاله دارم بزرگه 47 ساله ثریا دومی 44ساله طاهره سومی 40 ساله زهرا و آخری 30 ساله مرجان طاهره امپول زدن بلده و به همه امپول میزنه کلا ما از بچگی به خاله هامون بودیم و خیلی هم راحتیم حتی تا ان حد که جلوی ما پسر خواهرها لباس هم عوض میکنند تو بچگی خیلی امپول زدن را خاله ها را دیده بودم این را هم بگویم که غیر از مامان من زهرا مابقی به شدت از امپول میترسند امام مامان من نه اینکه نترسه اما کمتر از اون سه تا میترسه از وقتی بزرگ شدم اصلا موقعیت جور نشده بود تا امپول زدنشون را ببینم این را هم بگویم که شوهر خاله مرجان پرستار است . حالا بریم سر اصل مطلب. چند روز پیش که از دانشگاه برگشتم خانه یکباره یک پلاستیک دارو که چندتایی امپول داخلش بود روی کابینت اشپزخانه دیدم از مامان پرسیدم کی سرما خورده گفت خودم و برام هم 4تا پینی سیلین 6.3.3 نوشته . دیگه چیزی نپرسیدم اما فکرم مشغول بود که چطوری میتنم ببینم این را میدونستم اگر زمانی باشه که خونه باشم چون خاله طاهره میزنه بهش حتما میتونم ببینم چون اهل خجالت نیست مامانم. اما از شانس بد من عصر که من باشگاه بودم امده بود و سه تاش را بهش زده بود فقط یک شب دیدم که به بابام میگفت جای آمپولهام خیلی درد داره. شب جمعه هفته اینده بود همگی خانه پدربزرگم دعوت بودیم و قرار هم بوده که همه انجا بمانند (البته فقط خانمها و بچه ها و مردها هم بروند هرجا خوشند) از قضا حال مادرشوهر خاله طاهره بد شده بود و برده بودندش بیمارستان و خاله طاهره نتوانست بیاد . اخر شب که مهمانی تمام شد و مردها میخواستند بروند یکباره متوجه شدم که خاله مرجان به شوهرش آقا محسن گفت زهرا و ثریا امپول دارند بهشون میزنی. جریان از این قرار بود که خاله ثریا هم صبح رفته بود دکتر و براش امپول نوشته بود آورده بود تا شب خاله طاهره بهش بزنه مامانم هم امپول اخرش بود و از انجایی که طاهره نیامد مجبور شدند که بدهند به آقا محسن.حالا جریان را براتون تعریف میکنند فقط همانطور که گفتم خاله هام راحتند و کسانی که تو اتاق بودند و امپول خوردن مامان و ثریا را دیدند زیاد بودند از جمله دوتا زندایی 2تا پسرعمه هام و مادربزرگم .من هم روی یک مبل نشسته بودم. اقا محسن الکل و پنبه را اماده کرد گفت خوب کدومتون اول میخوابید مامان یک نگاه به خاله ثریا کرد و ثریا با خنده و ترس گفت اول تو بخواب اگر خوب زد بعد من میزنم گفتم مامانم ترسش کمتر بود اما آقا محسن را دیدم که دوتا سرنگ را باز کرد و اب مقطر را ریخت تو شیشه های پینیسیلین. مامان گفت اول من را بزن همانجا جلوی مبل خوابید یک شلوار لی ابی و یک ژاکت خاکستری دکمه شلوارش را نفهمیدک کی باز کرده بود شلوارش را تا زیر باسن داد پایین یک شورت صورتی داشت ان را هم تا نصفه داد پایین باسن سبزه تقریبا تپل و نصف خط باسنش پیدا بود و داشت اقا محسن را نگاه میکرد اقا محسن امد مامانم گفت تو را خدا اروم بزنید و سرش را گذاشت بین دستاش تمام افراد هم داشتند نگاه میکردند الکل زد و امپول را سریع فرو کرد و شروع به تخلیه کرد وسط کار مامان اروم میگفت اییییییییییییی تمام نشد سوزن را در اورد و پنبه زد و شورت و شلوارش را داد بالااما مامان همینطور خوابیده بود و داشت پاش را تکون میداد گفت درد امد حالا نوبت خاله ثریا بود اون یک دامن مشکی با یک بلوز بنفش پوشیده بود. گفت اقا محسن بد نزنی من میترسم و خوابید زیپ دامنش را باز کرد یک شورت زرد پاش بود خاله ثریا دقیقا جلوی مبلی که من نشسته بودم خوابید و من کامل مسلط بودم بهش بعد کمی شورتش را داد پایین یک باسن سیاه که کمی هم موهایی که اگر دقت میکردی قابل دیدن بود اقا محسن که امد خاله داشت مثل بچه التماسش میکرد بهش گفت زود بخواب خاله مرجان امد پاهاش را گرفت اقامحسن شورتش را بیشتر داد پایین کامل خط باسنش پیدا بود همان لحظه با اشاره اقا محسن من هم امدم کمر خاله را گرفتم و پنبه را رد و امپول را فرو کرد اسن بزرگش تکان میخورد و از همان ابتدا جیغ میزد تا تمام شد بعد همانطور که دامن و شورتش پایین بود خاله مرجان جاش را براش میمالید

ناشناس گفت...

سلام دوستان. من هر کاری میکنم نمی تونم کلیپا رو ببینم. میشه راهنماییم کنین؟ ممنون میشم.

ناشناس گفت...

كار درستي نكردين بدون اجازه كيليپشونو كه از يوتوب حذف كرده بودن دوباره گزاشتين. لطفا حذفش كنين.

ناشناس گفت...

پس اين لينك لا مسب كو كه اين ميگه نميتونه باز كنه اونيكي ميگه برشدار؟

ناشناس گفت...

سلام من میلاد هستم و 19 سالم و می خوام آمپول خوردن هفته پیش مامانم رو براتون تعریف کنم، مامانم 39 سالشه و بابام 6سال ازش بزرگتره و ما یک دکتر خانوادگی داریم به اسم دکتر سجادی که از دوستان خیلی قدیمی بابام هستش و بیشتر موقع ها هم از ما ویزیت نمی گیره فقط بعضی وقتها با اصرار خودمان ویزیت می گیره!!! مامانم کارمند اداره بیمه هستش و به خاطرکارش بیشتر موقع ها چادر می پوشه اما داستان!!! هوا تاریک شده بود و من ومامانم و بابام سوار بر ماشین داشتیم می رفتیم خونه که مامانم به بابام گفت دم مطب دکتر سجادی نگه دار من آمپول دارم باید آمپولامو بزنم، رسیدیم دم مطب و هرسه پیاده شدیم و رفتیم داخل مطب بابام زودی رفت به سمت اتاق دکتر سجادی تا همدیگه رو دیدند روبوسی کردند مشغول تعریف و گپ زدن شدند، مامانم رفت سمت اتاق تزریقاتی در اتاق تزریقاتی بسته بود و تزریقاتی دکتر سجادی هم یک خانم میانسال بود، مامانم در زد و آمد در رو باز کنه که دید در قفله،من و مامانم آمدیم طرف اتاق دکتر سجادی و دکتر سجادی تا مارو دید شروع به سلام و احوالپرسی کرد و مامانم گفت که تزریقاتیتون نیست و دکتر سجادی هم گفت نه یک ربع پیش رفت و دوباره مشغول صحبت با بابام شد!!! صحبتهاشون که تمام شد و دیگه می خواستیم خداحافظی کنیم یکدفعه مامانم به دکتر سجادی گفت آقای دکتر زحمت ما همیشه سر شماست الان دیر وقته و همه جا تعطیله میشه زحمت تزریق آمپولهای منو بکشید، که بابام یکهو یک تکانی خورد و دکتر سجادی گفت باشه اشکالی نداره و مامانم شروع کرد تشکر و زبان ریختن برای دکتر سجادی ،بابام یک چشم خله رفت به مامانم و همینطور با ایما و اشاره به مامانم می گفت نه، ولی مامانم توجهی نمی کرد و دکتر سجادی گفت فقط یک لحظه صبر کنید برم در رو ببندم که دیگه کسی نیاد، تا دکتر سجادی رفت بابام به مامانم گفت نه، من دوست ندارم رفیقم به تو آمپول بزنه که مامانم گفت اگر نزنم باز همه چی از اول شروع میشه، بابام گفت نه نمی خوام که دکتر سجادی آمد داخل اتاق و گفت آمپولاتون چیه، مامانم گفت یک پنی سیلین 800 و یک دگزا و دکتر سجادی هم گفت بدید آماده کنم و بابام هم همچنان مرتب اشاره می کرد و زیر زبانی می گفت بگو نمی خوام ولی مامانم اهمیتی نمی داد و بدون اینکه به بابام توجه کنه از داخل کیفش آمپولاشو در آورد و گذاشت روی میز دکتر سجادی، دکتر سجادی هم گفت تشریف ببرید روی تخت معاینه دراز بکشید ، تخت معاینه گوشه اتاق بود و پرده هم نداشت، منم تا اون روز هیچوقت کون مامانمو ندیده بودم و از اینکه می دیدم تا چند لحظه دیگه می تونم کون مامانمو ببینم خیلی خوشحال بودم، مامانم رفت به سمت تخت و کنار تخت هم یک میز بود که وسایل معاینه(گوشی،دستگاه فشارسنج و وسایل دیگر) روش بود و دکتر هم پشت سر مامانم رفت که روی میز معاینه آمپولاهارو حاضر کنه، مامانم چادرش رو برداشت و گذاشت بالای تخت و بعد هم کفشاشو در آورد و حین در آوردن کفشها دکمه شلوارشو هم باز کرد و دراز کشید، دکتر سجادی یک چیزی از بابام پرسید و بابام هم رفت نزدیک دکتر سجادی، منم پشت سر بابام رفتم که بهتر بتونم کون و آمپول خوردن مامانمو ببینم ، مامانم مانتوشو داد بالا و بعد شلوارشو هم تا نصفه از دو طرف داد پایین، وخط کونش تا نصفه معلوم شد، بابام با دیدن این صحنه دیگه عصبانیت تو نگاهش موج میزد در این لحظه زنگ موبایل دکتر سجادی به صدا در آمد و دکتر گفت ببخشید یک لحظه، و بعد رفت اونطرف که بابام با عصبانیت به مامانم گفت چته!مامانم گفت خب می خوام هرکدام رو یک طرف بزنه دیگه! بابام زودی شلوار مامانمو کشید بالا و گفت لازم نکرده،مامانم گفت اذیت میشم هردوتاشو یک طرف بزنم، که دکتر سجادی آمد وگفت ببخشید و مامانم بازهم هر دو طرفشو تا نصفه داد پایین و بابام هم هی با ادا و اطفرار می گفت که این کار رو نکن ولی بازهم مامانم توجهی نمی کرد بابام که دید فایده ای نداره از عصبانیت از اتاق رفت بیرون و دکتر سجادی آمپولای مامانمو زد و مامانم بلند شد و خودشو مرتب کرد و چادرش رو پوشید و بعد خداحافظی کردیم و آمدیم خونه تا نصفه های شب مامان و بابام دعواشون بود و با هم دیگه در گیری لفظی داشتند اما خدا را شکر فرداش دیگه همه چیز تمام شد. امیدوارم از این داستان واقعی که هفته پیش اتفاق افتاد لذت برده باشید.

ناشناس گفت...

gape ampooli pm me : sami_6speed9

ناشناس گفت...

کثافت آشغال که بی ناموسی رو ترویج می کنی.مزخرف تفاله.آخه آشغال اون موقعی که تو داشتی خاطره از جک زدن تو مقعدتو تعریف می کردی من می دونستم آی پی چیه آخه مزخرف نمی دونی بدون وی پی ان هر بار با یه آی پی کانکت می شه.آخه تو چی حالیته دم از سواد می زنی؟اگه باسوادای مملکت من مثل تو لاشی باشن من سکته می کنم.تو همون بگرد ببین چی کونتو محکم و مناسب برای سکس می کنه تو رو چه به سواد.من یک نفر بودم اونای دیگه رو نمی دونم چند نفر بودن که کامنت گذاشتن ولی من از اونی که دفاع کردم یکی دیگه بود.اگه از درد باوسیر می سوزی دلیل نمی شه بخوای با تهمت به دیگران دردشو خوب کنی.کون دادی باید عمل کنی خوب بشی با آمپولم خوب نمی شه.
کامنت منو ظاهر نکن بدم میاد کامنت من تو وبلاگ نجس تو باشه.
برو به جهنم و هر غلطی دلت می خواد کن.امیدوارم قبل از اون دنیا تو این دنیا بدبخت بشی.

ناشناس گفت...

چه مامانی،خوش به حال میلاد، کاشکی همه مامانا مثل مامان میلاد بودند

ناشناس گفت...

آره خوش به حالت کاش خودت اون کون خوشگلشو آمپول می زدی.

ناشناس گفت...

سلام
هرکی دوست داره add کنه برای چت
baran_mehr92@yahoo.com

ناشناس گفت...

http://www.roughman.net/news_view.php?num=14


http://www.roughman.net/news_view.php?num=4


ناشناس گفت...

salam

chera kesi khatereye ampooli nemizare?
bahar jan man adet kardam biya chat konim
rusinjection/social

ناشناس گفت...

سلام من مریم هستم و یک خواهر دو قلو به اسم مونا دارم و هردو تامون 21 سالمونه و مامانمان حدود 45 سالشه، پارسال زمستان مامانم یه خورده تب داشت من و مونا بردیمش بیمارستان و دکتر هم که یک پسر جوان بود دوتا پنی سیلین و دو تا دگزا به مامانمان داد، مونا رفت داروهای مامانمون رو گرفت و آورد و مامانو بردیم بخش تزریقات زنانه، آمپولزنه آمپولا رو گرفت و گفت پنی سیلین باید تست بشه که مامانم گفت تازه همین یک ماه پیش زدم، آمپولزنه گفت برید دراز بکشید، من و مونا مامانمون رو پشت پرده بردیم در همین لحظه مامانمون به من و مونا گفت بیرون باشید، من و مونا آمدیم بیرون هنوزکامل بیرون نیامده بودیم که صدای زمین خوردن مامانمون رو شنیدیم، آمپولزنه هم داد و فریاد بر سر ما که شما چه دخترهایی هستید چرا مواظب مادرتون نیستید، من و مونا کمک کردیم مامانو بلند کردیم، من کفشهاشو درآوردم ، مامان یک جفت جوراب نازک مشکی داشت، با کمک مونا دمر خواباندیمش، خودش دکمه شلوارشو باز کرد و در همین لحظه آمپولزنه با دوتا آمپول آمد بالای سر مامان، آمپولزنه خودش مانتوی مامانو بالا داد و بعد هردوتا دستاشو انداخت توی شلوار مامان و شلوار مامانو کامل از هردو طرف کشید پایین، جاتون خالی کون مامان از اون کونها بود !!! آمپولزنه مشغول تزریق آمپول اول مامان شد من و مونا هم با تمام دقت کون مامانمون رو نگاه می کردیم و بعد نوبت آمپول دوم شد و آمپول دوم هم تمام شد بعدش آمپولزنه گفت چند دقیقه دراز بکشید و بعد بلند شید تا آمپولزنه رفت مامانم خواست بلندشه که من گفتم نه چند دقیقه دراز بکشید، همچنان من و مونا نظاره گر کون مامانمون بودیم و دلمان می خواست زمان همان جا متوقف شود و ما فقط کون زیبای مامانمون رو ببینیم، بعد از چند دقیقه مامانم شلوارشو کشید بالا و با کمک من و مونا خودش رو مرتب کرد و آمدیم خونه ، وقتی آمدیم خونه مونا به من گفت ، مریم دیدی، مامان عجب کونی داره کاشکی می شد یکبار دیگه کونشو ببینم ، من فکری به نظرم رسید و به مونا گفت یه خورده آبگرم درست کن، مونا آبگرم رو درست کرد و آورد من هم یک دستمال آوردم و بهش گفتم باید برای مامان دستمال داغ بگذاریم که مونا زد زیر خنده، به اتاق مامان رفتیم صدای در که آمد مامانم چشماشو بازکرد، مامانم روی تختش خوابیده بود، تا مارو دید گفت بله! چی می خواین، مونا گفت آمدیم جای آمپولاتونه براتون دستمال داغ بذاریم که اذیت نشید، مامانم گفت نمی خواد ولی من و مونا اصرار کردیم که آخرش یکدفعه مامانمون عصبانی شد و یکهو لحافشو با پاش پرت کرد اونطرف و زودی به شکم یا همون دمر خوابید و بلافاصله دامن و شورتشو از هردو طرف کامل تا زیر باسنش داد پایین و به ما گفت نگاه کنید هرموقع سیر شدید برید بزارید بخوابم ، من و مونا با تعجب نگاهی بهم کردیم و مونا گفت ای بابا، مامان این چه حرفیه می زنی خب ما مامانمون رو دوست داریم نمی خوایم اذیت بشه، مامانم با عصبانیت گفت خیلی ممنون، قشنگ نگاه کنید هرموقع شفاتونو گرفتید برید بذارید من بخوابم که در این لحظه من و مونا خندیدیم و در حال خندیدن اتاق رو ترک کردیم!!! این هم خاطره من امیدوارم خوشتون آمده باشه

ناشناس گفت...

سلام من سارینه هستم مدتی بود فکم میگرفت واسه همین رفتم مطب دکتری که زیاد با خونه فاصله ای نداشت خوشحال بودم که مشکلم جوری نیس که بخوام بابتش آمپول بزنم وقتی رسیدم یه پسر 16 ساله با مادرش نشسته بودن تو نوبت تزریقات ،مطب شلوغ بود واسه همین حالا حالاهاا نوبت من نمیشد اونجا یه اتاق تزریقات بیشتر نداشت و خانوم مظفری نامی همه آمپولا چه مرد و چه زن رو میزد.از تو اتاق تزریقات صدای آخ و اوخ یه مرد می اومد من نمیتونستم ببینم اما اون خانوم و پسرش جوری ایستاده بودن که به داخل اتاق مسلط بودن،رنگ از صورت پسره پریده بود معلوم بود که اونم آمپول داره،مرده که اومد بیرون با مادرش رفتن داخل من هم رفتم جاشون ایستادم وای چه منظره ای بود پرده کامل کشیده نشده بود پسره هم شلوارشو داد پایین و هر دو لپ کونش رو لخت کرد و رفت خوابید وقتی مادرش گفت اول کدوم آمپول رو واسش میزنید فهمیدم 2تا آمپول داره ،اولی مثل اینکه پنادور بود وقتی خانوم مظفری اومد بالا سرش با التماس گفت:یواش بزنید واسم اونم گفت باشه...پنبه رو کشید و بهش گفت شل کن یهو سوزن رو تا ته کرد تو کون اون بیچاره پسره یه تکون خورد گفت:آاااخ وقتی داشت تزریق میکرد انگار خیلی درد داشت مدام پاش رو بالا می آورد و میگفت:آی درد داره،آی یواش دیگه کم کم داشت گریه میکرد که سوزن رو در آورد اما یه آمپول دیگه داشت وقتی میخواست آمپول دوم رو بزنه صدام زدن مجبور شدم برم فقط یه آخ از آمپول دوم شنیدم...

ناشناس گفت...

sarina az in ke koon pesara to didi lezat bordi ya barat kheili farq nemikard, bara man ke pesaram didan sahnei ke dokhtar ampul bokhore kheili hal mide va kheili dus daram. mikhastam bebinam to chetor?

ناشناس گفت...

سلام ایلیا هستم دوباره سرماخورده شدم و دوباره 4 تا امپول زدم، قصه اش تقریبا تکراریه اگه دوست دارین بنویسم. همین الان هم از تزریقات میام و یه کم رد امپولا خون ریزی کرده. دوست داشتین بگین تا خاطرم رو بنویسم.

ناشناس گفت...

آره خاطرت به صورت خلاصه بنویس و اگر دوست ذاشتی عکس جای آمپولاتو روی باسنت رو سایت آپلود کن و لینکشو به ما نشون بده .

ناشناس گفت...

من از بچگی نسبت به آمپول زدن حساس شدم. همیشه از این که وقتی آمپول داری بقیه می دونن که باید بری بخوابی کونت رو لخت کنی و آمپول بزنی خجالت می کشیدم. یادم میاد یه بار کلاس اول بود سرما خوردم باید 2 تا آمپول می زدم. رفتیم توی تزریقات، یه خانم میان سال منشی و تزریقاتی بود، وارد مطب که می شدی سالن انتظار بود انتهای سالن یه راهرو که سمت راستش اتاق دکتر بود و سمت چپش یه آبدرار خونه مانند و انتهای سالن هم اتاق تزریقات. یه تختم بیشتر نداشت. جای تخته رو هم هر چند وقت به بار نمی دونم چرا عوض می کردن، بعضی وقتا می زاشتنش کنار دیوار، بعضی وقتی وسط اتاق. چون به دونه تخت بیشتر توی اتاق نبود پرده هم نداشت. بیشتر از همه از مامانم خجالت می کشیدم که شلوارمو می کشید پایین. رفتیم توی اتاق تزریقات، مامانم بلندم کرد گذاشتم روی تخت و جوراب شلواری و شرتم رو تا زیر باسنم کشید پایین. متاستفانه تا وقتی 10-11 ساله بودم همیشه همین کارو می کرد. برگشتم و یه نگاه انداختم دیدم باسنم کاملا لخته و خانومه هم آمپول اول رو آماده کرده و داره درپوشش رو بر می داره. بیشتر از اینکه از دردش بترسم خجالت می کشیدم و برای همین سرم رو توی بالش فرو بردم. پنبه رو پند بار وسط باسنم کشید و بعد سوزن رو فرو کرد. خیلی درد نداشت منم شروع کردم دندونامو به هم فشار دادن ولی گریه نکردم. آمپول رو کشید بیرون و پنبه رو گذاشت روش و به مامانم گفت براش ماساژ بدید. وای خدا داشتم از خجالت آّب می شدم، ولی رومم نمی شد چیزی بگم. مامانم یکم پنبه رو روی جای آمپول فشار داد و منم دیگه کم کم بغض کرده بودم از خجالت. تا آمپول بعدی حاضر شد و مامانم دستش رو برداشت تا آمپول زنه به طرف دیگه ی کونم آمپول بزنه. پنبه رو کشید و آمپول رو فرو کرد. یکم سرم رو آوردم بالا دیدم مامانم داره با جدیت خاصی به باسنم نگاه می کنه! در همین لحظه یه خانوم چادری نمی دونم چرا وارد شد!! انگار که دوست اون خانم تزریقاتی بود نمی خوام خاطره رو فانتزی کنم و چون دقیق یادم نیست نمی تونم مطئن بگم که کی بود. اومد پایین تخت وایساد و گفت چند سالشه؟ مامانم گفت 7 سالشه کلاس اوله. خانومه هم گفت خیلی دختر خوبیه اصلا سر و صدا نمی کنه. و آمپول زنه هم گفت آره دختر خوبیه. به خیال خودشون داشتن ازم تعریف می کردن ولی من دلم می خواست زمین دهن باز کنه و برم توش. سه نفر بالای سر کون لختم در حالی که آمپول توش فرو رفته بود وایساده بودن وداشتن اظهار نظر می کردن!! خب چون بچه بودم خیلی، به نظر اونا مسئله ای نبود ولی من خودم رو خیلی بزرگ می دونستم و خجالت می کشیدم ازشون. آمپول دوم هم تموم مامانم جوراب شلواریم رو کشید بالا و رفتیم توی ماشین. وقتی رسیدیم خونه مامانم گفت 2 تا آمپول براش زدن ،بابا بزرگم با خنده زد در کونم و گفت 2 تا آمپول زدن در تپلت پس! عیب نداره عوضش زود خوب میشی. بیشتر از درد آمپول این حرفای این اذیتم می کرد. یکی دو تا دیگه از آمپول زدنمو بیشتر یادم نمیاد ولی تا می گفتن آره یا نه مامانم به دکتر می گفت آمپول بهش بدید و خلاصه خیلی آمپول زدم تو بچگی!

ناشناس گفت...

salam ali bod

ناشناس گفت...

مثل این که خاطره قبلی خیلی طولانی نوشته بودم که نوشتی خلاصه بنویس. قبلا میخواستم عکس های جای امپولام رو اپلود کنم ولی بعد پشیمون شدم همچنین سایت خوبی پیدا نکردم و نمی دونستم باید از کجا بفرستمشون و عکس ها رو هم کلا از روی هارد پاک کردم، الان هم دیگه اصلا به فکر فرستادن این جور عکس ها نیستم، یه جور احساس گناه بهم دست میده. ولی خاطره ی این امپول جدیده رو اگه وقت کردم و خواستین میتونم به صورت خلاصه تر بنویسم

ناشناس گفت...

سلام بچه ها
اسم من فریباست.الآن 27 سالمه این ماجراهائی که می خوام الآن و بعدا براتون تعریف کنم مال 4 ساله پیشه.
من دختری سفید،بور،چشمان سبز قد 168 سانتی متری واون زمان دانشجوی فوق لیسانس پرستاری بودم.بیشتر دوست دارم اسپرت بپوشم اما تیپ خانومانه هم می پوشم کفش پاشنه بلند،جوراب نازک مشکی.اهل روزه،نماز و تقوام

من با یه پسری به نام سینا(سینا پسری بود که یکسال ازم کوچیکتر و مهندس بودخانواده نسبتا مرفهی داشت)آشناشدم که عاشق آمپول بود.البته قرارمون ازدواج بود و خانواده های دو طرف اطلاع داشتن و ما کم و بیش رفت و آمد میکردیم.از اولشم بم نگفت عاشق آمپوله ولی کم کم رو کرد و ازم می خواست.اگرم نمیزدم حسابم با کرامل کاتبین بود.من تزریق بلد بودم اگرم آمپول نمیزدم باید براش آمپول می زدم تا حال کنه و لذت ببره.اما اولین ماجرای آمپول خوردن من.بعد از کلی کلنجار رفتن با من که چند ماه طول کشید قرار شد شد من آمپول بزنم تو بیمارستان.اون زمان تو بیمارستانا گرفت و گیر نبود و تزریقات خانوماو آقایون جدا نبود و میذاشتن طرف همراه هرچند که جنس مخالف باشه بیاد بالای سر مریض وایسه.من ازاونجائی که خجالتی بودم از سینا قول گرفتم که اگر میاد بالای سرم وایسه باسنمو نبینه.آخه من بار اول بود با یه پسر دوست میشدم و تو مرحله شناخت هم بودیم.رفتیم تو بیمارستان قبض گرفتیم اما من چون اون بیمارستان کار کرده بودم ازم پول نگرفتن هرچیم اصرار کردم کد همکار زدن و رفتم تو تزریقات.آمپولمم رانیتیدین بود.من یکم سوزش معده داشتم و هر از گاهی میزدم.یه آمپول کوچیک 2 میلی که خیلی درد داره و روغنیه.آمپولو دادم پرستار آماده کنه.رفتم تو پشت پرده سینا نیومد تو.خواست معطل کنه تا کون لخت منو ببینه.ببخشید من سختمه بگم باسن میگم کون!!منم روم نمیشد بخوابم جلوی یه پسره غریبه.سینا داشت از پشت پرده نگام می کرد(اینارو بعداً از خودت سینا پرسیدم که دارم با جزئیات میگم)اما جلو نمیومد یهو پرده رو زد کنار جا خورد.گفت اٍ اٍ چرا نخوابیدی دختر.اومد پرستاره که.یهو پرستار با سرنگ پر اومد تومنم زود کفشمو در آوردم یه جوراب نازک سفید و شلوار مشکی پارچه ای پام بود.زود دمر خوابیدم و شلوارمو کشیدم کم پائین طوری که طرف راستم اندازه 10 سانت پائین بود و 2 سانت از خط وسط کونم معلوم بود اما چون شلوارم میومد بالا یکمم از سمت راستم کشیدم پائین که برنگرده.س طوری وایساده بود که قشنگ خط کونمو میدید.منم دائم باش حرف میزدم و بش میگفتم منو نگاه کن.س یه لحظه رفت اون طرف که بتونه حجم بیشتری از کونمو ببینه اما من جلوی پرستار صداش زدم گفتم بیا پیش من،نگاه نکن.اونم گوش داد و اومد.پرستار الکل رو مالید خودمو سفت کرده بودم آخه خیلی از آمپول میترسیدم.به گفته س کونم گندمی نشون میداد.کون صاف و بی موئی دارم.دوباره الکلو محکمتر کشید و خنکی الکل رو حس کردم.بعد پرستاره یهو با شدت آمپولو زد تو کونم.یه تکون کوچیک خوردمو گفتم اووووووخ و محکم لبمو گاز گرفتمو چشمامو بستم.پرستاره بم گفت شل کن و سینا هم بم گفت شل کن.نامرد داشت کون منو میدید اما به رو خودش نمیاورد.منم پامو تا کرده کرده بودمو تکون میدادم که کمتر دردم بیاد.حس کردم تموم شد اومدم برگردم که پرستار گفت کجا،سوزن تو باسنته،عجله داری.اونجا تابلو شد که با هم زن و شوهر نیستیم.بعد سوزنو درآورد.درد بدی پیچید تو باسنم.بخاطر اینکه سینا کونمو نبینه زود شلوارمو کشیدم بالا و خواستم پاشم که سینا اومد جلو گفت بذار برات بمالم جاشو.گفتم نمیخوام.گفت خیلی دردت اومد که چشاتو بستیو آخ گفتی؟؟؟؟؟؟ گفتم آره.من از آمپول میترسم فقط به خاطر تو زدم بعد پاشدمو خودمو مرتب کردمو رفتیم بیرون ولی تا آخر شب اینقدر قربون صدقم رفت و اس میداد که حد نداشت ولی کونم تا صبح درد میکرد
امیدوارم خوشتون اومده باشه.منتظرم باشین.خاطره زیاد دارم
مرسی که به حرفام گوش دادین
ممنون تینا جون

ارسیا گفت...

"من از بچگی نسبت به آمپول زدن حساس شدم. همیشه از این که وقتی آمپول داری بقیه می دونن که باید بری بخوابی کونت رو لخت کنی و آمپول بزنی خجالت می کشیدم. "
خانومی که این خاطره رو نوشتید..بسیار ممنون.خیلی زیبا بود.مخصوصا وقتی تاکید کردین که فانتزیش نکردی.آره فانتزی نبود اما همه ارزش به این بود که یه خاطره واقعی بود.نه یه داستان واهی
injector_master@yahoo.com

ناشناس گفت...

ممنون ارسیا جان
من از این خاطرات خیلی زیاد دارم .وقت کنم براتون می نویسم.ممنون

ناشناس گفت...

سلام ایلیا هستم، این هم خاطره ای که قرار شد تعریف کنم
این بار دوباره سرماخورده شدم و دیگه همون طور که تو خاطره ی قبلی ذکر کرده بودم ترسم به خاطر اون چهار تا امپولی که دفعه ی قبل خورده بودم البته پنج تا چون خودم یه پنی سیلین گرفته بودم. دوباره رفتم پیش همون دکتره . بعداز ظهر بود و حدود ساعت 5 و نیم بود که رفتم مطب. مطبش شلوغ بود و هر کی هم که میرفت داخل خوب معاینه میکرد به خاطر همین هر نفر داخل میرفت طول میکشید تا نوبت مریض بعدی برسه.تو سالن انتظارش هر دو طرف پر بود. بیشترشون خانوم بودن و بیشترشون میان سال و خانوم جوون هم توشون بود و دو سه تا مرد.خلاصه یک ساعت و نیم گذشت تا نوبت من برسه.تو این مدت که منتظر نشسته بودم خیلی از مشتری ها معلوم بود اشنا بودن و خیلی از مریض ها فقط میومدن سریع تاییدیه ی دارو برای داروخونه بگیرن و برن . برای همین خیلی ها رو هم بی نوبت میفرستاد داخل. همون طور که انتظار داشتم این خانوم منشیه که حدود 35 سالش میشد هم نوبت میداد و هم تزریق رو انجام میداد.فقط بین مریض ها یه مرده بود که تزریقش رو انجام داد و اون هم میانسال بود.بقیه همه دختر جوون و بعضی هم خانوم میان سال بودن که میرفتن اخر مطب قسمت تزریقات. یه خانوم دو تا دختر حدود راهنمایی و ابتدایی اورده بود و میگفت قبلا هم دخترش سخت مریض شده بود فقط این دکتر بود ه که براش خوب بوده و داروهایی که میده زود خوب میکنه.پیش خودم گفتم خوب معلومه وقتی زیاد امپول بده زود هم باید خوب بشه!

ناشناس گفت...

بالاخره با کلی انتظار حدود یک و نیم ساعت بالاخره منشیه یادش اومد که من هم هستم! فقط یه پسر جوون یه گوشه نشسته بودم و همون طور که گفتم همه مریض ها اکثرا خانوم بودن. اگه یه اقا هم میومد منتظر میشد که خانومش امپولش رو بزنه . از جایی که من نشسته بودم یه قسمت تزریقات مشخص بود البته قسمت تخت ها دیده نمیشد. یه بار دو دختر رفتن اون پشت و یکیشون تزریق داشت . موقعی که تزریقش تموم شد چادرش رو که برداشته بود و میخواست دستهاش رو بشوره دیدم عجب بدنی داره!چون بدون چادر بود و مانتوش یه کم بالا بود و شلوار لیش یه کم از باسنش دیده میشد البته زود خودش رو درست کرد.به هر حال رفتم پیش دکتر و دکتر شرح حال گرفت و کمی معاینه کرد و همون طور که انتظار داشتم با شنیدن سرماخوردگی دوباره گفت با امپول میونه ات چه طوره؟ بهش گفتم : آقای دکتر به لطف شما اون دفعه چهار تا امپول دادی ، از امپول میترسیدم ولی از همون موقع ترسم ریخت! خنده اش گرفت . گفتم هر چند تا میخوای بنویس ، دیگه نمی ترسم. اون هم گفت برات مینویسم پرسیدم چند تا نوشتی گفت 4 تا. میدونستم هر کی سرماخوردگی عادی داشته باشه این دکتره حداقل چهار تا مینویسه . گفت به دلیل این که این روز ها خیلی انفولانزا و بیماری های ویروسی همه گیر شده امپول زیاد بنویسم عیبی نداره و باعث میشه خوب شی! گفتم مشکلی نیست و پرسیدم همین خانوم منشی برام تزریق میکنه؟ گفت : آره. بیار همین جا بزن.
رفتم از داروخونه ی سر همون کوچه داروها رو گرفتم و طبق انتظارم دوتا پنی سیلین و دو تا ضد حساسیت! اون جایی که از مطب در اومدم همشون خانوم بودن تو سالن انتظار و فقط یه مرد اون جا بود.باید از بین اون جمعیت رد میشدم و از وقتی هم که من اون جا بودم فقط زنا میرفتن تزریق میکردن . یه کم احساس خجالت میکردم که همه ی اونا با خودشون فکر میکنن الان روی باسنش امپول میخوره . دلم رو زدم به دریا و رفتم تو مطب و نایلون داروها رو گذاشتم روی میز منشی در حالی که همه ی اون جمعیت چشمشون به من بود و میدونستن دوباره برگشتم برای امپولاست! سرم رو انداختم و بدون این که چیزی بگم به سمت اتاق تزریقات راه افتادم که منشیه صدا کرد بیا، گفت دوتاش رو الان میزنی؟ گفتم اره. تو دلم گفتم اخه تو که میدونی هر کی میاد دوتا دوتا این جا امپول میخورده هر نوبت، دیگه پرسیدن داره اخه، ابرومون رو بردی!. چون هر کی میومد دستش دوتا امپول بود و معلوم بود دکتره زوج امپول میده، طوری که هر نفر میومد هر بار دوتا امپول باید میخورد. رفتم اخر مطب و قسمت تزریقات دوتا تخت داشت . اون هم دوتا امپولام دستش بود و پشت سرم میومد.پرسیدم کدوم تخت دراز بکشم . گفت همین تخت جلوی در.دور اون تخت هیچ پرده ای نبود یه پرده ی نصفه بود که اون طرف در رو پوشش نمیداد و انگار اصلا پرده نبود. تازه بالش و زیرسری هم نداشت و تخت صاف بود.رفتم دراز کشیدم و شلوار کتان رو بعد از باز کردن کمربند مشکیم باز کردم و شلوار رو تا زیر باسن دادم پایین . این دفعه شلوار رو زیاد دادم پایین ولی شرت رو نکشیدم تا خودش بکشه پایین. طبق تجربه ام از دفعات قبل میدونستم زیاد نمیکشه پایین و شاید هر بار رو جداگانه بکشه پایین . خودم هم نمیشد زیاد لخت کنم چون تابلو بود و اگه همچین کاری میکردم فکر میکرد چقدر بی حیا هستم و فاتحه میخوندم تو شان و منزلتم.اخه یه پسر موقر و سنگین دیده میشدم و این طوری ضایع میشد. به هر حال اون یکی از امپولا رو اماده کرده بود و اماده ی تزریق بود و اومد تا تزریق کنه . دیدم یه کم شلوارم رو کشید بالا که این معنی رو میداد نمی خوام کامل لخت کنم که این قدر شلوار رو دادی پایین.اما برخلاف انتظارم که شاید یه لبه رو یه کم بده پایین، یه دفعه دودستش رو دو طرف شرتم انداخت و تقریبا تا وسط از هر دو طرف با هم پایین کشید.شلوارم رو بالاکشید اما عوضش شرت رو بیشتر از چیزی که فکر میکردم پایین اورد. امپول رو سمت چپ زد و فهمیدم اون حساسیتس. پام رو اول یه کم سفت شده بود شل کردم و زود مثل یه گزش تموم شد.

ناشناس گفت...


منتظر امپول دومی بودم که بزنه و فکر کردم اماده است ولی گفت برم یکی دو مریض بفرستم یه کم شلوغ شده دوباره میام. رفت و من هم هون طور که شرت از نصفه یه کم بالاتر بود خوابیده بودم.تو اون لحظه به فکرم خورد که الان موبایل رو بردارم و از این وضعیت به عکس بندازم یادگاری بمونه ولی کاپشن رو اون طرف در اورده بودم نمیشد پاشم. تقریبا یک سوم باسن لخت بود و یه کم از نصفه بالاتر بود شیطنتم گل کرد، خودم یه کم دادم پایین تر تا نصفه پایین باشه یه کوچولو بیشتر از نصفه. اون هم اومد به روی خودش نیاوردو شروع کرد اماده کردن پنی سیلین و اومد اون یکی رو هم تزریق کنه. این دفعه این یکی ر و باید سمت راستم میزد. اول امپول رو روی باسن گذاشت و اروم اروم فشار داد.خوب این طوری دردش بیشتر میشه.به خاطر همین موقع تزریق دردش زیاد بود اما من برعکس دفعه ها ی قبل از این درد که همیشه میترسیدم، لذت هم میبردم. هزینه اش رو حساب کردم و بدون این که به کسی نگاه کنم یراست به سمت در رفتم و سنگینی نگاه خانومها و دخترای توی سالن رو روی خودم احساس میکردم چون به ندرت پسر برای تزریق میومد .
روز دوم دو تا امپول دیگه مونده بود. اون شب دوتا عمه ام هم خونمون دعوت بودن که اتفاقا یکی از عمه هام هم تزریق بلد بود.اما من چیزی نگفتم که امپول دارم وگرنه میگفت بیا تا بزنم برات . اون شب هر دو عمه ام که دختر جوون دارن ، اتفاقا دختراشون خونمون بودن.یه اشاره کردم که دکتر خیلی امپول بهم داده ولی نگفتم که امشب باید بزنم. مخصوصا با دختراشون رودربایستی دارم و خیلی جلوی هم سر سنگین هستیم. اسم امپول رو زیاد نبردم. همون شب دوتا امپول رو برداشتم و گفتم یه کار ضروری داردم باید برم بیرون برمیگردم.این دفعه یه مطب خانوم دکتر که میدون بعدی بود رو مد نظر داشتم.میدونستم منشیش جوون و مانتوییه و ظاهر نسبتا خوبی داره. با خودم گفتم میرم پیشش اگه زد که هیچی وگرنه دوباره میرم پیش همون دیروزیه یا میرم پیش دکتر خانوادگی خودمون که منشیش اتفاقا اون هم خانوم بود ولی حدود چهل ساله بود و تو اولویت انتخابم نبود! اولش دودل بودم اگه میگفت نمیزنم ضایع میشدم و میترسیدم بگه نمیزنم.چون هم دکتره زن بود و هم منشیه دختر جوون بود فکر بد نکنه. ولی ترسم رو کنار گذاشتم و دلم رو زدم به دریا. با خودم گفتم فوقش ردم میکنه دیگه! نمیکشتم که . از پله های مطب بالا رفتم طبقه ی دوم بود. دستم رو روی دستگیره انداختم که باز کنم دیدم دستگیره قبل از این که فشار بدم خودش باز شد و یه مرده داشت بیرون میومد و فقط منشیه داخل بود. دختره مانتوی مشکی پوشیده بود ومرتب و شیک بود و مانتوش تقریبا یه کم بالای زانوش بود. گفت بفرمایید فکر کرد میخوام وقت دکتر بگیرم . گفتم ببخشید تزریق انجام میدید. گفت امپولتون چیه ؟ گفتم پنی سیلین . گفت کی زدی گفتم همین دیروز. امپولا رو ازم گرفت و راهنماییم کرد که به اتاق بغل اتاق دکتر برم . در رو باز کردم و رفتم داخل و اون هم پشت سر من اومد . اتاق کوچیکی بود. کاپشن رو در اوردم و روی صندلی کنار گذاشتم.خواستم در رو ببندم که اگه مریضی اومد تو سالن داخل دیده نشه.ولی منشیه گفت بگذار در باز باشه تا اگه کسی اوم ببینم.خواستم سرم رو سمتی که داشت امپولا رو اماده میکرد بگذارم گفت سرت رو اون طرف بگذار.

ناشناس گفت...

شلوارم رو تا وسط دادم پایین و شرت رو گذاشتم به عهده ی خودش . گفت با بی حسی بزنم یا بدون بی حسی. گفتم بدون بی حسی . گفت درد داره ها ! گفتم میگن بی حسی اثر دارو رو میاره پایین و خاصیت امپول کمتر میشه. گفت: کی گفته؟ چرت میگن، الکیه فرقی نمی کنه ! بی حسی هم مایعه دیگه ، هیچ تاثیری تو اثرش نداره . گفتم هر طور بهتره و صلاح میدونی هون کار رو بکن. امپول به دست اومد بالای باسنم وایستاد گفت اماده شو، ( یعنی شرتت رو بکش پایین) پیش خودم گفتم خوب خودت بکش پایین دیگه. دستم رو انداختم و یه کم از سمت چپ دادم پایین چون سمت راستم این دفعه برعکس دیروز سمت دیوار بود. چون شلوارم از هر دو طرف از وسط پایین تر بود. موقعی که میخواست تزریق کنه بهش گفتم دیروز سمت راستم پنی سیلین زدم امروز سمت چپ بزن
گفت خودم میدونم از لباس زیرت معلومه! سمت راست لباس زیرت خونی شده. اون موقع بود که فهمیدم دیروز از رد امپولا خون اومده و من نفهمیدم! درد امروز کم تر بود و خیلی قابل تحمل تر . بعد نوبت سمت راستم شد تا حساسیت رو بزنه این دفعه خودش بدون این که سمت چپ رو بالا بکشه سمت راست رو به اندازه ی نیاز پایین کشید و اون طور که بر میومد خط باسن حدود 6 سانتی در معرض دید بود! اون یکی رو هم زد و بعدش حساب کردم و در اومدم . تو خونه وقتی نگاه کردم به شرتم دیدم یه لکه ی خون روش از دیروز باقی مونده . معلوم بود امپول رو آسپیره نکرده . رد امپول همون روز هم برعکس خون اومده بود و هردو پنی سیلین از ردشون یه کم خون اومده بود ولی دومیه کم بود ولی لکه ی مال شب اولی بزرگتر بود. همون شب اول بعد از این که بلند شدم و تو سالن میخواستم رد بشم احساس کردم پنبه ای که روی رد امپول گذاشته داره از شلوار میفته .نمیدونم جلوی مریضای دیگه اون پنبه هم که خونی هم بوده تو سالن افتاده یا نه. هر چی بود اون شب من به صورت مریضا نگاه نکردم، اخه یه کم خجالت میکشیدم.اگه پنبه اون جا افتاده باشه و اون خانوما دیده باشن خیلی ضایعه! به هر حال امپولام رو به خوبی و خوشی خوردم و منتظرم دوباره سرماخورده بشم و دوباره ..........
الان حدود سه شب از اون امپول خوردنم رد شده اما هنوز رد امپول پنی سیلین شب اول یه کم مثل این که برامده باشه است و وقتی فشار میدم یه کوچولو هنوز درد میکنه.الان میفهمم وقتی تو بعضی خاطره ها میخوندم میگفتن بعد از خوردن یه امپول پرحجم و دردناک باسنشون ورم میکنه و انگار یه گردو جای تزریق گذاشتن یعنی چی! چون جای تزریق همون یکی دو شب اول کمی ورم کرده بود و یه خورده کبود شده بود.امپولای ماه قبلم هیچ کدومشون نه دردشون مونده بودو نه ورم و نه کبود شده بودند ولی نمیدونم اون شب چطوری زده بود که همین الان هم میتونیم با لمسش یه کم دردش رو احساس کنم!

این خاطره کاملا واقعی بود و هر جاش که مینوشتم و میدیدم دقیقا مثل اون شبی که امپول زدم نبود پاکش میکردم و سعیم بر واقعی نوشتن بود چون اصلا دوست ندارم و حالش رو هم ندارم فانتزی بنویسم و یا پیاز داغش رو زیاد کنم و همون جور که دوست دارم دوستان خاطرات واقعیشون رو بنویسن خودم هم دوست دارم عین واقعیت رو بنویسم و الکی از خودم چیزی اضافه نکنم و جزئیات رو تاجایی که یادم میاد بنویسم اون شب هم یه نوع خجالت داشتم و یه کم اضطراب که برم جلوی دختره وایسم بگم امپولم رو برام بزن اون هم کجام روی باسنم!

ناشناس گفت...

تينا خانم کجايی؟ چرا آپ نميکنی؟

ilia گفت...

برین دعواتون رو جای دیگه بکنین، تینا قرار شد پیام بازرگانی ها رو حذف کنی که ! نمی گین چشم و گوش بچه ی مردم باز میشه ! دی:
الان دوهفته از ماجرای امپول خوردنم میگذره و رد امپول شب اولیه هنوز با گذشت دوهفته ردش رو که فشار میدم سمت راستیه ، هنوز هم یه کوچولو دردش رو احساس میکنم! ببین چجوری بد زده که تا الان میشه لمسش کرد.البته از دستش ناراحت نیستم چون مثل سابق ترسی از امپول خوردن ندارم و اگه لازم باشه دوباره میرم پیشش حتی اگه بدتر هم بزنه! ولی از این حرکتش خوشم اومد که دستش رو انداخت تو شرتم و از دوطرف تاوسط باسن کشید پایین. این دفعه تصمیم دارم اگه دوباره قرار بر امپول خوردنم باشه باز منشی یه مطب جدید رو ازمایش کنم. هنوز منشی پزشک خانوادمون که تازگی انتخابش کردیم رو امتحان نکردم برای دفعه ی بعدی نوبت اونه! الان امسال 4 جفت امپول خوردم که هر بار دوتایی بوده امپولام و هر بارش رو یه خانوم بهم زده که یعنی چهار تا خانوم مختلف بهم امپول زدن.زمانی که نوجوون بودم و زمان ابتداییم یادم میاد چند بار شده بود که برای تزریقات رفتیم جایی که خانوم میزد خانوم منشیه قبول نکرده بود بزنه و گفته بود برین تزریقات اقایان. زمان بچگی های ما سخت گیری زیاد بود و این که یه خانوم امپول پسر نوجون رو بزنه کمتر اتفاق میافتاد به همین خاطر چشمم اب نمی خورد الان هم یه زن بهم امپول بزنه ولی هر جا که رفتم منشیشون بهم امپول زده . دیگه از این به بعد به هیچ عنوان نمی خوام مرد بهم امپول بزنه. مردا وقتی به مردا میزنن رعایت نمی کنن و دردش زیاده ولی خانوما با روش خیلی بهتری میزنن و رعایت میکنن به همین خاطر خیلی راحت امپولت رو میزنی شاید برعکس هم قضیه صادق باشه یعنی زن به زن بد بزنه ولی مرد به زن بهتر رعایت کنه که چون اطلاع ندارم اظهار نظر نمی کنم ولی خداییش زنا خوب به مردا امپول میزنن البته اگه اون شب که هنوز دردش تو باسنم هست رو فاکتور بگیریم! D:
همون شب اگه اشتباه نکنم موقعی که داشتم از مطب بعد از امپول خوردن در میومدم پنبه ای که به احتمال زیاد خونی هم بوده توی سالن افتاده اون هم جلوی اون دخترا و خانوم ها که هر دو طرف سالن انتظار نشسته بودن و من از بینشون رد شدم. اگه این طوری باشه ابروم رفته! چون همین که از مطب دراومدم دیدم پنبه افتاده و جاش نیست. همون شده بود که رو شرتم یه لکه ی قرمز افتاده بود. تو حموم قشنگ شستمش که اثری از خون نمونه روی شرتم و مامانم نفهمه چون خیلی سه بود و ضایع میشد قضیه!

ناشناس گفت...

هر کی خواست واسه چت آمپولی PM بده
basaneman@yahoo.com

ناشناس گفت...

باسنمن دختری پسری خودت رو معرفی کن

ناشناس گفت...

basaneman@yahoo.com
دخترم!:)

ناشناس گفت...

weblog khoobie vali dir ba dir matlab mizari lotfan zoodtar matlab bezar

ناشناس گفت...

kesi khatere ampoli nadare?
bacheha id bezarin baham bechatim
dokhtar va pesar
montazeram

ناشناس گفت...

اسمم طراوته ... من تازه اینجارو پیدا کردم . منم مث خودتونم . واقعا از بچگی علاقه داشتم به این قضیه و تا امروز واقعا از این علاقمندی خجالت میکشیدم چون فکر میکردم فقط یه مریضیه .خیلی روی این موضوع فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم که به دمر خوابیدن حساسم و دست زدن به باسن کسی یا دست زدن کسی به باسنم رو دوست دارم و برام مهیجه . البته کم کم توی اینترنت رفتم و بعد از دیدن عکس و فیلمهای اسپنک کردن دخترا به اون موضوع هم علاقه مند شدم و حالا با شوهرم به این دو تا قضیه به عنوان فانتزی های سکسی نیگا میکنیم ...
شما هم اسپنک رو امتحان کنید جواب میده .
راستی به این آدرس ها سر بزنید دو تا فیلم کوتاهه ولی مهیجه .... ممنون
http://spanking-experience.com/sample.php?mid=265


http://spanking-experience.com/sample.php?mid=250

در ضمن من موفق نشدم فیلمهای این وبلاگ رو ببینم . لطفا راهنمائیم کنین .

ناشناس گفت...

سلام بچه ها
این یه وبلاگ آمپولی سر بزنین خوشتون میاد
تازه باز شده کمک کنید زود تر پیشرفت کنه
مرسی
http://ampoul.blogspot.de/

ناشناس گفت...

سلام اسم من ستاره است  امروز که این سایتو دیدم واقعا خوشم اومد بعضی از داستانشو خوندم جالب بود ...و الان دوس دارم ی خاطره از خودم بزارم  من 21 سالمه و خیلی کم مریض میشم اما پارسال با پارسا (تازه عقد کرده بودیم) رفتیم اراک ... برفه شدیدی میومد و هوا هم خیلی سرد بود ... روز فوق العاده قشنگی داشتیم اما بعدش سرما خوردم
زیاد جدی نگرفتم از یک دارو خونه به بهانه ی خرید لوازم ارایشی از ماشین پیاده شدم یک بسته قرص خریدم اما شب تب کردم پارسا متوجه شد اصلا حالم خوب نیست ، بهم گفت ستاره پاشو بریم درمانگاه ... من راضی نشدم ...... یک روز دیکه هم اراک موندیم منم همچنان تب و گلو درد ، حتی حال نداشتم 10 دقیقه پیاده روی کنیم به خاطر پارسا تحمل کردم شب به سمت خونه که برگشتیم تو ماشین دو بار حالت تهو داشتم ساعت 2 شب بود پارسا ماشینو نگه داشت بالا اوردم بدجور... بعدم نشستم رو زمین شدیییییید گریه کردم  پارسا شوکه شده بود... ساعت 4 صبح رسیدیم به بیمارستان ... رفتیم تو بخش اورژانس ، بوی الکل میومد استرس گرفتم گفتم پارسا برگردیم... با اخم نگام کرد گفت بزار ببینم چت شده اگه مشکلی نبود بر میگردیم... فقط ی نفر جلومون بود خیلی خلوت بود بعداز 10 دقیقه رفتیم داخل دکتر منو دید تو دفترچه پارسا واسم دارو نوشت بعدم گفت بیارشون پیشم که کدوم امپولارو باید بزنه... وایییییی داغ کردم گفتم پارسا من امپول نمیزنم می ترسم   اونم گفت باشه بزار ببینم دکتر چی میگه رفت داروخونه بیمارستان دارو هارو گرفت وقتی اومد دیدم 5 تا امپول تو پلاستیکه !!!!!!! پارسا خودشم نمیدونست چی بگه ... کفت بیا بریم بیبنیم چی میگه دکتر... رفتم بغلش اشکم درومد گفتم من امپول نمیزنم میدونست میترسم گفت بیا بیبینم دکتر چی میکه ازش میخوام عوض کنه داروهاتو. رفتیم داخل دکتره 3 تا از امپولارو ذاورد پارسا برگشت بهش کفت اقای دکتر راهی هست خانمم امپول نزنه ... دکتره سرشو بالا کرد گفت اره ولی باید دوتا پاکت دارو بخوری بعد با قیاف ناراحت من نگا کرد گفت بخواب رو تخت خودم برات میزنم حواسم هست درد نگیره... برگشتم به سمت پارسا چشام پر اشک شد دستشو اورد رو صورتم اشکمو پاک کرد کمکم کرد لباس گرممو در بیارم با ی مانتو کوتاه رو تخت خوابیدم قلبم مثل گنجشک میزد پارسا یکم مانتومو داد بالا دکمه زیپ شلوارمو باز کردم دکتره با 3 تا امپول اومد بالا سرم (دو تا کوچیک یکی پنسیلین (فک کنم) ) .... پارسا شلوامو یکم داد پایین میدونست الانه که گریه کنم دکتره یکم پنبه اورد سردی الکل که حس کردم اشکم سرازیر شد پارسا خیلی عصبی به نظر میومد دکتره امپول اول اروم زد ی ایییی کفتم پارسا دستامو فشار داد خیلی سریع تموم شد دکترهی امپول کوچیک دیگه برداشت ترسم کمتر شد چون اولی خیلی درد نگرفت پارسا پامو محکم گرفت دکتره هم سریع زد تموم شد جاش خیلی می سوخت، پارسا جاشو واسم ماساژ داد بعد امپول سوم برداشت ی امپول تقریبا پرررر! هواگیری کرد بلافصله گفت نفس عمیق بکش ... وااااااااااااای سوزنو که زد و شروع به تزریق شد پاهامو ناخود اکاه سفت کردم دکتره دو سه بار گفت شل کن پارسا هم پامو اروم گرفت یکم ریلکس شدم گریم گرفت کفتم ایییییییی دردم میاد دکتره گفت میدونم دخترم... ی کوچولو تحمل کن.... ایییییییی ... با گریه تموم شد تا اروم سوزنو گشید بیرون ... با هق هق داشتم گریه میکردم ( دیگه حالا خجالت میکشیدم از دکتره!!!!!!!!!!!!!) لباسامو پوشیدم و اومدیم بیرون (با خجالت!) ... فک کنم نگارشم خیلی بد بود!

ناشناس گفت...

هر کی باسن بزرگ و ژله ای داره پیام بده سامان 30
master_forhotgirl@yahoo.com

ناشناس گفت...

سلام...
آرمینا هستم 19 سالمه...دانشجوی دندانپزشکی هستم...
چتد وقت پیش تو نت با پسری به نام امیرمسعود دوست دوست شدم که دانشجوی سال ششم پزشکی بود... رابطه ی خیلی معمولی و دوستانه ای داشتیم ولی با اینکه خیلی بهش اجازه نمیدادم خیلی شیطون و بی حیا بود...
چند روزی بود که سرماخورده بودم اما به خاطر درس و کارام وقت نداشتم برم دکتر... تا اینکه تو دانشگاه یه دفعه حالم خیلی بد شد و با یکی از دوستام رفتیم اورژانس بیمارستان نزدیک دانشگاه، من اصلآ نمیدونستم امیرمسعود اون روز و تو اون بیمارستان سر شیفته... خلاصه چند دقیقه نشستیم تا نوبتمون شد و رفتیم تو اتاق دکتر... تا امیرو دیدم فهمیدم بدبخت شدم ولی روم نمیشد جلوی نیلوفر چیزی بگم.. امیر خیلی گرم و شیطون احوالپرسی کردو گفت : خوووووب گوش میکنم خانم دکتر... (من همیشه بهش میگفتم که خیلی دکتر بد اخلاقیه راستی 24 سالشه... من به خاطر مشکل معدم همیشه با دکترا سر دارو دعوا داشتم و امیرم میگفت بدم میاد که مریض بهم دستور بده چی بنویسم چی ننویسم...) منم یه کم توضیح دادمو امیر شروع کرد به معاینه...گلومو دید و گفت که بدجوری عفونت کرده گوشامم همین طور (جوری بود که حس میکردم یه نفر دستاشو گذاشته زیر گلوم و گوشام و میخواد خفم کنه) دستش به دستم خورد که دید یخ کردم...سریع فشارمو گرفت و گفت تو چه جوری زنده ای؟؟؟؟ فشارت رو هشتهه... سرم یکم گیج میرفت که باعث شد چشمامو ببندم..امیرم سریع کارشو تموم کردو کمکم کرد رو تخت اتاقش بخوابم...و بعد شروع کرد به دارو نوشتن..میدونست که از آمپول نمیترسم و معدم خیلی حساسه و زیاد نمیتونم قرص بخورم به خاطر همین تا میتونست برام آمپول نوشت و نسخه رو داد به نیلوفر..بعد سرشو گذاشت رو میزشو چشماشو بست.. فهمیدم که خیلی خسته اس... چند دقیقه گذشت که نیلوفر اومد و دارو هارو داد به امیر ..اونم چک کردو دید یه چیزی کمه و دوباره نیلو رو فرستاد داروخانه...خودشم چندتا آمپول و یه سرم برداشت و اومد پیش من...من به خاطر سرگیجه و لرزی که داشتم چشمامو بسته بودو دستامو گذاشته بودم تو جیبم...یه پالتو اسپرت خیلی کوتاه که ترکیبی از رنگ های سفید و قرمز و طوسی و آبی بود پوشیده بودم با شلواری به رنگ آبی پالتوم و کتونی نایک قرمز...با کفش رو تخت خوابیده بودم..امیرم مثل همیشه یه پیراهن راه راه سرمه ای و قرمز و سفید از زیر روپوشش پوشیده بود با کراوات سرمه ای و داشت تند تند آمپولارو آماده میکرد... بعد به من گفت نمیترسی که؟؟؟ گفتم از آمپول؟؟؟ گفت نه په..از من :-| منم گفتم از آمپول خیلی نمیترسم ولی از تو چرا میترسم...گفت مگه من لولو ام؟؟؟ زود برگردو آماده شو...منم با چشمای بسته برگشتم ولی اصلآ آماده نبودم...خودش اومد پالتومو که تا روی باسنم بود زد بالا و بعد شلوارمو خواست بکشه پایین که یادم افتاد دکمه اش بسته است...یکم غرغر کرد تا دکمه شو باز کردم و دوباره خوابیدم خودش شلوارمو تا زیر باسنم داد پایین که نیلوفر اومد ... امیر رفت دارو رو گرفت و به نیلو گفت بیرون باشه تا صداش کنه... بعد برگشت و به من گفت : آرمینا من خیلی خسته ام تو هم آخرین مریض امروزمی ..همکاری کن که نه تو اذیت شی نه من... پرسیدم مگه چندتا آمپول دارم؟؟؟ گفت تا جایی که میشد ریختم تو سرم 3تا عضلانی داری که یکیشو به خاطر اینکه خیلی غلیظه تو 2تا سرنگ میکشم که اذیت نشی..که گفتم نمیخوام تحمل میکنم تو همون یه سرنگ بکش ...گفت خیلی درد داره هاااا... گفتم باشه عیبی نداره آروم بزن تحمل میکنم... گفت اوکی آماده ای؟؟؟ با سر اشاره کردم که آره.. اونم شورتمو از دو طرف تا زیر باسنم کشید پایین و پنبه رو محکم سمت راستم کشیدو گفت یه نفس عمیییییییق... تا اومدم نفس بکشم سوزنو فرو کرد که باعث شد یه دفعه تکون بخورمو باسنم سفت شه چند ثانیه صبر کرد تا آروم شدم بعد شروع کرد به تزریق خیلی درد نداشت ولی میسوخت یکم باسنم منقبض شد ولی امیر سریع تزریقو تموم کردو آمپولو کشید بیرون و گفت احوال خانوم دکتر؟؟؟ درد که نداشتی؟؟؟ گفتم نه یکم سوخت پنبه رو باسنمو یکم فشار داد و گفت خوبه پس.

ناشناس گفت...

.. بعد همین جوری که داشت آمپول دومو آماده میکرد گفت : چیزی نیست که...5سانت فلزه که با فشار میره تو عضله باسنت بعدشم یه داروی دردناک پمپ میشه... اینو که گفت هری دلم ریخت...یه جورایی ترسیدم و ضربان قلبم رفت بالا...امیر دوباره همون سمت و پنبه کشید و گفت آروم باش این یه کم درد داره.. البته تو اگه خیلی دردت اومد میتونی گریه کنی.. به کسی نمیگم... میخواست منو بترسونه که موفق هم شد تا اومدم حرف بزنم سوزنو مثل دارت فرو کرد تو باسنم..اینقدر نزدیک قبلی بود که حس کردم رو همون زده..دوباره ناخودآگاه باسنم سفت شد اما این بار امیر یه ضربه زد رو باسنم و گفت شل کن کوچولو...و با فشار زیاد شروع کرد به تزریق..درد وحشتناکی تو پام پیچید که باعث شد بیشتر خودمو سفت کنم و بلند گفتم آییییییییییییییی امییییییییییییییییر...گفت جاااان؟؟؟ گفتم آروم بزن توروخدااا گفت شل کن تا دردت نیاد گفتم پس یه لحظه پمپ نکن بذار آروم شم..گفت اصلآ نیم سی سی هم پمپ نشده نترس...یه کم شل کردمو دوباره امیر فشااااااااااااار داد... دوباره سفت کردمو گفتم آیییییییی امیر نمیخوام درد داره..گفت شل کن سوزن میشکنه ولی شروع کردم به تکون خوردن که آمپولو کشیدو گفت بچه شدی؟؟؟؟ نگاه کردم دیدم فقط 2 سی سی تزریق شده و وحشتناک درد داشتم.. اومدم جاشو ماساژ بدم که گفت دست نزن جذب نشده هنوز...سوزن و عوض کرد و گفت خودتو لوس نکن آروم بخواب...3تا نفس عمییییق بکش سر سومی می زنم... دوباره همون طرف ولی یکم پایین ترو پنبه کشیدو گفت 3تا نفس.. زود باش من باید صدای نفستو بشنوم...نفس اولو کشیدم ولی نامرد سر دومی سوزن و محکم وارد باسنم کرد و تا بفمم چی شده با فشار زیاد و خیلی سریع آمپولو تزریق کرد ولی سوزن هنوز تو پام بود...

ناشناس گفت...

که بغض کردمو گفتم خیلی نامردیییی...گفت حقته تا تو باشی حرف گوش کنی.. سوزنو در آورد ولی خونش بند نمی اومد..برام چسب زد و سمت راست شلوارمو داد بالا و گفت یه کم بخواب بعد برگرد که سمت چپت رو به من باشه...آمپول آخرمو آماده کردو گذاشت رو میز بعد جای آمپولامو نگاه کرد و پنبه رو برداشت و از رو شلوار دستشو گذاشت رو جای آمپولا یه کم ماساژ داد تا جذب بشه چون خیلی سریع تزریق کرده بود انگار آمپول مثل یه گلوله زیر پوستم جمع شده بود و خیلی درد داشتم...یه کم برام ماساژ داد و گفت برگرد...پاشدم که به خاطر سرگیجه باز چشمامو بستم..امیر فهمیدو اومد کمکم کرد که برگردم...وقتی برگشتم شلوارم اومده بود بالا که دوباره امیر از سمت چپ کامل کشید پایین و گفت آماده ای؟؟؟ گفتم آره ولی توروخدا آروم بزن...گفت عزیزم گفتم که این درد داره پس آروم باشو خودتو کامل شل کن چشماتو ببند و اول نفس عمیق بکش .. بعد که پمپ کردم عادی نفس بکش و اگه خیلی درد داشتی سرفه کن.. گفتم باشه :-( شلوارم اذیتم میکرد چون کمرش افتاده بود رو جای آمپولامو دردمو بیشتر میکرد از دو طرف کشیدم پایین که سردی الکل رو حس کردم و باز خودمو سفت کردم... امیر سرمو نوازش کرد و گفت چشماتو ببند..نفس عمییییق ... تا 15 بشمری تموم شده فقط تحمل کن درد داره دست من نیست ... دوباره پنبه کشید و سریع سوزنو فرو کرد... وقتی شروع به تزریق کرد جیغم در اومد خودمو به شدت سفت کردم و گفتم امییییییییر طاقت ندارم درش بیار و شروع کردم به گریه کردن...امیرم ترسید سوزن بشکنه سریع آمپولو کشید گفت اینجوری نمیشه نباید حرفتو گوش میکردم... رفت اون سمت اتاق و 2تا سرنگ جدید برداشت و با غر غر یه آب مقطر دیگه قاطی کرد کشید تو 2تا سرنگ و اومد بالا سرم...پرید رو تخت و نشست روی رون پام و 2تا آمپولو گذاشت رو کمرم و 2تا پنبه الکلی ام برداشت و یکیشو گذاشت رو خط وسط باسنم.. بدون هیچ حرفی با قدرت تمام پنبه رو سمت راستم که 3تا آمپول خورده بود کشید و سریع شروع به تزریق کرد... یه کم خودمو سفت کردم که با دست چپش آروم و ممتد میزد رو باسنم ولی هیچی نگفت...تموم که شد پنبه گذاشتو سوزنو کشید پنبه الکلی دوم رو برداشت و سمت چپمو خیس کردو سریع سوزنو فرو کرد... فکر کنم خسته شده بود از دستم چون اینو خیلیییی سریع پمپ کرد که خیلی دردم گرفت ولی جرآت حرف زدن نداشتم فقط بی صدا اشک ریختم... سوزنو که کشید پرید پایین و رفت سراغ سرم ... منم همون جوری که 2تا پنبه رو دوطرف باسنم بود و کون سفید و قشنگم به جای 3تا آمپول 6 بار سوراخ شده بود و یه چسب هم سمت راستش بود دراز کشیده بودم و دلم خیلی برای خودم میسوخت که چه جوری 6تا آمپول دردناک رو زدم... یه کم که حالم جا اومد چرخیدم که پنبه رو بردارم دیدم وااایی سمت راست کونم 3تا جای کبودی و سمت چپم 2تا کبودی هست... البته هنوز سرخ بود و به کبودی میزد... دلم بیشتر واسه خودم کباب شدو بغضم گرفت..چون خیلیییی هنوز درد داشتم...امیر فهمید و اومد بالا سرم و با دستای گرمش جای آمپولامو ماساژ داد و گفت تقصیر خودت بود سفت میگرفتی...ولی آمپولات واقعآ درد داشتن... حالا برگرد سرمتو برات بزنم که حالت بیاد سر جاش.. فشارت خیلی پایینه...شورت و شلوارمو کشید بالا و برم گردوند و سرمو برام زد...چند دقیقه بعد یه آمپول کوچولو به فاصله چند سانت از سوزن سرمم بهم زد و گفت آروم بخواب تا تموم شه...
ببخشید که خیلی طولانی بود ... امیر نامرد 3تا سفتریاکسون دیگه با 2تا ویتامین سی و سه تا آمپول دیگه هم برام نوشته بود که باید روزای بعد میزدم 2روزشو خودش برام زد که اگه دوست داشته باشین بگین که تعریف کنم... سعی کردم همه جزییات رو بگم دیگه

ناشناس گفت...

ارمینا خیلی خاطره ی خوبی بود.منتظر ادامشیم

ناشناس گفت...

تزریقات وپانسمان درمنزل بدون درد-عضلانی 8000تومان زیرجلدی 8000تومان وریدی 9000تومان سرم 20000تومان پانسمان 9000تومان- تلفن های تماس 09127633281 -09354484731توسط تکنسین مرکزآمبولانس مسعودنعیمی

ناشناس گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.