۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

داستانهای جدید- سری 1

میخوام از امروز ماجراهای جدیدی رو از آمپول زدن براتون بنویسم. من یک دخترخاله دارم به اسم سمیرا که الان 16 سالشه و از سن 10 سالگی مثل من و خواهرش دچار سینوزیت حاد شده و دکترا هم برای کنترل عفونت و چیزای دیگه معمولاً براش آمپول آنتی بیوتیک تجویز میکنن. تقریباً هر 2 هفته یک بار یک جفت آمپول زیبای پنی سیلین تو دو طرف باسن گرد و قلمبه و طاقچه اش تزریق میشه. بعضی اوقات به خاطر مشکلات دیگه همراه اونها داروهای دیگه هم باید تزریق کنه. بیشترین تعدادی که تاحالا تو یک نوبت تو دوتا عضله باسنش تزریق کردن 6 تا آمپول 5 میلی بوده. با اینکه خیلی زیاد بهش آمپول میزنن ولی همچنان وحشت داره و گریه و جیغش همیشه به راهه. موقع تزریق از شدت ترس همیشه باسن خودش رو سفت میکنه که باعث میشه هم دردش خیلی زیاد تر میشه و هم مایع داخل سرنگ به سختی داخل عضله تخلیه میشه. این موضوع باعث شده باباش که خیلی هم بد اخلاقه، اون رو هرجائی واسه تزریق نبره. فقط یک کلینیک قدیمی تو محله قلهک میبرش پیش یکی از دوستانش که آمپولزن هستش. اون کلینیک خیلی قدیمی و ترسناکه (من اونجا تو بچه گی زیاد رفتم و آمپول خوردم) دو تا اتاق تزریقات داره که یکیش فقط تخت داره و پرده نداره و بیشتر برای تزریقات کودکان یا تزریق سرم استفاده میشه. از وقتی من یادمه یک آقای تزریقاتی داشت که آمپول همه رو اون میزد و خیلی هم بد میزد. مثلاً اصلاً صبر نمی کنه عضله شل بشه و یکدفعه سوزن رو میکنه تو باسن و در عرض 3 ثانیه پنی سیلین رو خالی می کنه. ولی تخصص داره تو زدن آمپول های سخت و تعداد زیاد. برای همین هم همیشه بابای سمیرا میبرش اونجا و ایشون هم با مهارت خاصی بدون توجه به گریه و جیغ سمیرا آمپول ها رو تو باسنش تزریق میکنه. باباش مثل بابای من روش "دولا کردن" رو بجای خوابیدن روی تخت موقع تزریق استفاده میکنه. یعنی هیچ وقت سمیرا رو نمیخوابونه روی تخت. بجاش خودش میشینه روی تخت و سمیرا رو دولا میکنه و میگیره، طوری که سرش و نیم تنه بالاش روی تخت باشه و نوک پاهاش رو زمین و بطور 90 درجه خم باشه. این کار باعث میشه عضلات باسنش کشیده شده باشن و کمتر بتونه سفت کنه در ضمن آقای تزریقاتی در مواقعی که تعداد آمپول ها زیاده میتونه داخل عضله بالای باسنش هم تزریق کنه. چون باسنش قلمبه و طاقچه ای هست و عضله قمبل خوبی داره. در ضمن این آقای آمپولزن به نظر من خودش یک مقداری فتیش داره چون اولاً از ور رفتن و مالیدن باسن درشت سمیرا موقع آمپول زدن کم نمیزاره و دوماً آمپول رو خیلی خاص و دردناک میزنه و خودشم از این کار حال میکنه!
ماجرایی که میخوام تعریف کنم مال زمانیه که سمیرا 14 سالش بود و حسابی مریض شده بود. از مدرسه زنگ زدن خونشون که سمیرا حالش خوب نیست و بیاین ببرینش. من اون زمان خونه اونها پیش سمانه خواهر سمیرا که هم سن منه بودم. باباش رو به سمانه گفت بیا بریم سمیرا حالش بده از مدرسه ببریمش دکتر. من هم باهاشون رفتم. سمیرا حالش واقعاً خراب بود و حسابی تب داشت. بردیمش پیش دکتری که همیشه اونجا می‌برنش تو همون کلینیک قدیمی نزدیک خونشون. مطب دکتر خلوت بود و ما سریع رفتیم داخل. دکتر بعد معاینه کامل سمیرا رفت پشت میزش و مشغول نوشتن نسخه شد. در حالی که نسخه می نوشت با صدای آرومی توضیح هم میداد:
- 4 تا پنی سیلین مینویسم... 633... 2 تا رو همین الان بدین آقای کوهی (تزریقاتی اونجا) براش تزریق عمیق عضلانی کنه. 2 تا ویتامین سی تزریقی هم می نویسم اونها رو هم امروز بزنه. فردا هم 2 تا پنی سیلین باقی مونده رو تزریق کنید.
جمله "تزریق عمیق عضلانی" رو با مکث خاصی گفت. سمیرا مثل محکومی که حکمش خونده میشه رنگش پرید. 4 تا آمپول بزرگ در انتظار فرو رفتن و تخلیه شدن داخل باسن ناز و تپلش بود، 2 تا هم برای فردا. وقتی از مطب اومدیم بیرون بابای سمیرا بلافاصله رفت تا داروها رو از داروخانه بگیره و بیاد و ما تو این فاصله تو سالن انتظار نشستیم. وقتی برگشت با کیسه داروها رفتیم داخل اتاق تزریقات. کسی نبود و آقای کوهی داشت مجله می خوند. با دیدن ما بلند شد و با بابای سمیرا سلام علیک کرد. باباش آمپولها رو داد بهش و گفت:
- لطفاً زحمت تزریق این 4 تا آمپول رو بکش.
- زحمتی نیست! لیدوکائین نداریم ها. مثل همیشه بدون بی حسی بزنم؟
- بزن! اگه داشتین هم میگفتم بدون بی حسی بزنی. ضرر داره.
آقای کوهی به سمیرا با لبخند نگاهی انداخت و بعد پنی سیلین اول رو از کیسه در آورد. مسئول داروخانه با خودکار روی شیشه پودر نوشته بود "عمیق عضلانی". و در حالی که شیشه پودر پنی سیلین رو نگاه میکرد گفت:
- به به چه پنی سیلین خوشگلی!
بعد سرنگ اول رو از کاورش خارج کرد و مشغول آماده کردن اولین آمپول شد. تمام مراحل آماده کردن رو جلوی چشم سمیرا که به شدت استرس داشت انجام داد. سوزن رو گذاشت سر سرنگ پر از مایع سفید و بعد کاور سوزن رو برداشت و چند تا تلنگر بهش زد و یک کمی پدالش رو فشار داد تا هوای داخلش خارج بشه. یکی دو قطره هم از مایع سفید رنگ از سوزن ریخت بیرون. این همون چیزی بود که قرار بود داخل عضله باسنش فرو بره و با درد خیلی زیاد تخلیه بشه. آقای کوهی یک تکه پنبه آغشته به الکل هم برداشت و رو به بابای سمیرا گفت:
- آمادش کن اولی رو تزریق کنم.
سمیرا مانتو و شلوار خاکستری مدرسه تنش بود با مقنعه سفید. باباش اول پرده جلوی تخت رو جمع کرد و خودش نشست رو تخت تزریق. به سمیرا اشاره کرد که بیاد جلو و بین پاهای باباش بایسته. بعد با دست طوری خمش کرد که باسنش دقیقاً روی پای باباش بود و سرش روی تخت. بعد هم یک کمی کشیدش بالاتر که روش بیشتر مسلط باشه. اینکار باعث شد پاهای سمیرا که تا اون موقع روی زمین بود، بیاد بالاتر و دیگه روی زمین نباشه. بعد با یک حرکت سریع شلوار کشی و شورت سمیرا رو تا زیر باسنش آورد پائین. با این کار تقریباً کل باسن سفید و تپلش لخت شد. روی سطح پوستش پر از کرک های خیلی ریز بود که تو نور لامپ بالای سرشون دیده میشد. آقای کوهی با پنبه روی سطح لمبه راست باسن سمیرا رو ضد افونی کرد. درست در قسمت خارجی باسن که آمپول ها رو اونجا تزریق می کنند. زیر نور اون قسمتی از باسنش که الکلی شده بود برق میزد. با دستش مثل بادبزن چند تا حرکت داد تا الکل خشک شد. سمیرا هیچ صدائی ازش شنیده نمیشد. آقای کوهی با دست چپش همون قسمت از باسن سمیرا رو بین انگشت شست و اشاره گرفت و کمی جمع کرد. بعد سوزن سرنگ رو گذاشت روی اون قسمت و با یک فشار تا انتها داخل باسنش فرو برد. به محض ورود سوزن داخل عضله، باسن سمیرا یک انقباض شدید داد و پاهاش هم کمی تکون خورد و بدون اینکه گریه کنه فقط با بغض بلند گفت آآآآآییییییی! کوهی اول پدال رو یک کمی به سمت بالا کشید و بعد با شست شروع به فشار دادن و خالی کردن مایع سفید داخل عضله باسن سمیرا کرد. سمیرا که باسنش رو سفت گرفته بود با ورود اولین سی سی از مایع سفید داخل عضله جیغش رفت هوا و گریه افتاد. ولی کوهی اصلاً براش مهم نبود که سمیرا جیغ بزنه! با سرعت و بطور یک نواختی با فشار و قدرت زیاد در عرض 10 ثانیه کل آمپول رو داخل باسنش تزریق کرد. سمیرا از شدت درد بلند بلند گریه می کرد. آمپول اول که تا قطره آخر تزریق شد، یک مکث 5 ثانیه ای کرد و سوزن رو آروم از باسنش کشید بیرون. پوست باسنش دور سوزن کشیده میشد به سمت بالا و صحنه جالبی رو بوجود می آورد. بعد پنبه رو محکم روی جای تزریق فشار داد و کمی مالید. در واقع بابای سمیرا چون میدونه دخترش همیشه موقع تزریق باسنش رو سفت میکنه، میارش اینجا. چون آقای کوهی خیلی قویه و میتونه پنی سیلین رو با زور تو عضله سفت خالی کنه. اگر واسه شما هم پیش اومده باشه میدونید که اگر کسی خیلی باسنش رو سفت بگیره نمیشه داخلش پنی سیلین تزریق کرد. اصلاً پدال سرنگ پائین نمیره! انگار جلو راهش مانع وجود داره. ولی کوهی با زور این کار رو میکنه و اصلاً هم دلش به رحم نمیاد. در واقع اصلاً سعی نمیکنه آمپول درد نداشته باشه! اعتقاد داره آمپول درد داره و کسی هم که داره میخوره باید این رو بدونه. بعد از تزریق اولین پنی سیلین آقای کوهی سریعاً رفت که دومی رو آماده کنه. تو این مدت سمیرا تو همون حالت دولا با باسن کامل لخت بین پاهای باباش بود و کمی هم گریه می کرد، در ضمن سرش رو هم کمی چرخونده بود و آماده شدن آمپول دوم رو تماشا می کرد. باباش هم با پنبه جای تزریق رو می مالید. وقتی آمپول دوم آماده شد، آقای کوهی بدون اینکه حرفی بزنه با پنبه و سرنگ اومد سمت سمیرا که باسن لختش رو به بالا بود. اینبار برای اینکه از سفتی باسنش کم کنه، قبل از الکل زدن، لمبر چپ باسنش رو کامل با دست گرفت و چند تا فشار داد. وقتی این کار رو میکرد بدون اینکه ملاحظه کنه با گستاخی تمام لمبر باسن سمیرا رو کامل فشرده میکرد و من میتونستم سوراخ باسن سمیرا و انگشت شست کوهی رو که تقریباً کنار اون بود و گرما و حرارتش رو احساس میکرد، ببینم. بعد از چند بار فشار دادن، الکل رو روی باسنش کشید و دوباره باسنش رو بین انگشتهاش گرفت و بدون هیچ مکثی سوزن رو تا انتها محکم فرو کرد داخل عضله. عکس العمل سمیرا مثل دفعه قبل بود. یک انقباض شدید تو باسن و گریه کردن با صدای آی آی. آقای کوهی دوباره مثل اولی آمپول رو بدون وقفه و با فشار تو باسن سمیرا که خیلی هم شل نبود، خالی کرد. سطح مایع سفید هرچی پائینتر میرفت، گریه سمیرا بلندتر میشد. وقتی دومی کامل تزریق شد، با پشت دست چپش که آزاد بود، به بالا و سمت چپ محل فرو رفتن سوزن، چند تا ضربه ظریف زد که شپ شپ صدا داد و باعث شد تو باسن سمیرا با هر ضربه یک موج کوچیک ایجاد بشه. سوزن دومی رو هم با طمانینه و خیلی آروم از باسنش خارج کرد و باز هم پوستش با سوزن کش اومد. سمیرا گریه می کرد و باباش هم با 2 تا انگشت پنبه ها رو روی باسنش فشار داده بود. آقای کوهی بلافاصله رفت به طرف میزش و مشغول آماده کردن سرنگ های ویتامین سی شد. در عرض 2 دقیقه جفت سرنگ ها آماده و روی میزش بودند. تو این مدت هم باسن لخت سمیرا با 2 تا پنبه روش داشت هوا می خورد. چون هر دو طرف باسنش آمپول خورده بود همه میدونستیم که این دو تا آمپول بزرگ و دردناک رو قراره که تو طاقچه باسنش خالی کنه که خیلی دردش بیشتر از قسمت خارجی باسن هستش. آقای کوهی این کار رو فقط برای کسائی میکرد که باسنشون طاقچه ای هست. یعنی عضله بالایی باسنشون بزرگ و گوشتالو هست که در مورد سمیرا حتی تو سن 14 سالگی طاقچه ای بودن باسنش کاملاً جلب توجه میکرد.
آقای کوهی با 2 تا سرنگ بزرگ بی رنگ و 2 تا پنبه به طرف سمیرا اومد و به باباش گفت:
- یک کمی بیارش پائینتر، پاهاتم دور پاهاش قلاب کن محکم بگیرش
باباش سمیرا رو که کشیده بود بالاتر یک کمی آوردش پائین تا همونطور که دولا بود نوک پاهاش روی زمین قرار بگیره و قمبل باسنش جلوی آقای کوهی قرار بگیره. بعد پاهای خودش رو دور پاهای نیمه آویزان سمیرا قلاب کرد که محکم بگیرش تا تکون نخوره. این کار پاهای سمیرا رو کمی بیشتر بست و باسنش قلمبه تر شد. من کاملاً میدونستم الانه که چه اتفاقی بیوفته... آقای کوهی با الکل سمت راست باسن سمیرا رو دقیقاً روی برجستگی عضله بالائی تمیز کرد و با انگشت چند بار فشار داد. بعد روکش سوزن رو برداشت و با آرامش خاصی اون رو بطور عمودی از بالا روی قمبل سمیرا گذاشت و تا ته فرو کرد. باسن سمیرا تکون خفیفی خورد چون باباش خیلی محکم گرفته بودش و یک ااااوووویییی بلند گفت. به محض فرو رفتن سوزن پدالش با تمام زور فشار داده شد و 5 میلی لیتر مایع بی رنگ در عرض 3 ثانیه داخل عضله قمبلش پمپ شد. سمیرا از شدت درد یکدفعه صدای گریه اش قطع شد و خیلی بلند گفت آآآآآییییییییییییی آآآآآییییییییییی و باسنش اومد بالا و سعی کرد پاهاش رو تکون بده. بعدش هم گریه ی شدیدی رو شروع کرد. کوهی سوزن سرنگ رو نزدیک 10 ثانیه بعد از خالی کردن اون، توی باسن سمیرا نگه داشت. چون ممکن بود اگه سریع در بیاره بخاطر تزریق سریع و جذب نشدن از سوراخ روی پوستش بزنه بیرون. این کاری بود که همیشه میکرد حتی در مورد ما و زمانی که بجه بودیم، چند بار که شاهد آمپول زدنش به سمانه بودم، بعد از تزریق سریع چند ثانیه سوزن رو از باسن سمانه در نمی آورد تا مایع تزریق شده جای خودش رو باز کنه. این بار هم خیلی آروم سوزن رو در آورد و پنبه رو فشار داد. بلافاصله و در حالی که گریه شدید سمیرا کم نشده بود سمت چپ رو متقارن با قبلی پنبه کشید و در حالی که میگفت این آخریشه سوزن رو بدون هیچ مکثی داخل باسنش فرو کرد. باسن سمیرا تا بیاد تکون بخوره کل مایع داخل سرنگ پمپ شد تو عضله سفت بالای باسنش. سمیرا دوباره باسنش رو از شدت درد آورد بالا و گریه اش با اوی اوی گفتن بلند قاطی شد. دوباره 10 ثانیه صبر و بعد سوزن رو کشید بیرون. با پنبه روی محل تزریق رو فشار داد و بعد سرنگهای خالی رو برداشت و برد سمت میزش. بعد رو به بابای سمیرا گفت:
- 2 دقیقه نگهش دار حالش جا بیاد بعد بلندش کن.
باباش یک کمی جال آمپول ها رو مالید و بعد شلوار و شورت سمیرا رو کشید سر جاش. سمیرا همچنان گریه می کرد. بعدش هم کمکش کرد بایسته. سمیرا با دوتا دست روی باسنش گذاشته بود و در حالی که صورتش پر از اشک بود باسنش رو میمالید. آقای کوهی بدون اینکه به سمیرا نگاه کنه به باباش گفت:
- فردا عصر بیارش اون 2 تا پنی سیلین باقی مونده رو هم براش بزنم. امشب هم براش کمپرس بزارید.
بابای سمیرا هم گفت باشه میارمش و سمیرا رو در حالی که هنوز گریه اش قطع نشده بود لنگان لنگان به سمت در هدایت کرد.
فرداش من دیگه باهاشون نبودم ولی سمانه تعریف کرد که چطوری آقای کوهی دوباره 2 تا پنی سیلین رو داخل طاقچه های باسن سمیرا تزریق کرده.
تو داستانهای بعدی بقیه خاطراتم از آمپولهای سمیرا تا سن الانش رو تعریف خواهم کرد.

تینا

۵۰ نظر:

من گفت...

تینای عزیز داستانت قشنگ بود اما عزیزم بهتره بخاطر اینکه داستانت هیجانش بیشتر بشه از واقعیت دور نشی
اگر چنین داستانی واقعیت داشته باشه دکتری که دو تا ویتامین سی عضلانی با هم تجویز کنه یک دیوانه به تمام معناست!
خیلی کم اتفاق می افته که ویتامین سی رو عضلانی تزریق کنند مگر در شرایط کاملا حاد و البته حتی در شرایط حاد هم هیچوقت دو تا رو با هم نمیزنند

ناشناس گفت...

moshkele ravani dari.....

ناشناس گفت...

ali bud mer25+5

tara گفت...

مرسي تينا جان خيلي خوب بود
ميشه از امپولايي كه اقاي كوهي به خودتم زده و چه دردي داشتي هم تعريف كني
يه چيز ديگه اينم كه يكم تعريف در مورد لحظه تزريق رو بيشتر كن
مرسي بوس

ناشناس گفت...

راستي هر كي چت امپولي دوست داشت بياد
tara.m1996

Tina گفت...

در مورد ویتامین سی بودنش خودم شک دارم ولی 2 تا آمپول بی رنگ 5 میلی بود. فکر کنم همونهایی که فیلمش رو هم گذاشتم. ضمناً جزئیات این خاطره ها تا جائی که یادم بیاد نوشته میشه و بقیش که یادم نمیاد رو میسازم.

تارا گفت...

منم يه خواهر شوهر دارم كه 13 سالشه و خيلي از امپول ميترسه ولي خوب چون بدنش ضعيف هست و صرع هم داره خانواده شوهرم خيلي مراقب هستن كه مريض نشه و بخصوص تب نكنه كه باعث تشنجش بشه.الان كه من سه ماهه عروسشون شدم تا حالا دوبار يردنش دكتر و چون نامزدم خودش بلده امپول بزنه تمام امپولاشو خودش واسش ميزنه و سوژه خوبيه واسه ديد زدن.
شوهر من يكم دستش سنگينه و وقتي پاتو موقع تزريق سفت كني خيلي بد امپول ميزنه يه بارم به خودم من دوتا امپول زد كه البته تقويتي بود و زياد درد نداشت.
حتما تو اين چند روزه واستون خاطراتم رو ميگم

ناشناس گفت...

chate ampooli ba khanooma : sami_6speed9

ناشناس گفت...

ASasSwsWS

تارا گفت...

سلام
اول ميخام خاطره امپول خوردن خواهر شوهرم رو تعريف كنم
اسمش اوا هست و سيزده سالشه چون بچه اخر و بخاطر صرعي بودن و ضعيف بودنش خيلي هواشو دارن و لوس شده.
بيست روز پيش نامزدم كه اسمش عرفانه اومد خونمون دنبالم تا بريم خونشون وقتي سوار شدم ديدم اوا و مادر شوهرمم تو ماشينن.
بعد احوال پرسي مادر شوهرم گفت كه اوا دوباره مريض شده و بايد ببريمش دكتر
منم تو دلم قند اب شد چون ميتونستم يه صحنه توپ امپولي ببينم
رسيديم دم درمونگاه و مادر شوهرم و اوا رفتن و من و شوهرم مونديم تو ماشين بعد چند مين شوهرم گفت منم برم بگم حتما امپول بده چون مادرشوهرم اصولا دلش نميومد.
بعد بيست مين اومدن بيرون مادرشوهر و اوا اومدن سوار ماشين شدن و عرفان رفت دارو خونه
از اينه به اوا نگاه كردم ديدم بغض كرده و حسابي دمغه؛فهميدم كه عرفان حسابي به خدمت كونش قراره برسه.عرفان با يه پلاستيك پر امپول اومد و بدون حرف راه افتاد سمت خونشون.
وقتي رسيديم خيلي جدي به اوا گفت بره تو اتاقش و اماده بشه اوا و مادر شوهرم رفتن تو اتاق و شهوهرمم دست به كار شد

تارا گفت...

منم سريع رفتم تو اتاق اوا.شوهرم 5مين بعد با چهار تا سرنگ4ميلي و يه سرنگ 2 اومد تو اتاق.منم جاي اوا ترسيدم.اوا كه ديگه اشكش دراومده بود.شوهرم خيلي جدي بهش گفت كه بخوابه و اوا به اجبار خوابيد چون ميدونه عرفان اينجور مواقع خيلي بد خلقه
اوا خوابيد و مادرشوهرمم شلوارشو تا وسط رونش داد پايين و شورتشم تا پايين كون اوا داد پايين و خودشم پاهاي اوا رو سفت گرفت اوا هم داشت التماس ميكرد كه اروم بزنن واسش.دلم واسش سوخت ولي خوب از يه طرف دلم خنك شد چون خيلي زبونش درازه
عرفان دو تا سرنگ پنج ميل رو اماده كرد كه هر كدوم چهار ميل پر داشت يه مايع زرد روغني توش بود با پنبه الكلي نشست رو تخت اوا و پنبه رو زد رو باسن راستش.اوا هم كونش وحسابي سفت كرد عرفان دو تا زد رو باسن و امپول رو فرو كرو اوا يه ايييييييييييييييي... بلند كشيد و گريه اش زياد شد و خودشو سفت كرد عرفان شروع كرد به تزريق و اوا همش ميگفت اييييييييي داداش درد ميگيره اييييييي ماماني.وقتي تموم شد عرفان سرنگ رو كشيد بيرون و اونطرف رو پنبه زد كه دوباره اوا خودشو سفت كرد و عرفان اينبار سوزنو سريع فرو كرد و دوباره جيغ و ايييييييييييي اوا شروع شو و اين بار سرشم اورد بالا كه عرفان به من گفت دستمو بذارم رو كمرش.بازم موقع خالي كردن مواد اوا جيغ و ايييييييييي داداش اييييييييييييييي مامان درد ميكنه و بسه ميگفت
دومي هم تموم شد و عرفان كشي بيرون.به مادر شوهرم گفت يكم ماساژ بده جاشون رو تا بعدي.

ناشناس گفت...

in page ampoolio like konid : https://www.facebook.com/ampo0L?notif_t=page_new_likes

ناشناس گفت...

اینم یه پیج امپولی وسه دوسداران امپول اسمش هست امپولی ها, اینم ادرسش https://www.facebook.com/pages/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7/493994137353884

ناشناس گفت...

هرکی چت آمپولی دوست داره بیاد.
دخترم و در ضمن دوست ندارم آقایون بیان همش در مورد کونم نظر بدن.این علاقه من اصلا ربطی به سکس نداره.پس لطفا آقایون بی جنبه اد نکنن.

فریده گفت...

هرکی چت آمپولی دوست داره بیاد.
دخترم و در ضمن دوست ندارم آقایون بیان همش در مورد کونم نظر بدن.این علاقه من اصلا ربطی به سکس نداره.پس لطفا آقایون بی جنبه اد نکنن.
آیدیمو یادم رفت:
samak.green@yahoo.com

ناشناس گفت...

داستان رو خوندم ولی پس زمینه ی قرمزی که انداختی و خط سفید داخلش چشمم رو اذیت میکنه، اگه میشد یه رنگ نرم تر که موقع خوندن چشم رو خسته نکنه میگذاشتی بهتر بود مثلا کرمی کم رنگ . فکر کنم رنگ قرمز برای چشم ضرر داره

ناشناس گفت...

بچه ها یکی این فیلمای بلاگ doctor italy رو داره بذاره؟
خیلی قشنگ هستن
ای کاش یکی بذاره
کسی توی فروم های خارجی عضو هست بتونه بگیره؟
خیلی خوب میشه

ناشناس گفت...

ایمیل اگه بگذارین تو مسنجر میتونیم با هم چت کنیم

ناشناس گفت...

دوستان امپولی صفحه قبلی facebook بسته شده اینم ادرس جدیدش به اسم امپولی ها https://www.facebook.com/pages/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7/223645067789279?ref=hl

ناشناس گفت...

دروغ نگو.اصن هیچی توfbنیس.

ناشناس گفت...

ino emtehan kon on page ghabliye block shod https://www.facebook.com/pages/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7/223645067789279?ref=ts&fref=ts

ناشناس گفت...

سری جدید کی آپ میشه تینا خانوم؟؟؟؟

ناشناس گفت...

خاطره و داستان جدید وجالب ومفصل کسی نداره بذاره.تینا جون تو هم یه تکونی بخور.این بلاگ داره جا میمونه ازبقیه.

الهه گفت...

چرا دیر آپ میکنی داستان بعدی و هم بزار فقط زیاد خیال قاطیش نکن دعوا کردن بچه موقع تزریق و مقاومتش از نخوابیدن و آمپول نزدن بنویس ترس بچه موقع تزریق و مقاومتشو خوب بنویس

ناشناس گفت...

دلم هوس يه امپول كرده ٠٩١٢٣٧٨٥٤٢١ ازتهران

الهه گفت...

چرا آپ نمیکنی تینا جان الان 21 مرداد:
(((((((

kia گفت...

سلام به همه من چند ساله که از این سایت بازدید می کنم و خیلی به این سایت علاقه دارم. من وقتی بچه بودم از آمپول خیلی می ترسیدم حتی یادم می یاد که دوم راهنمایی می خوندم رفته بودیم دکتر بهم آمپول نوشته بود، وقتی می خواستن آمپول بزنن از اتاق تزریقات فرار کردم و تو سالن با صدای بلند گریه می کردم آخرسر آمپولو خوردم، بگذریم... بعدها به علت نامعلوم علاقه خاصی به آمپول پیدا کردم اولا فقط آمپول خوردن دیگران واسم جالب بود ولی بعدا هم آمپول خوردن دیگران رو دیدن و هم آمپول خوردن و هم آمپول زدن برام جذابیت پیدا کرد. روز به روز این علاقه افزایش پیدا کرد. البته اینم بگم تمام این مدت بخاطر این احساس غیرعادی از خودم خجالت می کشیدم تا اینکه با این وبلاگ آشنا شدم. بعدا آمپول زدن رو یاد گرفتم و ....
تینا خانوم از وبلاگ خوبتون ممنون لطفا بیشتر آپدیت کنید

kia گفت...

تینا جون خیلی دلم میخواد باهات چت کنم یه id بگذار

الهه گفت...

پس چرا آپ نمیکنی؟ یه داستان جدید از سمیرا بزار

kia گفت...

با سلام و عرض تبریک نوروز 93 به همه دوستان! دوستان اینجا خیلی خلوت شده ! الهه خانوم شما اگه مایلین id بگزارین واسه چت.

ناشناس گفت...

salam
ebrahimi_reza2010@yahoo.com

ناشناس گفت...

آمپول زدن هم بلدم و خیلی زدم دوست داشتی پیام بگذار
ebrahimi_reza2010@yahoo.com

kia گفت...

سلام چرا اینجا اینقد خلوت شده؟ تینای عزیز آپ کن plz ! !

ناشناس گفت...

هر کی باسن بزرگ و ژله ای داره پیام بده سامان 30
master_forhotgirl@yahoo.com

ناشناس گفت...

سلام خوبین نیما هستم از شیراز دانشجوی کرمانم دنبال یه دختر خوب و مهربون واسه دوستی خوبو پاکو صمیمی هستم . ماشینو خونه هم دارم اگه کسی مایل به دوستی هست لطفا پیام بده یا زنگ بزنه ممنونم09301565889

ناشناس گفت...

سلام خوبین نیما هستم از شیراز دانشجوی کرمانم دنبال یه دختر خوب و مهربون واسه دوستی خوبو پاکو صمیمی هستم . ماشینو خونه هم دارم اگه کسی مایل به دوستی هست لطفا پیام بده یا زنگ بزنه ممنونم09301565889

ناشناس گفت...

سلام خوبین نیما هستم از شیراز دانشجوی کرمانم دنبال یه دختر خوب و مهربون واسه دوستی خوبو پاکو صمیمی هستم . ماشینو خونه هم دارم اگه کسی مایل به دوستی هست لطفا پیام بده یا زنگ بزنه ممنونم09301565889

ناشناس گفت...

سلام خوبین نیما هستم از شیراز دانشجوی کرمانم دنبال یه دختر خوب و مهربون واسه دوستی خوبو پاکو صمیمی هستم . ماشینو خونه هم دارم اگه کسی مایل به دوستی هست لطفا پیام بده یا زنگ بزنه ممنونم09301565889

ناشناس گفت...

سلام خوبین نیما هستم از شیراز دانشجوی کرمانم دنبال یه دختر خوب و مهربون واسه دوستی خوبو پاکو صمیمی هستم . ماشینو خونه هم دارم اگه کسی مایل به دوستی هست لطفا پیام بده یا زنگ بزنه ممنونم09301565889

Saye گفت...

سلام سایه هستم 19 سالمه و خیییییییلی خیییییییلی خیییییییلی شدید از امپول میترسم راهنمایی لطفا فقط خانوما
Iraniafnan@gmail.com

ناشناس گفت...

Atefe_2012go@yahoo.com فقط برای چت آمپولی ادد کنین

Cholman Irooni گفت...

به وبلاگ پزشکی من سر بزنید.
http://irmedfet.blogspot.com/

ناشناس گفت...

با سلام.بنده دانشجوی پزشکی هستم و البته تزریقات و پانسمان هم انجام میدم
در مورد آمپول ویتامین سی بگم که حداقل باید هر هفته یک بار زده بشه و به علت مایع زیادی که داره برا تزریق عضلانی باید تو دوتا سرنگ کشیده بشه و اگه وریدی باشه یا تزریق به سرم یه سرنگ کافیه.چون تزریق وریدی ویتامین سی باید حداقل 10دقیقه طول بکشه یعنی یهو نزنی برا همین بعضی از تزریقاتی ها حال و حوصلشو ندارند و برا راحت کردن خودشون عضلانی میزنن و یه موضوع دیگه اینکه هرچقد فرو کردن سوزن به باسن سریع انجام بگیره اونقدر هم درد سوزنش کم میشه و البته برا تزریق آمپولهای مثل پنی سیلین یا سفتریاکسن بهتره ی سر سوزن اضافی هم داشته باشین تا برا مخلوط کردن آب با پودر از اون استفاده کنین و برا تزریق اون سر سوزن رو دربیارین و سر سوزن اصلی رو بذارین چون وقتی سوزن تو تیوپ پنیسیلین فرو میره کند میشه و یکم سخت فرو میره تو باسن و باعث اذیت فرد میشه.هرچقد سر سوزن تیز باشه اونقد هم دردش کمتره.

حامد محمدی گفت...

سلام دوستان من حامدم ازکرج عاشق مامانهای خشگلو مهربونم فرقی برام نمیکنه متاهل یا بیوه بزنگه همه جوره پایم 09393370523

ناشناس گفت...

آرمینا هستم ادامه داستان آمپول خوردنم..
خلاصه 2تا آمپولو زد و اومد سومی رو برداره که دکتر از دم اتاق تزریقات صداش کردو یه چیزایی گفت..پرستاره اومد گفت دکتر میگه ویتامیناتو بزنم آنتی بیوتیکاتو خودش برات میزنه.خیلی تعجب کردم ولی خوشحال شدم چون این پرستاره خیلی بد میزد 2تا آمپول برداشت گذاشت رو تخت که یکیش 5 سی سی تقریبآ زرد بود و یکیشم قرمز بود.. سمت چپمو پنبه الکلی کشیدو آمپول قرمزه رو برداشت..از بوی الکل حالم داشت به هم میخورد .دوباره سوزش سوزنو حس کردم..اول حدود 1سانت فرو کردو بعد بقیه سوزنو..از دردش ضعف کردم دیگه و با بغض جوری گفتم آیییییییییی که دکتر که تازه اومده بود بالاسرم دلش برام سوخت و گفت طاقت بیار کم مونده دیگه...حس کردم پرستاره با اومدن دکتر دستش لرزش گرفت چون سوزن آمپول مثل فلز در حال ذوب تو باسنم سوزش داشت که دکتر گفت تمومش کن دیگه طفلی لز حال رفت..اونم پنبه رو کشیدو رفت کنار..باسن من با 3تا پنبه روش و یه عالمه درد جلو دکتر بود..پنبه الکلی جدید برداشت و سمت چپمو الکلی کردو آخرین ویتامینم برداشت و هواگیری کرد که من خودمو سفت کردم و بغض کردم آماده بودم برای گریه گردن...دکتر فهمیدو گفت نترس من خوب میزنم به شرطی که آروم باشی...دوباره پنبه کشیدو با یه حرکت سریع سوزنو وارد کرد و شروع به تزریق کرد که آروم آروم با بغض میگفتم آیییی دکترم میشنیدو میگفت نفسسسس بازم گفتم آییییییییی و خودمو یکم سفت کردم دکتر گفت آروم باش چیزی نمونده که دیگه از درد پامو از زانو خم کردم و بلند گفتم آییییییییییییییی و آولین قطره اشکم ریخت و دکتر آمپولو کشید گفت آفرین دختر خووووب 2تا آمپول دیگه داری که اینارو بزنی فعلآ تمومه تا شب...من همونجوری که 4تا پنبه رو دوطرف باسنم بود و درد وحشتناکی نو کل باسن و رونام داشتم سرم رو دستام بود و آروم اشک میریختم که حس کردم سمت راستم خیس شد...خودمو سفت کردمو گفتم آییییی.. دکتر گفت هنوز که نزدم که...اول این کوچیکه رو میزنم که ببینی درد نداره.. ولی دروغ میگفت 5سی سی کامل بود و دیدم که از این آمپول های پودریه ..خلاصه دوباره محکم پنبه کشید که باز گفتم آااااااااااخ که ایندفعه خندیدو هیچی نگفت کمی از کونمو بین دو انگشتش گرفتو آمپول پنجم رو زد.. منم با ورود سوزن خودمو سفت کردم و یه تکونی خوردم و گفتم آیییییی و بلند بلند شروع بع گریه کردم...دکترم محکم آمپولو زدو کشید بیرون بلافاصله سمت چپم خیس شد و آمپول ششم وارد شد دیگه به هق هق افتاده بودم و مدام تکون میخوردم کهدکتر دست چپشو گذاشت رو کمرمو گفت شل کن بابا سوزن میشکنه...ولی نمیتونستم فقط گریه میکردمو میخواستم بلند شم بالاخره اینم تموم شدو دکتر سریع رفت بیرون...پرستاره که اومد من همون جوری با کون لخت خوابیده بودم و اشکامو پاک میکردم...خندید و گفت الهیییی کون قلمبه و پفکی و ترو تمیزت اوف شده؟؟؟ پنبه هارو تز رو کونم برداشت شلوار و شورتمو کشید بالا و سرمم و زد...

ناشناس گفت...

ارمینا جان جورابت چی بود؟

ناشناس گفت...

لطفا به منم امپول بزنید کی میتونه؟اهل تهرانم و خیلی میترسم سرما خوردم و 4 تا امپول دارم هر کی میتونه اعلام کنه

ناشناس گفت...

لطفا به منم امپول بزنید کی میتونه؟اهل تهرانم و خیلی میترسم سرما خوردم و 4 تا امپول دارم هر کی میتونه اعلام کنه

رز گفت...

کسی کنال تلگرام واسه درباره امپول زدن داره؟

masih naimi گفت...

تزریقات وپانسمان درمنزل بدون درد-عضلانی 8000تومان زیرجلدی 8000تومان وریدی 9000تومان سرم 20000تومان پانسمان 9000تومان- تلفن های تماس 09127633281 -09354484731توسط تکنسین مرکزآمبولانس مسعودنعیمی