شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

داستان

این داستان رو یکی از خوانندگان وبلاگ تو قسمت نظرات نوشته بود من بدون هیچ تغییری اینجا میذارم:


سلام من مليكا هستم. الان 17 سالمه . اين خاطره مال وقتي كه من8 سالم بود. يه روز داييم مي آد خونه و مي بينه كه من بي حالمو تب دارم. داييم آدم خيلي بزرگيه. قدش 190 خيليم گندس و خيلي مهربون. منم بچه كه بودم خيلي خجالتي بودم. با داييم رفتيم دكتر. توي مطب خيلي نمي ترسيدم. داييم هي باهام بازي مي كرد. رفتيم تو اتاق. اونجايه ميز بود واسه آقاي دكتر و يه مبلو چند تا صندلي با يه تخت. نشستم روي تختو دكتر كه يه پسر خيلي جوون بود معاينم كرد. بعد هي يه چيزايي به داييم مي گفت كه من نمي فهميدم. داييم منو بغل كرد نشوند روي مبل كنار خودش. دكترم داشت نسخه مي نوشت. به داييم يواش گفتم بهش بگو آمپول نده. داييمم گفت. دكتره با خنده بهم نگاه كرد گفت كوچولو اگه آمپول نزني خوب نمي شي. بعد به داييم گفت 6 تا پنيسيلين مي نويسم براش روزي دو تارو با هم بزنه. الانم بريد تزريقات. من از ترس خشكم زده بود. داييم گفت نمي شه نوبت اولو شما همينجا براش بزنيد. دكتر گفت بزار ببينم آخرين بار كي پنيسلين زده. عموم گفت ماه پيش. دكتر گفت باشه همين جا مي زنم. دوباره شروع كرد چيز نوشتن. من به داييم گفتم. مگه قول ندادي بگي آمپول نده. داييمم گفت ديدي كه دكتر گفت خوب نمي شي. خيلي ترسيده بودم. به داييم گفتم مي شه گريه كنم. گفت ؟آره اماگريه نداره. چند ثاني بيشتر نيس. دردت اومد رسيديم خونه منو بزن. دكتر نوشتنو تموم كرد بلند شدو رفت سراق يه قفسهو پشتش به ما بود. منم شروع كردم آروم آروم گريه كردن.آخه از آقاي دكتر خجالت مي كشيدم.داييم گفت مليكا دوس داري بعدش بريم اون اسباب بازي فروشي هر چيام دوست داشتي بخريم. من باز گريه مي كردم. هي داييم مسخره بازي در مي اورد. دكتره روشو طرف داييم كرد گفت بخوابونيدش رو تخت. داييمم به من گفت رو تخت بزنه برات. گفتم نه.منظورم اين بود كه اصلا نزنه. بعد داييم گفت رو پاي من براش بزنيد. منو همونطور كه گريه مي كردم زير بغلمو گرفتو دمرو خوابوند روي پاهاش. انقدر داييم بزرگه كه حس مي كردم خيلي بالام. بعد شلوارمو كشيد پايين تا دم رونم بعدم شرتمو از دو طرف كشيد پايين . تي شرتمم داد بالا. من هي بر مي گشتم بهش بگم دايي نزن .اونم گفت اگه تكون نخوريو خودتو شل كني اصلا دردت نمي آد. بعد دكتره با يه ظرف كه توش آمپولاو پنبه بود اومد يه صندليرو با پاش كشوند روبه روي مبلو نشست. بعد پنبه رو برداشت. به داييم گفت محكم نگهش داريد. داييمم با يه دستش كمرمو با يه دست ديگشم پاهامو محكم نگه داشت. ديگه گريم بيشتر شد. دكتر پنبه رو مي ماليد روي پاي چپم. هيمي گفت مليكا خانم پاتو شل كت. اينطوري دردت مي آد.بعد آمپولو برداشت فرو كرد. منم آروم گريه مي كرم. ديگه راه فراري نبود. چند بار تا 10 شمردم اما تموم نشده بود يهو دردش خيلي بيشتر شدو منم گريه مي كردم. بعد سوزنو كشيد بيرون. پنبه ماليد روش. مي دونستم يكي ديگم هست. دكتر پنبه رو بلا فاصله برداشت ماليد اون طرف. داييم گفت نمي شه يكم صبر كنيد آروم شه . گفت نه پني سيلينه خراب مي شه. بعد محكم فو كرد. منم دست خودم نبود پام سفته سفت شده بود هي به خودم مي گفتم الان تموم مي شه كه دكتره خيلي زود آمپولو در آورد گفت .تا خودشو شل نكنه نمي زنم. منم خيلي حرصم گرفته بود كه آمپولو نزده. پشتم از درد بي حس شده بود. كلي تلاش مو با گريه گفتم بزنيدودوباره زد. ديگه جيكم در نيومد. ولي اين يكي خيلي دردش بيشتر بود. انگار روي زخم آمپول مي زد.آخراش باز گريه مي كردمو مي گفتم تموم شد؟ بلا خره تموم شدو دكترم بي خيال رفت سر كارش. داييمم بعد چند دقيقه لباسامو جمعو جور كرد بغلم كرد گفت از آقاي دكتر خدافظي كن. از درد نمي تونستم چيزي بگم .به سختي باي باي كردم . اونم حواسش نبودو اومديم بيرون اتاق. همه ي بچه هاي مطب داشتن منو نگاه مي كردن

‏۲۴۵ نظر:

‏1 – 200 از 245   ‏جدیدتر›   ‏جدیدترین»
ناشناس گفت...

وقتی 22 سالم بود یک مدت با یک دختر 18 ساله دوست بودم که هیکل نسبتا ریزی داشت. مدتی که از دوستی ما گذشت سرمای شدیدی خورد و یک شب با هم رفتیم دکتر. اول که رسیدیم توی مطب بعد از سلام فوری گفت آقای دکتر لطفا به من آمپول ندید. دکتر هم لبخندی زد و گفت چشم حالا بیا معاینه ات بکنم. بعد از معاینه دکتر گفت حالت بد و اگر آمپول نزنی باید مدت طولانی دارو مصرف کنی ولی با 2 تا آمپول حالت خوب میشه. کاملا رنگش برگشت و با صدای لرزان گفت باشه هرچقدر بگید دارو میخورم دکتر رو به من کرد و گفت باید حتما سر وقت همه دارو هارو بخوره وگرنه عفونت توی بدنش میمونه و ممکن دوباره بد تر ازاین مریض بشه.
من که داشت حالم گرفته میشد و دوست داشتم حتما آمپول تجویز کنه به دوستم گفتم که پس فردا داریم میریم مهمونی و بهتر زود خوب بشی.یک کمی شک کرد و احساس کردم شاید قبول کنه به خاطر همین به دکتر گفتم شما هم آمپول رو بنویسید و هم قرص و شربت رو. دکتر هم قبول کرد و در حین نوشتن نسخه گفت ما اگر آمپول میدیم قصد خوب شدن مریض رو داریم نه اذیت.
نسخه رو سریع گرفتم و از مطب امدیم بیرون توی دلم 50% احساس موفقیت میکردم که راضی میشه آمپول بزند. توی را داروخانه با هاش صحبت کردم و گفتم زودتر خوب میشی میبرمت جای خوب آمپول بزنی و کلی حرفها و شوخیهای دیگه که راضی بشه آمپول بزنه. توی این فکر بودم که حالا اون قبول کرد آمپول بزنه من چجوری و به چه بهانه ای بروم توی تزریقات و تماشا کنم. چون از آمپول میترسید خیلی دوست داشتم موقع تزریق حتما انجا باشم. توی همین فکر بودم که رسیدیم داروخانه و گفتم بالاخره چی کار کنم. آمپول یا قرص. گفت به یک شرط آمپول میزنم گفتم چی؟ گفت وقتی بچه بودم و مخواستم آمپول بزنم بابام یا مامانم بالا سرم می ایستادن و دستشون رو میگذاشت توی دهنم که گاز بگیرم. من از اینکه تنهایی برم تزریقات میترسم تو هم بای بیای و من دستت رو گاز بگیرم. من هم گفتم با اینکه دلم نمیاد ولی باشه میام. رفت 2 تا پنیسیلین 6.3.3 گرفتم امدم بیرون.
توی دلم احساس عجیبی داشتم و ضربان قلبم بالا رفته بود. آمپولهارو گرفتم و رفتیم کلینیک روبرو قسمت تزریقات. رنگ دوست من کاملا پریده بود و به زور راه میامد. آمپولزن یک مرد میانسال بود . یکی از آمپولهارو بهش دادم پرسید چند وقت پیش پنیسیلین زدی گفت 10 ساله که اصلا آمپول نزدم. آمپولزن گفت باشه آستینت رو بزن بالا اونهم نشست روی صندلی و به من گفت تو بزن بالا وخودش رو شو کرد اون طرف که سرنگ رو نبینه. آمپولزن با یک پنبه الکلی و سرنگ تست امد طرف ما و به من گفت دستش رو بیار بالا من هم همون کار رو کردم. وقتی پنبه رو کشید روی دستش دیدم که محکم داره لباش رو گاز میگیره گفتم هنوز که سوزن رو نزده ارام باش. آمپولزن اروم سوزن رو توی دستش فرو کرد و همین موقع من هم به صورت اون نگا ه میکردم وهم به سرنگ. وقتی تست تمام شد آمپولزن پرسید درد که نداشت گفت نه خیلی زیاد. بعدش گفت همینجا باشید 15 دقیقه دیگه بیاید اطاق بغلی.
چند دقیقه که گذشت دیدم زیر لب چیزی میگه گفتم چی میگی گفت دعا میکنم حساسیت داشته باشم. منم گفتم میخوای نزنی. گفت نه بهم انرژی بده که نترسم .
15 دقیقه گذشت و رفتیم اطاق بغل دوست من به حدی ترسیده بود که دیگه میخواست گریه کنه توی اون اطاق یک تخت بود که با پرده پوشیده شده بود ولی سایه ها مشخص بود. آمپولزن پشت پرده بود و داشت به یک مریض آمپول میزد یک صدای ناله ضعیفی امد و چند ثانیه بعدش آمپولزن امد بیرون پرده. با ارومی گفت دستتان رو ببینم و گفت حساسیت نداره میتونه پنیسیلین بزنه. همان موقع خانمی از پشت پرده با پای لنگان در حالیکه باسنش رو میمالید و زیر لب چیزی میگفت امد بیرون. آمپولزن به دوست من گفت برو بخواب و خودش داشت خیلی یواش آمپول رو اماده میکرد. دوست من دست من رو گرفت و با خودش برد پشت پرده . مانتوش رو زد بالا کمربند و دکمه شلوارش رو باز کرد گفتم بخواب. خوابید من کمی شلوارش رو و شورتش رو کشیدم پایین. عضله باسنش کاملا سفت بود گفتم اروم باش و خودت رو شل کن. همین کار رو کرد بعد دست من رو گرفت و لبه اونو گذاشت لای دندوناش.
وقتی آمپولزنه امد پشت پرده ناگهان هم دست منو محکم گاز گرفت و هم عضله باسنش رو سفت کرد. من انقدر هیجان داشتم که اصلا درد گاز اونو نمیفهمیدم. آمپولزنه گفت مطمئن باش اروم میزنم زیاد دردت نیاد خودت رو شل کن و نفس عمیق بکش. پنبه مالید و بعد سوزن رو فوری زد یک اه کوچیکی کرد و خودش رو تکان داد بعد آمپولزنه تمام دارو رو فشار داد و اونهم دست من رو گاز میگرفت. وقتی تمام شد سوزن را دراورد و خیلی کم خون امد. پنبه رو گذاشت روش و به من گفت نگهدار. بعد از دو دقیقه بلند شد و من کمربندش رو بستم. گفتم خیلی درد داشت گفت از اونیکه فکر میکردم کمتر درد داشت. از آمپولزنه تشکر کردم و پول دادم و امدیم بیرون.

behnam گفت...

وقتی 22 سالم بود یک مدت با یک دختر 18 ساله دوست بودم که هیکل نسبتا ریزی داشت. مدتی که از دوستی ما گذشت سرمای شدیدی خورد و یک شب با هم رفتیم دکتر. اول که رسیدیم توی مطب بعد از سلام فوری گفت آقای دکتر لطفا به من آمپول ندید. دکتر هم لبخندی زد و گفت چشم حالا بیا معاینه ات بکنم. بعد از معاینه دکتر گفت حالت بد و اگر آمپول نزنی باید مدت طولانی دارو مصرف کنی ولی با 2 تا آمپول حالت خوب میشه. کاملا رنگش برگشت و با صدای لرزان گفت باشه هرچقدر بگید دارو میخورم دکتر رو به من کرد و گفت باید حتما سر وقت همه دارو هارو بخوره وگرنه عفونت توی بدنش میمونه و ممکن دوباره بد تر ازاین مریض بشه.
من که داشت حالم گرفته میشد و دوست داشتم حتما آمپول تجویز کنه به دوستم گفتم که پس فردا داریم میریم مهمونی و بهتر زود خوب بشی.یک کمی شک کرد و احساس کردم شاید قبول کنه به خاطر همین به دکتر گفتم شما هم آمپول رو بنویسید و هم قرص و شربت رو. دکتر هم قبول کرد و در حین نوشتن نسخه گفت ما اگر آمپول میدیم قصد خوب شدن مریض رو داریم نه اذیت.
نسخه رو سریع گرفتم و از مطب امدیم بیرون توی دلم 50% احساس موفقیت میکردم که راضی میشه آمپول بزند. توی را داروخانه با هاش صحبت کردم و گفتم زودتر خوب میشی میبرمت جای خوب آمپول بزنی و کلی حرفها و شوخیهای دیگه که راضی بشه آمپول بزنه. توی این فکر بودم که حالا اون قبول کرد آمپول بزنه من چجوری و به چه بهانه ای بروم توی تزریقات و تماشا کنم. چون از آمپول میترسید خیلی دوست داشتم موقع تزریق حتما انجا باشم. توی همین فکر بودم که رسیدیم داروخانه و گفتم بالاخره چی کار کنم. آمپول یا قرص. گفت به یک شرط آمپول میزنم گفتم چی؟ گفت وقتی بچه بودم و مخواستم آمپول بزنم بابام یا مامانم بالا سرم می ایستادن و دستشون رو میگذاشت توی دهنم که گاز بگیرم. من از اینکه تنهایی برم تزریقات میترسم تو هم بای بیای و من دستت رو گاز بگیرم. من هم گفتم با اینکه دلم نمیاد ولی باشه میام. رفت 2 تا پنیسیلین 6.3.3 گرفتم امدم بیرون.
توی دلم احساس عجیبی داشتم و ضربان قلبم بالا رفته بود. آمپولهارو گرفتم و رفتیم کلینیک روبرو قسمت تزریقات. رنگ دوست من کاملا پریده بود و به زور راه میامد. آمپولزن یک مرد میانسال بود . یکی از آمپولهارو بهش دادم پرسید چند وقت پیش پنیسیلین زدی گفت 10 ساله که اصلا آمپول نزدم. آمپولزن گفت باشه آستینت رو بزن بالا اونهم نشست روی صندلی و به من گفت تو بزن بالا وخودش رو شو کرد اون طرف که سرنگ رو نبینه. آمپولزن با یک پنبه الکلی و سرنگ تست امد طرف ما و به من گفت دستش رو بیار بالا من هم همون کار رو کردم. وقتی پنبه رو کشید روی دستش دیدم که محکم داره لباش رو گاز میگیره گفتم هنوز که سوزن رو نزده ارام باش. آمپولزن اروم سوزن رو توی دستش فرو کرد و همین موقع من هم به صورت اون نگا ه میکردم وهم به سرنگ. وقتی تست تمام شد آمپولزن پرسید درد که نداشت گفت نه خیلی زیاد. بعدش گفت همینجا باشید 15 دقیقه دیگه بیاید اطاق بغلی.
چند دقیقه که گذشت دیدم زیر لب چیزی میگه گفتم چی میگی گفت دعا میکنم حساسیت داشته باشم. منم گفتم میخوای نزنی. گفت نه بهم انرژی بده که نترسم .
15 دقیقه گذشت و رفتیم اطاق بغل دوست من به حدی ترسیده بود که دیگه میخواست گریه کنه توی اون اطاق یک تخت بود که با پرده پوشیده شده بود ولی سایه ها مشخص بود. آمپولزن پشت پرده بود و داشت به یک مریض آمپول میزد یک صدای ناله ضعیفی امد و چند ثانیه بعدش آمپولزن امد بیرون پرده. با ارومی گفت دستتان رو ببینم و گفت حساسیت نداره میتونه پنیسیلین بزنه. همان موقع خانمی از پشت پرده با پای لنگان در حالیکه باسنش رو میمالید و زیر لب چیزی میگفت امد بیرون. آمپولزن به دوست من گفت برو بخواب و خودش داشت خیلی یواش آمپول رو اماده میکرد. دوست من دست من رو گرفت و با خودش برد پشت پرده . مانتوش رو زد بالا کمربند و دکمه شلوارش رو باز کرد گفتم بخواب. خوابید من کمی شلوارش رو و شورتش رو کشیدم پایین. عضله باسنش کاملا سفت بود گفتم اروم باش و خودت رو شل کن. همین کار رو کرد بعد دست من رو گرفت و لبه اونو گذاشت لای دندوناش.
وقتی آمپولزنه امد پشت پرده ناگهان هم دست منو محکم گاز گرفت و هم عضله باسنش رو سفت کرد. من انقدر هیجان داشتم که اصلا درد گاز اونو نمیفهمیدم. آمپولزنه گفت مطمئن باش اروم میزنم زیاد دردت نیاد خودت رو شل کن و نفس عمیق بکش. پنبه مالید و بعد سوزن رو فوری زد یک اه کوچیکی کرد و خودش رو تکان داد بعد آمپولزنه تمام دارو رو فشار داد و اونهم دست من رو گاز میگرفت. وقتی تمام شد سوزن را دراورد و خیلی کم خون امد. پنبه رو گذاشت روش و به من گفت نگهدار. بعد از دو دقیقه بلند شد و من کمربندش رو بستم. گفتم خیلی درد داشت گفت از اونیکه فکر میکردم کمتر درد داشت. از آمپولزنه تشکر کردم و پول دادم و امدیم بیرون.

behnam گفت...

فردا شبش ساعت 8:30 باهم بیرون بودیم که گفتم بریم آمپولت رو بزنیم گفت خیلی بهترم میشه دومی رو نزنم گفتم بزنی که کامل خوب بشی خیلی بهتر بعد پرسیدم جای قبلی درد میکنه با خجالت گفت یک کم. گفت بریم همون کلینیک دیشب گفتم خیلی فاصله داریم و ممکنه تا برسیم تعطیل بشه . همونجا یک بیمارستان بود رفتیم قسمت اورژانس. 2 تا پرستار خانم اونجا بودند که یکیشون با تلفن حرف میزد و یکی دیگه بیکار بود. رفتم جلو گفتم یک تزریق دارم گفت نسخه باید مال همون بیمارستان باشه. کمی اصرار کردم قبول نکرد وقتی فهمید آمپول مال من نیست و مال دوستم قبول کرد که بزنه.
غیر از ما یک دختر بچه 10و12 ساله تپل هم روی صندلی نشسته بود و آستینش بالا بود معلوم بود پنیسیلین تست کرده و منتظره نتیجه بود. بچه بغض شدیدی داشت مادرش هم کنارش بود. به دوست من گفت که باید تست کنه گفتم دیروز تست کرده و آمپول هم زده گفت جایش رو ببینم جای تست رو رو دستش نشون دادیم و به شوخی گفتم موقع آمپول زدن جای خودش رو هم میبینی.
رفت بالای سر بچه دستش رو دید و بهش گفت برو بخواب. بچه همون موقع بغضش ترکید و اروم گریه میکرد مادرش با خشونت تمام بلندش کرد و بردش. خود پرستار هم شروع کرد به آماده کردن آمپولهای بچه. 2 تا آمپول داشت یک پنیسیلین و یک امپول کوچیک. امپول دوست من رو داد به دوستش که اماده کنه. بعد راه افتاد طرف اطاق تزریقات و به دوست من اشاره کرد که تو هم بیا. پشت سر اون ما رفتیم تو 4 تا تخت اونجا بود که بینشون با پرده جدا شده بود ولی کاملا کیپ نبود و بالای تختها دیوار بود و پایینشون باز بود. به همین خاطر وقتی از پایین تختها رد میشدیم مریضهارو میدیدیم روی تخت اول یک خانم مسن با لباس تو خونه خوابیده بود و سرم داشت تخت دوم خالی بود و اون بچه و مامانش و پرستار تخت سوم بودند. ما رفتیم به سمت تخت چهارم دوستم جلو میرفت و من پشتش بودم وقتی رسیدم به تخت بچه دیدم مادرش شلوار و شورتش رو تا زیر باسنش کاملا کشیده پایین مادرش هم اونو سفت از دست و کمر نگه داشته. پرستار هم اماده زدن آمپول بود. ما که رد شدیم همان موقع صدای جیغ بلند بچه امد که معلوم بود آمپول فرو رفته. من داشتم دوستم رو اماده میکردم بخواب و بچه دائم جیغ میزد د گریه میکرد و التماس میکرد یواشتر.
دوستم گفت نکنه این بد آمپول میزنه گفتم نه بچه ها همیشه گریه میکنند. دوست من خوابید و روش رو کرد به دیوار. من هم کنارش ایستادم و اون دست من رو گرفت و گذاشت بین دندوناش اماده برای گاز گرفتن. از سایه اونا رو پرده و همچنین فاصله پرده متوجه شدم که آمپول اول بچه تمام شده و پرستار بهش گفت اون یکی درد نداره. پرستار دومین امپول رو هم زد به بچه و اون یکسره گریه میکرد ولی خیلی اروم تر.
پرستار از اطاق رفت بیرون مطمئن بودم رفت امپول دوست من رو بیاره. دوست من واقعا ترسیده بود و پاهاش رو تکون میداد. هنوز صدای گریه دختر بچه میومد. پرستار خیلی سریع امد تو یک طرف باسن دوستم که دیروز امپول نزده بود بیرون بود. پرستار خیلی محکم شلوارو شورتش رو کشید پایین تر و گفت جای امپول دیروز کو گفتم اونطرف خودش کشید پایین جاش رو که دید دستش رو گذاشت گفت اینه دوستم یک اخ کشیدو گفت بله. به طرف دیگه باسنش پنبه رو کشید انقدر محکم میکشید که باسنش شدیدا تکون میخورد. سوزن رو گذاشت رو باسنش ناگهان با لمس سوزن باسنش رو سفت کرد و دست من رو محکم گاز گرفت همون موقع پرستار با فشار زیاد ولی اروم سوزن رو وارد کرد. اروم ناله میکرد. شروعکرد به تزریق مایع. 3سی سی رو تحمل کرد ولی زد زیر گریه و 2 سی سی اخر رو اروم گریه کرد ولی صداش رو نگه میداشت. وقتی تمام شد سوزن رو دراورد وپنبه رو محکم فشار داد و رفت. دوستم با صورت خیس بلند شد معلوم بود خیلی درد کشیده. فردا که ازش پرسیدم گفت هم جاش درد میکنه وهم کبود شده.
این یک خاطره واقعی و اولیش بود اگر خوب بود باز هم دارم

ناشناس گفت...

حدود یکی دو ماه پیش بود که خالم ریه اش عفونت کردهبود و شوهرش هم ماموریت بود. از انجاییکه چند روز پیشش هم خورده بود زمین کمرش ضرب دیده بود نمیتونست راحت از خونه بیاد بیرون. باید بگم خالم یک زن 42 ساله و کمی چاق. قرار شد من برم ببرمش پیش دکتر آشنای خودم. با کلی بدبختی اوردمش تو ماشین و بردمش کلینیک. روی تخت خوابوندمش رفتم پیش دکتر وقتی اومد بالا سرش خالم گفت هم احساس میکنم گلو و ریه ام چرک داره هم کمرم درد میکنه. هم برای ریه و هم کمر عکس نوشت. بعد از کلی مشقت عکسهارو گرفت دوباره خوابوندیمش رو تخت. دکتر اشنای من با یک دکتر اورتوپد مشورت کرد دوتایی رفتن بالا سر خالم. من هم رفتم چند تا سوال کردند اومدند بیرون و من رو صدا کردند. دکتر گفت حالش بد و باید چند تا آمپول بزنه گفتم باشه. 6 تا سفتریاکسین برای چرک ریه که باید روزی 2 تا بزنه. 4تا پنادور2تا الان روزی یکی از فردا و یک عدد ویتامین سی و برای کمر دردش 3 تا کرتن روزی 1 عدد و 4تا آمپول روغنی 2 تا الان و روزی یکی از فردا. یعنی 18 تا امپول که همون روز باید 8 تا میزد من خیلی برا جذاب بود که یک روز 8 تا ام|ول بزنه. دکتر به شوخی گفت دوست داری چجوری امپولاش بزنند گفتم خودت بزن که دیگه از درد امپول بقیه درداش یادش بره گفت خودم نمیرسم ولی مطمئن باش همینطور میشه. رفتم دارو هارو گرفتم اومدم بالا یک پرستار خانم قد بلند اومد توی اطاق و به من گفت امپولارو با نسخه بده به من وقتی خالم کیسه امپولارو دید با ترس گفت چند تاامپول ؟ گفتم چیزی نیست. چون کمر درد داشت نمیتونست کامل دمر بخوابه. مانتوش رو زدم بالا کمربندش رو شل کردم و بهش گفتم برگرد با خجالت تمام یک وری خوابید و گفت نمیتونم کامل دمر بخوابم. پرستار گفت باشه زود باشید من هم پررو شدم شلوارو شورتش رو یک کمی کشیدم پایین....
سعید 22 ساله از تهران
مابقی رو زودی میفرستم

ناشناس گفت...

پرستار گفت یک امپول کم درد بهت میزنم پرسیدم چی میزنی گفت اول کرتن رو میزنم برای کمردردش. یک سرنگ 5 سی سی پر از مایع امد بالای تخت خالم بالای باسنش رو الکل زد و فوری سوزن رو تا ته فرو کرد خالم یک اه کوچیکی گفت بعد از چند ثانیه شروع کرد به فشار دادن پدال سرنگ. وقتی فشار میداد خالم اروم سسسس میکرد معلوم بود درد داره. بعد پنبه رو گذاشت دور سوزن و سرنگ رو در اورد. یک کمی خون امد. رفت سراغ بعدی گفت روغنی رو بزنم گفتم بزن. داشتم به سرنگ بعدی نگاه میکردم و ضربان قلبم تند تند میزد که خالم صدام کرد گفت کمک کن برگردم که بعدی رو اونطرف بزنم پرستار شنید و گفت چند تا دیگه هم همین طرف بزن بعد رو به اونور شو که کمرت اذیت نشه خالم پرسید مگه چند تا آمپول گفتم دکتر بهت نگفت گفت نه با خنده گفتم برای امروز 8 تا. معلوم بود باور نکرده گفت سعید تو این وضعیت هم با من شوخی میکنی. پرستار همون موقع با آمپول دوم امد. حدودا 4 سی سی ولی خیلی غلیظ سوزن روبا حدود 2 سانت فاصله از قبلی فرو کرد و با قدرت تمام فشار میداد گفتم نمیشد 2تا روغنیهارو تو یک سرنگ میزدی گفت خیلی دردناک میشد.به صورت خالم نگاه کردم داشت دندوناش رو فشار میداد. خیلی جالب بود. سوزن رو که در اورد خالم از درد دستش رو گذاشت روی باسنش و کمی مالید پرستار آمپول سوم که اونهم روغنی بود اماده کرد و دوباره برگشت.کمی شلوارو شورتش رو بیشتر کشید پایین و به من گفت نگه دار. آمپول سوم رو که داشت میزد دیگه خالم طاقت نیاورد و اه و ناله اش رفت هوا. پرستار هم بدون اهمیت سرنگ رو با تمام زورش فشار میداد. بعد که سرنگ رو دراورد گفت بگذار یک استراحتی بکنه من هم مریض دارم رفت بیرون. خالم من رو صدا کرد گفت راستش رو بگو گفتم به جون خودم 8 تا که 5 تا مربوط به ریه و گلوت و 3 تا که زدی مال کمرت بود رنگش پرید و گفت وای کی میتونه تحمل کنه.همون موقع از اطاق بغلی صدای جیغ یک دختر بچه امد خالم گفت فکر کنم منم باید اینجوری جیغ بزنم. پرستار برگشت و گفت برای بعدی حاضره گفتم چی رو میزنی گفت ویتامین سی پرستار امپول چهارم رو حاضر کرد و امد. 5 سی سی پر اروم به من گفت این دردش از قبلیها بیشتر من هم ضربان قلبم رفت بالا و هیجان گرفتم. پایین تر از بقیه آمپولها و کمی به سمت وسط باسنش رو الکل زد و سوزن رو گذاشت روی پوست با یک مکث 2 ثانیه ای که کاملا عضله سفت شده بود سوزن روتا ته فشار داد بعد پدال سرنگ رو اروم فشار داد از اول تا اخر این امپول خالم ناله کرد و در اخر قطره اشک توی چشماش دیده میشد. بعد پرستار بهش گفت به پشت بخواب که هم استراحت کنی هم تست پنیسیلین رو بزنم.

ناشناس گفت...

من کمکش کردم و اروم برش گردوندم. به پشت که خوابید چشماش کاملا قرمز بود. گفتم درد داری گفت جای امپولها شدیدا درد میکنه مخصوصا الان که روش خوابیدم نمیشه یکور بشم. گفتم بگذار تست رو بزنه توی دستت بعد از اونطرفی شو که بقیه امپولهات رو هم بزنه. آستینش رو دادم بالا و پرستار امد تست رو زد و گفت 15 دقیقه دیگه رو به طرف مقابل بخوابه و من رو صدا کن. خالم دائم میگفت خیلی درد میکنه حالا چطوری باید پنیسیلین بزنم. 15 دقیقه گذشت خالم رو یک ور کردم روش به بیرون بود و باسنش به دیوار. پرستار اومد وشروع کرد اولین پنیسیلین رو حاضر کرد. و به خالم گفت تا حالا پشتت بود حالا که اینوری شدی به اماده کردن سرنگ نگاه نکن میترسی. امد بالا سرش من شلوارو شورتش رو کمی دادم پایین و اونهمرفت اونطرف تخت و اولین پنیسیلین رو فرو کرد از صورت خالم مشخص بود که خیلی درد داره این امپول خیلی طول کشید وسطش گفت تمام نشد گفت چرا. دومی رو سفتریاکسین حاضر کرد میدونستم که خیلی درد داره وقتی که زد دیگه خالم نتونست تحمل کنه و گریه کرد البته خیلی اروم. تمام که شد پرستار گفت باز هم استراحت کن تا بیام. میدونستم خالم خجالت میکشه و دوست داره من بیرون باشم. خواستم برم بیرون که صدام کرد گفت وزنم افتاده روی اون 4تای قبلی و شدیدا درد میکنه این 2 تا هم که چند برابر قبلی درد میکنه دیگه چی باید بزنم گفتم 2تا دیگه مونده و تمام گفتم میخوای به پشت بخوابی گفت نه. پرستار برگشت و پنیسیلین دوم رو حاضر کرد و امد شروع کرد به تزریق خالم دیگه بلند گریه میکرد و پرستار هم بدون توجه داشت سرنگ رو فشار میداد و من هم پای خالم رو گرفته بودم. وقتی تموم شد گفتم فقط یکی مونده گفت نمیشه یک ساعت دیگه بزنم پرستار که داشت سرنگ رو پر میکرد گفت بزن راحت شو دیگه و امد بالای سرش خالم با التماس گفت یک چند دقیقه صبر کن چرستار گفت کار دارم و به من گفت پاش رو سفت نگه دار این امپول اخر کاملا انگار داشت به بچه تزریق میشد چون هم جیغ زد و هم بلند گریه میکرد من هم دوست داشتم کاشکی این امپول تموم نشه و یا کاشکی امپول روزهای دیگرش رو هم من باهاش بیام چون خیلی دیدنی بود. امپول که تمام شد شلوارش رو کشیدم بالا و اروم به پشت خوابوندمش. بهم گفت فقط توی فامیل نگم که گریه کرده و من هم قول دادم. امپولهای روز دوم رو هم من با یک سیاستی باهاش رفتم اگر دوست دارید بگید تا تعریف کنم

ناشناس گفت...

تینا خانم سلام ببین بچه ها چه فعال شدند یک کمی هم شما مدیریت کنی که این خاطرات بیاید توی سایت خیلی بهتره
از لطف همه که این خاطرات رو نوشتن ممنون من خودم توی بیمارستان و کلینیک زیاد رفتم و چیزای جالبی برای نوشتن دارم که سر فرصت مینویسم.
سعید جان لطفا هرچه زودتر مابقی ماجرای امپول به خالت رو بنویس

ناشناس گفت...

اسم من یاسمن و 24 سال دارم
از سعید و بهنام تشکر میکنم چمن نوشته هاشون راجع به بچه ها نیست برای من امپول زدن به بزرگترها که درد و ترس داشته باشه خیلی جذابتره.
من که بچه بودم هر بیماری ساده ای که میگرفتم مامانم من رو میبرد دکتر و با اصرار به دکتر میگفت که امپول بده و من حرص میخوردم. باور کنید تا سن 10 سالگی من هر 3ماه یکبار حداقل 2 یا 3 تا امپول میزدم وسر این موضوع خیلی از مادرم لج داشتم. بعد از 10 سالگی دیگه تا الان با مادرم دکتر نرفتم و تا الان فقط 1 آمپول کوچیک زدم. پارسال یک اتفاقی افتاد که من تلافی همه امپولهای بچگیم رو سر مادرم دراوردم. با یک پسری دوست شده بودم که دکتر کشیک بیمارستان بود. یک بار مامانم شدیدا مریض شده بود و تو جا افتاده بود. من ادرس دقیق از دوست پسرم گرفتم و مادرم رو با ماشین بردم اونجا. وقتی مادرم خوابید رو تخت یواشکی به دوستم گفتم تا میتونی امپول دردناک بده اونهم گفت چشم. خلاصه 4 تا امپول داد و همه اش رو هم خودش زد از امپول دوم مادرم اروم گریه کرد. هیچوقت اینقدر سنگدل نبودم ولی از اه و ناله هاش لذت میبردم چون یاد گریه های خودم تو بچگی میافتادم

ناشناس گفت...

سفترياكسون با پني سيلين؟ مگه ميشه

ناشناس گفت...

سلام.این کمند خانم که گفت عکس و... داره خب بذاره دیگه!این تینا اینقدر دیر آپ می کنه که آدم شاکی میشه!از همه دوستانی که این خاطرات زیبا رو گداشتن بی نهایت سپاسگزارم.

بهار گفت...

سلام.بهنام جان خاطرت عالی بود.بازم بذار.منتظریم...

حمید گفت...

سلام.مرسی ازهمه خصوصا بهنام عزیز برای خاطره زیباش.بهنام جان تو مسلنا عکس و کلیپ تزریقات ایرانی می تونی ردیف کنی. پس ما منتظرت هستیم.بازم مرسی...

ناشناس گفت...

سلام من سعید هستم از روز بعدی که با خالم رفتم تا آمپولاش رو بزنه با موبایلم فیلمبرداری کردم ولی نمیدونم چجوری اپلود کنم لطفا راهنمایی کنید

ناشناس گفت...

سعید جان لطفا هرچه زودتر مابقی داستان رو هم بگو

ناشناس گفت...

من اسمم نیلوفره. 19 سالمه.پری روز رفتم حمامو در اومدم.جلو باد کولر خوابم برد.از خواب که بیدار شدم گلوم درد میکرد.تا اخر شب که میخواستم بخوابم هم درد گلوم شدیدتر شد.بدنم هم درد میکرد.فردا صبح لباس پوشیدمو رفتم دکتر.خودم دیگه میدونم که هر وقت اینطوری میشم یعنی سینوزیتم اوت کرده و راهی جز اینکه چندتا امپول نوشجان کنم راهی ندارم.درمونگاه خلوت بودو سریع رفتم پیش دکتر.دکتر هم گلومو معاینه کردو گفت خیلی عفونیه و شروع کرد نسخه نوشتن.بعد نسخه هم درمورد مصرف داروها یکم توضیح داد.از داروخونه داروها رو گرفتمو برگشتم تزریقات.برام 4 تا پنیسیلین6.3.3 نوشته بود.1 تقویتی و 2تا دگزامتازون برای التهاب شدیدی که داشتم.پنیسیلینا رو 12 ساعتی باید میزدم.3تا سرنگ و امپولو دادم به اقایی که تو تزریقات بود.ازم پرسید کی پنیسیلین زدم؟گفتم تو عید بود.گفت پس نمیخواد.مانتومو دادم بالا و شلوارمو شل کردم.اقا اومد بالا سرمو اول پنیسیلینو زد.بعد هم اون سمت شلوارمو دادم پایینو اون 2تا رو زدم.خیلی دردم اومدو لبمو گاز میگرفتم.لباسمو مرتب کردمو برگشتم خونه.شب هم بعد از غذا رفتم یه پنیسیلین زدم.امروز صبح هم یه پنیسلین زدمو یه دگزامتازون.الان هم تازه از تزریقاتی اومدم.دیگه امشب بعد از تزریق جون بلند شدن از روی تخت رو نداشتم.از روی شلوار یکم مالیدمو اومدم خونه...خیلی جای امپولام درد میکنه.خانومه امشب بهم گفت این امپولو کجا بزنه.تمومش کبود بود.

ناشناس گفت...

من اسمم نیلوفره. 19 سالمه.پری روز رفتم حمامو در اومدم.جلو باد کولر خوابم برد.از خواب که بیدار شدم گلوم درد میکرد.تا اخر شب که میخواستم بخوابم هم درد گلوم شدیدتر شد.بدنم هم درد میکرد.فردا صبح لباس پوشیدمو رفتم دکتر.خودم دیگه میدونم که هر وقت اینطوری میشم یعنی سینوزیتم اوت کرده و راهی جز اینکه چندتا امپول نوشجان کنم راهی ندارم.درمونگاه خلوت بودو سریع رفتم پیش دکتر.دکتر هم گلومو معاینه کردو گفت خیلی عفونیه و شروع کرد نسخه نوشتن.بعد نسخه هم درمورد مصرف داروها یکم توضیح داد.از داروخونه داروها رو گرفتمو برگشتم تزریقات.برام 4 تا پنیسیلین6.3.3 نوشته بود.1 تقویتی و 2تا دگزامتازون برای التهاب شدیدی که داشتم.پنیسیلینا رو 12 ساعتی باید میزدم.3تا سرنگ و امپولو دادم به اقایی که تو تزریقات بود.ازم پرسید کی پنیسیلین زدم؟گفتم تو عید بود.گفت پس نمیخواد.مانتومو دادم بالا و شلوارمو شل کردم.اقا اومد بالا سرمو اول پنیسیلینو زد.بعد هم اون سمت شلوارمو دادم پایینو اون 2تا رو زدم.خیلی دردم اومدو لبمو گاز میگرفتم.لباسمو مرتب کردمو برگشتم خونه.شب هم بعد از غذا رفتم یه پنیسیلین زدم.امروز صبح هم یه پنیسلین زدمو یه دگزامتازون.الان هم تازه از تزریقاتی اومدم.دیگه امشب بعد از تزریق جون بلند شدن از روی تخت رو نداشتم.از روی شلوار یکم مالیدمو اومدم خونه...خیلی جای امپولام درد میکنه.خانومه امشب بهم گفت این امپولو کجا بزنه.تمومش کبود بود.

ناشناس گفت...

سلام. به همگی!دوستانی که خاطره می ذارن حتما می تونن کلیپ و عکس هم بذارن.چیز محشری میشه!اولین کلیپ تزریقاتی ایرانی!1000 تا خارجی هست ولی دریغ از یه دونه ایرانی...!دست به کار شید دوستان...

Behnaz گفت...

سلام دوستان من بهناز هستم 19 سالمه و به شدت از آمپول مي ترسم و هميشه موقع سرما خوردن مجبورم به اصرار پدرم چندتا آمپول نوش جان كنم آخه از شانس بد من پدرم متخصص گوش و حلق و بيني هست از دوستانم مي خواستم خواهش كنم منرا راهنمايي كنند كه چه جوري ميشه اين ترس رو كم كرد آخه هميشه موقع آمپول زدن از ترس و درد گريه مي كنم .
لطفا منرا راهنماييي كنيد

ویشکا گفت...

سلام من ویشکا هستم 19 سالمه و ازدواج کردم مهندس کامپیوترم شوهرم هم دکتره یه بار مریض شدم شوهرم 3 تا پنی سیلین برام اورد منم که از امپول بیزار حالا هی گریه میکردم بالاخره کمرمو به زور برگردوند هرچی جیغ زدم و گریه کردم فایده نداشت پنبه الکلی رو مالید و یهو امپولو فرو کرد کلی جیغ زدم ولی اصلا به من توجهی نکرد و تا ته فرو کرد تو انقدر گریه کرده بودم کاری نداشت سوزن بشکنه امپول دوم رو هم زد ولی رو امپول سوم بقلم کرد و پاهامو گرفت و تزریق کرد فرداش که از تخت پاشدم مطمئن شدم که خوابه جای امپولمو دیدم انگار زنبور نیشم زده بودیکی رو کمرم دوتا رو باسنم کبود شد حرصم گرفت پارچ ابو ریختم روش اونم حسابی قلقلکم داد

behnam گفت...

سلام به همه دوستان
من در سن 24 سالگی توی یک شرکتی کار میکردم که کار کامپیوتر میکرد. من توی قسمت سخت افزار بودم و یک دختری بود که توی بخش طراحی بود. با اینکه همدیگر رو زیاد نمیدیدیم ولی از همدیگه خوشمون میومد و دنبال فرصت بودیم که... من اغلب تا دیر وقت شرکت بودم. یک روز تقریبا ساعت 7 بعد از ظهر بود فکر میکردم به جز نگهبان کس دیگه ای توی شرکت نیست ناگهان صدایی اومد رفتم بیرون دیدم هم.ن دختر جلوی کامپیوترش سرش روی میزه. برگشتم سرکارم نیم ساعت دیگه خواستم برم خونه رفتم که خداحافظی کنم دیدم هنوز سرش روی میز. گفتم حالتون خوب نیست یکهو پرید گفت نه چیزی نیست پفتم کمک میخواهید گفت فکر کنم مسموم شدم خیلی بی حالم و دل درد دارم گفتم پاشید برسونمتون. نا گفته نمونه که این دختر از فامیلای دوستم بود و من معرفیش کردم بیاد تو اون شرکت و گاهی بیرون شرکت هم میدیدمش. گفتم پاشو برسونمت گفت مزاحم نیستم گفتم نه با من اومد تو ماشین که دیگه خیلی حالش بدتر شد. گفت کسی مامانمم خونمون نیست که باهاش برم دکتر گفتم خودم میبرمت راضی شد با من بیاد دکتر. رفتیم اورژانس یک بیمارستان.
دکتر یک سرم داد با 3 تا آمپول. خوشحال بود چون مطمئن بود امپولارو میزنند توی سرم. گفت من از امپول عضلانی میترسم ولی مشکلی با تزریق توی دستم ندارم خیلی بی حال بود. رفتم پیش پرستار بخش گفت بیا کمک کن بخوابونش سرم رو بزنم بعد برو داروهای دیگر رو بگیر. بهش گفتم که به پرستار گفتم من داداششم گفت لطف دارید گفتم پس خواهر بیا بخوابونمت رو تخت. رفتم بردمش رو تخت خوابید و استین دست چپش رو که به بیرون تخت بود زد بالا. طرف راستش هم دیوار بود. گفتم نترس خواهر من اینجام. پرستار با سرم امد پشت پرده و سرم رو اویزون کرد دستش رو الکل زد و گفت مشت کن. هرچی مالید و ضربه زد رگ خوبی پیدا نشد. گفت چقدر بد رگی پرستار گفت یک رگ نازک هست کمی تحمل کن. سوزن رو فرو کرد و کمی توی دستش حرکت داد تا وارد رگ شد یک کمی هم اه و ناله کرد. بعد پرستار گفت خیلی مراقب باش که دستش تکون نخوره. رفتم داروخانه 3 تا آمپول رو گرفتم هر3تا کوچیک بودند حدودا 3 سی سی ولی رو 2 تاش نوشت عضلانی نمیدونید دیدن این نوشته چقدر من رو خوشحال کرد. سریع برگشتم و دادم به پرستار و خودم دویدم سمت تخت همکارم. بهش گفتم خواهرم 2 تا آمپول عضلانی داری معلوم بود ترسیده ولی گفت من رو الکی نترسون. پرستار با 3 تا امپول اومد پشت پرده بدون اینکه چیزی بگه یکیش رو زد توی سرم همکارم گفت دماغت سوخت که پرستار گفت خوب این 2 تا عضلانی باید جوری برگردی که اصلا دست چپت تکون نخوره همکارم هنگ کرده بود و اصلا نمیتونست چیزی بگه. پرستار مانتوش رو زد بالا و دگمه شلوارش رو باز کرد من هم با پررویی تمام همانجا موندم پرستار به من گفت کمی تخت رو از دیوار فاصله بده اروم تخت رو کشیدم جلو پرستار رفت پشت تخت و گفت یکوری شو به من هم گفت دستش رو ثابت نگه دار این بهترین دلیل بود که من نرم بیرون. همکارم از خجالت و ترس بغض کرده بود. پرستار کمی شلوارش رو کشید پایین و الکل رو مالید امپول اول روسریع فروکردو در کمتر از 30 ثانیه تزریق کرد. با اینکه دختر لاغر و کوچولویی بود ولی باسن سفید ونسبتا بزرگی داشت. گفت وای خیلی سوخت پرستار گفت اره امپولش سوزناک. خواست برگرده که پرستار گفت کجا یکی دیگه مونده گفت اونطرف بزن گفت نمیتونی برگردی چون سرم از دستت در میاد و دیگه رگ نداری بیشتر اذیت میشی.
خواست جواب پرستار رو بده که اون دوباره پنبه الکلی رو همون طرف مالید. همکارم لباش رو گاز گرفت من دیگه کاملا پررو شدم و راحت به باسنش نگاه میکردم. جای قبلی کمی خون اومده بود و پرستر با 2 سانت فاصله سوزن دوم رو فرو کرد خیلی فوری پدال رو فشار داد و سوزن رو دراورد. وقتی تموم شد همکارم از ته دل اه کشید.
بعد از تموم شدن سرم بردمش خونشون و ازش شماره گرفتم که حالش رو بپرسم. همین قضیه باعث دوستی ما و تعداد زیادی دیگه امپول زدن اون بود که بعدا تعریف میکنم.

ناشناس گفت...

بهنام، بهنام، بهنام. واقعا عالی بود پسر.ذستت درد نکنه!منتظر بعدیاش هرچه زودتر هستیم...تینا خانم نمی خوای بیدارشی؟؟!!!

ناشناس گفت...

سلام بچه ها خیلی خوشحال میشم اینجا اینطور داره فعالیت میکنه. از بهنام و سعید و بقیه دوستان چه ناشناس چه با اسم هم بسیار ممنون برای این همه فعالیت. ادامه بدین. سعید جان شما هم کلیپ هات رو بذار دمت گرم. منم دارم سعی میکنم کلیپ پیدا کنم. همگی جمیعا خسته نباشین.

ناشناس گفت...

سعید هستم و ادامه خاطره آمپول خالم.
اون شب مادرم ازم تشکر کرد من هم گفتم مساله ای نیست فردا هم دکتر گفته باید بیاد اگر لازم من میبرمش. شوهر خالم از شهرستان زنگ زد و کلی تشکر به اون هم گفتم خواهش میکنم اگر لازم فردا هم ببرمش گفت که خالت گفته دیگه فردا نمیره و نمیخواد آمپول بزنه گفتم دکتر گفته خیلی حالش بد و فردا هم باید ویزیت بشه. نکنه نیاد گفت تو زحمتش رو میکشی گفتم حتما گفت من خالت رو مجبور میکنم بیاد گفتم پس ساعت 5 حاضر باشه چون دکتر اشنای من 5 میومد. فردا رفتم در خونشون حاضر بود و کمکش کردم اومد تو ماشین گفتم چطوری گفت همه مرضام با این درد امپولها یادم رفت از دیروز تا حالا زیر اب گرمم. رسیدیم کلینیک اصلا دوست نداشت پیاده شه ولی روش نمیشد چیزی بگه. دستش رو گرفتم و بردمش تو دکتر توی راهرو بود با من سلام و احوالپرسی کرد و حال خالم رو پرسید خالم گفت کمرم بهتر و علائم سرما خوردگی و عفونتم هم کم شده حالا باید همه آمپولهارو بزنم. دکتر گفت حتما. بردمش قسمت تزریقات همون خانومه بود خیلی مارو تحویل گرفت و به خالم گفت هنوز نمیتونی دمر بخوابی خالم گفت چرا بهتر شدم اگر هم نشده بودم حتما دمر میخوابم. خودش کمربندش رو شل کرد و مانتوش رو زد بالا من هم به خاطر اینکه کسی نگه برو بیرون دست خالم رو گرفتم و اروم کمکش کردم دمر بخواب. پرستار کیسه آمپولهارو از من گرفت و یکی یکی گذاشت روی میز کناری 2تا سفتریاکسین 1 پنادور 1 روغنی و 1 کرتن. گفت خوب امروز تعدادش کمتر خالم با صدای لرزون گفت بازم خیلی زیاد. پرستار اول کرتن و امپول رو غنی رو اماده کرد و اومد. به من گفت امادش کن من از خالم پرسیدم اول کدوم طرف بزنه گفت هر دو طرف داغونه فرقی نمیکنه یکی اینور یکی اونور بزنه من شلوارو شورت خالم رو از دو طرف کشیدم پایین جاتون خالی چه صحنه ای بود تیکه تیکه کبود شده بود پرستار گفت بیشتر بکش پایین که یک جایی پیداکنم و یکی از امپولهارو داد دست من که نگه دارم. خالم همون موقع خودش از ترسش شلوارش رو کامل تا زیر باسن کشید پایین و گفت دور تر از جای دیروزیها بزن پرستار هم با نیشخند گفت باشه.
پنبه رو مالید و امپول اول رو زد بعد طرف دیگه رو الکل زد و اروم امپول دوم رو هم زد. خالم هم دائم ناله میکرد. رفت و 2 تا سفتریاکسین رو حاضر کرد برگشت دوباره یکیش رو داد به من که نگه دارم و شروع کرد به مالیدن پنبه خالم داشت میگفت چند دقیقه صبر کن جمله اش تموم نشد که سوزن رو فرو کرد و محکم اخخخخ کشید. امپول رو که میزد خالم دندوناش رو محکم فشار میداد و ناله میکرد. اپول رو که دراورد فوری پنبه رو به طرف دیگه مالید خالم دستش رو گرفت جلوی صورتش وقتی آمپول بعدی رو زد دیگه اشکش دراومد و گفت تموم شد پرستار گفت استراحت کن چند دقیقه دیگه یکی دیگه میزنم تموم میشه. خالم اروم داشت گریه میکرد پرستار رفت بیرون من هم پشتش رفتم بیرون که خجالت نکشه وقتی برگشتم تو به باسنش دقت کردم 2 تا لپ بزرگ روی هرکدوم چند تا جای کبودی و سوزن و یکی دو قطره خون جای 2 تا امپول اخر. خیلی جذاب بود. پشت سر من پرستار هم اومد تو و شروع کرد آمپول پنادور رو حاضر کردن خالم با ترس تمام داشت نگاه میکرد که من رفتم جلوی دیدش رو گرفتم پرستار اومد بالاسرش و با حالت شوخی گفت این رو کدوم طرف بزنم خالم گفت " هردو طرفم داغون داغون میشه جای دیگه ای اییییییییی" بله وسط صحبت خالم آمپول رو بدجور فرو کرد وشروع کرد پدال رو فشار دادن واقعا براش غیر قابل تحمل بود و گریه میکرد و پاش رو تکون داد که با اشاره پرستار من پاش رو سفت گرفتم اخرش گفت این لعنتی چرا تموم نمیشه که همون موقع سوزن رو دراورد و گفت تمام. با کلی زحمت بعد از یک ربع تونست از تخت پاشه و بردمش خونه.
شبش شوهرش زنگ زد و بعد از کلی تشکر گفت من خودم اومدم تهران و فردا خودم میبرمش. فهمیدم که اصلا نرفته . دختر خالم هم به من زنگ زد گفت سعید دستت درد نکنه هرچی توبچگی مارو برد آمپول زدیم تو تلافی کردی.

ناشناس گفت...

سلام.من دوباره اومدم.نازنین هستم. 4 روز پیش دندون دردی گرفته بودم که نگو.مجبور شدم برم دندون پزشکی.معاینش کردو گفت ابسه شدیدی داره.برای خوب شدن ابسش هم باید انتیبیوتیک مصرف کنی.بعد برام نسخه نوشتو گفت تا هفته بعد پنیسیلین بزنو هفته بعد بیا ببینمش.اگه خوب شده بود تا درستش کنم.منم رفتم دارومو گرفتم.چشمتون روز بد نبینه. 7تا پنادور تو کیسه داشت بهم چشمک میزد.به مامانم زنگ زدم گفتم دکتر اینطوری گفته.اونم گفت خوب برو امپولتو بزن...رفتم تو درمونگاهی که همیشه امپولامو اونجا میزنم.یه قبض گرفتمو رفتم داخل.خانومی که اونجا بود گفت کی پنیسیلین زدی؟گفتم تقریبا 6_7ماه پیش بود.گفت محض اطمینان تست میکنم.یه ربع منتظر تست شدم.بعد گفت برو بخواب.دیگه باید با باسن سالمم خداحافظی میکردم.شلوارمو شل کردمو مانتومو دادم بالا.امپولم اماده بود.گوشه شلوارمو دادپایینو پنبه رو مالید.یه نفس عمیق کشیدمو خودمو شل کردمو چشامو بستم.بعد از تزریق از رو شلوار مالیدمش.فردا که میخواستم برم امپول بزنم مامانم هم گفت باهام میاد.گفتم چه عجب بعد مدتها یدفعه موقع امپول زدن باهام اومدی...؟رسیدیم اونجا گفت تو برو قبض بگیرو امپولتو بزن منم میشینم اینجا...رفتمو امپولو زدمو اومدیم خونه.فرداش میخواستیم بریم مهمونی.ازقضا زن صاحب خونه هم دکتر بود.رفتلم اونجاو من بدبخت با خانوم دکتر رفتیم تو یه اتاقو امپول زدم.مهمونیه هم به خاطر امپولو دندون درد کوفتم شد.اخر شب اونقدر کسل بودم که تو ماشین خوابم برد.فرداش که بیدار شدم دیدم با همون لباسو شلوار جین تو مهمونی خوابیدم.امروز دم غروب هم که طبق معمول تنهایی رفتمو یه پنادور دیگه نوش جون کردم.تا الان 4تا شو زدمو 3تای هم در پیش است.امروز خیلی ضعف مفرط داشتم.من اکثر اوقات که انتیبیوتیک قوی مصرف میکنم معمولا ضعف شدیدی میکنمو داروش هم فقط امپول B12,B.complex.فردا شب احتمال زیاد امپول تقویتی بزنم.با اینکه هر طرف باسن عزیزم 2تا بادمجون کاشتن ولی مجبورم تقویتی هم بزنم.فردا شب میام بهتون میگم چی کار کردم.فعلا...Byeeeee

زهره گفت...

سلام دوستان.خوشحالم که اینجا دوباره جون گرفته.فقط برام عجیبه که تینا چرا خودش نیست!!اشکال نداره شماها که هستید، تینا شل و وله...راستی بچه ها اگه کلیپ ایرانی بذارید اینجا دیگه غوغا می شه!شاید تو ایران نشه توی تزریقاتی ها فیلم گرفت(البته اگه تزریقاتی آشنا باشه می شه،مثل این بچه ها که تو خاطراتشون آشنای دکترن)ولی می شه خوذ بچه ها کلیپ درست کنن که! نمی شه؟!چرا می شه! من که چشمم از تینا آب نمی خوره، بهنام، سعید،کمند،بهناز و...شماها دست به کارشید!بازم میسی از همه!منتظریم...

ناشناس گفت...

سلام به همگي قابل توجه سيامك خان من براتون of گذاشتم گفتم حسين عمل قلب داره ولي مثل اينكه نخونديش براش دعا كن لطفا
با تشكر نهايت

ناشناس گفت...

سلام یکی بگه من چه کار کنم. مامانم دکتره و می گه تو ضعیفی و هفته ای دو تا ب کمپلکس نثار باسن من می کنه. به خدا باسنم همش پر جای آمپوله.

ناشناس گفت...

سلامی دوباره.اوخخخخخ.همین الان از درمونگاه اومدم.اولش رفتم داروخونه یه B.ComplexوB_12 گرفتم.از منشی قبض 2 تا امپول گرفتمو رفتم داخل.خانومه دیگه منو میشناسه.با اشره گفت رو اون تخت بخواب.شلوارمو شل کردمو دراز کشیدم.اونم هر دو تا رو اماده کردو اومد بالا سرم.گوشه شلوارمو به اندازه ای که بتونه تزریق کنه داد پایینو پنبه الکلی رو مالید.اول پنادور رو زد.نامرد محکمم زد.بعدش هم تا اومدو برگردم بگم تقویتی رو اون سمت بزنه یه دفعه درد امپولو تو باسنم حس کردم.چون اصلا اماده نبودم نتونستم خودمو شل کنم.اونم یکم که تزریق کرد 2بار محکم زد رو باسنمو گفت شل کن.دهنم سرویس شد.وقتی تموم شد با پنبه روشو محکم فشار دادورفت.منم پنبه رو ورداشتم که شلوارمو بکشم رو باسنم دیدم یکم خونیه.پا راستم ذوق ذوق میکردلنگ لنگان اومدم تا خونه.هنوز شلوارمو حتی درنیوردم.خیلی جاش درد میکنه.فردا اخریشه.تا فردا Byeeeeeee

دوست گفت...

اینجا داره جون میگیره ! تینا تو هم دست به کارشو دیگه تنبل ! خاطرات خیلی خوب شده ها ! بچه ها من الان 5-4 روزه با یکی از دوستام که به شدت از آمپول وحشت داره میریم ب-کمپلکس و ب12 میزنیم بهش تا ترسش از آمپول بریزه ! فکر کنم بتونم فیلم بگیرم ازش ! انقدر کولی بازی در میاره ! جیغ میزنه ، پا میشه وسطش ! سوژه خنده س !

behnam گفت...

سلام به همه
نمیدونم سایت desi injection رو دیدید یا نه مال هندیهاست خاطرات جالبی داره توی google کلمات desi injection blogspot رو جستجو کنید اگر دوست دارید من میتونم چند تا قشنگاش رو براتون ترجمه کنم

زهره گفت...

دوست ما منتظریم تا از این رفیقت فیلم بگیری و بذاری اینجا! مرسی...

دوست گفت...

بچه ها من تو بلاگ قبلی ام گفتم ! من به شدت از آمپول میترسم ! نه وحشت دارم ! چه کنم ؟ 20 سالمه ! دیگه بچه نیستم که ! یکی بگه من چه کنم ؟

ناشناس گفت...

سلام دوستان.امروز بالاخره امپول اخرو زدم.امروز بعد سریال شبکه سه(ساعت 9 شب)لباس پوشیدمو رفتم درمونگاه.خانومه منو دید خندش گرفت.گفت بابا تو چند تا امپوله دیگه داری؟جای امپولا دیروزم هم هنوز درد میکنه.روی تخت دراز کشیدمو گوشه شلوارم(سمت چپ)رو دادم پایین.اومد بالا سرمو یه نگاه کرد.مونده بود کجا بزنه.همش تیکه تیکه کبود بود.گفت اون سمتت چطوریه.گفتم اون سمت که افتضاحه.گفت خوب ایننطوری دردش زیاده.اذیت میشی...منم گفتم اشکال نداره.من عادت درم.پنبه رو مالیدو منم یه نفس عمیق کشیدمو خودمو شل کردم.اونم سرنگو فرو کرد تو باسنم تا یه بادمجون دیگه بهشون اضافه بشه.لامصب مگه تموم میشد.احساس میکردم به اندازه این امپولا تو این هفته درد کشیدم.وقتی تموم شد دکمه و زیپ شلوارمو بستمو جاشو یکم مالیدم.پس فردا میرم دندونپزشکی تا ببینم این دندون لامصب چی میشه...

نیلوفر گفت...

من هم کیلیپ دارم اگه بخوان میتونم بهتون بدم
به من اگر کسی خاصت میل بزنه

ناشناس گفت...

سلام بر همه. نیلوفر خانم شما ایمیل ندادی که؟! ایمیل بذار همه استفاده کنیم. دستت درد نکنه. از بقیه دوستان هم بابت این خاطرات و نظرات تشکر میکنم. یه پیشنهاد همه دارم بیاین یه چت رو اختصاصی بسازیم همه بریم اونجا چطوره؟ بازم ادامه بدین

behnam گفت...

حدود دو سال پیش بود که مادر بزرگم حالش خیلی بد شده بود و زنگ زده بود به مادرم . مادرم به من گفت میای ببریمش دکتر گفتم نمیتونم بیام دنبالت خودم میرم میبرمش. رفتم بردمش یک درمانگاه دولتی نزدیک خونشون یک دکتر بود و 2تا پرستار و کلی مریض مادر بزرگم گفت بریم یک جای دیگه من که از این موقعیتها خوشم میاد و میدونم میشه فضولی کرد و شاید یک چیزایی مثل امپول زدن دید زد قبول نکردم. منتظر شدیم تا پرستار صدامون کرد بخش اورژانس. یک راهرو بود که میخورد به یک اطاق که توی اطاق چند تا تخت بود وبا پرده از هم جدا شده بودند توی راهرو 2 تا تخت پشت سر هم بود که یکیش خالی بود و روی اون یکی یک دختر بچه حدودا 10یا 11 ساله بود و مادرش بالا سرش بود دکتر هم گوشی گذاشته بود روی سینه اش. پرستار به مادر بزرگم گفت بخواب روی تخت گفتم همین جا گفت اره تمام تختهای اطاق پر از مریض اگر میخوای باید 1 ساعت صبر کنی سرم یکیشون تمام بشه. مادر بزرگم خجالت میکشید همون وسط راهرو معاینه بشه چون همراه مریضاو پرسنل کلینیک هی رفت و امد داشتند. خلاصه راضیش کردم بخواب دکتر اومد چند تا سوال کرد و دگمه مانتو ش رو باز کرد و معاینهاش کرد بعد نشوندش و مانتو رو دراورد و گوشی رو گذاشت پشتش بعد دوباره مانتوش رو تنش کرد و خوابوندش. مادر بزرگ من حدودا اونموقع 57و58 سالش بود ولی جوانتر نشون میداد. دکتر به من و مادر اون دختر گفت بیاید سر میز من. رفتیم و به مادر اون دختر گفت چیزیش نیست نترس 2 تا امپول مینویسم همین پایین بگیر بیار بزنه و خوب میشه. فقط تا بری بیای بگو تستش کنند. به من گفت مادرت هم عفونت داره و هم ضعف. براش2 تا امپول مینویسم الان بزنه یک سری قرص ویتامین سی هم باید بخوره ویک انتیبیوتیک که 8 ساعت یکبار بخوره. گفتم اون مادر بزرگم گفت با شما زندگی میکنه گفتم نه تنها ست گفت پس کسی نیست که قرصهاش رو سر وقت بهش بده گفتم نه ولی شاید بیاد خونه ما گفت با شاید نمیشه اونهارو امپول میدم . نسخه رو عوض کرد. یک انتیبیوتیک یک امپول ویتامین سی و یک تقویتی برای امروز ویک انتی بیوتیک و یک تقویتی برای فردا. رفتم امپولهارو گرفتم برگشتم دادم به پرستار رفتم بالا سر مادر بزرگم کفت کجا بودی گفتم نسخت رو گرفتم گفت پس بریم گفتم نه صبر کن امپولات رو بزنی بعد گفت من اینجا نمیزنم گفتم این موقع شب کجا بریم دیگه. پرستار با دو تا امپول اومد بالا سر دختر بچه به مادرش گفت چرا امادش نکردی این پنیسیلین الا سفت میشه. مادرش سریع دختر رو برگردوند و دامن و شورتش رو تا زیرباسنش کشید پایین من کاملا داشتم میدیدم یکی از سرنگهارو داد به مادرش و الکل رو مالید رو باسن دختر و فوری سوزن رو فرو کرد باور نمیکنید چقدر سریع امپول رو میزد اولش دختر اروم ناله میکرد ولی کم کم صداش رفت بالاتر. سوزن رو دراورد و طرف دیگه رو پنبه مالید باور کنید در کمتر از 15 ثانیه امپول دوم رو تمام کرد.پرستار رفت و مادرش سریع دامنش رو کشید بالا. تا 10 دقیقه فقط اروم گریه میکردو نمیتونست بلند بشه پرستار رفت و با 3 تا امپول اومد بالاسر مادر بزرگم. 2 تا سرنگ 5 سی سی پر و 1 سرنگ 3 سی سی . 2 تا 5 سی سی هارو داد به من گفت نگه دار و به مادر بزرگم گفت برگرد اون گفت اخه اینجا توی راهرو گفت مشکلی نیست نمیذارم جاییت معلوم بشه. تا خواست مادر بزرگم دوباره چیزی بگه با عصبانیت گفت زود باش دیگه مادر بزرگم یکور شد گفت همینجوری خوب گفت اره پرستار کمی از شلوارش رو کشید پایین و یک جای کوچیکی از باسنش پیدا بود جوریکه من به سختی میتونستم ببینم الکل رو زد و فوری ظرف چند ثانیه امپول اول رو زد بعد انتیبیوتیک رو از من گرفت و سریع سوزن رو فرو کرد. اخی کشید که دلم سوخت. محکم و سریع امپول رو تزریق کرد همون موقع یک رد که کارگر بیمارستان بود از اونجا رد شد و یکنگاهی انداخت امپول دوم که تموم شد پرستار گفت درد داری گفت خیلی زیاد گفت پس این رو پایین تر میزنم یک کمی شلوار رو کشید پایین تر و مادر بزرگم با دست اشاره کرد که نکش. امپول رو در مرز شلوار گذاشت روی باسن و سوزن رو فشار داد چون سوزن رو خیلی بد فرو کرد البته چون جا نداشت مادر بزرگم ای کرد و تکون خورد چندثانیه صبر کرد بعد مثل بقیه امپولها فوری پدال رو فشار داد من میدونستم که ویتامین سی خیلی درد داره. مادر بزرگم اروم ناله میکرد. بعد پرستار سرنگ رو دراورد و رفت. ولی تقریبا تا یک ربع مادر بزرگم نتونست تکون بخوره. اون شب رفت خونه خودشون فردا بهش زنگ زدم که اگر میخوای بیام ببرمت اون 2 تا امپولت رو بزنی اول گفت بهت زحمت نمیدم من اصرار کردم گفت حالم خوب شده بعد از اصرار بیشتر من گفت انقدر از دیشب تا حالا درد کشیدم که دیگه از امپول میترسم

دوست گفت...

من فردا با دوستم میرم تا بهم ب کمپلکس و ب-12 بزنه ! به پیشنهاد خانم " نازنین" که گفت ترس ام میریزه ! بچه ها من میترسم !

soma گفت...

سلام. من یه مدت می رفتم کلاس کمکهای اولیه. یه قسمتش آمپول زدن بود. بعد از آموزش قرار شد روی همدیگه امتحان کنیم. همه یکی یکی به هم آمپول میزدن و مربی ایراداشونو میگرفت. همه آمپول خورها جیغشون در می اومد و بعد از بیرون کشیدن سرنگ باسنشون خونی می شد. خلاصه همه روی هم امتحان کردن من تک موندم. مربی گفت تو بیا رو من امتحان کن. خوشحال شدم چون دیگه کسی نبود رو من تست کنه. مربی شلوارشو کشید پایین و خوابید رو تخت. منم بدون الکل زدن سرنگو فرو کردم تو باسنشو یهو همشو تزریق کردم و کشیدم بیرون. بیچاره خیلی دردش گرفته بود ولی صداش در نیومد. کلی هم جاش خون اومد که دیگه چسب زخم براش زدم. شب زنگ زد بهم گفت هنوز خوب یاد نگرفتی چون من نه میتونم بشینم نه راه برم. قرار شد به بچه ها خبر بدم فردا نمیاد چون نمیتونه راه بره. خیلی دلم براش سوخت.

ناشناس گفت...

سلام.نازنینم.همروز رفتم دندون پزشکی. اونم دندنمو نگاه کردو گفت ابسش خوب شده.منم به شوخی گفتم پشته منم مزرعه بادمجون شده.بعدش هم یه امپوله گنده اماده کردو برام زد.بعد چند دقیقه دهنم حسابی سر شد.بعد شروع به تعمیر این دندونه بی صاحاب کرد.اخرش هم گفت الن پانسمانش میکنم فردا بیا تا بقیه کاراشو انجام بدم.اومدم خونه مامانم کلی به قیافم خندید...

دوست گفت...

من دیروز بعد 7 سال بالاخره با همون دوستم رفتیم تا این بار ترس من بریزه ! ب 12 و بکمپلکس رو زدم ! آی . . . الان جاش درد میکنه !

mah گفت...

سلام دوستان تبریک میگم رکورد 41 نظر زدیم. دم همگی گرم. ادامه بدین. راستی دوست جان شما کاش یه کلیپ تهیه میکردی. بچه ها یکم دست بجونبونید میتونید کلیپ بذارید ها من کسی نیست بهش آمپول بزنم وگرنه تا الان کلیپ هم گذاشته بودم. با این حال کارتون حرف نداره من که نه اما شما دوستانی که مثل بهنام، نازنین، و ... دارین خاطره میذارین باید مدیریت رو از تینا تحویل بگیرین و اینجارو اداره کنید البته با عرض معذرت از تینا خانم آخه خیلی کم کاره. همه ادامه بدین. موفق باشین

دوست گفت...

بچه هایی که کلیپ دارن ایمیل بدن دیگه ! این تینا که هیچی نمیذاره ! youtube هم که فیلتر شده ! یکه کلیپ بده به من !

ناشناس گفت...

سلام دوستان خيلي خوشحالم كه ميبينم اينجا اينقدر خوب شده ولي يه چيزي مي خوام بگم به نظرم خيلي ازداستان هاتون غير واقعي به نظر ميان نه اينكه منظورم اين باشه كه كارتون بده خوب هم هست كه اينقدر تخيلتون خوبه ولي فكر نكنم دكتري باشه كه اين تعداد زياد امپول را بده در هر حال كارتون خيلي خوب بود
زهرا 18 ساله از تهران
goodass2000@yahoo.com

behnam گفت...

با اون دختری که همکارم بود توی خاطره قبلی چند روزی بود 2و3 ماهی بود که دوست شدم خیلی ضعف داشت ولی زیر باردکتر رفتن نمیرفت تا اینکه یک روز توی شرکت هم خیلی سردش بود و هم خیلی سرگیجه داشت بعد از ساعت کاری بردمش یک دکتر متخصص یک سری ازمایش نوشت گفت من از ازمایش خون میترسم گفتم ترس نداره که گفت اخه من فرق دارم حالا میبینی. فردا صبحش رفتیم ازمایشگاه اولش که هیچکس نمیتونست ازش رگ بگیره به زوربعد از اینکه 10 بار سوزن رو تو دستش چرخوندن رگش رو گرفتن ولی بیش از 2 سی سی خون نیومد تو سرنگ هرچی دستش رو مالیدن فایده نداشت. سرنگ رو دراوردن بردن خوابوندن رو تخت اون یکی دستش رو کلی سوراخ سوراه کردن تا رگ گرفتن بعد تقریبا 5 دقیقه طول کشید تا یک سرنگ پر بشه. پس فرداش با جواب ازمایشها رفتیم پیش دکتر. دکتر گفت ضعف شدید و کمبود اهن شدید داری. تا حالا قرص اهن خوردی گفت اره ولی به خاطر ناراحتی معده و مری خیلی حالم بد میشه و اصلا من نمیتونم کپسول و بعضی قرصهارو بخورم دکتر چند تا سوال کرد و اسم دکتر معدش رو پرسید و گفت خیلی خوب 3 تا امپول آهن مینویسم با 3 تا آمپول تقویتی که جفتشون رو باید یک روز در میان بزنی . دوست من گفت یعنی 6 روز باید هر روز امپول بزنم گفت نه خیر باید یک روز در میان 2 تا آمپول بزنی. چون اولا امروز باید جفتش رو بزنی دوما باهم بزنی خیلی بهتربعد گفت امپول اهن رو هرجایی نرو بزن اگر بتونی تو بیمارستان بزنی خیلی بهتر. من دیگه از شدت هیجان نفسم بالا نمیومد.
اومدیم بیرون من نسخه رو گرفتم ببرم داروخانه به من گفت الکی نگیر من جرات 6 تا امپول زدن ندارم گفتم زشت دختر گنده. این حرفها یعنی چی. گفت کجا بزنم گفتم بیمارستانها که نسخه بیرون رو نمیزنند میبرمت یک بیمارستان اشنا. دارو ها رو گرفتم به یک دکتر اشنا زنگ زدم و ماجرا رو گفتم گفت تا یک ساعت دیگه بیا بیمارستان من نسخه رو تایید کنم برات تزریق کنند. یک ساعت تو خیابون ول گشتیم بعد رفتیم سمت بیمارستان رنگ دوستم پریده بود و اصلا حرف نمیزد دم در بیمارستان ترس رو تو چشماش میدیدم گفتم بنشین من میام من رفتم پیش دکتر بعد از کلی سلام علیک بهم گفت باز طعمه گیر اوردی گفتم چه طعمه ای یکی از پرستار ها رو صدا کرد و من رو معرفی کرد و گفت ایشون کارتون رو انجام میده به من گفت مریضت رو بیار روی این تخت بخوابون. رفتم دوستم رو صدا کردم اومد. خیلی ترسیده بود گفت اینا خوب امپول میزنند. گفتم عالی نگران نباش. رفتیم پشت پرده مانتوش رو زد بالا کمربندش رو شل کرد اومد بخواب گفت نمیشه این دکتر اشنات من رو ببینه شاید این امپول نده گفتم بخواب دختر ترسو گفت اخه دو تا دوتا باید امپول بزنم خلاصه بعد از کلی جرو بحث خوابید.کاملا دمر خوابید و دستاش رو گذاشت زیر صورتش. شلوار و شورتش رو از دو طرف کشیدم پایین گفت چی کار میکنی گفتم خوب هر کدوم رو یک طرف بزنه. گفت باشه باسن سفیدش تا نصفه بیرون بود و چاکش پیدا بود. ازترس عضلاتش سفت سفت بود. همون پرستار با 2 تا سرنگ و امپولها اومد پشت پرده شروع کرد به اماده کردن امپول اول تقویتی رو خیلی سریع زد فقط وقتی سوزن رو فرو کرد اییی کرد گفت چطور بود دوستم گفت خوب بود امپول اهن رو اماده کرد و گفت این باید عمیق تزریق بشه سوزن رو طرف دیگه اروم و عمیق فرو کرد خیلی ناله کرد پرستار سریع تزریق رو انجام داد و با خوشرویی گفت ببخشید اگر اذیت شدی. رفتیم و پس فرداش میخواستیم بریم برای سری دوم اون پرستار نبود و یکی دیگه اومد دوستم همونجوری دمر خوابیده بود و تا نصف باسنش بیرون بود. این پرستار امپولهارو از قبل حاضر کرده بود. قرار بود بهش بگه که امپولهارو برعکس بزنه یعنی طرفی که دفعه قبل اهن زده بود چون یک کم درد میکرد تقویتی رو بزنه ولی اصلا وقت نشد و فوری همون طرف قبلی تقویتی رو فرو کرد و شروع کرد به تزریق. دوستم هی ناله میکرد و پرستار میگفت الان تموم میشه فوری در طرف مقابل سوزن امپول اهن رو که بلند تر از قبلی بود فرو کرد و تا ته سوزن کرد تو باسنش یک ای بلندی کرد و یکهو نگاهش به من افتاد و خجالت کشید تا اخرش جیک نزد.
2 روز بعد رفتیم برای اخرین سری خیلی میترسید و گفت هر دو طرفم درد میکنه گفتم خودت رو لوس نکن بیا بریم. رفتیم همون پرستار دومی بود. امپولهارو محکم و فوری زد وقتی تموم شد دیدم صورت دوستم از اشک خیس اروم گریه کرده بود یک کم باهاش شوخی کردم و گفتم خوشحال باش که اخرش بود.

ناشناس گفت...

سلام به همگی
من اسمم پریاست و 22 سالمه زود زود مریض میشم اما تا قبل از اینکه ازدواج کنم تا مجبور نمیشدم دکتر نمیرفتم اخه خیلی از امپول میترسم اما الان از شانس بدم شوهرم دکتره و دست به امپول دادنش واسه من خوبه هر بار با هزار خواهش و التماس ازش میخوام تا امپول نده اما اخر سر یه امپول دیگه رو شاخشه البته واسه همون یه دونم کلی ناز و ادا میکنم و جیغ و داد راه میندازم الان میخوام یکی از خاطرات امپول زدنمو براتون تعریف کنم:
یه روز صبح که از خواب پاشدم گلوم بدجوری درد میکرد شب که شوهرم اومد خونه دیگه بی حال رو تخت دراز کشیده بودم اومد معاینم کرد و گفت میره تا داروهامو بگیره منم چیزی نگفتم اخه روز قبلش سر یه موضوعی حرفمون شده بود این بود که میونمون شکراب بود خلاصه رفت و با یه کیسه پر امپول برگشت خونه تا امپولارو دیدم حالم بدتر شد برداشتم یه نگاهی بندازم ببینم چندتاست دیدم وایییی 2تا پنادور یه BComplex و یه B12 همون موقع با پنبه و الکل اومد تو اتاق و بدون اینکه حرفی بزنه نشست امپولارو اماده کردن بهش گفتم چیکار داری میکنی من نمیذارم بهم امپول بزنی اما انگار اصلا صدامو نمیشنید داشت کار خودشو میکرد از شانس من اون شب برخلاف همیشه یه خورده عصبی و بی حوصله به نظر میومد (فکر کنم سر همون قضیه ی دیروز) خلاصه بعد از اینکه امپولارو اماده کرد با پنبه الکلی و امپول اومد سراغم و گفت برگردم تا امپولامو بزنه اما من با اینکه میدونستم وقتی میخواد امپول بزنه دیگه هیچ جور نمیشه از دستسش در رفت اما قبول نکردم و گفتم که نمیخوام امپول بزنم خودم خوب میشم (اخه یه بار که میخواست بهم امپول بزنه هر کاری کرد زیر بار نرفتم اونم اومد بغلم کردو با پاش محکم پاهامو نگه داشت جوری که اصلا نمیتونستم تکون بخورم و کار خودشو کرد)اره داشتم میگفتم با زور برم گردوند و گفت:اگه بخوای کولی بازی در بیاری و جیغ و داد راه بندازی جوری میزنم که بیشتر دردت بیاد دیگه هیچ راهی نداشتم شلوارو شرتمو تا زیر کونم کشید پایین و پنبه رو کشید رو کونم و بلافاصله سوزنو تا ته فرو کردو شروع کرد به تزریق کردن وایییی وحشتناک درد داشت اما از ترسم صدام در نیومد فقط اروم گریه میکردم بعد از اینکه تموم شد کمی با پنبه جاشو مالید و رفت سراغ دومی پنبه رو کشید رو اون یکی لپ کونمو حساب اونورم رسید خیلی دردم گرفته بود خواستم بلند شم که گفت کجا هنوز 2تا دیگه مونده گفتم نمیشه اونارو بعدا بزنی گفت نه نمیشه اخه تا حالا سابقه نداشت اینطور بی سرو صدا وایستم تا بهم امپول بزنه میدونست از این موقعیتا دیگه پیش نمیاد و بعد دوباره زیر بار نمیرم واسه همینم اون 2تای دیگرم ردیفم کرد و حسابی حالمو گرفت فرداش که از خواب پاشدم حالم خیلی بهتر بود اما هنوزم جای امپولام درد میکرد خیلی از دستش عصبانی بودم اومد دوباره معاینم کردو دستشو گذاشت رو پیشونیمو گفت هنوز تب داری و کامل خوب نشدی باید یه امپول دیگه هم بزنی وایییی از ترس خشکم زد وقتی منو با اون قیافه دید گفت نترس بابا شوخی کردم.به امید اینکه خوشتون اومده باشه فعلا بای

ناشناس گفت...

سلام بچه ها، خیلی عالیه اینجا. واقعا خوب دارین کار میکنین. من احمد هستم 22 ساله در تهران، آدرس یه درمونگاه رو میخوام که تزریقاتیش یه خانم زیبا باشه، و خیلی با آدم مهربون باشه. من تا الان هر درمانگاهی رفتم آمپول زدم یا مرد بوده یا یه خانم بد اخلاق و نه زیاد زیبا (البته بی ادبی به باقی نشه) خلاصه دوستان یه لطف کنید یه آدرس به من بدین برای یه درمانگاهی جایی با این مشخصه ها. من دست به نوشتن خاطرم خوب نیست ولی به زودی به جمع شما میام.

soso گفت...

این هم 1 لینک injection
http://video75.com/QKIr4pBUDeD/novarel-ovulation-trigger/

ناشناس گفت...

بچه سلامو اول انکه من یه آدرس خواستم نا سلامتی بابا ای ول!!!! بعد اینکه دست این دوستمون هم برای کلیپ درد نکنه،باقیه دوستان هم دستتون درد نکنه اما مارم دریابید با آدرس. مرسی

ناشناس گفت...

با سلام . من هم خیلی درد آمپول رو دوست دارم و چون آمپول زدن بلدم هر چند وقت 1 بار به خودم آمپول می زنم . b-compelex و penicillin رو امحان کرده بودم . زیاد درد نداشت . امروز رفتم و 2 تا سفتریاکسون 500 کرفتم و الان که دارم مینویسم یکی شو زدم . خیلی هم درد نداشت . اگه کسی بخواهد می تونم کلیپ از تزریق بدم . هر کس 1 آمپول بگه که خیلی درد داره اگه خوب باشه از همون 1 کلیپ می گیرم آپلود می کنم . در ضمن هر چی دردش بیشتر باشه کلیپ زود تر و بهتر آپلود می شه . تینا جون و بقیه لطفا زود جواب بدید . قول می دم کلیپ باحالی باشه .

ناشناس گفت...

دوست ناشناس عزیز (البته خودم هم ناشناسم! نه بابا احمدم) آمپول دردناک میخوای من به اسم دقیق نمی دونم اما این مکمل های ورزشی مثل تستسترن(امیدوارم املاش درست باشه) و امثال این آپول ها که روغنی هست با یکسری ویتامین ها مثل سی و بعضی ها اینا از رده دردناک میشه گفت اما عوارض هم دارن اگه بی دلیل باشه ولی بعضی ها هم نه تازه اینا باز بسته به آمپول زن هم داره چون خیلی از آمپولا که دردناک هم هست بعضیا اینقدر خوب میزنن که هیچی نمیفهمی. خلاصه بهترین راه اینه که بری داروخانه با پزشکش هم مشورت کنی ببینی عارضه نداشته باشه. اینجا یکی بگه مثلا فلان چیزو بزن بدا یه بلایی سرت بیاد. منتظر کلیپ هستم با رعایت ایمنی :)

ناشناس گفت...

سلام.من الهه هستم.21سالمه.تازه با این وبلاگ اشنا شدم.راستی من چند روز پیش رفته بودم باشگاه.باد کولر کمرم رو فلج کرد.اصلا نمیتونستم راه برم.پری روز رفتم دکترو اونم برام 6تا امپول نوشت.امپولا گنده ای هم بود.فکر کنم اسمش کرتن هستش.روزی 2 تا زدم.امروز هم 2تا اخری زدم.هم کمرم درد میکرد و راه رفتن برام سخت بود.0وقتی رفتم تزریقات شلوارمو تا وسط باسنم کشیدم پایین.اونم امپول اولو زدو بعد هم سمته دیگه رو امپول زد...خاطره از امپول زیاد دارم.بعدا براتون مینویسم.

ناشناس گفت...

تینا جان یه عکس از باسن خودت بذار واسه بجه ها

omid گفت...

میخواستم نظر دوستان رو در مورد اینکه با هم بیشتر آشنا بشیم بدونم ما همگی فتیش اینجکشن هستیم و میتونیم وقت بیشتری رو تو دنیای مجازی باهم بگزرونیم پیشنهاد میکنم تو facebook دور هم جمع شیم من میخوام یک فن درست کنم به اسم iranian injection fetish کسی از من حمایت میکنه؟ ما اونجا دور هم جمع میشیم مطلب مینیویسیم لینک مبزاریم و باهم آشنا میشیم حتا با کسای دیگه که با این سایت آشنا نیستن ارتباط برقرار میکنیم

ناشناس گفت...

امید جان سلام. والا من هم پیشنهاد روم دادم اما هیچ کس چیزی نگفت. من با کار شما نه موافقم نه مخالف آخه facebook که فیلتر هست خیلی ها دست رسی ندارن. بعد هم ممکن هست احتمال داره موجبات فیلتر شدن این سایت هم به علت عمومی شدن فراهم بشه. اما در کل موافقم بشرطی که این موانع رفع بشه. خودم هم از پیشنهاد روم قصدم جمع اینجا بود مثلا همین بچه ها ولی باز هم بعدش دیدم همین معایب رو داره. من با طرح شما بیشتر حال میکنم چون عمومی تره ولی نمیدونم چی کار کنیم. فعلا بهتره اینجا یه مدیریت قوی داشته باشه. تا بشه همه رو دوره هم جمع کرد. خوب من نظرم رو گفتم. بچه های دیگه هم ادامه بدین دیگه یدفعه اینجا ساکت میشه. مثلا به اون دوستمون یه آمپول دردناک بگید کلیپ بذاره یا به اون بنده خدا آدرس بدین برا آمپول زدن یا به من بی نوا هم بد نبود نظر بدین برای روم. با این حال کار همه خوب بوده. خواهش میشه ادامه بدین. موفق باشید.

صبا گفت...

من به نظرم همین طور هم که داریم پیش می ریم خوبه فقط به نظرم اگه یکی دیگه یه وبلاگ درست کنه که بتونه مدیریت خوبی کنه خیلی خوبه ... چون توی فیس بوک با وضعیت حالا سخته... من نظرم اینه.

ناشناس گفت...

به به چه عجب بالاخره نظرات زد بالای 56 تبریک. من هم با صبا خانم موافقم. ولی کی اینکارو انجام بده؟؟؟ نیاز به یه مدیر داریم که توانایی کلیپ گذاشتن و اینارو داشته باشه. خیلی نظر خوبی بود. من موافقم. احمد هستم یه آدرس هم خواسته بودم هیچ کس جواب نداد این همه اومدم رفتم. راستی بچه ها نظرات رو تو پست های قبل نذارین سعی کنید تو آخرین پست که اینه یا بعدی که امیدوارم تینا بذاره بنویسین. من آخه همه نظرات رو چک میکنم تا الان چندتا نظر به پست های قدیم اضافه شده. خلاصه دست صبا خانم هم درد نکنه با نظر عالی که دادن. من میخوام یه میل بسازم تا چت کنم اگه وقت کنم. خلاصه ادامه بدین دیگه...

بهناز گفت...

سلام.اسم من بهناز.17 سالمه.خیلی وبالگه باحالیه.میدونید من امروز امپول زدم.امروز چیه...چند دقیقه پیش.چند روز پیش وبلاگو دیدم.ولی وقت نداشتم چیزی بنویسم.خلاصه چند دقیقه پیش که میخواستم امپول بزنم وقتی دمر خوابیده بودم یاد وبلاگ شما اوفتادم.راستش چند روز پیش رفته بعد افطار با ریحانه(دختر خالم)بودم استخر.سرمو خیلی کردم زیر اب کردم.به قول قدیمیها هم هر کی خربزه میخوره پا لرزش هم میشینه.منم خربزه خوردمو پا لرزش هم نشستم.اونم چه لرزی...با ریحانه رفتم دکترو اونم تو گوشمو معاینه کردو گفت چی کردی دختر...!گوشت بدجوری عفونت داره.گفتم بله اقای دکتر.امونمو بریده.بد جوری درد میکنه.گفت امپول باید بزنی.میزنی که...؟گفتم اره هر چند تا بگید میزنم.فقط درد گوشم خوب بشه.اونم یه نسخه نوشتو دوتا قطره_2تا پنیسیلین 6.3.3(روزی یدونه)_چند تا قرص_2تا امپول که اونم روزی یکی(برای التهاب گوشم) با ریحانه رفتیم داروخونه.دارومو که گرفتم برگشتیم درمونگاه تا دو تا از امپولارو نوش جان کنم.رفتم پیش منشیو قبض 2تا امپول گرفتم.گفتم یکیش پنیسیلینه.ازم پرسید اخرین بار کی زدی؟گفتم تقریبا چند روز مونده به عید بود.گفت برات تست میکنم.رفتم تو تزریقات تا برام تست کنه.استینمو دادم بالا و اونم برام تست کرد.تقریبا یه ربع توی راهرو نشستم تا گفت بیا ببینم.به ریحانه گفتم تو بشین اینجا تا من بیام.گفت میخوای باهات بیام...؟نمیترسی...؟گفتم نه بابا...!مثل بچه ها دنبالم راه بوفتی کجا.؟بگیر بشین تا بیام.رفتم داخل تزریقات.دستمو دید گفت برو روی اون تخت دراز بکش.بند کفشمو باز کردمو زیپمو دادم پایینو دکمه شلوارموباز کردم.مانتومو دادم بالا و خانمه هم اومد بالا سرم تا امپولارو حاضر کنه.اونم گوشه شلوارمو داد پایین تا امپول یکی از اون امپولا که برای التهاب بود رو بزنه.منم یه نفس عمیق کشیدمو امپولو برام زد.گفت من میرم پنیسیلین رو اماده کنم اگه میخوای اون سمت بزنم جا به جا شو.منم خودمو جا به جا کردمو اون سمتو برای امپول اماده کردم.اینجا بود که یاد وبلاگ شما افتادم.خانمه هم اومدو پنیسیلین رو برام زد.بگی نگی دردم اومد.بعد تزریق هم جاش یکم خون اومد.وقتی میخواستم پاشم بد جوری درد گرفت.وقتی میخواستم بند کفشمو ببندم حسابی ذوق ذوق میکرد.از اونجا با ریحانه رفتم که شلوار بخریم.اخه این شلوار جین جلو دستم دمپاش ساییده شده.جفتمون از یه مدل شلوار خوشمون اومد.شلوار جین دیزل بود.خیلی تو پا خوش فرم بود.یه مقدار هم تنگه.از اونجا هم اومدم خونه.فردا که امپول زدم دوباره میام ...

ناشناس گفت...

بچه ها من دانشجوی پرستاریم. تازه یاد گرفتم امپول بزنم. ولی وقتی می خوام به کسی امپول بزنم حالم بد می شه و فشارم می افته پایین. 1 بار تو بیمارستان جلوی استادم و دوستام اینطوری شد. 1 مریض اورده بودند قرار بود 1 مسکن بهش بزنن. استاد گفت تو باید بزنی. اینو که گفت خیلی ترسیدم. آمپول رو که اماده کردم می خواستم سرنگو توی باسن مریض فرو کنم مثل بید می لرزیدم. بالاخره با زحمت سرنگو فرو کردم و غش کردم و دیگه نفهمیدم چی شد. وقتی به حال اومدم دیدم بچه ها اب قند به دست کنارم وایستادن و به من می خندن. شماها رو به خدا اگه یکیتون توی این کار حرفه ای هستین به من کمک کنین.

بهناز گفت...

سلام.من دوباره اومدم.بهتون قول داده بودم امپولا رو زدم بیام بگم چی شد.دیروز بعد افطار با ریحانه از خونمون دراومدیم.اون میخواست بره خونشون.منم برم امپولامو بزنم.اون سوار تاکسی شدو رفت.منم رفتم درمونگاه.خلوت بود.منشیه اومدو گفت بله خانوم...؟کاری دارین...؟گفتم 2 امپول دارم.اونم بهم قبض دادو گفت برو تو.خانومی که تو تزریقات بود گفت تو اماده شو.چند لحظه دیگه میام.منم مانتومو دادم بالا و شلوارمو شل کردمو دراز کشیدم.چند دقیقه منتظر شدم دیدم نیومد.شلوارمو مرتب کردمو رفتم تو راهرو.به منشی گفتم ببخشید مسئول تزریقات کجاس؟دیدم که اومدو گفت برو دراز بکش.سریع اماده شدم. دوتا امپولارو اماده کردوگوشه شلوارمو داد پایینو اول هم پنیسیلین رو زد.بعدش اون سمتمو کشید پایینو اون یکی رو زدو رفت.اونقدر محکم زد که دلم میخواست جیغ بزنم ولی مثل همیشه جیکمم در نیومد.اروم از روی تخت پاشودمو لباسمو مرتب کردمو بند کفشمو بستم.پام از درد ذوق ذوق میکرد.امروز درد گوشم خیلی بهتره.ولی به جاش وقتی میشینم باسنم درد میگیره...!از صبح به مامانم میگم برام کمپرس بذار.میگه ولش کن...خوب میشه...

بهار گفت...

تینا 60 تا نظر دادن بچه ها! تو خوابی؟!!! واقعا باید خجالت بکشی...

ناشناس گفت...

سلام کسی یه تزریقاتی عالی که ترجیحا خانم باشه تو تهران سراغ داره؟ ممنون

ناشناس گفت...

من اسمم نگاره.20 سالمه.چند روز پیش نصفه شب از خواب بیدار شدم.گلوم درد میکرد.کولرو خاموش کردمو گرفتم خوابیدم.صبح که بیدار شدم درد گلوم بیشتر شده بود.بعد از ظهر اماده شدمو با مامانم رفتیم دکتر.معاینم کرد و برام نسخه نوشت.گفت 2تا پنیسیلین نوشتم همین الان بزن.منم گفتم چشم...اومدیم بیرون مامانم گفت من میشینم اینجا تو برو دواهاتو بگیرو بیا.داروهامو گرفتمو برگشتم درمونگاه.رفتم تزریقاتو برام تست کردن.چند دقیقه نشستم تو راهرو تا اقای امپولزن صدام کردو گفت بیا تو.مامانم گفت باهات بیام؟گفتم نه...رفتم داخل و اون گفت برو دراز بکش.منم مانتومو دادم بالا و شلوارمو شل کردم.اقای امپولزن هم هر 2تا رو اماده کرد تا برام بزنه.راستش یکم ترسیده بودم.اونم دو طرف شلوارمو تا وسط باسنم داد پایینو پنبه رو مالید.یدفعه سرنگو فرو کرد...زیر لب همش میگفتم اوییییی...لامصب تموم نمیشد.بالاخره کشیدش بیرونو اون سمتو پنبه مالید.وقتی خواست بزنه ترسیدمو خودمو سفت کردم.اونم امپولو فرو کرد.هی بهم میگفت شل کن.حتی 2_3 بار هم محکم زد رو باسنم.ولی نمیتونستم خودمو شل کنم.چون امپولزنه هم مرد بود روم نمیشد چیزی بگم.همش لبمو گاز میگرفتمو اروم ایییی...میکردم.اونم امپولو زدو کشید بیرونو جاشو محکم فشار داد.منم اروم داشتم گریه میکردم.خیلی درد داشت. یه نگاه به باسنم کردم.پنبه خونی بود.شرتو شلوارمو کشیدم رو باسنمو جای امپولا رو میمالوندم.اشکامو پاک کردمو اروم از روی تخت بلند شدم.لباسامو مرتب کردمو از اقای امپولزن تشکر کردم.تا خونه لنگ لنگان راه رفتم.جای امپولا هم فرداش بدجوری سیاهو کبود شده بود.

ناشناس گفت...

سلام من همونی هستم که نوشتم :( سلام . من هم خیلی درد آمپول رو دوست دارم و چون آمپول زدن بلدم هر چند وقت 1 بار به خودم آمپول می زنم . b-compelex و penicillin رو امحان کرده بودم . زیاد درد نداشت . امروز رفتم و 2 تا سفتریاکسون 500 کرفتم و الان که دارم مینویسم یکی شو زدم . خیلی هم درد نداشت . اگه کسی بخواهد می تونم کلیپ از تزریق بدم . ) الان خودم یه وبلاگ زدم . هر کی خواست می تونه یک سر بزنه . injectin.blogfa.com

ناشناس گفت...

اسم من شهناز و 26سالمه .قبلا هیچ علاقه ای به امپول نداشتم ولی 5 ساله که شدیدا به اینکه کسی جلوم امپول درد دار بزنه علاقه مند شدم و توی این 5 سال بسیار این اتفاق افتاده چون همیشه میگن هرچی که بخوای برات پیش میاد. حتی بیشتر با پسرهایی دوست میشم که دکتر باشند یا دانشجوی پزشکی. حالا خاطره اولین باری که به امپول علاقه مند شدم رو براتون تعریف میکنم.
5 سال پیش بود که خواهر کوچیکم که الان 21 سالش و اونموقع 16 سالش بود مریضی سختی گرفته بود و چون امتحان داشت باید میرفت دکتر تا زود خوب بشه. پدرم شغلی داره که بیشتر وقتها خارج از کشور و وقتی میاد ایران باز هم میره شهرستان بیشتر وقتها خونه نیست مادرم هم که الان 52 سالش رانندگی نمیکنه و بیشتر وقتها میره کلاس خواهر بزرگمم الان 31 سالش که ازدواج کرده و یک بچه داره . کسی نبود که ببردش دکتر به من زنگ زد گفت بیا دنبالم رفتم بردمش دکتر. به دکتر که یک مرد جوان بود گفتم امتحان داره و میخواد زود خوب بشه گفت یعنی امپول بنویسم گفتم نه خواهرم گفت اگر میشه امپول نده دکتر گفت کی امتحان داری و کدومش مهمتره امتحان یا امپول نزدن. خواهرم گفت 3 روز دیگه و امتحانش خیلی مهم تر گفت باشه. 3 تا امپول نوشت که باید2 تاش رو همون روز میزدو یکی دیگر رو فرداش. رفتیم داروخانه امپولارو خریدیم و رفتیم یک تزریقات یک پیر زن بود به خواهرم گفت بخواب وقتی رفتم تو تزریقات بوی الکل بهم خورد ضربان قلبم رفت بالا یک حس عجیب و جالبی داشتم. خواهرم با ترس خوابید امپولزنه گفت اول باید تست کنم روی دستش تست کرد و گفت 15 دقیقه دیگه امپولات رو میزنم. من عجله داشتم که زودتر بیاد بزنه خودم هم نمیدونستم چرا خواهرم رو بوسیدم و گفتم نترس بهش گفتم دمر شو اماده باش دمر شد و من شلوارو شورتش رو کامل تا زیر باسن کشیدم پایین خودم هم عین پسر های هیز به باسنش نگاه میکردم. وقتی امپولزنه با امپولها اومد تو نفسم بند اومد بعد اومد بالا سر خواهرم پنبه رو کشید و امپول اول رو زد خواهرم اولش اه و ناله کرد وقتی صداش رو میشنیدم لذت میبردم و تعجب میکردم از خودم امپول دوم رو طرف بعدی زد و خواهرم گریه کرد چون پنیسیلین بود. شب تمام مدت تو فکر فردا بودم که خودم ببرمش و دوباره کونش رو در حال امپول خوردن ببینم.فردا زنگ زدم گفتم حاضر باش میام دنبالت گفت نمیخوا بزنم گفتم برای امتحانت بزن راضی شد و بردمش همونجا نمیخواست بیاد اونجا ولی بردمش دوباره خودم شلوارو شورتش رو دادم پایین پیر زن اومد و خیلی سریع پنیه رو کشید و سوزن رو فرو کرد. خواهرم یک اخ کوچیک کرد بعد که شروع کرد به فشار دادن پدال دوباره گریه اش گرفت و اروم گریه کرد من هم با دقت تمام داشتم کونش رو نگاه میکردم.
از اون به بعد هم برای خودم پیش اومد که بهم امپول بزنن و هم پیش اومد که جلوی من به دیگران امپول بزنند چون برام واقعا لذت بخش. تا حالا من سایت هندی
Desi injection
رو میدیم و تازه با این وبلاگ اشنا شدم حالا چیزی زیاد دارم براتون بنویسم.
از تمام شماهام تشکر میکنم.

behnam گفت...

اسم من شهناز و 26سالمه .قبلا هیچ علاقه ای به امپول نداشتم ولی 5 ساله که شدیدا به اینکه کسی جلوم امپول درد دار بزنه علاقه مند شدم و توی این 5 سال بسیار این اتفاق افتاده چون همیشه میگن هرچی که بخوای برات پیش میاد. حتی بیشتر با پسرهایی دوست میشم که دکتر باشند یا دانشجوی پزشکی. حالا خاطره اولین باری که به امپول علاقه مند شدم رو براتون تعریف میکنم.
5 سال پیش بود که خواهر کوچیکم که الان 21 سالش و اونموقع 16 سالش بود مریضی سختی گرفته بود و چون امتحان داشت باید میرفت دکتر تا زود خوب بشه. پدرم شغلی داره که بیشتر وقتها خارج از کشور و وقتی میاد ایران باز هم میره شهرستان بیشتر وقتها خونه نیست مادرم هم که الان 52 سالش رانندگی نمیکنه و بیشتر وقتها میره کلاس خواهر بزرگمم الان 31 سالش که ازدواج کرده و یک بچه داره . کسی نبود که ببردش دکتر به من زنگ زد گفت بیا دنبالم رفتم بردمش دکتر. به دکتر که یک مرد جوان بود گفتم امتحان داره و میخواد زود خوب بشه گفت یعنی امپول بنویسم گفتم نه خواهرم گفت اگر میشه امپول نده دکتر گفت کی امتحان داری و کدومش مهمتره امتحان یا امپول نزدن. خواهرم گفت 3 روز دیگه و امتحانش خیلی مهم تر گفت باشه. 3 تا امپول نوشت که باید2 تاش رو همون روز میزدو یکی دیگر رو فرداش. رفتیم داروخانه امپولارو خریدیم و رفتیم یک تزریقات یک پیر زن بود به خواهرم گفت بخواب وقتی رفتم تو تزریقات بوی الکل بهم خورد ضربان قلبم رفت بالا یک حس عجیب و جالبی داشتم. خواهرم با ترس خوابید امپولزنه گفت اول باید تست کنم روی دستش تست کرد و گفت 15 دقیقه دیگه امپولات رو میزنم. من عجله داشتم که زودتر بیاد بزنه خودم هم نمیدونستم چرا خواهرم رو بوسیدم و گفتم نترس بهش گفتم دمر شو اماده باش دمر شد و من شلوارو شورتش رو کامل تا زیر باسن کشیدم پایین خودم هم عین پسر های هیز به باسنش نگاه میکردم. وقتی امپولزنه با امپولها اومد تو نفسم بند اومد بعد اومد بالا سر خواهرم پنبه رو کشید و امپول اول رو زد خواهرم اولش اه و ناله کرد وقتی صداش رو میشنیدم لذت میبردم و تعجب میکردم از خودم امپول دوم رو طرف بعدی زد و خواهرم گریه کرد چون پنیسیلین بود. شب تمام مدت تو فکر فردا بودم که خودم ببرمش و دوباره کونش رو در حال امپول خوردن ببینم.فردا زنگ زدم گفتم حاضر باش میام دنبالت گفت نمیخوا بزنم گفتم برای امتحانت بزن راضی شد و بردمش همونجا نمیخواست بیاد اونجا ولی بردمش دوباره خودم شلوارو شورتش رو دادم پایین پیر زن اومد و خیلی سریع پنیه رو کشید و سوزن رو فرو کرد. خواهرم یک اخ کوچیک کرد بعد که شروع کرد به فشار دادن پدال دوباره گریه اش گرفت و اروم گریه کرد من هم با دقت تمام داشتم کونش رو نگاه میکردم.
از اون به بعد هم برای خودم پیش اومد که بهم امپول بزنن و هم پیش اومد که جلوی من به دیگران امپول بزنند چون برام واقعا لذت بخش. تا حالا من سایت هندی
Desi injection
رو میدیم و تازه با این وبلاگ اشنا شدم حالا چیزی زیاد دارم براتون بنویسم.
از تمام شماهام تشکر میکنم.

ناشناس گفت...

سلام به همگی / بچه ها یذره همت کنیم این وبلاگ واقعا حرف نداره. نباید همه تقصیر هارو گردن تینا انداخت. کسایی که تزریقاتی آشنا دارن راحت می تونن فایل ضبط و ارسال کنن تا همه ببینن و حتی میشه صحنه های ساختگی در حد واقعیت درست کرد و ارسال کرد.

ناشناس گفت...

همگی سلام من شهنازم بابت سوتی که من با شناسه بهنام فرستادم ببخشید راستش رو بخواهید بهنام با من دوست و اون من رو با این وبلاگ اشنا کرده. داشت به من یاد میداد که چطوری نظر بگذارم. باید بگم که من و بهنام و سعید و یاسمن باهم دوستیمو احتمالا یک شناسه مشترک درست میکنیم

غزل گفت...

من غزل هستم.20 سالمه و تقریبا تا دلتون بخواد انواع و اقسام امپولا رو زدم.من مادرم دکتره داخلیه و منم کلی از این بابت مستفیض شدم.از وقتی که یادمه از بچگی بهم امپول میزد.الال هم معمولا هر از چندگاهی امپول بهم میزنه.اگر هم دلیلی نداشته باشه میگه ضعیفی_کم خونی داری_باید فلان امپول تقویتی رو بزنی.خلاصه ما رو سرویس کرده.اگه بخوام براتون خاطراتمو بنویسم یه مثنوی 70 من کاغذیه...!!!مثلا تو زمستون یه بار انفولانزا گرفتم.گلوم چرک کرد.این دهنی از ما سرویس کرد که نگو.برام نسخه نوشتو گفت غزل برو این داروهایی که برات نوشتمو بگیر بیار.حالا اون موقع هم مهمون داشتیم.به زور منو فرستاد داروخونه.الکل و پنبه هم گرفتم.چون الکلمو و پنبه مون تموم شده بود.تموم کیسه پر بود از سرنگو امپول.دختر عموم هم باهام اومده بود.داروهارو دید گریخیده بود.گفت این مال کیه؟گفتم ماله منه بدبخت.برگشتیم خونه.مامان خانوم حتی مهلت لباس عوض کردن هم به من نداد.هر چند چون مهمون داشتیم من لباس بیرون از قبل تنم بود.یه راست منو برد تو اتاقو گفت بخواب روی تخت.شلوارمو تا وسط باسن دادم پایینو چشامو بستم.نمیدونستم الان چندتا برام میزنه.فقط میدونستم باید زیاد باشه.چون اخلاق مامانمو میدونستم.یه نیگاه به مامانم انداختم دیدم 4تا امپول اماده کرده.2تاش پنیسیلین بود.چون پر از مایع سفید رنگ بود.یکیش تقویتی بودو اون یکی هم نمیدونم چی بود.2تا امپولو سمت راست زدو 2تا هم سمت چپم.بعد از اینکه امپوله اخرو زد شلوارمو کشید رو باسنمو گفت غزل زود بیا بیرون کلی کار داریم.میخوایم میز ناهار رو بچینیم.از روی تخت بلند شدمو لباسمو مرتب کردم.اومدم تو اشپزخونه و کمک تامامانم بکنم.اخر شب هم بعد از اینکه مهمونا رفتن دوباره امپول زدم.این بار 2تا.فردا صبحو شب هم هر بار2تا امپول زدم.راستش من از امپول بدم نمیاد.اصلا هم نمیترسم.ولی از اینکه این همه امپول بزنم بدم میاد.وگرنه وقتهایی که شهرستان باشمو مریض بشم هم خودم میرم دکترو ازش میخوام امپول بهم بده.چون هر وقت مریض میشم اگه پنیسیلین نزنم مدت بیماریم زیاد میشه.من خاطره زیاد دارم.اگه خواستید بگید برتون بنویسم...

نازنین گفت...

سلام.به به.اینجا کلی رونق گرفته.راستی تینا جون تو کجایی...؟خیلی وقته نیستی...؟بچه ها شما هم ادامه بدین.عالیه.

ناشناس گفت...

سلام من سعیدم
چند وقت پیش با با بزرگم برای عمل پروستات و رفع گرفتگی مجاری ادرار بیمارسستان بود روز عمل نیاز به همراه داشت که قرار بود داییم بره ولی چون دیر میرسید قرار بود 2 ساعت من برم تا داییم برسه. صبح که اونجا بودم یک پرستار مرد اومد و سرمش رو دراورد و گفت شلوارت رو در بیار باید سوندت رو عوض کنم یک ملافه هم داد من کمک کردم ملافه رو کشیدم و از زیر اون شلوار رو در اوردم پرستار برگشت و ملافه رو زد کنار و پدر بزرگم از کمر یه پایین لخت بود پرستار با بیرحمی تمام سوند رو دراورد و یک میله کرد توی مجرا تکون داد و دراورد و یک سوند دیگه فرو کرد تمام این مدت که حدود 5 دقیقه بود پدر بزرگم از درد ناله میکرد ولی اون اصلا اهمیت نمیداد بعد ملافه رو کشید و گفت امپول داری اماده شو پدر بزرگم یکور شدو من ملافه رو زدم کنار دیدم روی باسنش یک دایره هم سیاه و هم ورم کرده گفتم این چیه گفت چون نمیتونم به خاطر سوند کامل دمر بشم این طرف تخت هم دیوار همه امپولهارو اینطرف زدند بعد یک پرستار زن با 3 تا امپول اومد اول پنبه الکلی مالید سوزن رو در همون ناحیه گذاشت روی پوست 1ثانیه مکث کرد و محکم تا ته سوزن رو فشار داد مایع رو هم که 5 سی سی پر بود در کمتر از 10 ثانیه خالی کرد و سوزن رو دراورد با اینکه خون میومد سرنگ بعدی رو بدون الکل فرو کرد هر 3 تا امپول رو جلادانه در عرض 1 دقیقه همونجا زد و رفت

ناشناس گفت...

غزل بازم بنویس...مرسی...

ناشناس گفت...

من نتونستم کلیپ هاروببینم دانلود شدن امابا هیچ برنامه ای باز نشد
اونایی که دیدن راهنمایی کنن ممنون میشم

ناشناس گفت...

باید کدک ش رو دانلود کنی
میتونی از برنامه k-lite codec pack
استفاده کنی

سهراب

ناشناس گفت...

سلام من یاسمنم چیزی که میخوام براتون تعریف کنم از قول زن همسایه که یک زن 30 ساله است که تازه زایمان کرده و برای مامانم تعریف کرده و من توی اتاق کنار اونها بودم و شنیدم یک زن قد بلند با سینه و باسن بزرگ
نزدیک زایمانم که بود دکترم داشت میرفت خارج و قرار بود من رو به همکارش که مرد بود معرفی کنه هرچی اصرار کردم که من دکتر مرد نمیرم گفت وضعیتت خطرناک و من به دکتر دیگه ای اعتماد ندارم به من هم گفت
حد اکثر 2 هفته دیگه زایمانت با دکتر مرد تماس گرفتم و معرفی کردم گفت پروندت رو کامل خوندم تاریخ معاینه داد که برم کلینیکش رفتم اول یک پرستار اومد من رو کامل لخت کرد و روی اون تخت ترسناک خوابوند
دکتر که اومد کلی خجالت کشیدم چون پیش دکتر زن هم کامل لخت نمیشدم اول سینه هام رو فشار داد جوریکه دادم در اومد بعد شکم و جاهای دیگه رو معاینه کرد و پرستار اومد کمک کرد واسادم من رو دولا کرد و از پشت معاینه کرد
اون موقع دلم میخواست فحشش بدم لباس پوشیدم و اسم چندتا بیمارستان رو برد و من یکیش رو برای زایمان انتخاب کردم توی چند نا برگه چیزایی نوشت و گفت فردا صبح زود برو پذیرش بیمارستان برگ پذیرش ازمایشات
و نسخه دارو هات توی پاکت خودشون همه کارهات رو انجام میدن اگر بدنت اماده باشه تا چند روز دیگه طبیعی زایمان میکنی و اگر نباشه پس فردا سزارین میشی فردا صبحش رفتم و اتاقم 4 تخته بود یک لباس دادند که
از پشت باز بود و با بند بسته میشد و زیرش نباید چیزی تنم میکردم ازم ازمایش ادرار گرفتن و خوابیدم رو تخت یک پرستار اومد با یک دستگاه فشار یک سرم و چند تا سرنگ و امپول اول فشارم رو گرفت بعد ازمایش خون
گرفت سرم رو وصل کردو گفت برگرد و یک امپول دردناک که اه من رو دراورد به من زد بعد به من و همراهم که خواهرم بود گفت این سرم 1 ساعت طول میکشه وقتی تمام شد بیاید خبر بدید 12 تا سرم تزریق بشه
و اول هر سرم باید فشار و ازمایش خون گرفته بشه و یک امپول توی سرم و یکی غصلانی تزریق بشه تا فردا صبح هم نباید چیزی بخوری فردا صبح دکتر میاد و از روی ازمایشات میگه که سزارین میشی یا طبیعی زایمان
میکنی تصور 12 تا امپول و سرم هم سخت بود چون سر اولیش هم دستم میسوخت و هم باسنم درد میکرد این 12 تا سرم تا 9 شب طول کشید بعدش به همراهم گفتند دیگه لازم نیست بمونه و باید بره من خوشحال بودم که
دیگه امپول و سرم ندارم و خواستم بخوابم ولی از درد باسنم نمیتونستم مخصوصا که مجبور بودم به پشت بخوابم ساعت تقریبا 12 بود چراغها خاموش بود ولی من خوابم نمیبرد گریه ام گرفته بود که دیدم چراغ کوچیک بالا سرم روشن
شد 2 تا پرستار اومدن و به من اروم گفتند برگرد امپولت رو بزنیم دیگه طاقت نداشتم ولی چاره ای هم نبود برگشتم و شنیدم که یکی به اون یکی میگه اینجارو الکل بزن و سوزن رو همینجا فرو کن فهمیدم که ناشی سوزن زو چنان فرو
کرد که دردش از کل امپولای قبلی بیشتر بود وقتی مایع رو تزریق کرد کاملا گریه کردم تموم که شد خواستم برگردم دیدم یکی دیگه همونجا زد واقعا دردش وحشتناک بود صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دکتر و یک مرد
جوان و 2 تا پرستار بالا سرمن دوباره من رو معاینه کردند دکتر گفت 2 تا سرم رو بزنید و برای 4 ساعت دیکه بیاد اتاق عمل باید سزارین بشه نگران بودم چندتا دیگه باید امپول بخورم ولی فقط 2 تا سرم
بود من رو خوابوندند روی برانکارد و بردند اتاق عمل اونجا من رو کامل لخت کردند و یک ملافه روم کشیدند تازه فهمیدم که باید با امپول توی نخاع بی حس بشم خیلی ترسیدم گفتند اکر همکاری کنم درد نداره مچ پاهام رو بستند
به پایین تخت و من رو نشوندند و سرم رو تا میشد به پام نزدیک کردند دکتر اومد پرسید فلان امپول رو زدید پرستار گفت الان میزنم توی همون حالت به من 2 تا امپول تو بازو و 2 تا تو باسن زدند و 2 نفر دستام رو گرفتند و
من درد شدیدی توی کمرم حس کردم و چند ثانیه بعد بی حس شدم و خوابم برد

بهناز گفت...

سلام چند روز پیش من خونه ریحانه بودم.بیچاره بدجوری سرماخورده بود.گلوش و بدنش شدیدا درد میکردو جون نداشت.خالم(مادر ریحانه)گفت بهناز من الان باید برم جایی.دستت درد نکنه اگه میشه اینو ببر دکتر.به دکتر هم بگو براش امپول بنویسه.حالش خیلی بده.منم گفتم چشم خاله...خالم رفت بیرونو منم به ریحانه گفتم پاشو بریم دکتر...گفت بهناز لباسامو از تو کمد بهم میدی؟رفتم تو کمدو مانتوو جورابو شلوار لی دراوردمو بهش دادم.پوشیدو رفتیم دکتر. بعد از معاینه شروع به نسخه نوشتن کردو اخر هم گفت همه امپولاشو حتما بزنه...به ریحانه گفتم تو بشین اینجا تا من داروهاتو بگیرمو بیام امپولاتو بزنی.داروهاشو گرفتم چشمام 4تا که سهله 10تا شد.کیسه پر بود از سرنگ و امپولو سرم بود.دلم به حال ریحانه سوخت.رفتم تو مطب دکتر.به ریحانه گفتم تو برو دراز بکش.یه نگاه به من کردو گفت تو هم بیا.گفتم باشه.تو برو بخواب منم میام.منشی امپولا برد پیش دکتر تا بپرسه کدوما عضلانیه و کدوما تو سرم باید بزنه.بعد هم رفت تو اتاقو منم پشت سرش رفتم.ریحانه خوابیده بود روی تختو مانتوش رو زده بود بالا و شلوارشو شل کرده بود.خانومه هم داشت امپولارو اماده میکرد.منم گوشه شلوارشو دادم پایین و بهش گفتم ریحانه جان خودتو شل کن.خانومه اول براش تقویتی زد.یه ب12 با یه ب کمپلکس بود.بعد هم من این سمته شلوارشو دادم بالا و اون سمتشو کشیدم پایین.یه دگزامتازون هم اون سمتش زد.گفت براش جای اینارو بمالون تا بیام.ریحانه هم اروم داشت ای ای میکرد.وقتی برگشت رفت سراغ کیسه امپولاو دو تا سرنگ بزرگ در اوردو شروع به اماده کردن اونا کرد.2تا سفتریاکسون بود.دو تا سرنگ پر.من به جا ریحانه ترسیدم.وقتی اماده شد من شلوار ریحانو تا وسط باسنش کشیدم پایین.پنبه رو مالیدو سوزن سرنگ رو تا نزدیکای اخرش فرو کردو شروع به تزریق کرد.ریحانه هم اروم میگفت ایییی...بعد از تزریق به ریحانه گفت جابه جا شو تا اون سمتت هم بزنم.بیچاره ریحانه چار زانو جابه جا شدو خوابید.گوشه این سمت شلوارشو دادم پایینو خانومه هم پنبه رو مالیدو سوزنو تا ته کرد تو باسنه ریحانه.ولی ریحانه خیلی اروم خوابیده بودو چیزی نمیگفت.بعد از تزریق خانومه گفت یکم جاشو بمالون تا برگردمو سرم براش بزنم.منم جاشو مالوندمو با ریحانه یکم شوخی کردم.از قیافش معلوم بود بیچاره خیلی درد کشیده.وقتی هم که میخواست سرم بزنه بیچاره کلی عذاب کشید.اخه اون هم مثل من لاغره و رگش پیدا نمیشد. خانمه هم 2تا امپول تو سرم براش زد خالم زنگ زدو گفت چی کردید؟گفتم براش امپول زدن.الانم زیر سرمه.وقتی سرمش تموم شد نای بلند شدن نداشت.اومدیم خونه .همونجوری با لباس بیرون رفت تو تختشو خوابید.برای فرداش هم امپول داشت.شب برای شام بیدارش کردمو لباساشو در اوردم.حالش بهتر بود.بعدا ادامشو براتون مینویسم.

بهناز گفت...

فرداش که میخواستیم بریم درمونگاه ریحانه رو از خواب بیدار کردمو لباساشو بهش دادمو اماده شد که بریم درمونگاه. براش قبض 3تا امپول گرفتم.بهش گفتم میترسی؟گفت نه بابا...رفت روی تخت خوابیدو منم رفتم پیشش.شلوارشو خودش تا وسط باسنش داد پایین.وقتی مسئول تزریقات اومد بالا سرش گفت ببخشید خانوم.اگه میشه اول سفتریاکسونا رو بزنید.اونم امپولاشو اماده کردو پنبه رو کشید رو باسنش و سرنگو فرو کردو امپولشو زد.بعدش اون سمتو امپول زد.یادمه وقتی بچه بودیم همیشه ریحانه از امپول میترسید و وقتی که با هم مریض میشدیم اول من امپول میزدمو بعد ریحانه.ولی این سری انگاری که واقعا ترسش ریخته.چون یا هیچی نمیگفت و یا زیر لب اروم میگفت اییییی...خلاصه امپول بعدی رو هم زد و خانومه هم سمت قبلیشو پنبه مالیدو دگزامتازونش رو هم تزریق کرد. تو حالت خوابیده براش یکم از روی شلوار مالوندم. بعد هم زیپ شلوارشو کشید بالا و دکمشو بستو از اون خانومه تشکر کردو اومدیم خونه.حالش خیلی بهتر شده بود.شب بهم گفت جای امپولام خیلی درد میکنه.منم براش کمپرس اماده کردم قبل از اینکه براش بزارم یه نگاه به باسنش کردم دیدم بیچاره همه باسنش کبوده...!2 روز پیشش موندم.حالش دیگه خوب شده بود...

ناشناس گفت...

آیا دیدزدن دزدکی موقع آمپول زدن داشتید؟به خصوص آمپول زدن مادر یا خواهرتان؟من ازهردومورد خاطره دارم.به خصوص مادرم که اتوکشیده واستاددانشگاه است.

ناشناس گفت...

من خودم آمپول زنم. لازم نیست دزدکی دید بزنم. همه دخترا و پسرای فامیل واسه آمپول زدن میان پیشم. منم تا جایی که می تونم شلوارشونو می کشم پایین و اونقدر محکم آمپولو فرو می کنم تو کونشون تا جیغشون در بیاد.

ناشناس گفت...

دوستاي گلم
يه كم بجنبين تا يه كليپ خوب ايراني تهيه كنيم ...... بابا اينقدر كار سختي نيست ....
يه آمپول زدن و فيلم گرفتن كه اين حرفا رو نداره .....
از دختر خانوماي خوبم درخواست مي شه كه همكاري كنن.
از همتون ممنونم.

غزل گفت...

سلام غزلم.گفته بودم بعدا میام.پاییز پارسال پاییز من انفوالانزا گرفته بودم.مامان و بابام هم به خاطر فوت یکی از فامیلای تقریبا دورمون مجبور شده بودن برن شهرستان و یه 10 روزی موندن.منم شدیدا بدن و گلو درد داشتم.میخواستم برم خونه داداشم ولی راستش روم نشد 10 روز برم تو سرشون چتر بشم.تا 2روزمقاومت کردمو دکتر نرفتم.میخواستم یدفعه بدون امپول خوب بشم.ولی روز دوم که مامانم زنگ زد صدام درنمیومد.گفت پس چرا نرفتی دکتر؟حتما الان برو و داروهاتم حواست باشه به موقع بخوری.تقریبا نزدیک غروب بود که هومن(bf)زنگ زد گفت میام دنبالت.منم لباس پوشیدم و اماده شدم.دفترچه بیمه هم برداشتم.اومد دنبالمو رفتیم بیرون.گفت تو چرا اینقدر حالت بده؟با هم رفتیم درمونگاهو دکتر معایتم کردوبرام کلی امپول نوشت.4تا سفتریاکسون_2تا دگزامتازون و بتامتازون_امپول تقویتی و 2تا سرم.چندتا امپول هم برای تو سرم.داروهامو هومن گرفتو منم رفتم پول امپولارو بدم و قبضشونو بگیرم.قبض 4تا امپولو یه سرم گرفتم تا هومن اومد.سفتریاکسونا رو باید 12 ساعتی میزدم.رفتم داخل و امپولا رو دادم به خانومه تا تزریقامو انجام بده.مانتومو زدم بالا و شلوارمو شل کردمو تا وسط باسنم دادم پایین.خانومه هم امپولا رو زدو بعد شروع به اماده کردن سرمم کرد.منم شلوارمو کشیدم بالا و دکمه شلوارمو بستم.هومن اومد بالا سرم تا تنها نمونم.بعد از اینکه تموم شد رفتیمم بیرون.اون شب هم با هومن تا ساعت تقریبا 10 بیرون بودم.فردا صبح از خواب پاشدمو یه کم صبحونه خوردم که ضعف نکنم.بعد لباس پوشیدمو رفتم درمونگاه.قبض یه امپول گرفتمو رفتم داخل.دراز کشیدمو گوشه شلوارمو دادم پایین.خانومه هم اومدو محل تزریقو پنبه الکلی مالیدو سرنگ پر سفتریاکسون رو فرو کرد.بعد از تزریق جای امپول ذوق ذوق میکردو دلم میخواست گریه کنم.پاشودمو اومدم خونه.عصر هم باید دوباره امپول و سرم میزدم.اصلا نه اشتها غذا خوردن داشتم و نه جون درست کردنش.سر شب رفتمو یه لیوان شیر خردم با یه موز.لباسامو پوشیدمو رفتم درمونگاه.3تا قبض امپولو سرم گرفتمو رفتم توی تزریقات.امپولامو زدو منم از درد داشتم میمردم.سفتریاکسونا خیلی درد داشت.بعدش هم برام سرم زدن.زیر سرم که بودم دادشم زنگ زدو گفت میام دنبالت.هرچی اصرار کردم قبول نکرد.نیم ساعت بعد زنگ زدو گفت توی راهروی درمونگاهه.بعد از اینکه سرمم تموم شد رفتیم خونه داداشم.یکم شام خوردمو رفتم خوابیدم.ولی لامصب هم تنم درد میکرد_هم جای امپولا_هم با این شلوار تنگ مگه میشد.زن داداشم هم اصلا حواسش نبود شلوار بیرون پامه.صبح هم رفتم تا اخرین امپولمو بزنم.رفتم یه تزریقاتی و امپولو به اقایی که اونجا بود دادمو روی تخت خوابیدم.مانتومو دادم بالا و شلوارمو شل کردم.اونم اومدو شلوارمو یکم داد پایینو گفت اوه اوه...همش کبوده که.یه نفس عمیق بکش.بعد هم پنبه رو مالیدو فرو کرد تو باسنم.وای.چه دردی داشت...اخرش داشتم خیلی اروم گریه میکردم.بعد از تزریق هم از روی شلوار میمالوندمش.اشکامو پاک کردمو لباسمو مرتب کردمو اومدم خونه.بعد از 3 روز هم حالم خوب شد.من تمام اینها رو تو دفتر خاطراتم نوشتم.برای همین کامل یادمه.

ناشناس گفت...

سلام آیا تاکنون آرزوی دیدن کون کسی ازآشنایان را موقع آمپول زدن دارید؟آیا موفق شدیدوخاطره ای دارید؟اگرنه دوست داریدداستانش چگونه اتفاق بیافتد؟لطفا واقعی بنویسید تا شاید آب ما هم بیرون بیاد؟قربون همتون

ناشناس گفت...

سلام خاطره من واقعی است.دوسال قبل من که 15 سالم بودم سرما خوردم وباید پنیسیلین12000 میزدم.اتفاقا مادرم که 44ساله وخواهرم که 19ساله بودندهم ازمن گرفتند.مادرم حقوقدان ووکیل وخواهرم دانشجوی دانشگاه شریف است.هر دو نه اینکه مذهبی خر باشندولی جلوی من خیلی رعایت می کنندوخیلی به قول دوست ناشناسمون اتوکشیده هستند.اون روز دردرمانگاه فهمیدم که اون 2تا چقدر از امپول میترسند به خصوص مادرم با اون دیسیپلینش .واقعاجالب بود.البته من بخش اقایان امپول زدم ولی چون بعدازظهربودهیچکس جز1خانم پرستارنبوددرضمن من روزقبلش1زده بودم.ولی مادر و خواهرم باید تست میکردندبه خاطرهمین برای اولین و اخرین بارباسن اون2تا را که با هم دربخش بانوان تزریق میکردند دزدکی دیدزدم.اینقدرلذت داشت که دردامپول( بیحسی هم نداشتند) یادم رفت ودودولم زیر کاپشنم دراز شده بود.اون روز به یاداون صحنه برای اولین بار جلق زدم ازشانس خوب من پرستارفهمیده بود که من پسرشان هستم.ومن با پرروئی که تااون وقت اصلا جرات ان را نداشتم به بخش بانوان رفتم.ازپشت پرده میشنیدم که مادرم میگفت :زشت است پرده ما بین 2 تخت رابندازید.وپرستارهم میخندیدکه بین مادرودخترکه این حرفها معنی ندارد.درضمن اول مادرم امپولش رازدوصدای اییی از اوشنیدم که حال عجیبی به من دست داد .پرستارسپس تخت اون طرفترکه امپول خواهرم را میزدمادرم که درازکشیذه و پاهایشون به طرف من بود به حالت چهارزانو در حال بلندشدن بودندکه صحنه دیوانه کننده ای دیدم بین......
هنوزم لحظه لحظه اون روز یادم است.نمیدانم اگر این دو عزیز میفهمیدندکه من امپول زدنشان را میبینم چه ابرویی از من میرفت.

ناشناس گفت...

سلام به همه کسانی که این این وبلاگ رو میخونند یا چیزی مینویسند بچه ها این جا خیلی جون گرفته و خوب شده
خواهش میکنم جو این وبلاگ رو همینطور صمیمی نگه دارید و از الفاظ و کلمات زشت و رکیک استفاده نکنید. احساس کنید دختر ها و پسرهای خواننده این وبلاگ دوستان صمیمی شما هستند.

behnam گفت...

سلام به همه
حدود 2 سال و نیم پیش با یک دختری دوست شدم که خودش هم امپول براش فانتزی بود هر چند وقت یکبار با من میرفت یک ب کمپلکس ب 12 میزد ولی چون براش عادی شده بود و درد نداشت زیاد حال نمیداد ولی چون میرفتیم درمونگاه بی سر صاحب میشد بقیه مخصوصا بچه هارو دید زد حتی یکبار یک دختر بچه رو رو صندلی امپول زدند. جاتون خالی باسنش رو سفت کرده بود و جیغ میزد. یکبار نزدیک عید بود که این دوست من سرمای شدیدی خورد و رفتیم دکتر یک خانم دکتر مهربون بود و دوست من وقتی دکتر داشت نسخه مینوشت گفت لطفا امپول ندید دکتر گفت عزیزم من خودم زیاد امپول نمیدم ولی چون شب عید آمپول نوشتم که زود خوب بشی. 1 پنادور داد برای همون شب و 2 تا پنیسیلین 6.3.3 برای 2 شب بعدی.
رفتیم نزدیک خونشون دارو هارو گرفتیم و رفتیم همون کلینیک. خلوت بود سریع قبض گرفتیم و رفتیم پیش امپولزنه. یک پیر زن بود. با مهربانی گفت دخترم کی پنیسیلین زدی گفت بیش از یکسال گفت پس استینت رو بزن بالا تست رو زد و کمی سوخت و اه کرد. گفت یک ربع منتظر باش. حسابی ترسیده بود یک ربع گذشت و دستش رو نگاه کرد و گفت برو بخواب رفتیم پشت پاراوان شلوار و شورتش رو کشید تا نصف باسنش کشید پایین و رفت خوابید. امپولزنه اومد بالاسرش و الکل و مالیدو فوری سوزن رو فرو کرد دوستم ای کرد و خودش رو سفت کرد. در حینی که داشت پدال رو فشار میداد میگفت شل کن. دوستم شدیدا ایییی میکرد و خودش رو سفت کرده بود تا جایی که دیگه فشار دادن پدال متوقف شد و گفت عزیزم شل کن دیگه دردت میاد. یک کمی شل کرد و اون سریع مایع رو تا ته تزریق کرد و گفت تموم شد وقتی سوزن رو دراورد خون میومد درحدی که چسب زخم زد. نمیتونست بلند شه بهش گفتم چطوری دیدم صورتش پر اشک. فرداش خواستیم بریم اونجا حسابی ترسیده بود. گفتم این پنادور نیست کمتر درد داره رفتیم امپولزنش یک زن دیگه بود رفتیم پشت پاراوان و طرف دیگه اش رو لخت کرد و خوابید امپولزنه اومد فوری پنبه مالید و سریع امپول رو تزریق کرد اونقدر سریع زد که اصلا وقت نشد اه و ناله کنه زود سوزن رو کشید بیرون و رفت بیرون گفتم چطوری گفت خوب زد. اومد بلند بشه گفت اییییی انگار یک سنگ بزرگ توی باسنم واقعا نمیتونست بلند شه یک کم خواستم براش بمالم دیدم ورم کرده و طاقت نیاورد دست بزنم.
یک کم خوابید و بلند شد رفتیم.
فرداش خواستیم بریم گفت هر دو طرفم شدید درد میکنه نمیدونم کدوم ور بزنم طرف اول که پنادور درد میکنه طرف دیگه ام که قلنبه شده انگار همونجا سنگ شده. گفتم میریم ببینیم چی میشه. رفتیم من هم سوء استفاده کردم دو طرف شلوار رو تا نصفه کشیدم پایین یک طرف قلنبه بود و اونطرف کبود بود امپولزنش هم همون بود که شب اول پنادور رو زده بود. اومد گفت خوب دخترم اینجا که کبود شده اونطرف میزنم الکل رو زد و سوزن رو اروم فرو کرد گفت اییی شروع کرد اروم اروم دارو رو تزریق کرد و دوست من هم دایم ناله میکرد و امپولزنه هم هی میگفت شل کن تا تموم شد وقتی بلند شد گفت وای اصلا نمیتونم راه برم با لبخند برگشت گفت حال میکنی ها.

injector گفت...

hi
man yek pezeshk hastam ke alan 10 sale ke dige tuye karaye pezeshki nistam,.az avalesh tazrigh ro doust dashtam alanam hanouz vaghty pish miyad ke be kasy ampul bezanam hese khubi daram,valy faghat female!kheyli az GF ham va dokhtarhaee ke mishnakhtam beheshun ampul zadam,hata gf haye dustam va ya hata hamsarashun.agar kasy soali rajebe ampul zadan dasht mitune email bezane.va ya age kasy dust dasht behesh amp bezanan!albate behtare bedune inke suratesh maelum bashe film ham begirim.albate mojaradam,age vaght dashtam 1000 ta khatere mizashtam,valy ye zare shulugh polougham
inam emailame:injectionwoman@yahoo.com

ناشناس گفت...

http://video.mail.ru/mail/soldatkinw/11/?page=1
سایت خوبی است که توش امپول هم است.درضمن رادساخانم که تو این وبلاگ هم نظرداده خودش جدیدا وبلاگ زدهradsa777
ضمنااگر کسی خاطره یا داستانی درباره امپول خوردن مامانش خالش عمه زن عمو زن دایی خواهرش ویا هر کسی از زن های آشنایش (ماننددوست مامانش)یازنهای فامیل که آرزوی دیدن آمپول زدنشانرا
دارد بنویسد .خیلی خوب است. مانند دوست ناشناس بالایی که آمپول خوردن مادروکیلش رادزدکی دیدزده بود(البته بهتربودکاملترنوشته میشد).البته درموردآمپول خوردن مامانش آدم نباید حتما دزدکی دید بزنه بلکه با پررویی وبیخیالی هم میشه دیدزدولی مادرآدم اصلا نباید بفهمه که پسر هیزی داره و به باسنش زل زده.
لطفا خاطره یا داستانتون 10-20 دقیقه وقت بزاریدوبنویسیدتا این وبلاگ یا وبلاگ رادسا خانوم که اونم مخصوص امپول است همه جوره جون بگیره.
موفق باشید

ناشناس گفت...

وبلاگی خوبی معرفی شده است.درباره وحشت ازامپول است .با سپاس از دوست نا شناس ادرس وبلاگ اینه
http://radsa777-radsa777.blogspot.com/
درباره پیشنهاد خاطره یا داستان درباره امپول خوردن کسانی که آرزوی دیدنشان را داریم واقعا موافقم.امیدوارم پیشنهادشما عملی شود.البته درهمین وبلاگ یکی از اعضا امپول خوردن خالش رانوشته بود که جالب بود(فکرمیکنم صفحه نظرات قبلی بود.)یاحتی کسانی که تزریقات بلد هستند می توانند مواردی را که اصلا انتظارنداشتندبه افرادی امپول بزنند ولی زدند رابنویسند. هر چنداین مورد به خوبی پیشمهادشمانیست ولی بهرحال از یکسان شدن خاطرات یا داستانها جلوگیری میکند.امیدوارم هرچه سریعتردوستان این روش از خاطرات رانیزبنویسند.

injector گفت...

http://injectionwoman.blogspot.com/

ahahnaz گفت...

سلام بچه ها منم شهناز
از خاطرات زیباتون ممنون من هم میخوام یک خاطره دیگه بنویسم یک روز خیلی دل درد و سردرد و ضعف داشتم ولی نمیخواستم برم دکتر فکر میکردم با استراحت خوب میشم زودتر رفتم خونه که بخوابم خواهر بزرگم با شوهرش رفته بودن کیش و دختر 6 سالهاش رکسانا رو گذاشته بودن خونه ما گفتم کاشکی سرو صدا نکنه من بتونم بخوابم وقتی رسیدم خونه عصر بود دیدم رکسانا خواب هم تعجب کردم چون هیچ وقت اون ساعت نمیخوابید هم خوشحال شدم که میتونم استراحت کنم تقریبا ساعتت 7 شب بود که مامانم بیدارم کرد و گفت پاشو رکسانا رو ببر دکتر بدجور سرما خورده بیدار شدم دیدم خودم هم هنوز دلدرد دارم و شدیدا سرم گیج میره تصمیم گرفتم هم رکسانا رو ببرم دکتر و هم خودم رو نشون بدم وقتی داشتیم از در خونه میومدیم بیرون مادرم یواشکی گفت بگو امپول بده که تا خواهرت نیومده خوب بشه گفتم چشم.
رفتیم یک کلینیک نزدیک خونمون دکترش یک مرد جوان نزدیک 35 سال بود اول رکسانا رو معاینه کرد بعد من دلدرد و سرگیجه خودم رو گفتم از من چند تا سوال کرد و گفت بخواب رو تخت شکمم رو لخت کرد کلی مالید و فشار داد وقتی داشت من رو معاینه میکرد اروم گفتم اون بچه امانت خواهرم میخوام زود خوب بشه تا مامانش نیومده گفت یعنی امپول بدم چشم . برای من 2 تا امپول نوشت یک مسکن و یک تقویتی که باید همون شب میزدم با چند تا قرص و برای رکسانا 3 تا امپول انتیبیوتیک نوشت که باید هر شب یکی میزد با شربت.
نگران امپولهای خودم نبودم چون میدونستم درد زیادی نداره اگر هم داره میتونه برام جالب باشه ولی برای امپولای خواهرزاده ام خیلی هیجان داشتم. رفتیم داروخانه و دارو هارو گرفتم امپولهارو که دیدخیلی ترسید گفت خاله همش مال من گفتم نه تو امشب فقط یکی میزنی من 2تا گفت میشه من نزنم با جدیت گفتم نه باید بزنی که خوب بشی همیشه از من حساب میبرد فقط گفت خاله میشه اول تو بزنی من ببینم نمیخواستم ببینه که ترسش بریزه گفتم وقتی بزرگتر ها امپول میزنند بچه ها نباید بیان تو اطاق. رسیدیم قسمت تزریقات کلینیک یک اتاق انتظار داشت بعد یک اتاق داشت با 2 تا تخت و یک صندلی که بین تختها یک پرده کوچیک بود.
کلینیکش طوری بود که اگر نسخه دکترهای اون کلینیک رو داشتی تزریقات رایگان بود به خاطر همین شلوغ بود مخصوصا که دکترهاش هم دست به امپول خوبی داشتند. در باز شد و یک مرد که امپ.لش رو زده بود اومد بیرون پشت سرش خانم امپولزن که دختر جوانی حدود 28 ساله بود اومد بیرون گفت بعدی. یک خانم مسن بلند شدو رفت تو بعد به ما نگاه کرد و گفت اگر پنیسیلین دارید بیاید تو که تست کنم. من هم دست رکسانا رو گرفتم بردم تو تا ما بریم تو خانومه خوابید بود رو تخت و یک لپ کونش رو کامل گذاشته بود بیرون که امپوا بخوره هی هم غر میزد که مردم انقدر امپول زدم چقدر باید سوراخ شم. از شنیدن حرفهاش خندم گرفت و با امپولزنه چشم تو چشم شدم و یک لبخندی به هم زدیم به من گفت کوچولو رو بشون روی اون صندلی تا بیام تست کنم خودش هم داشت امپول خانومه رو که فکر کنم حداقل 5 سی سی بود اماده میکرد. من سریع روکسانا رو نشوندم رو صندلی که چند متری فاصله داشت و سریع برگشتم که از بالای تخت بتونم امپول اون خانومه رو ببینم امپولزنه متوجه شد ولی هیچی به من نگفت حتی پرده رو هم نکشید زن هم روش اونور بود و داشت میگفت یواش بزن من هرروز باید یکی از اینا بزنم خیلی هم درد داره امپولزنه یک پوزخندی به من زدو رفت سراغ کونش پنبه رو مالید و سوزن رو سریع فرو کرد بعد شروع کرد به تزریق دارو زن دائم ناله میکرد و غر میزد ولی اون اصلا توجه نمیکردو کار خودش رو میکرد. تا خواست امپول تموم بشه من سریع برگشتم پیش رکسانا امپول اون تموم شدو رفت بیرون امپولزنه در حالیکه سرنگ تست رکسانا دستش بود رفت دم در و گفت نفر بعدی و اومد سمت رکسانا توجه کردم دیدم یک خانم باردار اومد تو اتاق در رو بست و رفت سمت تخت امپولزنه به رکسانا گفت عزیزم دستت رو ببینم دستش رو گرفت و تست کرد و رکسانا اروم اشک میریخت بعد درحالیکه میرفت سمت میز کوچیک بین دو تا تخت گفت بی حسی گرفتی یا خودم بزنم من هم دنبالش رفتم و گفتم حساسیت داره گفت بچه خودت نیست گفتم نه بابا خواهرزاده ام به خنده گفت پس به خاطر همین که میگی حساسیت داره باشه بی حسی نمیزنم دیگه یک کم باهاش احساس صمیمیت میکردم امپولای خودم رو بهش نشون دادم گفتم خودم هم باید اینارو بزنم درد داره گفت بستگی داره چجوری بزنم یکجوری بزنم تا عمر داری یادت نره

ahahnaz گفت...

. خندیدم و گفتم قبوله خانم باردار رفته بود رو تخت و خودش پرده رو کشیده بود ولی از شکاف بالا یا پایین پرده میشد راحت دیدش زد نمیتونست دمر بخواب یک پیرهن تنش بود که تا بالای باسنش زده بود بالا و ساق پاش بود یکوری خوابیده بود و روش به دیوار بود و کونش به بیرون و باسنش خیلی بزرگ بود امپولزنه که داشت میرفت امپول خانومه رو بزنه به من گفت برو خواهر زاده ات رو بگذار بیرون باید 15 دقیقه صبر کنه برگرد امپول خودت رو بزنم. من هم صبر کردم تا فرو کردن سوزن رو ببینم و اخ خانومه رو بشنوم بعد رفتم رکسانا رو بردم بیرون داشتم برمیگشتم تو که خانوم باردار داشت لنگون میومد بیرون رفتم تو بازم امپولزنه گفت نفر بعدی یک پیر مرد بود اومد تو با کلی خجالت خوابید 2 تا امپول داشت داد به امپولزنه من هم روی اونیکی تخت نشسته بودم چیزی نمیدیدم و اصلا هم صدا نکرد که بفهمم دردش اومده. پیرمرده که رفت بیرون به من گفت بخواب امپولی بزنم که تو تاریخ بنویسند خندیدم و گفتم نه به من یواش بزن تلافیش رو سر مریض بعدی در بیار گفت سر خواهر زاده ات در میارم همونطور که داشت امپولارو اماده میکرد اسم همدیگه رو پرسیدیم و گفت از امپول زدن خوشت میاد گفتم فکر نمیکنم بتونم امپول بزنم ولی دوست دارم ببینم گفت من هم همینطور بودم که حالا به این روز افتادم اولش جذاب ولی الان دیگه دوست ندارم همش با کون مردم سرو کار دارم گفتم خوب که اومد بالا سرم گفت برای هیچ کس این کارو نمیکنم ولی برای تو جوری میزنم که اصلا نفهمی واقعا خوب زد دوطرفم و سوراخ کرد و گفت کون خوبی داشتی منم بهت حال دادم گفتم امپولاش هم درد نداشت گفت اره ولی همین امپول و اگر مثل بقیه بی حوصله بزنم دردت میاد.
گفت برو خواهر زاده ات رو بیار شلوارم رو درست کردم و رفتم رکسانا رو اوردم دستش رو نگاه کرد و گفت اماده اش کن همون موقع با ناله گفت خاله من امپول نمیزنم من هم یک قیافه جدی گرفتم گفتم خودت رو لوس نکن. رفتم رو صندلی نشستم و رکسانا رو کشیدم سمت خودم یک پیرهن تنش بود تا وسط کمرش زدم بالا و شورتش رو کشیدم پایین خوابوندمش رو پام با یک دستم کمر و دستاش رو گرفتم با یک دست هم پاهاش رو امپولزنه اومد گفت چه حرفه ای میگیری پنبه رو مالید و گفت شل کن عزیزم یکدونه زد در کونش و سوزن رو فرو کرد چنان جیغی کشید که گوشم کر شد بعد شروع کرد بلند بلند گریه کردن ولی نه من نه امپولزنه اهمیتی ندادیم و اون کار خودش رو کرد.
فردا همون ساعت بردمش اونجا چند تا مریض جلوی ما بودند در که باز شد من رو دید گفت بیا تو خواستم با رکسانا برم گفت مردم اعتراض میکنند رکسانا رو نشوندم و رفتم تو یک پیر مرد رو روی ویلچر اوردند همونجا دخترش و زنش کمی شلوارش رو دادند پایین اون همفوری و بیرحمانه 2 تا امپول رو پشت سر هم یکجا فرو کرد قیافه پیرمرد کاملا نشون میداد که خیلی درد داره. بعد یک دختر تنها حدود 15 ساله اومد تو همون موقع گفت برو خواهر زاده ات رو بیار روم نشد بگم میخوام ببینم امپول زدن این دختر رو فوری رفتم رکسانا رو اوردم دیدم صدای گریه اروم دختر میاد دیگه نرفتم سمت تخت ایندفعه رکسانا شلوار پاش بود شلوار رو با شورتش کشیدم پایین و همون سناریوی دیروزش اجرا شد روز سوم که اخرین امپول رکسانا بود رفتیم ولی یک مرد بود کلی حالم گرفته شد نوبتمون شد رفتیم تو گفت بخوابونیدش رو تخت من هم خوابوندمش بعد شلوارو شورتش رو تا زیر باسن کشیدم پایین 2 تا کون کوچولوی سفت شده جلوم بود که هرکدوم یک تیکه کبودی داشتند مرد دلش سوخت و اروم زد فکر کنم با بیحسی زد چون خیلی کمتر گریه کرد
بای بای تا بعد

injector گفت...

salam
zaheran yek nafar donbale ampule dard nak migarde...abe moghatare khali bishtarin dardo dare,albate ampulaee mesle DIMERCAPROL ham dard nake valy faghat baraye masmumiyate ba sorb va felezate sangin estefade mishe...hamun ab moghataro emtehan konid ghol midam razy beshid
agar soali bud email bezanid
www.injectionwoman@yahoo.com

ناشناس گفت...

سلام.میخواهم یه خاطره بزارم.یکم طولانیه.تا بععععد

injector گفت...

agar kasy ANTIFILTER mikhast email bezane ta ye narm afzar beferestam
injectionwoman@yahoo.com

ناشناس گفت...

دوست عزيز لطفا زودتر خاطرتو تعريف كن منتظريم

ناشناس گفت...

سلام
دروبلاگ رادسا خانم خاطره ای ازخانم سایه نوشته شده است.
ازآقای دکترکه با نامinjector مطلب مینویسند.خواهش میکنم وبلاگشان راآبدیت کنندوحتما خاطره ای از تزریق به خانم های فامیل یا زنهای دوستانشان که برایشان غیرمنتظره وجالب بود تعریف کنند.منتظریم

ناشناس گفت...

با سلام
یادم میاد یک روز پدرم حالش خوب نبود بردمش دکتر و بعدش باید امپول میزد بردمش تزریقات و رفت که امپولش رو بزنه من هم داشتم به تخت توی اتاق بغلی نگاه میکردم اون اتاق اصلا در نداشت یک پسر بچه حدود 5 ساله رو میخواستند امپول بزنند. دمر روی تخت خوابیده بود ولی دائم تکون میخورد و جیغ میزد مادرش هم نمیتونست اون رو ثابت نگه داره پرستاره هم زن بداخلاقی بود و هی داد میزد ولی بچه اصلا توجه نمیکرد و برگشت و زور میزد که بنشینه هی میگفت باسنم از دیروز درد میکنه نمیتونم دیگه امپول بزنم. پرستار من رو دید و گفت بیا تو رفتم به من گفت شما میتونی نگهش داری گفتم اره به مادرش گفت شما برو بیرون اونهم خسته شده بود و رفت بیرون. بچه اومد دنبال مامانش بره بیرون که من گرفتمش دمر خوابوندمش رو تخت پاهاش رو از مچ گرفتم و دستاش رو اوردم پشت کمرش و محکم چسبوندمش به تخت وقتی دید مادرش رفته و دیگه چاره ای نداره کمتر جیغ میزد.
پرستاره اومد شلوارش رو محکم کشید پایین تقریبا تا زانو لختش کرد پنبه الکلی رو کشید رو کونش خودش رو سفت سفت کرده بود چنان سوزن رو تا ته فرو کرد که دلم سوخت. امپول رو بدون توجه به گریه زاری بچه تا ته تزریق کرد وقتی وزن رو دراورد خواستم ولش کنم که گفت هنوز نگهش دار رفت و یک سرنگ گنده پر از مایع سفید گچی که فکر کنم پنیسیلین بود اورد و بیرحمانه کرد توکونش چنان دادی زد که فکر کردم سوزن خورده تو استخونش خیلی سریع داشت تزریق میکرد اخراش دیگه پسره حال گریه کردن نداشت و از درد ازحال داشت میرفت وقتی سوزن رو دراورد من سریع ولش کردم و زود رفتم بیرون نمیخواستم باهاش چشم تو چشم بشم. مادرش ازم تشکر کرد و گفت بیچاره بچم دیروز 3 تا امپول زده امروزم 2 تا فردام یکدونه باید بزنه که نمیدونم چیکار کنم.

shahnaz گفت...

خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم تا حالا برای کسی تعریف نکردم.ولی احساس میکنم میتونه براتون جذاب باشه حدود یکسال و نیم پیش مادرم یک بیماری عجیب گرفته بود و توی سینه و جاهای دیگه بدنش کیست در میاورد و بعد از یک مدت محو میشد دوباره جای دیگه اش در میاورد چند تا دکتر رفتیم و نتونستند درست تشخیص بدهند هرکی یک چیزی میگفت مادر من هم همونطور که قبلا گفتم دائم دنبال ورزش و کلاسهای مختلف بود و وقتی مثلا تو سینه اش ورم میکرد خیلی ناراحت بود که هیکلش به هم میخوره و تو مهمونی نمیتونه لباسی که دلش میخواد بپوش. بابام کارش رو ول کرده بود و از این دکتر به اون دکتر. بابام با عموم که المان زندگی میکنه تماس گرفت و ماجرا رو گفت و پرونده اش رو فرستاد زن عموم هم که المانی ایرانی از یک کلینیک تخصصی زنان وقت گرفت من هم چون زبانم خوب بود قرار شد با مادرم برم . رفتیم خونه عموم و فردای روزی که رسیدیم قرار بود بریم کلینیک عمو و زن عمو جفتشون رفتن سرکار و ادرس رو نوشتن ما دادیم دست تاکسی تا مارو برسونه. توی راه مادرم میگفت نمیدونم چرا میترسم دلهره دارم من هم دلداریش میدادم.
رسیدیم اونجا ما رو با احترام بردند توی یک اتاق که 2 تا در شیشه ای داشت. 2 تا دکتر مرد با 2 تا پرستار زن از یک در اومدند و خودشون رو با خنده معرفی کردند. 2تا مردها با یک خانم رفتند از همون در رفتند بیرون و یک پرستار مارو از در دوم برد توی یک اتاق دیگه. یک لباس سبز گشاد که جلوش بسته بود و از پشت با بند بسته میشد (اسمش گان بود) دادند به من که روی لباسم بکشم و کفشام رو دراوردم و یک کفش پلاستیکی دادند بپوشم. بعد به مادرم گفتند کاملا همه لباسهاش رو در بیاره و یک عدد گان سفید هم دستش بود که بعدش بپوشه مادرم پشتش رو کرد و شروع کرد به در اوردن لباسهاش همه لباسهاش رو در اورد به جز شرت و سوتین پرستار گفت اونهارو هم در بیار من هم براش ترجمه کردم کلی خجالت میکشید مخصوصا از من دوباره پشتش رو کرد و کاملا لخت شد معلوم بود یک دستش جلوش و یکدستش رو سینه اش هیچوقت هیکل مادرم رو اینجوری ندیده بودم خیلی تر تمیزو صاف بود شکم نداشت و سینه و باسنش کاملا برجسته بود از من که دخترش بودم هیکلش بهتر بود بهش حسودی کردم.
پرستار یک چیزی مثل اسفنج رو توی یک مایع زرد خیس میکرد و به همه بدنش میمالید رفتم نزدیکتر و پرسیدم چیه گفت برای ضدعفونی زیاد نگاه نمیکردم که مادرم خجالت نکشه بعد گان رو تنش کرد و سه تایی رفتیم توی یک اتاق دیگه که اون 2 تا مرد و یک پرستار خانم اونجا بودند مادرم رو بردند روی یک تخت خوابوندند یکوریش کردند بند هارو از پشت باز کردند دوباره خوابوندندش دکتر ها رفتند بالا سرش و شروع کردند پرسیدن چند تا سوال من هم به عنوان مترجم رفتم بالا سرش بعد گفتند که باید ازمایش خون بگیرند پرستار 3 تا سرنگ بزرگ اورد یکی از پرستار ها گردن مادرم رو خم کرد و اون یکی یک سرنگ پر از گردنش خون گرفت بعد از دستش و بعد از ساق پاش رگ گرفتند ظاهرا سوزنا خیلی درد داشت چون وقتی سوزنهارو فرو میکردند مادرم ناله میکرد سوزنهای سرنگها هم خیلی درازو کلفت بودند هم خیلی اروم فرو میکردند و کلی طول میکشید تا یک سرنگ رو کامل فرو کنند و پر کنند. پرسیدم چرا از چند جا خون میگیرید گفت برای دقت بیشتر بعد تخت رو بردند زیر یک دستگاه دیگه مثل رادیولوژی دستگاه رو اوردند پایین روی سینه مادرم چند ثانیه نگه داشتند بعد بردند روی شکمش و همون کار رو کردند و یک کاغذی از دستگاه اومد بیرون دوباره بردنش سرجاش. دکتر یک صندلی اورد کنار تخت مادرم به من گفتن که دستاش باید کنار بدنش باشه و تکون نده من هم گفتم دکتر ان رو تا روی شکم مادرم کشید پایین و سینه هاش لخت شد ناخوداگاه دستاش رفت روی سینه اش که بپوشونه که پرستار دستاش رو گرفت و من گفتم مامان نباید تکون بخوری هم خجالت میکشید و هم میترسید دکتر دستکش دستش کرد و یک سینه رو گرفت تو دستش و شروع کرد به معاینه و فشار دادن هرچی مادرم داد میزد میگفت درد دارم هیچ کس توجه نمیکرد پرستار دستاش رو گرفته بود و دکتر سینه هاش رو فشار میداد و معاینه میکرد بعد به من گفتن بگو دستاش رو ببره بالا دوباره درحالیکه دستاش رو سرش بود معاینه کرد. بعد یک دستگاه کوچیکی که مکنده بود زدن سر سینه هاش و انقدر کشیدن که داشت کبود میشد بعد کمی شکمش رو معاینه کردند و گفتند بره روی صندلی مخصوص معاینه زنان وقتی نشست و پاهاش رو گذاشت سر جاش من دور شدم چون دیگه خودم هم خجالت میکشیدم دکتر معاینه اش کرد و یکی دو بار اییی کرد

shahnaz گفت...

بعد پرستار به من گفت ما باید منتظر جواب کل ازمایشات و نمونه ها باشیم برید الان دارو بهش تزریق میکنیم برید پس فردا صبح بیاید به مادرم گفتند دمر بخواب با توجه به لباسش وقتی دمر بود انگار کاملا لخت بود دکتر ها رفتند و یک پرستار گفت من میرم دارو بیارم تقریبا 20 دقیقه طول کشید تا با 4 تا سرنگ بزرگ پر با سوزنهای گنده توی یک سینی اومد به مادرم گفتم الان امپولات رو میزنند و میریم گفت مگه بیشتر از یکدونه است که میگی امپولات گفتم نمیدونم یکی از پرستار ها پنبه الکلی رو مالید و اونیکی اومد باسن رو محکم گرفت تو دستش و اون سوزن گنده رو تا ته فرو کرد داد مادرم دراومد ولی اون اصلا توجه نکرد امپول رو تا ته تزریق کرد و سوزن رو کشید بیرون اون دستش همچنان باسن رو نگه داشته بود اونیکی پرستار پنبه مالید و سرنگ دوم رو داد دستش همونجا تزریق کرد مادرم گفت به این احمقها میگفتی اونطرف بزنند گفتم غصه نخور زیاد به اون طرف هم میرسه گفت چه وقت شوخیه ایییییی سوزن رو اصلا مثل ایرانیها سریع فرو نمیکردند خیلی اروم ولی با فشار زیاد خود دارو رو هم خیلی اروم تزریق میکردند دومی تموم شد احساس کردم سومی رو ه همونجا میخواد بزنه گفتم بقیه رو اونطرف بزن گفت من کارم رو خوب بلدم باورتون نمیشه هر 4 تا رو یک طرف زد مادرم هم بلند بلند ناله میکرد و فحش میداد.
گفتم میتونیم بریم گفت نه باید 1 ساعت بگذره دوباره ازمایش خون بگیریم بعد برید. مادرم کاملا کلافه بود یکساعت صبر کردیم و توی این 1 ساعت کلی با مادرم حرف زدم که روحیه اش خوب بشه ولی اون دائم از درد جای امپولها و سوزش ازمایش خونها شکایت میکرد و غر میزد یکهو در باز شد و یکی از پرستار ها اومد باز هم با 3 تا سرنگ خالی بزرگ سری قبل همه ازمایش خونهارو از سمت راست گرفته بودند ایندفعه نمونه خون رو از سمت چپ گردن و دست چپ و ساق چپش گرفتند. بیچاره مامانم معلوم بود جاش میسوزه چون هی میگفت هیسسسسسسسسسسسسس
بعدش اجازه دادند بریم تا پس فردا صبحش توی راه برگشت مامانم گفت چیزی برای کسی مخصوصا عمو و زن عموت تعریف نکن فقط بگو ازمایش خون گرفتند چون مادر من خیلی مغرور.
پس فردا رفتیم دکتر گفت تبریک میگم مشکل خاصی نیست ما از نوعی سرطان میترسیدیم که همچین چیزی نبود و دارو ها هم اثر کرده فقط شما باید به مدت 5 روز صبح و بعد از ظهر بیاید اینجا برای مادرم ترجمه کردم گفت بگو برای چی بیایم گفت برای تزریق دارو که باید زیر نظر خودمون انجام بشه مامانم از اینکه چیزیش نبود خوشحال بود ولی گفت وای باید از دست این جلادها امپول بخورم هرروز صبح یک سرم میزد با 2 تا امپول و شب 2 تا امپول. اونها امپول رو خیلی بد میزدند هم اروم فرو میکردند و کلی طولش میدادند هم همیشه 2 تاش رو یک طرف میزدند جالب بود که برای امپول کل باسن از وسط کمر تا وسط رون لخت میکردند. بعد از تزریق هم کلی کبود میشد و اغلب خون میومد ولی چه خون میومد چه نمیومد چسب زخم میزدند. هر روز من باهاش رفتم هرچی میگفت نمیخواد بیای من قبول نمیکردم و میگفتم تنهات نمیذارم خیلی جالب بود تمام امپولهارو اییییییییی و اویییییییی میکرد و روزای اخر دیگه اشکش در میومد ولی زود پاک میکرد و به روی خودش نمیاورد. فقط هی فحش میداد.
روز اخر گفتن فردا بیاید برای ازمایش فکر کردم دوباره همه کارهای روز اول رو میکنند کلی مشتاق بودم مخصوصا که مامانم ترسیده بود و لیفقط از دستش خون گرفتند و دکتر اومد بالا سرش لباسش رو هم در نیاورده بود دکتر گفت بلوز مادرت رو در بیار بلوزش رو دراورد و با سوتین و دامن نشست دکتر گفت پاشو وایستا وقتی ایستاد گفت سوتینت رو در بیار من از پشت سوتینش رو دراوردم و دکتر اروم معاینه کرد اون موقع پشتش به من بود. دکتر گفت تبریک میگم شما کاملا معالجه شدید.

injector گفت...

salam
hodude sale 77 man tuye ye bimarestan antern budam.yek shab ke 2 ta az hamkaram mosaferat budan va dar vaghe gheybat dashtand man majbur shodam ke be jaye yekishun keshik basham.hodude saate 1 ya 2 shab bud ke 2 ta dokhtare taghriban 27,8 sale kheyli harasun umadan urgance man tuye statione parastary budam chon un shab hata parastaram naomade budan,koliam asabam khourd bud az in masale.ma tuye urgance taghriban 2 nafar budim,raeese bimarestanam zang zade bud ke farda be hesabe hamashun miresam!va be ostadetun ye gozareshe bolando bala midam.begzarim.un do ta dokhtara jofteshun hesabi mast budan va yekishun halesh aslan khub nabud.va daem halate tahavoe dasht.man rahnamaeeshun kardam be otaghe moayene va goftam ruye takht deraz bekesh.dustesh behesh komak kard ke in karo bokone ,baedesh raftam ke moayenash konam ,baed az inke dokme yahe mantosho dustesh baz kard.didam zire manto faghat ye pirhane nesbatan koutah taneshe.chon majbur budam ham shekamesho moayene konam va ham ba gushy sedaye tanafos va ghalbesho beshnavam,be dustesh goftam ke bayad pirhanesho bezani bala!dustesham belafasele va bedune maks ba khandeye ziyad pirhanesho be zur keshid bala be suraty ke faghat short va sutian tanesh bud.baed az moayene goftam ke halesh unghadram bad nist valy baraye tahavoe va shosteshuye khounesh bayad 2 ta ampul va serum behesh bezanim!
daruharo neveshtam ke dustesh az darukhaneye gholhak begire,chon bimarestane ma darukhune nadasht va mnam dust nadashtam baraye estefade az daruhaye urgance koly gozaresh benevisam ke marbute be khodam ham nbud.baedesh be doustesham goftam emshab ma inja nursamun nayumadan va kholy vazeyat eftezahe.un goft lotfan karashu khodetun anjam bedin chon dige ino nemitunam jaee bebaram.goftam ok valy shoma boro va zud biya chon ija takhte otaghe moayenast va bayad zud tar jabeja beshe.dustesh ke unam mast bud rafto 20 min baed bargasht .ta vaghty ke un dokhtare tanha bud unja faghat halate tahavoe dasht va man tanhaee majbur shodam koly jameo juresh konam.va hamasham ghah ghah mikhandid! inghadr in kar ruye mokham bud ke behesh ye bar boland goftam KHAFE SHO!!
unam ta ino shenid bishtar khandid.kholase man pishe khodam fekr kardam ke 2 ta ampulesho ke mishod yedunasho tuye serumesh rikht va un yekio azolani tazrigh kard,joftesho azolani behesh tazrigh konam.ampularo amade kardam va goftam ghabl az serum ampulasho mizanam.be dustesh goftam komak kon ke ruye shekam bekhabe.unam be zur baresh gardund.manam ke kheyli asabamo khurd karde bud amdan suzane sorangaro ye zare keshide budam be tahe ampul ke ye zare kond beshe va moghe forou kardan 2 barabar dardesh biyad. !

injector گفت...

ampule avalo mikhastam bezanam,tasavor konid ke mantosh az aghab bala zade shode pirhanesham hamintor faghat mimune ye short.indafe dige delam nayumad va be dustesh goftam ke cheghadr dustetun bi salighat!!! goft chera??!goftam chon vaghty lebasesh suratiye chera ziresh shorte meshki pushide ke hata az zire lebasesham maelum bashe!!!?unam goft ajab doctoraye hizy peyda mishan va her her bazam dotaee khandidan.kholase suzane avalo ke umadam forou konam inghadr kond shode bud ke aslan forou nemiraft.mohkam fesharesh dadam hata sedaye gherchesho shenidam ba sedaye boland jigh keshid va goft nemikham aslan halam khub shod!!!manam kole ampule methoclopramido behesh tazrigh kardam.ta akharesh hamash migoft vaaaaaaaaaaaaay b sedaye keshide.baraye ampule dovom behesh goftam mikham un taraf bezanam.goft nemikham! goftam age nemikhaeed berid lotfan1 dustesh koly pa dar mioni kard ke bezan ino chon injury ta farda ruye dastam mimuni.unam be zur ghabul kard va faghat khahesh va tamna mikard ke yavash bezanid lotfan.manam goftam chaaashm!
suzane dovomi be andazeye avali kond nashode bud va ba hamun feshare avaly albate be zur foru raft.unam ye jighe koutah keshid ampule dovomo ke promethazin bud tazrigh kardam.baedesh pirhanesho keshidam paeen va goftam bargard baraye serum.serumesham behesh vasl kardam va umadam birun.doustesh umad birun goft manam badam nemiomad ke ye ampul bezanam valy in inghadr koly bazy dar ovord ke pashimun shodam! goftam agar lazem bud khodam behetun midadam.va lazem nist ke shoma havase ampul konid va kholase koly harf zad ke man kam kam az asabaniatam kam shod .baedesham modate 1 sal ba una rafto amad dashtim,jalebe vaghty ye bar bahashun mehmuni budam dobare bar asare mashreube ziyad halesh bad shode bud va vaghty be bache ha goftam in daruharo begirid fagaht tuye un halat khahesh mikard ke ampulesho yavash bezanam manam goftam un ye dafe estesnae bud inaro jury mizanam ke aslan nafahmi
bebakhshid ke farsi tipe nemikonam chun unvaght baraye har khatere bayad 2 ruz vaght bezaram!!
bye
!

ناشناس گفت...

از همه کسانی که زحمت میکشندومطلب مینویسندواقعامتشکرم.
موضوع خیلی جالبی است وباصرف چنددقیقه بیشتردرروزبایدبیشتررونق بگیرد.

ناشناس گفت...

من هوس امپول دردناك كردم bcomplex زدم درد داشت اما كم ويتامين c درد داره؟بي ضرره؟لطفا راهنماييم كنيد.

injector گفت...

salam
vit.C dard dare be andazeye kafy valy hade aksar dardesh nim saat mimoune.agar masalan hafte ee 2 ta zade beshe zarari nadare valy over dosesh baese kamkhuni mishe va asidi shodane edrad va suzesh.valy kamesh na.ceftriaxone 1MG ke ba 4 CC halal hal beshe dardesh khube.valy aslan nabayad dose naghesesh masraf beshe.va ya masalan SPECTINOMYCIN dardesh ziyade.valy unam bikhody nabayad masraf beshe chon dige bacteriha behesh vakonesh neshun nemidan va moghavem misghan.hamun abe moghatare khaly ro emtehan konid va mitunid ye B12 ham ba ab moghatar ghaty konid ke ye faede ee ham dashte bashe.
bye

behnam گفت...

سلام به همه
این خاطره از خودم نیست همون دوست دخترم که خاطره قبل در مورد اون بود برام تعریف کرده و من از قول اون مینویسم. یک مدت مادرم حالش خیلی بد بود و همش دلدرد و معده درد شدی میگرفت نمیتونست چیزی بخوره چون اصلا نمیتونست دفع کنه یک مدت تحمل کرد و دید خوب نمیشه قبول کرد که ببرمش دکتر بابام هم طبق معمول خونه نبود اگر هم بود حال نداشت دکتر بره خواستم یک دکتر متخصص پیدا کنم دیدم 8 شب که نمیشه دکتر متخصص پیدا کرد تازه پیدام بشه وقت میده برای 1 ماه دیگه. رفتیم کلینیک نزدیک خونه مادرم وضعیتش رو گفت و دکترکه یک مرد مسن بود گفت برو رو تخت بخواب و مانتوت رو دربیارلازم به ذکر که مادرم تو بعضی مسائل خیلی حساس و خجالتی مثلا هیچوقت جلوی من که دخترشم لباس عوض نمیکرد. رفت پشت پرده و دکتر دنبالش رفت من هم جایی نشسته بودم که صداشون رو میشنیدم و فقط پاهای مامانم رو میدیدم. دکتر شکم رو مالید و میگفت کجا بیشتر درد میکنه بعد بهش گفت پاشو بنشین نشسته هم معاینه کرد و گفت دمر بخواب وقتی دمر بود درحین معاینه دکتر هی میگفت باسنت رو بده بالا. بالتر. خودت رو شل کن. سرت رو برنگردون. تکون نخور. خیلی دوست داشتم ببینم چه خبر ولی روم نمیشد برم فضولی کنم بعد دکتر گفت تموم شد و اومد اینطرف پاراوان دستکشش رو در اورد و انداخت دور بعد از یکی دو دقیقه مادرم با کلی خجالت اومد بیرون و معلوم بود اصلا نمیتونه به دکتر نگاه کنه دوست داشتم ازش بپرسم چیکارت کرد ولی مطمئن بودم جوابی نمیگیرم ولی میتونم حدس بزنم مطمئنم شما هام حتما فهمیدید چه خبر بوده.
دکتر گفت شما فعلا وضع معده و روده ات خیلی خراب و به صورت اورژانسی باید روده ها رو خالی کنیم دستگاه گوارشت شدیدا تنبل شده و اگر دیر تر میومدی کارت به عمل میکشید اول روده ات رو خالی میکنیم تا بعدش به علت بیماریت برسی و برای درمانت راه پیدا کنیم گفت فعلا میگم پرستار برات پوار بگذاره برو توی اتاق بغلی کارتون تموم شد با خود پرستار بیاید اینجا یک برگه هم نوشت داد به من گفت برو پایین پوار بخر2 تا امپول هم نوشتم که بعدش بزنه من که نمیدونستم پوار چیه مامانم هم قیافه اش شده بود علامت سوال رفتم داروخانه فهمیدم پوآر همون وسیله تنقیه است فقط اینکه من خریدم فهمیدم از نوع معمولی نیست یک لوله بلند حدود 30 سانت هم اضافه بود دارو خانه ای گفت چه سایزی میخوای گفتم نمیدونم گفت همینجا انجام میشه گفتم اره گفت ببر تا بازش نکردی به پرستار نشون بده اگر کلفت بود بیار عوض کنم رفتم بالا توی همون اتاق که مادرم رفته بود. یک تخت پشت پرده بود که پرده اش از پایین کوتاه بود مادرم مانتوش رو دراورده بود یکور خوابیده بود و پشتش به در بود و روش به دیوارمن از زانو به پایین رو میدیدم پایین تخت هم یک دستشویی کوچیک بود که درش باز بود یک میز کوچیک هم پایین تخت بود که پرستار بغلش وایساده بود

behnam گفت...

رفتم کنار میز اول یک دید به مادرم زدم دیدم شلوار و شورتش کاملا تا بالای رونش کشیده پایین باسنش کامل لخت. به پرستار گفتم اندازه اش خوب یا عوض کنم یک نگاه کرد گفت خوب یکاریش میکنم من هم رفتم بالاتر پشت پرده که نه مامانم من رو ببینه نه یکوقت پرستار بگه برو بیرون یک لگن پر از اب و کف جلوش بود پوار رو باز کرد و اون رو از اب و کف پر کرد و لوله رو سرش وصل کرد و رفت پشت پرده من هم یواشکی اومدم پایین که از پایین تخت بتونم یواشکی دید بزنم به مامانم گفت پاهاتو کامل جمع کن تو شیکمت و دیگه تکون نخور خودتون میتونید تصور کنید چه صحنه ای میشه پرستار تقریبا 20بیش از سانت از لوله رو کرد توکون ننه بدبخت ما و مایع رو خالی کرد گفت هروقت احساس کردی شدیدا دستشویی داری بگو که بری تو دستشویی. لوله رو گذاشت همونجا و پوار رو اورد دوباره پر کرد 4 بار این کار رو کرد گفت دستشویی نداری گفت کمی گفت برو تو دستشویی بنشین کامل شکمت رو ماساژ بده تا میتونی تخلیه کن میخوای بگم دخترت بیاد کمک گفت نه خودم میرم من هم رفتم بالا که من رو نبینه رفت دستشویی در رو بست بعد از حدود 15 تا 20 دقیقه اومد بیرون پرستار گفت بهتری گفت خیلی سبک شدم گفت دوباره همونجوری بخواب خوابید ایندفعه دیگه لوله رو نصب نکرد و خود سر پوار رو سعی داشت فرو کنه که به نظر من خیلی هم کلفت بود. مثل اینکه جا نمیشد هی فشار اورد و میگفت خودت رو شل کن مادرم هم اروم میگفت ایییی گفت اگر نمیتونی شل کنی و خیلی دردت میاد یا حالت سجده بگیر یا واستا خم شو روی تخت گفت نه دوباره امتحان کن که پرستار هم دوباره امتحان کرد و ظاهرا رفت تو 3 بار اینکار رو کرد مادرم هم خیلی اروم و کوتاه ناله میکرد و بعد از 3 بار گفت باید سریع برم توالت گفت خوب شد پاشو سریع برو اومد پای میز و 2 تا امپول رو حاضر کرد و گفت اگر دیر بیاد یکی از امپولها سفت میشه همون موقع مامانم اومد بیرون پرستار گفت سریع بخواب گفت بسه دیگه تمام دل و روده ام هم خالی شد گفت نه امپولت رو بزنم گفت باشه دمر خوابید و شلوار و شورتش رو داد پایین من هم رفتم همونجا وایسادم پرستار سریع امپول اول رو که مایع سفید بود زد و مادرم میگفت این چیه تا حالا امپول به این پردردی نزدم پرستار هم محل نگذاشت و تا اخر زد بعدش هم سریع اون طرف رو پنبه زد و امپول بعدی رو زد فقط وقتی سوزن رو زد گفت ایییی
بعدش 3 تایی رفتیم پیش دکتر اون از پرستار پرسید فکر میکنی کامل تخلیه شد گفت بله ولی خیلی شدید بود و فکر میکنم عفونت هم داشت گفت همین رو میخواستم بپرسم پرستار رفت و دکتر دست به نسخه شد گفت تا 5 روز روزی 2 تا امپول یکی انتیبیوتیک برای عفونت که با 2تا اب مقطر تزریق میشه ویکی هم تقویتی که فکر کردم ب کمپلکس باشه ولی نبود امپول بزرگ 5 سی سی زرد رنگ بود.5 تا هم شیاف داد گفت اگر تونستی خودت بگذار اگر نشد بیا بده اینجا که امپولت رو میزنند برات بگذارندچون باید با اپلیکاتور خیلی عمیق استعمال بشه بعدش هم چند تا قرص داد گفت سعی کن امپولات رو همینجا بزنی که اگر موردی بود من مطلع بشم ازمایش هم نوشتم که بعد از این 5 روز میدی و جوابش رو میاری که تازه ببینیم چته.
دارو هارو گرفتیم و رفتیم خونه به مامانم گفتم چطوری گفت همه جام درد میکنه با خنده گفتم بیشتر از همه باسنت دیگه گفت برو پررو. فرداش که از سر کار رفتم خونه گفتم بیا بریم امپولات رو بزنی گفت باشه گفتم میخوای شیافت رو بگذارم گفت پررو نشو میدمم پرستار با امپول بزنه گفتم اگر مرد بود چی گفت اونجوری که امپولمم نمیزنم

behnam گفت...

رفتیم همونجا و مادرم سریع رفت پشت پرده که حاضر بشه من هم امپول و شیاف رو دادم به پرستارهمون پرستار روز قبل بود گفت مثل دیروز یکور بخواب اپولارو حاضر کرد و شیاف رو گذاشت تو اپلیکاتور و رفت پشت پاراوان من هم با پررویی پشتش رفتم دیدم مادرم یکوری خوابیده رو به دیوار و باسنش کاملا لخت بود و پاهاش رو جمع کرده بود توی شکمش. پرستار امپولارو گذاشت لب تخت و با یکدست وسط باسن رو باز کرد گفت شل باش و با دست دیگه اپلیکاتور رو تا ته کرد تو(حدود 10 سانت) مادرم خود به خود تکون خورد و یک اخ کرد و سرش اومد بالا که یکهو من رو دید عصبانیت رو تو چشماش دیدم ولی تو شرایطی نبود که چیزی بگه پرستار اپلیکاتور رو دراورد و انداخت دور مادرم خواست جابه جا بشه که گفت همینجوری خوب بخواب امپولات رو هم بزنم
امپول اول رو فرو کرد و چون زیاد بود تزریقش طول کشید قیافه ادرم نشون میداد درد میکشه ولی اصلا صداش درنمیومد. پرستار رو صدا زدند گفت الان میام چون عجله داشت امپول دوم رو هم همون طرف زد و توجیه کرد که نمیخوام 2 طرفت درد بگیره تا امپولای فردات رو اونطرف بزنی. دیگه طاقت نیاورد و سر امپول دوم گفت پدرم درامد چرا تموم نمیشه . پرستار هم گفت تموم شد . من سریع رفتم بیرون پرده.
مادرم اومد بیرون و با خنده به من گفت بی شرف این باسن من چه جذابیتی برای تو داره گفتم من نگرانتم میخوام یکوقت اذیتت نکنند خلاصه بعد از کلی حرف قانع شد حالا که من کونش رو دیدم از این به بعد شیافهاش رو من بگذارم و فقط امپولهارو ببریم کلینیک .از فردای اون روز به حالت سجده میخوابید و من هم راحت و بدون درد شیافش رو میگذاشتم دیگه خجالت هم نمیکشید و میگفت پرستار داغونم کرد تو خیلی خوب و اروم میذاری.
روز دوم رفتیم امپولش رو بزنه پرستار یکی دیگه بود مامانم دمر خوابید و طرفی رو که روز قبلش امپول نخورده بود لخت کرد اولین امپول رو زد ظاهرا بهتر از قبلی زد گفت میخوای بعدی رو اون طرف بزنم گفت نه اونطرف چون دیروز 2 تا امپول زدم خیلی درد میکنه همین طرف بزن وقتی سوزن رو فرو میکرد یک ایییی کرد و تمموم شد.
همینطور بقیه امپولهارو هم هرروز یک طرف میزد تا روز اخر که باسنش کلی جای قرمز روش بود هی میگفت خوب شدم دیگه نزنم گفتم روز اخر بیا بزن تموم شه. از اون به بعد خیلی با مادرم راحت تر شدم و دیگه همه جور حرفی باهم میزنیم.
بعد از دادن ازمایشها و گرفتن جواب رفتیم پیش دکتر بعد از معاینه دکتر دست به نسخه شد و دلم میخواست بازم امپول بنویسه تازه خوشم اومده بود که متاسفانه فقط قرص و رژیم غذایی داد وقتی اومدیم بیرون مادرم گفت خیلی ترسیده بودم که دوباره امپول و شیاف بده

ناشناس گفت...

خیلی عالیه.دست همه کسانی که وقت میگذارندواینجاراپررونق میکننددردنکنه.چراآقای دکتر خاطره ای ازآمپول زدن به زنهای دوستانش که برایشان جالب وغیرمنتظره بودبرای ما تعریف نمیکنند؟!

ناشناس گفت...

سلام اسم من شیوا و 19سالمه.اسم خواهرمم شیدا و21سالشه.ما هر دومون تقریبا دو سه روز بود مریض بودیم.امروز صبح دیگه با مامانم جفتمونو فرستاد درمونگاه.ما هم لباسامونو پوشیدیمو رفتیم باهم رفتیم درمونگاه نزدیک خونمون.درمونگاه خیلی شلوغ بودو کلی تو نوبت موندیم.بالاخره رفتیم تو ودکتر اول منو و بعد از من شیدا رو معاینه کردو گفت از همدیگه گرفتین؟من گفتم بله.اونم اول تو دفترچه من و بعدش هم تو دفترچه شیدا نسخه نوشت.گفت همه امپولاتونو الان بزنید.با شیدا رفتیم دارومونو گرفتیم.دکتر برای هردومون یه جور نسخه داده بود.2تا پنیسیلین 6.3.3 و یه دگزامتازون داده بود.رفتیم تزریقات.خانمه امپول زن ازمون پرسید کی زدید؟شیدا گفت یه سال بیشتره که من پنیسیلین نزدم.ولی من تقریبا مرداد پنیسیلین زده بودم.به من گفت تو برو پشت اون پرده اماده شو و استین شیدا رو داد بالا تا تست کنه.منم رفتمو مانتومو دادم بالا و شلوارمو باز کردمو خوابیدم رو تخت.خانمه بعد از تست شیدا اومد بالا سرم و امپولامو اماده کردو پنبه رو برداشتو بهم گفت شلوارتو از کنار بده پایینو با دست گوششو بگیر.خنکی الکلو حس کردم.بعد درد سورنگ دگزامتازون رو فرو کردو تزریق کردو کشیدش بیرون.بعدش یکم پایین تر دوباره پنبه مالیدو امپول پنیسیلین رو همون سمت زدو من سعی میکردم فقط خودمو تا جایی که میتونم شل کنم.تزریق دوم هم تموم شد.بهم گفت گوشه اون سمتتو مثل این طرف بده پایین.زود باش الان سفت میشه.منم سریع اینورمو دادم بالا و اون سمتمو گوششو گرفتمو دوباره پنبه رو مالیدو پنیسیلین دوم رو هم تو باسنم فروکرد.من فقط داشتم تو ذهنم ثانیه شماری میکردمو لبمو گاز میگرفتم.تموم که شد پنبه رو گذاشت روشو یکم مالیدو رفتش بیرون.منم اروم شلوارمو کشیدم بالا و جای امپولارو میمالوندم.از روی تخت بلند شدمو دکمه و زیپ شلوارمو بستمو رفتم بیرون روی صندلی پیش شیدا نشستم.بعد چند دقیقه با شیدا رفتیم تو تزریقات.جای تست شیدا رو دید گفت برو بخواب.باهم رفتیم و شیدا خوابید رو تخت ومن بالا سرش وایسادم.شیدا شلوارشو تا نصفه داد پایین و اماده شد.خانمه هم امپولای شیدا رو اماده کردو اومد تا تزریق شیدا رو انجام بده.امپول دگزامتازون رو اول زدو بعد پنبه رو گذاشت کنار سرنگو کشید بیرون.بعد هم رفت اون سمته شیدا رو پنبه رو محکم مالید روی باسن شیدا و پنیسیلین رو تو باسنش فرو کرد.شیدا اروم داشت ایی اییییی میکرد تا تموم شد.دوباره همون سمته اولشو پنبه مالیدو سرنگ رو فرو کرد و شیدا هم از وسطاش دوباره شروع به ایییی ایییی کرد.اخرش هم امپولو کشید بیرون و پنبه رو روی جای امپول گذاشت.منم جای امپولاشو براش مالوندم.با اینکه جای امپولا خودم درد میکرد ولی دلم برای شیدا میسوخت.کفششو پوشیدو لباساشو مرتب کردو باهم برگشتیم خونه.

ناشناس گفت...

باتشکرازشیواخانم.خاطره جالبی بودضمنا
شیداموقع امپول زدن ناراحت نشدکه شما بالای سرش هستید.البته چون من پسرهستم ازدیدخودم به موضوع نگاه میکنم.

ناشناس گفت...

یعنی توکل این مملکت کسی نمی تونه یه کلیپ واقعی ازامپول زدن جورکنه؟؟؟؟؟!!!!

ناشناس گفت...

سلام منم تقریبا اکثر قسمت های آمپول زدن فیلم های خارجی رو جمع کردم
راستی اینجا آمپول زن هست؟
بهزاد

ناشناس گفت...

سلام دوستان من نينا هستم 19 سالمه و به شدت از آمپول مي ترسم و هميشه موقع سرما خوردن مجبورم به اصرارماد و پدرم چندتا آمپول نوش جان كنم ح از دوستانم مي خواستم خواهش كنم منرا راهنمايي كنند كه چه جوري ميشه اين ترس رو كم كرد آخه هميشه موقع آمپول زدن از ترس و درد گريه مي كنم .
لطفا منرا راهنماييي كنيد

ناشناس گفت...

سلام تیناجون.منم عاشق دیدن آمپول زدم به دیگرانم.راستی چرا دیگه مطلب نمی ذاری؟منتظریم.راستی کلیپ هایی رو که می ذاری با این پسورد من نمی تونم بگیرم.میشه با 1پسورد دیگه بذاری؟

ناشناس گفت...

چندروزه اینجا خالیه؟؟؟؟!!!!
آقای دکترهم که کم لطف شدند؟؟!!ازبهنام وشهنازوسایرعزیزان خواهش میکنم خاطراتشان را بنویسند.
بابا یعنی دیگرهیچ کس خاطره ندارد.
من همونی هستم که باسن مادرم و خواهرم رادربخش تزریقات دید زدم و خاطره اش رادربالا نوشتم.منتظر خاطرات شما هستم.
پدرام ازتهران

ناشناس گفت...

سلام دوستان چرا ديگه كسي نيست كه خاطره بذاره بچه ها دست به كار بشيد بهنام شهناز و دكتر كجاييييييييييييييييييييييييييييد

بهار گفت...

سلام دوستان!یه مژده! فکر کنم اولین کلیپ ایرانی رو باید تو وبلاگ مینا خانم یعنی injection.blogfa.com ببینیم!راستی تینا زندست؟!! من که فکر نکنم! بقیه بچه ها هم سرد شدنا... گرمش کنید بابا!

behnam گفت...

سلام دوستان
منم شهناز یک امتحان داشتم که امروز دادم تموم شد فوری هم خاطرات قبلی رو مینویسم هم اتفاقای جدیدی افتاده که براتون مینویسم

shahnaz گفت...

سلام دوستان
منم شهناز یک امتحان داشتم که امروز دادم تموم شد فوری هم خاطرات قبلی رو مینویسم هم اتفاقای جدیدی افتاده که براتون مینویسم

ناشناس گفت...

سلام زودتر بنویس
ضمنااگر کسی خاطره یا داستانی درباره امپول خوردن مامانش خالش عمه زن عمو زن دایی خواهرش ویا هر کسی از زن های آشنایش (ماننددوست مامانش)یازنهای فامیل که آرزوی دیدن آمپول زدنشانرا
دارد بنویسد .خیلی خوب است. مانند پدرام که آمپول خوردن مادروکیلش رادزدکی دیدزده بود(البته بهتربودکاملترنوشته میشد).البته درموردآمپول خوردن مامانش آدم نباید حتما دزدکی دید بزنه بلکه با پررویی وبیخیالی هم میشه دیدزدولی مادرآدم اصلا نباید بفهمه که پسر هیزی داره و به باسنش زل زده.
لطفا خاطره یا داستانتون 10-20 دقیقه وقت بزاریدوبنویسیدتا این وبلاگ یا وبلاگ رادسا خانوم که اونم مخصوص امپول است همه جوره جون بگیره.
درضمن جالبه اسم منم پدرام است ولی اسم شناسنامه ایم اسم مذهبی است.کلا آقا پدرام یا هرکس دیگر لطفا ازاین قبیل خاطرات را نیز ادامه دهید.
خیلی منتظریم

yasaman گفت...

حدود 10 ساله بودم که به خاطر عفونت دستگاه گوارش و نارسایی کلیه و شکی که دکترها در مورد مشکل خونی من داشتند به مدت یک هفته توی یک بیمارستان دولتی بستری شدم. اتاق ما 6 تخت بود که 4 تاش پر بود یکی من بودم یکیش یک دختر بزرگتر از من که 12 سالش بود 2 تا دیگه هم دختر های کوچیکتر حدود 8 ساله. روز اول که با مامان و بابام رفتیم خیلی میترسیدم ولی پرستاراش خیلی مهربون بودند و با روی باز و محبت من رو به خودشون جلب کردند بردند توی اتاق به اون 3 تا دختر دیگه معرفی کردند.
چون دولتی بود اجازه نمیدادند که همراه داشته باشم مامان و بابام رفتند و من رو بردن توی یک اتاق و گفتند کلا لباسات رو در بیار و یک پیرهن بلند سفید دادند گفتند بپوش. من هم لباسام رو دراوردم و لباس اونارو پوشیدم اومدم بیرون پرستار من رو برد روی تخت و پیرهن رو زد بالا و گفت چرا شورتت رو درنیاوردی خودش ملافه کشید روی من پیرهنم رو زد بالا و شورتم رو دراورد. من از تخت اومدم پایین و شروع کردم به صحبت با بقیه بچه ها. یک پرستار اومد و من رو برد توی یک اتاق دیگه و لختم کرد و گفت دکتر میخواد بیاد معاینه ات کنه من هم کلی خجالت کشیدم و دستم رو گرفتم جلوم گفت بخواب روتخت خودش رفت بیرون.
یک پرستار دیگه اومد ازم ازمایش خون گرفت یک ظرف داد رفتم تو دستشویی اتاق ازمایش ادرار دادم بع من رو دمر کرد و یک نمونه ای هم از داخل باسنم با یک میله کوچیک برداشت نمیدونید چقدر خجالت کشیدم دوباره گفت بخواب و رفت و دوباره با دکتر اومد تو حسابی ترسیده بودم دکتر که مرد بود و من هم داشتم اب میشدم. دکتر یک کم شکمم رو مالید و اونهم من رو برگردوند و یک انگشت فرو کرد که دادم دراومد. بعدش دکتر گفت جواب ازمایشا کجاست پرستار گفت تازه گرفتیم گفت اونهاروبیارید که من دستور دارو هاش رو بدم از فردا شروع کنید.
من رو برگردوندند به اتاق و دختری که از من بزرگتر بود خوابیده بود و یک سرم تو دستش بود بقیه بچه ها هم روی تختاشون بودند رفتم بالا سرش و گفتم درد داره گفت نه اینجا به نفعت که سرم تو دستت باشه گفتم چرا گفت چون وقتی پرستارا با امپول میان تو اتاق مطمئنی که به تو نمیزنند یا اگر بزنند تو سرم خالی میکنند بقیه هم تایید کردند من خیلی ترسیدم و رفتم رو تختم بعد از یک مدت 2 تا پرستار اومدند رفتند بالا سر یکی از بچه های کوچکتر از من پیرهنش رو کامل زدند بالا و دمرش کردند و من شوکه داشم نگاه میکردم امپول رو بهش زدند و اونهم گریه کرد بعد اومدند بالا سر من داشتم از ترس میمردم پرستار با مهربونی گفت عزیزم برگرد یک امپول کوچولو بهت بزنم پیرهنم رو تا وسط شکمم زدند بالا و دمرم کردند گفت اروم بخواب و خودت رو شل کن به اون یکی گفت ببین اینجا باید بزنی پنبه رو مالید و بهش داشت یاد میداد اونیکی هم عمل میکرد باورتون نمیشه فرو کردن سوزنش چقدر درد داشت داشتم تکون میخوردم که یکیشون من رو محکم نگه داشت خود تزریقش زیاد درد نداشت ولی خیلی جاش سوخت. بعد رفتند سراغ اونکه سرم داشت یک امپول هم زدند توی سرمش من تازه فهمیدم چی میگفت . من بعد از کلی گریه من بعد از کلی گریه خواستم لباسم رو بکشم پایین که یکی از پرستارها گفت نکن من رو به حالت سجده دراورد و من کلی ترسیده بودم یک کمی دلداریم داد و برام شیاف گذاشت درد کمی داشت ولی خیلی خجالت کشیدم مخصوصا از بچه ها.
از فردای اون روز تقریبا روزی یکدونه سرم روزی یکی یا دوتا امپول تو باسن و روزی یکی شیاف داشتم.
وقتی میخواستند بهمون امپول بزنند دوتایی میومدند بالا سرم دمر میخوابوندند و پیرهنم و تا بالای باسنم میزدند بالا و سوزن رو فرو میکردند بعضی از امپولا خیلی درد داشت و کلی جیغ میزدم. یک بار 2 تا امپول باهم بهم زدند خیلی لجم گرفته بود. شبها یکی از پرستارا برامون کمپرس میکرد ولی با این حال خیلی باسنم درد میکرد و شبها درست نمیخوابیدم.

yasaman گفت...

وقتی هم من رو میبردند توی یک اتاق برای معاینه کامل لختم میکردند و دکتر همه جام رو معاینه میکرد روزی یکبار هم ازمایش خون و ادرار میگرفتند.
یکروزپرستار ها اومدند بالای تخت بغلی من که دختر 12 ساله بود لباسهاش رو دراوردند تازه سینه دراورده بود من یواشکی نگاهش میکردم دمرش کردند و 2 تا امپول بهش زدند روی شکم و پایین شکمش رو تیغ زدند یک لباس بهش پوشوندند که جلوش بسته و پشتش باز بود(گان) تمام مدت داشت گریه میکرد بعد با برانکارد بردنش بعدا فهمیدم بردنش اتاق عمل.
یک روز هم اومدن سریکی از دختر های 8 ساله و به حالت سجده درش اوردن و یک شیلنگ باریک مثل شیلنگ سرم کردن تو کونش . طفلک خیلی ترسیده بود و گریه میکرد.
من رو هم میخواستند ببرند نمونه برداری از کلیه لختم کردند و 1 امپول بهم زدند و پشتم رو تیغ کشیدند و بردند توی یک اتاق عمل یک ماسک زدند و بیهوش شدم.
یک شب یک خانوم سن بالا رو با سرم اوردند روی یکی از تختهای خالی خوابوندند و تا صبح چند بار اومدند یکورش کردند و بهش امپول زدند خیلی هم خشن بهش امپول میزدند جوری که ناله اش در میومد یک کیسه هم بهش اویزون بود که فهمیدم سوند بوده. اونهم گان تنش بود هروقت هم که سرمش تموم میشد دوباره یک سرم دیگه بهش میزدند. صبح اومدند و سوندش رو عوض کردند نمیتونستم چیزی ببینم ولی صدای ناله اش رو میشنیدم. تا شب توی اتاق ما بود و بهش کلی امپول زدند بیشترش رو تو کونش زدند و بعضیهاش رو هم به شکمش میزدند. انقدر سوزن رو خشن میکردند تو که ماها میفهمیدیم چقدر به ما بچه ها خوب امپول میزنند.

ناشناس گفت...

سلام من كمندم از كيه نبودم دم همتون گرممممممممممم!!!!!!!!!كليپ ور كردم اونم ايراني!!!!!بعدا ميذارم!

shahnaz گفت...

سلام منم شهناز
این مدت که امتحان داشتم و درس میخوندم همش داشتم خاطراتم رو دوره میکردم تا اینکه این انفولانزای جدید به داد ما رسید و یک خاطره داغ داغ ایجاد شد.
من یک خاله دارم که 3 سال از مادرم کوچیکتر47 ساله است ولی شوهرش خیلی پیر تر از خودش فقط هم 2 تا پسر داره و چون دختر نداره با من و مامانم خیلی جور بیشتر کارا مثل لباس خریدن و ارایشگاه رفتن و دکتر رفتنش با مامانم به خاطر همین هم منزلش رو نزدیک ما اورده. این خاله ما قد نسبتا بلندی داره و یک کم تپله خیلی هم شیک پوش تا حالا چند بار باهاش دکتر و بیمارستان رفتم و خاطرات زیادی دارم ولی اول ای اخری رو میگم بعدا قبلی هارو تعریف میکنم.
هفته پیش مامانم سرما خورده بود بهش گفتم میخوای ببرمت دکتر گفت نه من هم زیاد اصرار نکردم راستش رو بخواید چون اول بیماریش بود گفتم اگر چند روز بگذره دکتر حتما بهش امپول میده. تا روز 5 شنبه که دیگه حالش خیلی بد شد و حدس زدم که نکنه این انفولانزا جدید رو گرفته باشه . داشتم بهش اصرار میکردم که بریم دکتر یکهو خالم زنگ زد گفت میخواستم بیام خونتون ولی چون حالم خیلی بد نمیتونم بیام. خلاصه بعد از کلی صحبت باهمدیگه قرار شد که من و مامانم باهمدیگه بریم دنبالش و دوتاشون برنوند دکتر. 5 شنبه بعد از ظهر حدود ساعت 6 بود که رسیدیم در خونشون سوارش کردیم و گفتم کدوم دکتر بریم چند تا دکتر رفتیم که همه تعطیل بودند و رفتیم یک درمونگاه کوچیک ترسناک قدیمی هیچکس هم توش نبود یک اقای حدود 50 ساله که منشی بود وکارای تزریقات پانسمان انجام میداد یک دکتر که پیر مرد حدود 65 ساله بود.
اول مامانم مانتوش رو در اورد و خوابید روی تخت معاینه دکترهم بلیزش رو کامل زد بالا و حسابی معاینه اش کرد و بعد هم خاله ام خوابید و سینه و پشتش رو گوشی گذاشت و اومدند نشستند
دکتر رو به مامانم کرد و گفت شما سرمای شدیدی خوردی و گلوت چرک داره به گوشت هم زده و مامانم گفت اره چون خیلی هم گوش درد دارم دکتر هم تا تونست دارو نوشت و غیر از بخور و قرص امپولاش رو به ترتیب زیر داد 2تا پنادور با یک دگزا متازون همون 5 شنبه یک پنیسیلین با یک ب کمپلکس جمعه صبح و یک پنیسیلین با یک ویتامین سی جمعه شب. جمعا 7 تا توی 2 روز.
وای دل تو دلم نبود گفتم دم دکتر گرم چون دیگه کمتر دکتری پیدا میشه اینقدر امپول بده. خیلی هم تاکید داشت که باید زود خوب بشید چون بیماری خطرناکیه.
بعد نوبت خالم شد گفت شما بیماریت فقط سرما خوردگی نیست و احتمال زیاد ریه هات عفونت کرده که باید یک عکس بگیری به خاطر دل درد و حالت تهوع و ضعف شدیدت هم باید ازمایش خون بدی خالم گفت دکتر حالم خیلی بد یک دارو بده فعلا حالم بهتر بشه منم گفتم الان که جایی باز نیست بتونیم ازمایش و عکس بگیریم
تلفن رو برداشت و با یک رادیولوژی که اشناش بود تماس گرفت و گفت برید به این ادرس عکس رو بگیرید بیاید من دارو هارو میدم اگر بهتر نشدی شنبه برو ازمایش بده.

shahnaz گفت...

یک دارو خانه شبانه روزی همونجا بود داروهای مامانم رو گرفتم و برگشتم دادم تستش رو بزنه بعد قرار شد مامانم همونجا بمونه ما بریم عکس بگیریم سریع بیایم من هم چون نمیخواستم بدون حضور من امپول بزنه دارو هارو یواشکی گذاشتم تو کیفم بردم. خالم توی راه ازم تشکر کرد منم گفتم وظیفه است روم نشد بگم برای امپولات همه کاری میکنم مطمئن بودم دکتره حسابی امپول میده رفتیم رادیولوژی یک مرد پیر هم سن خود دکتر اونجا بود گفت منتظر شما بودم زود باشید رفت یک پیرهن سفید بلند اورد گفت از بالا تنه کاملا لباسهاش رو در بیاره و این رو بپوشه و بیاد تو این اتاق. خالم داشت مانتوش رو در میاورد که من خواستم برم بیرون تا راحت باشه که صدام زد گفت بیا مانتوم رو بگیر اویزون کن بعد یک بلیز بافتنی تنش بود اون رو هم دراورد و سوتین مشکیش موند سینه هاش هم بزرگ بود گفت این رو هم دربیارم گفتم حتما چون فلز داره رفتم پشتش کمکش کردم اون رو هم دراورد و یک نگاه به باسنش کردم یک شلوار چسب تنش بود تو دلم گفتم تا چند دقیقه دیگه باید امپول بخوره.
دستاش رو گذاشته بود روی سینه هاش من همینجوری که پشتش بودم پیرهن سفید رو بهش دادم رفت سریع عکس رو گرفت و من کمکش لباسش رو پوشید و سریع اومدیم سمت دکتر. توی راه گفتم نکنه دکتره خودش پنیسیلین داشته باشه و تزریق کنه زنگ زدم به موبایل مامانم و گفتم ما داریم میایم دکتر تستت رو دید گفت اره گفته میتونم تزریق کنم منم گفتم صبر کنید دخترم بیاد خیالم راحت شد.
رسیدیم اونجا و به مامانم گفتم برو بخواب رو تخت تزریقات و امپولای اون روز رو دادم به اون مرده که امپول میزد عکس رو دادم به خالم که بره پیش دکتر من هم رفتم بالاسر مامانم شلوارش رو شل کرده بود و دمر خوابیده بود مانتوش رو هم تابالای باسنش اورده بود.
امپولزنه خیلی سریع 3 تا امپول رو حاضر کرد و با یک سینی که توش امپولها و پنبه الکلی بود اومد پشت پرده من شلوار مامانم رو از یک طرف یک ذره کشیدم پایین و اونم الکل زد و اول دگزامتازون رو برداشت و سریع فرو کرد گفتم بهتر نبود اول پنیسیلین رو میزدی که سفت نشه گفت نه سریع میزنم واقعا هم خیلی سریع زد سوزن رو که دراورد پنادور رو برداشت مادرم چون نه صداش دراومد نه تکون خورد احساس کردم اصلا دردش نیومده و گفتم میخوای دومی رو همین طرف بزن سومی رو اون طرف بزن مادرم گفت نه یک کم درد دارم دومی رو اون طرف بزن من طرف دیگه شلوارش رو دادم پایین و اون هم سوزن رو فوری فرو کرد تو و با قدرت تمام داشت دارو رو تزریق میکرد که اییییی و اوووییییی مامانم دراومد. این که تموم شد دوباره طرف قبلی رو الکل زد که مامانم گفت یکذره صبر کنید داشت میگفت نمیشه چون سفت میشه که سوزن سومی رو فرو کرد و همونطوری سریع تزریق کرد و مامانم هی ایییییییی و اوووییییی میکرد.
بهش گفتم یکذره بخواب من یک سر به خاله بزنم رفتم در زدم رفتم توی اتاق دکتر خالم گفت خوب شد امدی بیا دستور دارو هام رو دکتر بهت بگه. دکتر از قرص شروع کرد و من منتظر امپولها بودم بهش 6 تا سفتریاکسین داده بود که 2 تاش رو باید همون موقع میزد و مابقی رو 12 ساعت یکبار 2تا از یک امپول که باید با امپولهای صبحش میزد و 2 تا ویتامین که باید با امپولهای شبش میزد یعنی 5شنبه شب جمعه صبح و شب و شنبه صبح و شب هروعده 2 تا امپول. امیدوارم این دکتر ها زیاد بشند.
من سریع رفتم دارو هاش رو گرفتم دادم به اپولزنه دیدم خودش رفته پشت پرده خوابیده و باسنش رو تا نصفه لخت کرده با پررویی تمام رفتم بالا سرش گفت خاله مامانت میگه این بد امپول میزنه به شوخی گفتم اگر بشنوه بدترم میزنه امپولزنه با 2 تا امپول اومد تو خالمم که 2 طرف کونش تا وسط بیرون بود و چاک باسنش دیده میشد برای امپولزنه نمیدونم ولی برای من که جذاب بود خالم مثل بچه ها خودش رو سفت کرده بود و امپولزنه یکبار گفت خودتون رو شل کنید و سریع سوزن رو فرو کرد خالم هم یک ای کوچیک کرد و دیگه تا اخرش هیچی نگفت دومی هم دقیقا همینطور فقط اخرش ناله میکرد و وقتی دراورد گفت واییی چقدر درد داره چجوری بقیه اش رو بزنم.

shahnaz گفت...

خالم اونشب اومد خونه ما و فکر کنم اخر شب برای هم کمپرس کردند.
صبح جمعه من رو ساعت هفت و نیم بیدار کردند که پاشو مارو ببر امپولامون رو ساعت 8 باید بزنیم من هم بلند شدم و رفتیم توی راه گفتند بریم یکجای دیگه اونجا هم جاش ترسناک بود هم بد امپول میزد گفتم اخه صبح جمعه ای کجا برم با کلی بحث بردمشون همونجا رفتیم بالا یک خانمی که با خودش هم دعوا داشت تنها بود گفتم امپول داریم گفت هر 3 تا گفتم نه 2تامون گفت یکی یکی بیاید توی این اتاق امپولارو بهش دادم و رفت که حاضر کنه 2 تاشون ترسیده بودند و هی به هم تعارف میکردند که کی زودتر بخواب اخرش مامانم رفت که بخواب من هم به امپولزنه اسم امپولاش رو گفتم و رفتم بالا سر مامانم جای امپولای قبلی یک کم کبود شده بود اونهم 2 تا امپول رو برداشت و اول پنیسیلین رو فرو کرد و داشت تزریق میکرد که مامانم گفت ایییییییی یکذره یواش تر اونم با اخم گفت به من چه داروت درد داره سریع این تموم شد و ویتامین رو طرف دیگه زد و سر اون مامانم هیچی نگفت مامانم اروم از تخت اومد پایین و خالم اومد و مانتوش رو زد بالا و شلوارش رو داد پایین و خوابید بیشتر کونش بیرون بود به شوخی گفتم خاله شلوارت رو درمیاوردی گفت اینجوری بهتره راحت تر میزنه کمتر درد داره جای امپولای اون هم یکذره کبود شده بود. امپولزنه اومد و فوری و خشن جفت امپولارو هرکدوم یکطرف زد و غیر از اینکه خالم اروم ناله میکرد وقتی بلند شد دیدم صورتش پر از اشک شده.
وقتی خواستیم بیایم بیرون پرسیدم تا کی باز هستید گفت تا 8 شب جفتشون به سختی پله هارو اومدن پایین و دستشون به باسنشون بود. خالم خواست بره خونه که من گفتم بیا خونه ما امپولای شبت رو هم با مامانم بزن بعد میرسونمت گفت باشه شب ساعت هفت و نیم گفتم زود پاشید بریم مامانم گفت بریم یک جای دیگه گفتم احتمالا همون مرد که دیشب امپول زد شیفتشه گفتند اون بهتر میزنه رفتیم اونجا و دیدیم همون زنه است که صبح بود خالم و مامانم ترسیده بودند ولی روشون نمیشد برگردند
مثل قبل مامانم رفت خوابید و دیدم چند تا کبودی روی کونش بود اول پنیسیلین رو نوش جان کرد و کلی اخ و اوخ کرد ولی خیلی اروم بعد ویتامین سی رو زد وسطای امپول بود که گفت مگه اینم پنیسیلینه که اینقدر درد داره چرا تموم نمیشه امپولزنه گفت این ویتامین با اونکه صبح زدی فرق داره. بعدش هم سوزن رو دراورد و من به مامانم کمک کردم بره بشینه و خالم رفت خوابیدو طبق معمول کل کونش رو گذاشت بیرون و کبودیهاش مشهود بود. امپولزنه هم با سرعت و بیرحمی تمام 2 تا امپولش رو زد و امپول دومی هم کلی خون اومد جوری که چسب زخم زد. مامانم که امپولاش تموم شد خالمم رفت خونشون و فکر کنم امپولاش رو با شوهرش رفت بزنه میخواستم شنبه صبح زنگ بزنم برم دنبالش ترجیح دادم بمونم درس بخونم.
چند وقتی بود امپول ندیده بودم و دلم تنگ شده بود بچه ها راسته که هرچیز رو بخوای میتونی بدست بیاری حتی امپول دیدن رو.

behnam گفت...

سلام به همه
چند وقت پیش با یک دختر دوست شده بودم که ادعا میکرد اصلا از امپول نمیترسه گفتم چرا میگفت یک بار چند سال پیش به خاطر دستگاه گوارشش میره اتاق عمل ولی یه دلیل نامعلومی از اتاق عمل که میاد بیرون ریه اش عفونت شدید میکنه و ذات الریه میشه اون موقع 10 روز بیمارستان میخوابه و کلی بهش امپول و سرم میزنند به خاطر همین دیگه نمیترسه در ضمن دکترش گفته بود چون بدنش ضعیف و سابقه ذات الریه داشته باید برای کوچکترین سرماخوردگی هم فوری بره پیش همون دکتر.
من خیلی دلم میخواست یکجوری کارش به امپول برسه . یکبار سرما خورد و گفتم بریم دکتر گفت باید از دکتر خودم وقت بگیرم شماره اش رو هم ندارم من گفتم اسمش رو بگو من پیداش میکنم خلاصه تا بخوام پیداش کنم و وقت بگیرم 2 روزی گذشت و مخصوصا که به جمعه هم خوردیم شنبه دیگه حالش خیلی بد شده بود و رفتیم پیش دکتر. اونهم گفت شانس اوردی که هنوز چرک به ریه ات نزده سریع این نسخه رو بگیر و دارو هات رو استفاده کن واگر زود خوب نشدی بیا پیشم. 3 تا پنادور داده بود اومدیم بیرون گفت مطمئن بودم امپول میده گفتم هنوزم نمیترسی گفت نه.
بردمش یک درمونگاه که میدونستم دخلش رو درمیاره یک کمی هم دیر بردمش که امپولزنش حتما مرد باشه چون امپولزنای زن بعضی وقتها گیر میدن که نباید بالا سرش وایستم ولی مردا نمیتونن بگن.
بردمش اونجا و خیلی با جرات نشست و تستش رو داد و بعدش هم خوابید و مرد اومد امپولش رو با ملایمت زد. از این نظر که برای اولین بار کونش رو میدیدم خوب بود ولی چون نه میترسید نه دردش اومد فایده نداشت. فرداش هم رفتیم همونجا و یک زنه اومد امپولش رو بزنه خوشبختانه به من هم هیچی نگفت زنه معلوم بود که یک کم بدتر امپولش رو زد چون وقتی سوزن رو زد یک ای کوچیک کرد و وقتی دراورد هم همینطور. روز سوم میگفت خوب شد و نمیخواد امپول بزنم منم گفتم ترسیدی گفت ترس که نه ولی 2 طرفم یک کم درد میکنه. رفتیم همونجا و یک زن دیگه بود و چنان امپول رو زد که دیگه اه و ناله اش درامد.
2 هفته دیگه دوباره مریض شدو رفتیم همون دکتر دکتر هم عکس از ریه نوشت گرفتیم و اومدیم دکتر عکس رو که دید گفت کمی عفونی شده 10 تا امپول نوشت که 12 ساعت یکبار بزنه اسمش رو هم یادم نیست رنگش پریده بود وقتی رفتیم داروخانه امپولارو که دید گفت وای اینها هم که مثل پنیسیلینه چقدر هم گنده است گفتم تو که نمیترسی گفت از یکی دوتا نمیترسم نه این همه. رفتیم همونجا امپولزنش مرد بود امپول رو اورد و اون حسابی خودش رو سفت کرده بود گفت خودت رو شل کن امپول رو خیلی اروم زد و اون هم هیچی نگفت . گفتم چطور بود گفت کمتر از پنیسلین درد نداشت. از امپول سوم چهارم به بعد کونش کلی کبود بود و اروم ناله میکرد. از امپول پنجم شیشم به بعد گفت من غلط کردم دیگه میترسم منم دلداریش دادم گفتم عیب نداره چیزی نمونده 2 تای اخر هم که کاملا گریه میکرد. امپولزنای زنش خیلی بد سوزن رو میزدند و بعدش کلی خون میومد .

ناشناس گفت...

واقعا دست همه درد نکنه اینجا دوباره داره راه می افته

ناشناس گفت...

خیلی زیبا بودلطفا بازهم ازآمپول خوردن آشنایان بنویسید.
مرسی پدرام از تهران

ناشناس گفت...

سلام من دیروزآمپول زدن مامانم را دید زدم اولین بارم بود ولی مثل اینکه دوستان راست میگفتند خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر میکردم لذت بخش بودازدرآوردن چکمه هایش تا صدای آخ گفتنش
واقعا دیدن باسن زنان فامیل وآشنا
موقع آمپول زدن استثنایی است من با این که سوم راهنمایی هستم ولی تا الان هم چین لذتی نبرده بودم
من انشای خوبی ندارم وگرنه خاطره ام را مینوشتم
لطفا خاطرات خودرا درباره دیدزدن یاآمپولزدن خانم های آشناتون بگید
علی






ا

aylar گفت...

salam bar hamegi.mikham ye khatere tarif konam.
chand rooz pish khaharam mariz shod va baghye hame mosaferat boodan. khaharam 2 ta ampoole 6.3.3 dasht ke bayad ba ham mizad. manam didam forsate monasebiye baraye inke khodam ampoolasho bezanam va baraye avvalin bar movaffagh shodam. bade kolli jarro bahs akharesh razi shod. bande khoda deraz keshide boodo mitarsid. oomadamo ab mogharraro keshidam too sorang o ... bade inke amade shod baresh gardoondam sharvalo shortesho ta balaye roonesh dadam paEn panbaro keshidam samte rast basanesh badesdesham sari foroo kardam too basanesh khodesho seft kard chand bar goftam shol kon shol kon. bad aroom tazrigh kardam hichi nagoft. oon yeki sorango bardashtamo samte chapesh foroo kardam baz khodesho seft kard azash khastam khodesho shol kone bade inke khodesho shol kard aroom tazrigh kardam vasataye tazrigh baz khodesho seft kard zadam roo basanesh ke khodesho shol kone bad dobare ta tah tazrigh kardam.bad keshidam biroon .bad az ye rooz dobare jaye ampoolasho negah kardam joz ye jaye koochike ghermez hich asari nabood khodesham migoft khoob zadam. man enshaye khoobi nadaram omid varam khoshetoon oomade bashe

هادی گفت...

من چند روز پیش خونه عموم اینا بودم.یه دختر عمو دارم که تقریبا 21 سالشه و اسمش مهشیده.روز قبلش به خاطر انفوالانزایی که گرفته بود رفته بود دکترو دکتر هم بهش امپول داده بود.چون خونشون منو مهشید تنها بودیم بهم گفت که باهاش برم درمونگاه.منم سریعا قبول کردم.باهم رفتیم درمونگاهو قبض تزریقات گرفتیم.بیچاره باید 3تا امپول میزد.اون ساعت فقط یه مرد بود که کار تزریقات رو انجام میداد.میخواستن براش تست کنن که گفت دیشب هم زده.رفتیم باهم تو تزریقات.مهشید از قیافش معلوم بود که ترسیده.اقای امپولزن داشت امپولارو اماده میکرد و مهشید هم خوابید روی تخت.منم با کمال پررویی رفتم کنارشو وایسادم.بهش گفتم دیشب هم زدی؟گفت اره.2تا چرک خشک کن(پنیسیلین) زدم.اقایه امپولزن با 3تا سرنگ اومد پیش من و بهم گفت شلوارشو بکش پایین.منم سریع شلوار تنگ مهشیدو تا وسط باسنش دادم پایین که مهشید بهم گفت بسه هادی.اقایه امپولزن پنبه رو مالوند روی باسن مهشیدو سرنگ رو کرد تو باسن مهشید.مهشید ولی جیکش هم درنیومد.بعدش هم پنبه رو گرفت روی محل تزریق و امپولو دراورد.بعد پنبه رو گرفت روی محل تزریق وامپولو کشید بیرون.بعدش اون سمته مهشید رو پنبه مالیدو سرنگ حاوی پنیسیلین رو فرو کرد.مهشید تا اخرای این هم جیک نزد.ولی اخراش اروم ناله میکرد.معلوم بود که هم از من و هم از اقایه امپولزن خجالت میکشه.بعدش هم دوباره همون سمته اولو پنبه مالید.تقریبا یکم پایین تر از اولی امپول دوم پنیسییلین رو هم زد.مهشید وقتی که سوزنو فرو کرد باسنشو سفت کردو هرچی بهش امپولزنه گفت شل کن شل نکردو فقط ناله میکردودرد میکشید.اونم تا اخر تزریق کردو کشیدش بیرون.جاش یکم خون اومد.مهشید به خاطر اینکه بیشتر از این باسنشو دید نزنم بعد از تزریق شلوارشو داد بالا و زیر لب اییی اییی میکرد.کمکش کردم اروم از روی تخت بلند شه.بعد باهم رفتیم خونشون.ولی باسن خیلی توپی داشت.حسابی حال کردم...

behnam گفت...

سلام به همه
من هیچوقت امپول زدن به مادر و خواهر برام جذاب نبوده ولی چون میبینم علاقه دارید 2 تا خاطره مینویسم. همین چند روز پیش که رفته بودیم مسافرت شمال خواهر کوچیکم بیست ساله است سرمای بدی خورد روزای اول حاضر نشد بیاد دکتر ولی بعد از دو روز دیگه حالش خیلی بد شد. عصری رفته بود تو تختش تا ساعت 9 خوابیده بود ساعت 9 اومد بیرون و گفت داداش حالم خیلی بد بیا بریم دکتر گفتم بریم مامانم گفت منم میام ولی اون گفت نمیخواد دوست دارم با داداشم تنها برم مامانم گفت اخه منم احساس میکنم گلوم درد میکنه گفت نمیخواد خودت با بابا برو
اون موقع شب تو شهرستان کوچیک نمیدونستم دکتر از کجا گیر بیارم رفتیم یک بیمارستان پیدا کردیم که اورژانس شبانه روزی داشت. یک زن جوان امد که فهمیدیم دکتر خواهرم رو معاینه کرد و دست به نسخه شد خواهرم گفت امپول ندید من نمیزنم گفت یک امپول کوچولو چون خیلی تب داری گفت امپول کوچولوت پنیسیلین نباشه دکتر گفت نه نترس یک سرم هم نوشت و چند تا قرص. بردم خواهرم رو رو تخت اورژانس خوابوندم یک پیر مرد سبیل کلفت اومد سرمش رو زد و رفت گفت امپولش رو هم بگیر بیار براش بزنم خواهرم گفت اگر این بخواد امپول بزنه من که نمیزنم گفتم تو نگران نباش. از دکتر پرسیدم داروخانه شبانه روزی کجاست ما اینجا غریبیم یکذره باهاش گفتم خندیدم گفت با من بیا من رو برد انبار دارو و از بیمارستان کل دارو هاش رو داد گفتم یک زحمت دیگه هم بکشید گفت دیگه چیه گفتم این یارو که سرم زد اگر بخواد امپول بزنه من سکته میکنم چه برسه یه اون دختر جوان گفت کس دیگه ای ندارم گفتم شما چی اگر میشه منت بگذارید فرض کنید خواهر خودتونه گفت چشم بده به من گفتم الان که نمیشه بگذار سرمش تموم بشه بعد.
رفتم بالا سر خواهرم همون یارو اومد از من پرسید امپولش رو گرفتید گفتم خانم دکتر گفته بعد از سرمش به خواهرمم گفتم نگران نباش خود دکتر بذات میزنه گفت مخش رو زدی گفتم این چه حرفیه به خاطر تو یکذره شیرین زبونی کردم . یکهو دیدم یک صدای گریه میاد رفتم بیرون دیدم یک زنه داره یک پسر کوچیک تقریبا 7 ساله رو میخوابونه رو تخت بغلی پسرم اروم گریه میکرد. همون مرد سبیلو هم داشت یک امپول گردی مثل پنیسیلین رو اماده میکرد زن پسرش رو دمر کرد و یک شلوار گرمکن پاش بود شلوار رو تا زانوش کشید پایین و با یک دست زانو و با یک دست کمر پسر رو نگه داشت مرد هم رفت و امپول رو محکم فرو کرد و چنان جیغی بچه بیچاره زد که نگو تا اخر امپول هم گریه کرد. بعدش تا امپول رو دراورد مادرش بلندش کرد و همینطور که گریه میکرد مادرش میکشید و چون بچه نمیتونست درست راه بره مادره یکدونه محکم زد تو سرش که تند تر راه بره.

behnam گفت...

بعدش خانم دکتره اومد بالا سرخواهرم یک کمی از سرم مونده بود حالش رو پرسید و صبر کرد که سرم تموم بشه بعد گفت خانم کوچولو برای امپولت حاضر شو من هم دیدم داره به زور مانتوش رو میزنه بالا گفتم کمک میخای گفت اره رفتم دگمه های مانتوش رو باز کردم شلوارش کشی بود و نیازی به بازکردن دکمه نداشت دمرش کردم مانتوش رو زدم بالا و شلوار و شورتش رو گرفتم تا وسط باسنش کشیدم پایین ولی دوباره به خاطر جنس شلوارش برگشت بالا خیلی ترسیده بود و زیر لب چیزی میگفت به خاطر همین خیلی به من هیجان میداد. دکتر که امد مجبور شدم شلوار و شورتش رو یک کم بدم پایین و نگه دارم پنبه رو که مالید باسنش رو سفت کرد دکتر گفت خودت رو شل کن و یک نفس عمیق بکش بعدش هم فوری سوزن رو فرو کرد یکهو خواهرمیک جیغ کوتاه کشید و پاش رو تکون داد دکتر هم کلی مسخره اش کرد و گفت چقدر میترسی این که درد نداره گفت خیلی سوختم شروع کرد به فشار دادن پدال سرنگ و خواهرمم هی ناله میکرد تا پنبه رو گذاشت دور سوزن و اروم سوزن رو کشید بیرون اون هم گفت هسسسسسسسسس وقتی سوزن رو دراورد و رفت خواهرم گفت امپولش درد نداشت ولی خیلی سوزنش سوخت چه فرو کردنش چه دراوردنش.

حدود یکسال پیش مادرم به خار یک مساله ای عصبی شده بودو کلی ضعیف شده بود که دیگه تا بعد از ظهر که من رسیدم خونه بیحال افتاده بود حالت غش داشت. به زور با خواهر کوچیکم لباس تنش کردیم و بردیمش تو ماشین خواهرم مجبور بود بمونه خونه و من تنها بردمش بیمارستان رسیدیم بیمارستان اصلا نمیتونست راه بره و با برانکارد بردنش بخش اورژانس و بعد از چند دقیقه دکتر اومد بالا سرش و معاینه کرد و چند تا سوال از من پرسید و گفت این دارو هارو فوری بگیر رفتم دارو خانه 2 تا سرم بود با هفت هشت تا امپول.
یک پرستار اومد سرم اول رو زد و 2تا یا 3 تا امپول هم زد تو سرم به من گفت اگر حالش تغییری کرد یا سرمش نزدیک تموم شدن بود خبر بده تقریبا نبم ساعت طول کشید سرم اول تموم شد اخراش دیگه بیدار شده بود دوباره پرستار اومد سرم اول رو دراورد فشارش رو گرفت و سرم دوم رو زد و دوباره 2و 3 تا امپول زد تو سرم نیم ساعت دیگه طول کشید تا پرستار اومد و سرم رو دراورد و حال مادرم رو پرسید و اون گفت خیلی بهتر شدم میتونم برم گفت عجله نکن دوباره فشارش رو گرفت و رفت بیرون

behnam گفت...

بعد از 2 دقیقه با 2 تا امپول و سرنگ و اب مقطر و.. امد و گفت برگردید امپولاتون رو بزنم دیگه مرخصید. جفت سرنگها 5 سی سی بود و پرشون کرد و مادرمم دمر خوابیده بود و مانتوش رو زده بود بالا و شلوارش رو شل کرده بود. پرستار که رفت بالا سرش با زحمت داشت شلوارش رو میداد پایین که من رفتم با پررویی کمکش و شلوارش رو کمی کشیدم پایین و تا نصفه باسنش پیدا بود یک طرفش کبود بود پرستاره گفت چی شده معلوم شد اونروز تا قبل از اینکه من برسم خونه سرش گیج رفته و خورده زمین گفت جاش هم خیلی درد میکنه روش امپول نزنی. پرستاره گفت 2 تاش رو یکطرف بزنم گفت اصلا نزن.
پرستار یکطرف رو الکل زد و فوری سوزن رو فرو کرد و مادرم اروم ناله میکرد مثل اینکه دردش زیاد بود چون مادرم الکی ناله نمیکنه. بعد پنبه رو گرفت و سوزن رو دراورد و دوباره همون طرف یک کم پایین تر رو الکل زد و گفت این امپول دردش زیاد نفس عمیق بکش امپولش روغنی بود و خیلی اروم و با فشار زیاد تزریق میکرد مادرمم گفت وایییییی چقدر درد داره تا اخرش ایییییییی وایییییییییی میکرد و تموم که شد سوزن رو دراورد و کلی خون امد شلوارش رو کشیدم بالا و مادرم گفت نمیتونم بلند شم یک کم صبر کن امپولش خیلی درد داشت.

ناشناس گفت...

خیلی زیبا بود بهنام مرسی
راستی کسی خاطره ای درباره دید زدن دزدکی یابا پررویی که مادر یا خواهر آدم خجالت بکشند داره؟

ناشناس گفت...

سلام.اسمم سمانه و 18 سالمه.یه یک هفته ای بود که من بدنم کهیر میزدو شدیدا میخارید.امروز ساعت 9 صبح از خواب بیدار شدم کسی خونه نبود. صبحانه خوردمو لباسامو پوشیدمو رفتم درمونگه.دکتر یه نگاهی کردو دفترچمو باز کرد.گفتش امپول میزنی؟گفتم بله دکتر.مشکلی ندارم.2تا امپول نوشتو 2تا هم قرص ویه پمادو گفت تا خوب نشدی ادویه استفاده نکن.توی درمونگاه خودش داروخونه هم داره.رفتم دارومو گرفتمو قبض 2تا امپول گرفتم و رفتم داخل تزریقات.خانومی که اونجا بود امپولامو گرفتو گفت روی اون تخت بخواب.منم رفتم دکمه مانتومو باز کردمو شلوارمو شل کردم.اونم با 2تا امپولا اومد و گفت هنوز اماده نشدی؟سریع روی تخت دراز کشیدمو یه طرف باسنمو یکم دادم پایین و اون خانومه هم امپول اولو زد.خودش این طرفو داد بالا و اون سمتمو اونقدر که بتونه تزریق کنه داد پایینو امپول دوم رو هم زدو کشید بیرون.منم بعد از تزریق از روی تخت بلند شدمو لباسامو مرتب کردمو اومدم خونه.الن که دارم اینو مینویسم سمت راستم یکم درد میکنه.

علي گفت...

سلام دوستان ميخوام يه خاطره تعريف كنم
من يه پسر عمو دارم كه به شدت از آمپول ميترسه و هميشه سعي ميكنه كه تا موقع سرماخوردنش آمپول نزنه . چند روز پيش عموم و خانمش واسه كاري يه هفته رفتند اصفهان و قرار شد من برم پيش اشكان خونشون وقتي رسيدم ديدم سرماخورده گفتم نرفتي دكتر گفت نه خودش خوب ميشه منم بهش اصرار نكردم فرداش حالش خيلي بد شد و به زور بردمش دكتر ولي گفت كه امپول نميزنه رفتيم پيش دكتر آشنامون وقتي معاينش كرد گفت كه گلو و گوشش حسابي عفونت كرده و تبشم خيلي بالاست همين كه دكتر شروع كرد به نسخه نوشتن اشكان فورا بهش گفت كه ميدوني كه آمپول نميزنم دكترم بهش گفت ميخواستي زودتر بياي تا بهت آمپول ندم ولي الان مجبورم كه بهت بدم من كه كلي ذوق كرده بودم گفتم بهش بديد من وادارش ميكنم كه بزنه دكترم 4تا سفتراكسون براش نوشت و گفت روزي يكي ميزني به خاطر اينكه اشكان و ميشناخت گفت كه براي اينكه مطمين بشه كه ميزنه داروهاشو كه گرفتي بيار تا اوليشو خودم واسش تزريق كنه منم گفتم چشم.اشكان كه از ترس يخ كرده بود گفت من همينجا تو مطب ميشينم تو بو داروهامو بگير منم گفتم باشه رفتم داروهاشو گرفتم و اومدم خواستيم بريم داخل كه منشي گفت يه مريض داخله ماهم منتظر شديم تا اون بياد بيرون 10 دقيقه بعدش اون مريض اومد بيرون و ما رفتيم داخل اتاق. اشكان به زور ميومد تو رفتيم و من داروها رو دادم به دكتر دكترم به اشكان گفت كه بره روتخت بخوابه و شروع به درست كردنه آمپول كرد من بهش كمك كردم تا بخوابه كمربند و دكمه شلوارش باز كرد شلوارو شورتشا تا نصفه دادم پايين دكتر اومد و گفت حاظري گفتم اره حاظره اشكان همش ميگفت دكتر بيا بيخيال من شو نميخواد بزني اونم همش ميگفت برگرد انقدر حرف نزن به زور برشگدوندم همين كه دكتر پنبه را كشيد روي باسنش اشكان كه خنكيشو حس كرد خودشو سفت كرد دكترم بهش گفت اگه ميخواد دردش نگيره خودشو شل كنه اما اون از ترس خودشو سفت كرده بود دكترم آروم سوزنو توي باسنش فرو كرد و همون موقع اشكان يه جيغ كشيد دكترم بدون توجه بهش شروع كرد به تزريق اشكانم همش ايييييييي ميگفت تا وسطش صداش بلندتر شد و پاشو تكون ميداد دكتر به من اشاره كرد كه پاشو نگه دارم منم گرفتمش تا آخرش گريه ميكرد تا اينكه بلاخره تموم شد و ذكتر آمپولو در اورد و بهش گفت تموم شد پاشو ولي اشكان يه 5 دقيقه اي همون جوري روي تخت دراز كشيده بود بعدشم به سختي بلند شد و از دكتر تشكر كرديم و اومديم بيرون به سختي راه ميومد همش مي گفت خيلي درد داشت من ديگه آمپول نميزنم ولي من همه ي امپولا را مجبورش كردم كه بزنه. اميدوارم كه خوشتون اومده باشه

ناشناس گفت...

سلام.من اسمم علیرضا است.وقتی 15 ساله بودم سرمای شدیدی خوردم وداشتم همه خونواده رو مریض میکردم.چند بار مامانم اصرار کرد که بریم دکتر ولی از ترس امپول نمیرفتم.پدرم هم گقت:ولش کن بزار بمیره.ولی یکی از همون شبها خواهرم با شوهرش اومدند خونه ما واسه شب نشینی.پدرم به خواهرم و شوهرش گفت این حرف مارو که گوش نمی کنه.شما بهش بگید شاید راضی بشه بره دکتر.دامادمون هم که تو این کارها زود جوّگیرمیشه به زور منو با خواهرم بردند به یه درمونگاه فرهنگیان.چون شوهر خواهرم معلم بود و اونجا همه رو میشناخت.درمونگاه تقریبا شلوغ بود.وقتی نوبتمون شد خواهرم منو برد تو اتاق.یه دکتر میانسال بود.بعد ار معاینه شروع کرد به نوشتن.خواهرم بهش گفت:اقای دکتر امپول بنویس که زودتر خوب بشه.منم گفتم نه.اونم به خواهرم نگاه کردو سرشو چند بار داد پایین یعنی چشم نوشتم.اومدیم بیرون و من و خواهرم رفتیم تو تزریقات و دامادمون رفت داروها رو بگیره.مسوول تزریقات یه خانمه بود.یه نگاه زیر چشمی به من و خواهرم کرد و مشغول اماده کردن سرنگش شد.رفت پرده رو زد کنار تا به یه مریض امپول بزنه.یه خانمه جوون بود که رو به طرف من دراز کشیده بود.امپولزن پرده رو کشید و خانمه بهش گفت:درد نداشته باشه ها.امپولزنه فقط بهش گفت:باشه باسنتو شل کن.یهو چند لحظه بعد خانمه با صدای نازکی شروع کرد به آییییییی گفتن و بعدش اوف اوفش شروع شد و میگفت خانم بسه خیلی درد داره .خواهرمم گفت زنه به این گنده ای خجالت نمیکشه دادو بیداد میکنه؟من هیجان عجیبی داشتم و خیلی دوست داشتم که پشت اون پرده بودم.چند لحظه بعد امپولزن اومد و رفت پشت میزش و مشغول کار خودش شد.اون خانمه هم در حالی که کمی میلنگید اومد و امپولزنه بهش قبض داد و رفتش بیرون.چند دقیقه بعد دامادمون با یک پلاستیک پر از دارو اومد و دادشون به خواهرم و خودش هم رفت بیرون.خواهرم داروها رو به خانمه داد.یه پنیسیلین با یه امپول کوچیک.خانمه ازم پرسید کی پنیسیلین زدی؟گفتم نمیدونم.بعدش گفت بهتره تست بشه و شروع کرد به اماده کردن سرنگ و به من گفت استینتو بزن بالا.من به خواهرم گفتم تست یعنی چی؟گغت یکمی از امپولتو زیر پوست میزنه که اگه حساسیت نداشتی بعدا بزنه تو باسنت.خانمه هم سرنگو اماده کرد اومد و دست راست منو گرفت و پنبه الکلی رو مالید و همین که سوزن رو رو پوستم گذاشت من ناخوداگاه دستمو کشیدم و خانمه با تشر بهم گفت:مگه نمیبینی میخوام تست کنم چرا دستتو میکشی.بعدش دستمو محکمتر گرفتو سوزنو بیشتر از اینکه زیر پوست فرو کنه توی گوشت زد.خیلی سوزش داشت.بعد دور محل تست رو با خودکار خط کشید و گغت باید یه ربع بشینی.توی این یک ربع چند نفر دیگه هم برای امپولزدن اومدن.دامادمون یه لحظه اومد و گفت زود باشین چیکار میکنین و دوباره رفت.در همین لحظه خانم امپولزن که به یک خانم دیگه امپول زد از پشت پرده اومد بیرون و به من گفت دستتو ببینم.بهم گفت سرت گیج میره؟حالت تهوع داری؟من هم گغتم نه.گفت پس برو رو تخت بخواب و خودش مشغول اماده کردن سرنگ شد.خواهرم هم بهم گغت برو داداشی نترس.وقتی رفتم پشت پرده دیدم دو سه تا پنبه خونی افتاده روی زمین و روی تخت هم چند جا پارگی داشت.اون موقع فهمیدم که چرا اون خانم جوون میگفت که آروم بزنه که درد نداشته باشه.دیگه خیلی ترسیده بودم.یدفعه خانمه پرده رو کنار زد و اومد تو گفت:توکه هنوز نخوابیدی.زود باش دیگه.منم دکمه شلوارمو باز کردم و خوابیدم.خانمه شلوارمو با شورتم کشید پایین و بعدش چند بار با پشت ناخن به سرنگ امپول کوچولویه ضربه زد و هوای اونو گرفت.پنبه رو روی باسنم کشید ومنم باسنمو سفت کردم.با انگشتش باسنمو فشار داد گفت شلش کن.دوباره پنبه رو مالید و همزمان سرنگو محکم زد تو باسنم.واااای.چه درد بدی داشت.وقتی شروع کرد به تزریق دردش بیشتر شد.پنبه رو دور سوزن گذاشت و درش اورد.حالا فهمیده بودم که اون خانمه چه دردی کشیده و اون پارگی های رو تخت مال چی بوده.بعد شروع کرد به تکان دادن شیشه پنیسیلین و کشیدش توی سرنگ و بهم گفت قبلی درد که نداشت.منم هیچی نگفتم.بعد گفت این یکی دردش بیشتره.وای یک سرنگ پر از یک مایع سغید.طرف دیگه شورتمو کشید پایینتر و دوباره هوای سرنگو گرفتو پنبه رو مالید و یک لحظه صبر کرد.منم دندونامو رو هم فشاردادم.یکدفعه سرنگو فرو کرد.مثل دارت.برق از چشام پرید.چشامو بستمو به هم فشاردادم.خیلی دردش از قبلی بیشتر بود.اخ و اوخم در اومد.خانمه هم میگفت داره تموم میشه آخرشه.وقتی تموم شد و سرنگو در اورد گفت چند لحظه بلند نشو و پاهاتو بالا پایین بده.از درد مثل مار دور خودم میپیچیدم.احساس میکردم باسنم داره مثل قلب می تپه.یک طرف باسنم مال خودم نبود.خواهرم اومد پیشم و با خنده گفت درد داشت آره؟خوبت شد.منم لباسمو پوشیدمو اومدیم بیرون و رفتیم

ناشناس گفت...

سلام
خاطره علیرضاوعلی جالب بود
راستی علی آمپول خوردن زنان فامیل راتا الان دید زدی اگر آره لطفا بنویس
پدرام از تهران

شايان گفت...

سلام دوستان من يه خواهر دارم كه الان حدودا 19 سالشه خيلي از آمپول ميترسه و زودم سرما ميخوره و بخاطر همين ترسش هميشه وقتي سرما مي خوره سعي ميكنه نرن دكتر و چون دور ميره مجبور ميشه كه آمپول بزنه چند روز پيش سرماي شديدي خورد ولي حاظر نشد كه بره دكتر جمعه بود همه رفته بوديم باغ كه شب خيلي حالش بد شد وقتي داشتيم برميگشتيم بابام رفت بيمارستان كه ببريمش دكتر من اول پياده نشدم اما وقتي ديدم طول كشيد رفتم پايين و رفتم داخل بيمارستان ديدم خيلي شلوغه بابام گفت كه ديگه نوبتشون شده خواهرم و مامانم و بابام رفتند داخل مطب منم بيرون منتظرشون نشستم يه 10 دقيقه گذشت و ديدم اومدند بيرون بابام گفت شما همين جا باشيد تا من برم داروهاشو بگيرم و بيام همونجا داروخانه داشت ما نشستيم به مامانم گفتم دكتر چي گفت؟ مامانم گفت دكتر گفت كه گلوش و گوشش پر عفونته وتبشم بالاست امپول داد بهش گفت كه حتما سر وقت تزريق بشه. منم رفتم يكم خواهرمو دلداريش دادم ديدم بغض كرده همون موقع بابام اومد چشمم كه به كيسيه داروها افتاد چشمام 4تا شد پر بود از آمپولو و قرص و كپسول. پاشديم و رفتيم سمت تزريقات ديدم بابام 2تا امپول در اورد و داد به پرستار و اونم شروع كرد به درست كردنشون يكيش سفتراكسون بود و اون يكيم مال تبش بود نمي دونم اسمش چي بود مامانم همون موقع گوشيش زنگ خورد و مجبور شد از اتاق بره بيرون خواهرم نميرفت روي تخت دراز بكشه پرستار اومد داخل و بهش گفت چرا اماده نشدي خواهرم از ترس داشت ميلرزيد بابام كمكش كرد تا دراز بكشه بعدم شلوارو شورتشو كشيد پايين منم كه فرصت گير اورده بودم داشتم نگاش مي كردم پرستاره وقتي ديد خواهرم اننقدر ميترسه گفت نترس يه جوري ميزنم كه دردت نگيره وقتي پنبه را كشيد رو باسنش خودشو سفت كرد خانمه بهش گفت كه خودشو شل كنه ولي اون از ترس خودشو سفت گرفته بود پرستارم بهش توجه نكرد و آمپول اولي را كه واسه تبش بود تزريق كرد خواهرم اولش ايييييي كرد ولي امپوله كوچيك بودو زود تموم شد پرستاره فورا اون طرف باسنشو پنبه كشيد و امپولو كرد توي باسنش خواهرم اولش يه جيغ كوتاه كشيد و پاشو تكون ميداد كه بابام مجبور شد پاشو نگه داره پرستارم بدون توجه بهش شروع كرد به فشار دادن پدال سرنگ خواهرمم ديگه زد زير گريه و فقط گريه ميكرد پرستارم همش بهش ميگفت كه خودشو شل كنه ولي خواهرم فقط گريه ميكرد تا بلاخره پنبه را گذاشت كنار سرنگ و كشيدش بيرون و گفت تموم شد بابام شورت و شلوارشو كشيد بالا منم رفتم بالاي سرشو اشكاشو پاك كردم به زور از تخت اومد پايين و لنگان لگان اومد سوار ماشين شد تو راهم همش بغض كرده بود و ميگفت كه جاي آمپولاش درد ميكنه منم فقط بهش ميخنديدم . اميدوارم كه خوشتون اومده باشه

ناشناس گفت...

سلام اسم من ساراست و 30 سالمه مادر من 50 ساله است و تا 1 سال پیش پرستار یک بیمارستان دولتی بود تازگیها از کارش بازنشسته شده.من و برادرم وقتی بچه بودیم و مریض میشدیم مادرم ما رو میبرد بیمارستانشون یک دکتر ما رو ویزیت میکرد و میرفت اونوقت مادرم مارو میسپرد به یکی از همکاراش اگر من بودم میداد به همکار زن و اگر داداشم بود همکار مرد دیگه چشمتون روز بد نبینه ما میخوابیدیم رو تخت و گریه میکردیم اصلا معلوم نبود چند تا امپول قرار بخوریم یکی دو تا حتی یکبار یادم 3تا امپول خوردم.
از انجاییکه ما همیشه پیشگیری میکردیم خیلی کم مریض میشدیم تو بچگی من از مامانم امپول نخوردم تو محل کارش خیلی کم میرفتم ولی بعد از 16و17 سالگی گاهی میرفتم بیمارستان مادرم هد نرس بخش زنان زایمان بود وقتی میرفتم میدیدم که رفتارش خیلی بیرحمانه است با هر مریضی که کار داره مثلا امپول میزنه سوند میزنه یا بخیه میکشه کلی مریضش اه و ناله میکرد البته نمیگذاشت من برم تو اتاق مریضها یکبار یادمه یک مریض رو روی برانکارد داشتند میبردند نمیدونم کجا مادرم توی راهرو نگهش داشت و پرونده اش رو چک کرد بع گفت باید یک امپول بهش بزنه مریض کامل لخت بود و فقط یک ملافه روش بود همونجور که خوابیده بود یکذره یکوریش کرد سوزن رو گذاشت روی باسنش و تا ته خیلی اروم فرو کرد و دارو رو تزریق کرد طفلک اولش ناله کرد ولی اخرش اشکش درامد و گریه کرد.
الان یکساله که بازنشست شده و چون دیگه سر کار نمیرفت داشت افسرده میشد از انجاییکه من و مامانم تنها زندگی میکنیم خیلی براش ناراحت بودم مدتی بود که تمام تجربیات پزشکی اش رو روی من به اثبات میرسونه. من هم چون براش ناراحتم درکش میکنم. چند وقت پیش گیر داده بود که ضعیف شدی رفته بود قرص اهن و امپول ب کمپلکس برام خریده بود. امپول رو همچین فرو کرد که میخواستم داد بزم ولی صدام در نیومد یکبار هم 2 تا عطسه کردم دیدم رفت درجه اورد و تبم رو اندازه گرفت و برای پیشگیری رفت کلی قرص بهم داد که البته من یواشکی ریختم دور.
واما اصل قضیه یکماه پیش بود که احساس میکرد دست و پاش گیرایی نداره و وسایل ازدستش میافته. چند روز بعدش هم دستاش لزش شدیدی پیدا کرد بهش پیشنهاد دادم بریم بیمارستانی که قبلا کار میکرده ولی گفت دوست نداره به عنوان بیمار بره اونجا من کلی پرس و جو کردم و یک دکتر متخصص اعصاب پیدا کردم دکتر ازمایش نوشت و رفتیم فوری انجام دادیم و فرداش برگشتیم. دکتر توی کلینیک یک بیمارستان بود بعد از معاینه براش 20 عدد امپول نوشت که هر شب باید 2 تا میزد به ما ادرس یک دارو خانه رو داد که باید از انجا امپولارو تهیه میکردیم بعدش هم گفت حتما تو اورژانس همین بیمارستان تزریق کنید که اگر مشکلی بود به من خبر بدهند. در ضمن تزریق سختی داره و باید اروم و عمیق تزریق بشه. یکی از پرستارهای اورژانس رو هم صدا کرد و بهش سفارش کرد.
همون شب رفتم امپولاش رو گرفتم و بردمش اورژانس اون بیمارستان پرستاره من رو دید و 2تا از امپولارو گرفت و گفت مادرت رو بخوابون روی تخت رفت پشت پاراوان و دگمه های مانتوش رو باز کرد دگمه شلوارش روباز کرد دمر دراز کشید و من رفتم مانتوش رو زدم بالا و شلوارو شورتش رواز دو طرف یک کم دادم پایین جوری که یک کمی شکاف کونش پیدا بود پرستار با 2 تا سرنگ 5 سی سی پر اومد تو گفت بیشتر بده پایین باید عمیق تزریق بشه من هم کامل تا زیر باسنش کشیدم پایین جوری که کامل باسنش بیرون بود میدونستم که خیلی بهش بر میخوره و خجالت میکشه ولی من به روی خودم نیاوردم. تا حالا کون مادرم رو ندیده بودم سفید و بزرگ وتپل بود و یک جوش کوچیک هم روش نبود خیلی صاف بود ( خوب شد من پسر نشدم) پرستاره یک طرف رو الکل زد و سوزن رو تا ته فرو کرد سوزنش یک کمی کلفت تر و دراز تر از معمول بود اونهم امپول رو پایین تر از جایی زد که همیشه امپول میزنند. اروم و با فشار امپول رو تزریق میکرد مادرم لباش رو گاز میگرفت معلوم بود درد داره ولی صداش درد نداره. بیش از یک دقیقه طول کشید امپول تموم بشه سوزن رو کشید بیرون و گفت این اولیش طرف دیگه رو الکل زد و همونجوری مثل اولیش زد سوزن رو دراورد و رفتیم خونه فرداش هم همون پرستاره بود و دوباره همونجای باسن مادرم رو امپول زد ایندفعه یک کم اییی کوچیک کرد.

ناشناس گفت...

روز سوم هم به همین منوال ولی روز چهارم باسنش بد جوری کبود شده بود صداش درامد و گفت جای قبلی نزن خیلی درد میکنه یکذره جابجا کن اون هم یک کم بالا تر زد ولی معلوم بود خیلی درد میکشه چون لبش رو محکم گاز میگرفت سر امپول دوم هم ناله میکرد.
روز پنجم رفتیم یک مرد اونجا امپولارو گرفت و پرستار قبلی نبود مادرم که خوابید نگذاشت شلوارش رو مثل هرروز بدم پایین یک کمی بالای باسنش رو لخت کردم مرده هم همونجا امپول رو فرو کرد و فوری تزریق رو تموم کرد اصلا مثل زنه طولش نداد بعد رفت سراغ طرف دیگه اونهم فوری تزریق کرد مادرم جیکش در نیومد ولی وقتی بلد شد معلوم بود اشکش درامده سریع صورتش رو پاک کرد بعد که رفتیم خونه گفتم میخوای کمپرس کنم قبول کرد و براش کمپرس کردم.
روز ششم که داشتیم میرفتیم بیمارستان گفت کاشکی اون مرده نباشه پدرم درامد چون نمیشه شلوارم رو بکشم پایین جبوره بالا بزنه خیلی درد میگیره ولی بازم همون مرده بود مادرم ترس تو صورتش دیده میشد خوابید و دوباره امپولا همونجای روز قبلش تزریق شد. بازم صداش درنیامد ولی اشکش درامد.
روز هفتم یک خانم دیگه بود دوباره باسنش رو کامل لخت کردم خیلی کبود بود پرستاره امد گفت وای کجا بزنم همون پایین روی امپولای اولی تزریق کرد. دیگه ظاهرا خیلی درد نداشت و براش عادی شده بود راحت بلند شد و رفتیم. روز هشتم همینطور ولی روز نهم دوباره همون مرده بود و پدرش رو دراورد چون امپول اول رو که تزریق کرد وقتی اسپیره کرد خون امد تو سرنگ و دوباره سوزن رو کشید بیرون و دوباره تزریق کرد امپول دوم هم چون از دستش دور بود سوزن رو نتونست تا ته بکنه تو گیر کرد و یک کم سوزن رو درجا فشار داد و همونجا تزریق کرد دیگه صدای اه و ناله مادرم درامد. شب که رفتیم خونه امپول دوم بدجوری قلنبه شده بود. کلی براش مالیدم گفتم یک چیزی بهش میگفتی گفت خودم از این بلا ها زیاد سر مردم اوردم حالا نوبت خودم شده.
روز اخر هم که امروز بود رفتیم همون خانم اولی بود کون مادرم رو که دید گفت چه کبود شده ولی انتظارش رو داشتم که اینجوری بشه چون امپولای سنگینیه . امروز هم 2 تا امپول اخر رو تزریق کرد خیلی درد نداشت چون فقط لباش رو گاز میگرفت. حالا فردا باید ازمایش بده و جواب ازمایش رو ببریم دکتر نشون بدیم امیدوارم خوب شده باشه لرزش دستش که خیلی بهتر شده.

ناشناس گفت...

ساراخانم خیلی عالی بود

ژان پیر گفت...

با تشکر از همه بچه ها که خاطره می نویسن
لطفاً ازین ببعد موقع تعریف کردن خاطره
به رنگ و مدل شورت خانم مورد نظر هم
اشاره کنن
فکر کنم اینطوری جذاب تر بشه
ممنون از همگی

ناشناس گفت...

سلام من دیشب باسن مامانم را یواشکی تو درمانگاه دیدم لباس زیرش هم سفید بود جورابش هم سیاه نازک بودوهم ناله کرد وهم انگشت های پاشوتکون میداد کفش پاشنه بلند هم داشت خیلی خیلی از کارم خجالت کشیدم چون دختر آمپولزن فکر نمیکرد که من به سمت اتاق تزریقات برم و پرده را کامل نکشیده بود وقتی من رادید بدجوری لبخند زد خوشبختانه چیزی نگفت خوشبختانه صورت مادرم به سمت من نبود (از در آوردن کفشهایش حدس درستی زده بودم}وگرنه آبرویم اساسی میرفت.
خیلی خیلی خیلی لذت بردم هنوزم صحنش جلوی چشمم است واقعا فکر نکنم لذتی بیشتر از دیدن باسن زنان فامیل ویا آشنا در موقع تزریق باشد (دیدن جاهای دیگر یا مثلازایمان پیشکش}از بچه ها هم تشکر میکنم چون با خوندن خاطراتشون این جرات را پیدا کردم

ناشناس گفت...

ازتون خواهش ميكنم دروغ ننويسيد.هيچ دكتري 20 تا امپول نميده.احساسات خودتونو كنترل كنيد

ناشناس گفت...

سلام به همه کسانی که تو این وبلاگ چیزی مینویسند یا میخونند.
اسم من الهام 39 سالمه و تازه با این وبلاگ اشنا شدم خیلی برام جالبه که امپول زدن اینقدر برای شماها جذاب باشه باورتون نمیشه در عرض 2 ساعت کل خاطرات رو خوندم من نمیخوام خاطره بنویسم فقط یک نظری داشتم به اون دوستی که میگه دروغ ننویسید هیچ دکتری 20 تا امپول نمیده میخوام بگم که خدا رو شکر کن که برای خودت یا خوانوادت چنین چیزی پیش نیمده ولی باور کن که هست پدر بزرگ من یکسال قبل از مرگش به مدت 3 ماه هرروز یک امپول میزد یعنی 90 تا امپول مادر خود من 5 سال پیش به مدت یکسال هر هفته حداقل 2 تا امپول زد یعنی حدود 100 تا امپول. من خودم که بچه بودم حدود کمتر از 10 سال برای یک مریضی (روماتیسم قلبی) هرروز صبح و شب یک امپول میزدم نمیدونم چند تا بود ولی میدونم بیش از 20 تا بود. دخترخواهر من هم که 8 سالش بود برای یک حساسیت که گلو و بدنش میخارید 30 تا جنتامایسین زد.

ناشناس گفت...

سلام اسم من روزبه است پس از آشنایی با این وبلاگ وسوسه شده بودم تا باسن زنان آشناراببینم که خوشبختانه این اتفاق 1شنبه افتاد.مادر من نرس است و آدم مقیدی است . شنبه من تو اتاقم دراز کشیده بودم که شنیدم مادرم با زن واحد پایینی تلفنی حرف میزندومیگوید فردا صبح شیفت نیستم وکسی خونه نیست ساعت 10 بیایید بالا تاآمپولتون را بزنم.مادرم آمپول خواهرم را که 22 سالش(2سال از من بزرگتر است جلوی من نمیزند)بامامان وبابا ما4نفرکلا هستیم.
زن همسایه 40تا45 سالش است وخیلی زیبا است و اسمش هم م..... است .1شنبه به بهانه دانشگاه رفتم بیرون ودرراه پله کشیک میکشیدم تام... به خونمون بره وقتی که فهمیدم که رفت کلید انداختم و آن چیزی را که اصلا فکر نمی کردم وآرزویی دست نیافتنی بود را دیدم باسن لخت م....موقع آمپول خوردن هر 2 از خجالت آب شده بودند و مادرم همش ازش معذرت میخواست و.......

ناشناس گفت...

سلام اسم من روزبه است پس از آشنایی با این وبلاگ وسوسه شده بودم تا باسن زنان آشناراببینم که خوشبختانه این اتفاق 1شنبه افتاد.مادر من نرس است و آدم مقیدی است . شنبه من تو اتاقم دراز کشیده بودم که شنیدم مادرم با زن واحد پایینی تلفنی حرف میزندومیگوید فردا صبح شیفت نیستم وکسی خونه نیست ساعت 10 بیایید بالا تاآمپولتون را بزنم.مادرم آمپول خواهرم را که 22 سالش(2سال از من بزرگتر است جلوی من نمیزند)بامامان وبابا ما4نفرکلا هستیم.
زن همسایه 40تا45 سالش است وخیلی زیبا است و اسمش هم م..... است .1شنبه به بهانه دانشگاه رفتم بیرون ودرراه پله کشیک میکشیدم تام... به خونمون بره وقتی که فهمیدم که رفت کلید انداختم و آن چیزی را که اصلا فکر نمی کردم وآرزویی دست نیافتنی بود را دیدم باسن لخت م....موقع آمپول خوردن هر 2 از خجالت آب شده بودند و مادرم همش ازش معذرت میخواست و.......

ناشناس گفت...

بچه ها کجایید چراخاطره دیگر نمیگیید

shahnaz گفت...

سلام بچه ها
منم شهناز میخواستم یک خاطره دیگه از خالم تعریف کنم ولی قبل از اون میخوام به تینا خانم بگم بابا تعداد نظر ها شد 150 تا یک کاری بکن یک عکس خالی بگذار لا اقل خاطرات و نظرات از اول شروع بشه.
حدود یکسال پیش بود که خالم صبح زنگ زد و من رو ازخواب بیدار کرد صداش هم خیلی ضعیف بود گفتم چی شده خاله گفت سریع با مامانت بیاید اینجا گفتم چرا گفت هیچ کس خونه نیست از پله ها افتادم و کمرم بد جوری درد میکنه بیا به دادم برس رفتم اتاق مامانم بیدارش کنم که دیدم نیستش تنهایی ماشین رو برداشتم و رفتم خونه خالم دیدم طفلک دولا دولا در رو باز کرد گفت که از پله ها افتاده و شدیدا کمرش درد میکنه. یک پیرهن تنش بود کمکش کردم مانتو و روسری رو تنش کرد و بردمش تو ماشین و رسوندمش بیمارستان.
برانکارد اوردند بردنش اورژانس تا دکتر امد. اول گفت باید عکس بگیره بردمش اتاق رادیولوژی مانتوش رو دراوردند و با پیرهنش دمر خوابوندنش رو تخت و عکس گرفتند. بعد بردمش تو اتاق اورژانس و بعد از چند دقیقه رفتم جواب عکس رو گرفتم و اوردم پیش دکتر. دکتر گفت شکستگی نداره ولی ضربدیدگی شدیده برگردید محل رو ببینم خودش رفت بیرون پیرهن خالم رو زدیم بالا شرتش مشکی طوری بود پرستار هم یک ملافه اورد و انداخت روش و فقط کمرش بیرون بود دکتر امد معاینه کرد و یک نسخه نوشت یک پماد بود که باید هرروز میمالید قرص مسکن بود که باید هروقت درد داشت میخورد و 3 تا امپول بود که 2تاش مسکن بود و یکیش کرتن بود. خالم خواست جابه جا بشه پرستار گفت دمر بمون تا امپولات رو هم بزنم من سریع رفتم امپولارو از داروخانه گرفتم و دادم به پرستار اونهم 3تاش رو اماده کرد و امد بالاسر خالم ملافه رو تا زیر باسنش داد پایین منم شرت خالم رو از دو طرف تا وسط باسنش دادم پایین صحنه جالبی بود شرت مشکی طوری با کون تپل سفید. پرستار پنبه الکلی رو که زد خالم باسنش رو جمع کرد. سوزن رو فرو کرد و یک اه کوچیک کشید و اونهم تا ته تزریق کرد بعد دوباره همونجارو پنبه زد و خواست سوزن رو فرو کنه که خالم گفت اونطرف بزن پرستار هم گفت امپول سومت دردش زیاده اون رو اونطرف میزنم خالم گفت وایییی امپول دوم رو هم زد و خالم فقط اییی کرد امپول سوم رو خواست بزنه که خالم حسابی خودش رو سفت کرده بود پرستاره گفت من گفتم درد نداره نه انقدر که تو ترسیدی پنبه رو زد و سوزن رو فرو کرد خالم هم گفت ایییی درد کمرم یادم رفت چقدر این امپول درد داره خیلی اروم تزریق میکرد و کلی طول کشید تا تموم شد خالمم کلی ناله کرد تا تموم شد.

behnam گفت...

سلام به همه
بچه ها نمیدونم از کندوسکپی چیزی میدونید یانه اصلش اینه که با یک چیزی مثل شیلنگ پلاستیکی فرو میکنند تو مقعد و روده بزرگ رو معاینه میکنند میزان فرو کردنش هم متغیره ولی خیلی درد داره. من یک خاله دارم که 54 سالشه ولی 40 ساله به نظر میاد. این خاله من کندوسکپی کرده یکبار داشت برای مامانم تعریف میکرد من از اتاق کناری شنیدم. میگفت من رفتمدکتر و مشکلم رو گفتم دکتر هم گفت برو اتاق بغلی تا پرستار اماده ات کنه برای کندوسکپی من اصلا نمیدونستم میخواد چیکار کنه و کندوسکپی چی هست.
رفتم اتاق بغل یک تخت بود پرستار گفت لباست رو کامل دربیار و ن رو لخت مادرزاد کرد کلی خجالت کشیدم بعد یک گان داد پوشیدم که جلوم بسته بود و پشتم باز بود به من گفت دولا شو رو تخت من لبه تخت وایسادم و دولا شدم و دستم رو گذاشتم رو تخت. دکتر که امد خجالت کشیدم و یکهو واسادم دکتر گفت راحت باش و به همون وضعیت برگرد دوباره دولا شدم دکتر یک صندلی گذاشت و نشست پشت من نمیدونی چه وحشتناک بود یک روغن مالید در مقعدم و یک کم مالید شدیدا ترسیده بودم یک لوله کرد تو باسنم خیلی درد داشت ولی روم نمیشد ناله کنم اونهم اروم اروم هی میکرد تو دیگه دادم درامد و تکون خوردم وقتی تکون خوردم پرستار امد من رو محکم نگه داشت من فقط درد میکشیدم و اشک میریختم تا تموم شد.
اگر کسی در اینمورد چیزی میدونه یا خاطره داره بنویسه.

ناشناس گفت...

سلام . من چند روز پیش یک ویتامین c زدم . خیلی درد داشت . شما م هر چی آمپول دردناک خوردین یا دیدین بنویسین

ناشناس گفت...

سلام اسم من پریساست. 22 سالمه از این وبلاگ خیلی خوشم امده 2 هفته پیش من و مادرم با هم مریض شدیم و رفتیم دکتر. دکتر مرد بود و ما رو معاینه کرد. من رو سریع معاینه کرد و رو مادرم خیلی حساسیت به خرج داد و کلی معاینه اش طول کشید خلاصه به من 2تا امپول داد که من باید شبی یکی میزدم و به مادرم 4 تا و تعدادی قرص. مادرم به دلیل ناراحتی معده نمیتونست قرص بخوره و وقتی به دکتر گفت تعداد امپولاش شد 6 تا. رفتم داروخانه دارو هارو گرفتم و امپولای من 2 تا امپول کوچیک بود ولی مادرم 4 تا پنیسیلین داشت که باید شبی یکی میزد و 2 تا امپول دیگه بود که باید همون شب اول میزد. رفتیم یک تزریقاتی نزدیک خونمون یک راه پله تنگ و تاریک بود رفتیم بالا و یک اتاق بود که یک گوشه یک تخت بود و با یک پرده چارچه ای جدا شده بود از پشت پرده صدای جیغ یک دختر میومد و از سایه ها معلوم بود که یک نفر داره امپول میزنه و یک زن هم نگهش داشته. امدند بیرون یک دختر بچه حدود 8 تا 10 ساله بود و صورتش خیس اشک بود. دارو و نسخه رو به خانم امپولزن نشون دادم مادرم رو تست زد و گفت 15 دقیقه صبر کن به من گفت بخواب من مانتوم رو زدم بالا و شلوارم رو شل کردم و خوابیدم امد امپولم رو زد وقتی سوزن رو فرو میکرد احساس میکردم پوستم داره پاره میشه بد جوری زد موقع تزریق هم ذره ذره ورود دارو رو احساس کردم ولی صدام در نیومد گفتم طفلک مامانم که میخواد پنیسیلین بزنه بعدش 2 تا امپول مامانم رو کرد تو یک سرنگ و پنیسیلین رو هم کشید تو سرنگ مامانم با خنده گفت نگران بودم میخام 3تا امپول بزنم خوب شد که 2 تا میزنم. چادرش رو برداشت و رفت خوابید. پرستار هم اول اون یک امپول رو زد وقتی داشت تزریق میکرد من رفتم پشت پرده مامانم صداش درنمیومد ولی داشت لبش رو گاز میگرفت معلوم بود درد داره. پرستار وقتی امپول اول تموم شد ساعت رو نگاه کرد و گفت 5 دقیقه دیگه صبر کن تا بتونم پنیسیلین رو بزنم. بعد سرنگ پنیسیلین رو داد به من که تکون بدم تا خیلی سفت نشه ولی معلوم بود که سفت شده بعدش سرنگ رو از من گرفت و رفت بالا سر مادرمامپولزنه خودش طرف دیگه باسن مادرم رو داد پایین و سوزن رو با فشار فرو کرد که اه مادرم درامد. شروع کرد به تزریق که دیدم مادرم ناله میکنه صدای مادرم باعث میشد ضربان قلبم بره بالا. فرداش رفتیم همونجا و من طرف دیگه رو امپول زدم و مادرم هم امپولش رو زد روز اخر که مادرم چهارمین امپولش رو زد دو طرفش کبود شده بود و کلی هم سر اخریش ناله کرد وقتی بلند شد لنگون لنگون راه میرفت.
ببخشید که انشای من مثل بقیه نیست.

ناشناس گفت...

اسم من رضاست و 28 سالمه چند روز پیش خواهر بزرگم زنگ زد به من که از مدرسه دخترش زنگ زدن گفتن حالش بده بیاید ببریدش گفت که شوهرش شهرستانه و خودش هم باردار بود از من خواهش کرد برم دنبال دخترش گفتم میخوای تو برگشت ببرمش دکتر گفت اره دستت درد نکنه. اسم خواهر زادم ملیکاست رفتم دنبالش حالش خیلی بد بود رفت صندلی عقب ماشین دراز کشید منم بردمش یک کلینیک خیریه خودم از پله ها میرفتم بالا میترسیدم. دکتر یک زن فوق العاده بد اخلاق اخمو بود. معاینه کرد و نسخه رو نوشت 2 تا امپول داده بود با یک عالمه کپسول. امپولزنش مرد بودملیکا گریه میکرد و میگفت نمیخواد امپول بزنه ولی به زور بردمش تو تزریقات. مانتوش یکسره بود یادم رفت بگم ملیکا کلاس سوم ابتدایی بود ول هیکلش نسبتا درشته.
مانتوش رو زدم بالا و خوابوندمش رو تخت شلوارش کشی بود راحت امد پایین. شلوارش رو تا زیر باسنش دادم پایین جالب بود که شرت هم پاش نبود. امپولزنه با 2 تا سرنگ 5 سی سی اومد تو من خودم هم از قیافه امپولزنه ترسیدم هم از سرنگا با اون سوزنای گنده.
ملیکا اروم گریه میکرد و کونش رو سفت کرده بود امپولزنه یک طرف رو الکل زد و سوزن رو محکم فشار داد تو بچه چنان جیغ زد که فکر کنم تا 2 تا کوچه بالا تر هم صداش رفت خیلی بد امپول میزد وقتی دراورد کلی خون امد ملیا میخواست بلند شه که من همچنان نگهش داشتم وقتی دوباره رو کونش الکل مالید گفت بسه دیگه چرا 2 تا امپول نمیخوام بزنم ولی من محکم نگهش داشتم و اونطرف کونش هم سوراخ شد این امپول دوم رو خیلی با فشار زد و اخراش دیگه نفس ملیکا در نمیومد. وقتی بلندش کردم نمیتونست راه بره و تا تو ماشین بغلش کردم.
خواهرم کلی ازم تشکر کرد

ناشناس گفت...

بهنام جان من راجع به کندوسکپی تجربه دارم. مادربزرگ و پدر بزرگ من دچار بیماری شدید روده بودند به خاطر همین دکتر به مادرم و خالم سفارش کرده که 2 سال یکبار کندوسکپی کنند. یکبار من بردمشون تو بیمارستان بردنشون تو یک اتاق و لختشون کردند و لباس مخصوص تنشون کردند.به هرکدوم یک امپول مسکن قوی زدند من از پرستار پرسیدم مسکن واقعا جلوی درد رو میگیره گفت فقط بیحالشون میکنه . اول مادرم رفت تو اتاق و فقط صدای ناله اش میومد خیلی دلم سوخت بعدش هم خالم رفت اون هم خیلی ناله کرد.
الهام

ناشناس گفت...

همه دستشون دردنکنه که دوباره اینجا رارونق دادند من یک سوالی دارم که خواهش میکنم راهنمایی کنید.
مادرم43 سالش است وخیلی خوشگل است3 تاآمپول پنی سلین 1200باید بزنه ویکی را دیروز دردرمانگاه زدو من فقط انگشت پاوجوراب نایلونی سیاهش وصدای نالش را برای اولین بار شنیدم وضربان قلبم تند شد.
من پسری هستم16 ساله وتاکنون باسن مادرم را ندیده ام.برای دفعه بعدی دودلم که چکار کنم .خیلی میترسم که بفهمد من باسن ایشان را دارم میبینم.مادرم ناظم دبیرستان است وازش خیلی خجالت می کشم.واقعا خواهش میکنم پسرها ویا دخترخانم ها من را راهنمایی کنند خیلی حیاتی است.آیا کسی در این باره تجربه ای دارد.چه جوری آمپول زدنشان راببینم و اگر خدای نکرده فهمید چه بهانه ای بیارم وخودم را نبازم.1 هفته فرصت دارم لطفا سریعتردوستان راهنمایی کنند که خیلی حیاتی است.مرسی

ناشناس گفت...

کندوسکو÷ی باید ایرانی anoscopy باشه . اینو گفتم که می خوایید تو نت بیبینیدو حال کنید. یه لوله ی تو خالی مب کنن تو باسن خیلی درد داره. بعد که فرو کردن یه ÷یستون می کنن توی سوراخ لوله ه و هی می چرخونن تا نمونه برداری کنن. لوله حدود 20 سانته انا 45 سانتیشم هست که اسمش می شه signoscopy اگه درست یادم باشه. لوله ی فلزی محکم. ازون بدتر کلونوسکو÷ی

ناشناس گفت...

سلام بر دوست 16 ساله.من دوسال پیش این تجربه را داشتم وحال الان تورا درک میکنم.الان خیلی خیلی کار دارم بعدخاطره وتجربه خودم رامیگم.تازه من پارسال که مامانم ودوستش را رسونده بودم درمونگاه(تازه گواهینامه گرفته بودم وعشق ماشین بودم) کون هردورا با یه سیاستی دید زدم که نگو.مخصوصا دوست مامانم که خاله صداش میکنم و تو خواب هم نمی دیدم کونش را ببینم.هیچ کدوم هم نفهمیدند.هنوز لذتش با منه.میفهمم دیدزدن اینجوری زنان آشنا چه حالی داره.الان فقط یه چیز بهت بگم.یه کم جرات داشته باش.فعلا

saeed گفت...

سلام دوستان
دوست عزیزی که میخوای کون مامانی رو ببینی چند تا راه داری 1- یک ساعتی بری درمونگاه دولتی که امپولزنش مرد باشه اونوقت مجبور میکنند که یک محرم بیاد بالاسرش مثلا شب برید درمونگاه شهرداری 2 – یادت باشه خیلی ریلکس و بی تفاوت باشی و فقط طوری وانمود کنی که به خاطر اه و ناله مادرت نگران شدی 3- دقت کن اگر مادرت دمر خوابید و صورتش رو پشت به تو گذاشت میتونی با خیال راحت بری نگاه کنی از این قضیه که یکوقت امپولزنه چیزی بهت بگه خیالت راحت باشه اصولا امپولزنا کاری ندارند.4 مطمئن باش مادرت اونجا چیزی بهت نمیگه جرات داشته باش وقتی مطمئن شدی که امپول رو فرو کرده یا برو بالا سرش یا برو پایین پاش چون قبل از اون ممکنه بگه بری کنار.
من کون مامانم اصلا برام جذابیت نداره ولی یکبار مادرم قرصش رو اشتباه خورده بود یا نمیدونم شاید زیادی خورده بود من بردمش کلینیک دکتر بهش سرم و امپول داد رفتیم قسمت تزریقات مامانم خوابید رو تخت وپرستاره امد سرم رو وصل کرد و یک امپول زد تو سرم. مادرم خیلی بد رگ بود و به زور سرم رو بهش وصل کرد بعد رفت بیرون من هم بالا سر مامانم واسادم پرستار با دو تا سرنگ پر برگشت و به مامانم گفت با احتیاط برگرد که دستت تکون نخوره سرم در بیاد که امپولات رو بزنم مامانم یک نگاهی به من کرد که برم بیرون ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم و تازه سریع کمک کردم که برگرده مادرم که یکوری شد (به خاطره سرم نتونست دمر بخوابه) من مانتوش رو دادم بالا و دامن کشی پاش بود یک کم کشیدم پایین پرستاره هم شورت مامانم رو تا وسط باسنش داد پایین و هر دوتا امپول رو همون طرف زد مامانم فقط هیسسسس کرد و اخرش گفت چقدر سوخت.

Saeed گفت...

من یک زن عمو دارم که خوشگل ولی هیکل خوبی نداره مشکلش هم اینه که کونش خیلی گنده است خونشون نزدیک خونه ماست چون عموم خیلی به خاطر کارش مسافرت میره بیشتر کارهاش رو مامانم و بابام براش انجام میدن. یکبار سرگیجه و حالت تهوع داشت عموم هم نبود زنگ زد خونه ما و مامانم به من گفت بریم ببریمش دکتر بردیمش یک بیمارستان نزدیک خونه دکتر امد دید و به پرستار یک دستوراتی داد پرستار هم مامانم رو فرستاد دنبال تشکیل پرونده و پرداخت پول تو همون موقع پرستار با یک امپول و سرم امد تختاشون جوری بود که سر مریض طرف دیوار بود دو طرفش پرده بود و پایین پاش محل عبور بود که با پرده متحرک بسته و باز میشد من رفتم پایین پاش و پرستار هم پرده رو نکشید بهش گفت یک کم یکوری شو امپولت رو بزنم بعد سرمت رو وصل کنم ولی زن عموم کامل دمر شد و گفت من ترسو ام لطفا یواش بزن پرستار هم گفت من یواش میزنم ولی خود امپولش درد داره زن عموم هم گفت واایی مانتوش رو خودش زد بالا و شلوارش رو تا زیر باسنش داد پایین من یک کم با فاصله وایساده بودم وقتی شورتش رو داد پایین و اون کون گنده و سفید امد بیرون پررو شدم و یک کم رفتم جلو از خودش خجالت نمیکشیدم چون اون باید خجالت میکشید فقط نگران امدن مادرم بودم که خوشبختانه تا اخر تزریق نیومد. زن عموم اصلا حواسش به من نبود و فقط ناله میکرد و کولی بازی در میاورد وقتی تموم شد برگشت و سرمش رو وصل کردن از اون هم دریغ نکردم رفتم کامل بالا سرش و فرو کردن سوزن رو تو دستش نگاه کردم و اه و ناله اش رو شنیدم.

ناشناس گفت...

آقا سعید دستتون دردنکنه خیلی ممنون.راهنمایی هاتون عالی بود.ازدوست ناشناس هم که خیلی کار داشت متشکرم.منتظرتجربه و خاطره ایشون هستم.مرسی

ناشناس گفت...

سلام دوست 16 ساله.دقیقا راهنمایی های سعید درست وکامل است.فقط خودت سعی کن چند تا تزریقاتی بروی وفضای داخلیشون را ببینی .برای اینکه در کدوم یکی راحت تر میشه دید زد.وخودت اصلا میتونی پیشنهاد بدی کجا برویم .ضمنا من هم حالت را درک میکنم .مادر جوان که ازش خجالت میکشی ولی با کمی جرات موفق میشوی.من چند سال پیش این تجربه را داشتم وهنوز لذت و فکرش با منه.

shahnaz گفت...

سلام منم شهناز
حدود یکسال پیش خواهر بزرگم دلدرد شدیدی گرفت و من و شوهرش بردیمش بیمارستان دکتر معاینه اش کرد و گفت احتمال زیاد کیست داره باید بستری بشه تا صبح که اگر لازم بود عملش کنیم و اگر لازم نبود با دارو رفع بشه. از انجاییکه تو بخش زنان بستری شد شوهرش باید میرفت و من به عنوان همرا پیشش بودم خواهرم از درد داشت به خودش میپیچید. شوهرش رو فرستادند دارو بخره بیاره من و خواهرم رفتیم تو بخش کمکش کردم لباساش رو دراورد و لباس بینارستان رو پوشید همون موقع یک پرستار با دو تا سرنگ امد تو و گفت این دو تا مسکن رو میزنم دردت کمتر میشه خواهرم نمیتونست دمر بشه یکوری خوابید و 2 تا امپول رو سریع بهش تزریق کرد من که نگاه کردم به نظرم خیلی بیرحمانه تزریق کرد خواهرمم کلی ناله کرد ولی معلوم نبود به خاطر دلدردش بود یا درد امپول.
شوهر خواهرم زنگ زد که برم دم در داروهارو بگیرم رفتم دیدم 6 تا امپول بود گرفتم دادم به پرستار گفتم باید 6 تا امپول بزنه گفت 3تاش رو که زده 2 تاش رو هم میزنیم تو سرم یکیش رو باید الان بزنه و یکیش اگر حالش بدتر شد میزنیم کلی حالم گرفته شد فکر میکردم 6 تا امپول میزنه و ما فیض میبریم ولی فقط یکی بود.
برگشتم تو اتاق . اتاقش 4 تخته بود ولی غیر از خواهرم یک مریض دیگه بود که یک خانم مسن بود و دقیقا کنار خواهر من بود یک سرم هم تو دستش بود بعد از چند دقیقه یک پرستار با یک سرم و چهار تا سرنگ امد تو اتاق سرم رو زد به خواهرم و 2 تا از سرنگارو خالی کرد تو اون بعد بهش گفت برگرد یک امپول داری خواهرم گفت نمیشه این رو هم بزنید تو سرم گفت نه این عضلانیه خواهرم گفت اخه دلدردم بهتر شده ولی از درد امپولای قبلی باسنم درد میکنه پس یواش بزن پرستار خندید و گفت چشم خواهرم یکور شد و پرستار الکل رو مالید و سوزن رو سریع فرو کرد خواهرم یک ای کرد و خودش رو سفت کرد پرستار گفت نترس اروم باش و نفس عمیق بکش خودش رو شل کرد و اونهم پدال سرنگ رو اروم فشار داد امپولش نسبتا بزرگ بود و کلی طول کشید. خواهرمم اروم ای ای میکرد.
من توجهم به سرنگ اخر بود میخواستم ببینم اونم تزریق میکنه دیدم اونو گرفت دستش و رو به اونیکی مریض کرد اونهمبدون هیچ حرفی برگشت معلوم بود میدونسته مال اونه ملافه رو خودش زد کنار و شلوار رو با یکدستش تا زیر باسن داد پایین باسنش بدجور کبود بود معلوم بود قبلا زیاد امپول خورده پرستاره پنبه رو مالید و سوزن رو تا ته محکم فرو کرد و با فشار دارو رو میداد تو زنه داشت ناله میکرد که پرستاره گفت ببخشید تقصیر من نیست داروش درد داره . وقتی تموم شد پرستاره رفت بیرون. تا صبح منتظر بودم شاید بازم به خواهرم یا اون خانمه امپول بزنند که نشد

ناشناس گفت...

salam
man hamid hastam
nemitunam farsi tayp konam
omidvaram betunid rahat bekhunid
mano dust dokhtaram (ke yejurai zaname) ba ham zendegi mikonimpedar madare man vaghti dabirestani buda tasadof kardano fot kardan
azun moghe tanha zendegi mionam
dustamam ke esmesh sabast 3 sale ke az khune farar kardo umad pisham.
inaro baraye ashnai goftam
kholase
saba kheili az ampul vahshat dare
man daneshjuye pezeshki budam
vali tere 3 enseraf dadamo chasbidam be kar.az pezeshki faghat ampul zadanesho baladam!
2 ruz pish sarma khorde budo zaif shode bud. manam ta pinicilin kharidam ba bcompelex
umadam khune
ye damane sefid pash bud behesh goftam , shuru kard gerye kardan. didam fayde nadare dare otagho ghofl kardam shuru kerdam be amade kardane ampula. vaghti amade shod. baghalesh kardam dige jigh mikeshido eltemas mikard
vali midunest ke fayde nadare ye sanfdali gozashtam kenare takht neshestam labe sandali dota pahasho joft kardamo hamuntor ke nesheste budam gozashtam laye pam az kamar dolash kardam ruye takht damanesho zadam bala shoru kard eltemas ke bezaramesh ru takht deraz bekeshe

ناشناس گفت...

bolandesh kardam gozashtam ru takht goftam ampulet seft misheha
midunestam ke mikhad az zire dastam dar bere bekhatere hamin neshestam paye takhto khbidam ru kamaresh pahash azad bud bekhatere hamin tekuneshun midad o gerye mikard
behesh goftam miduni ke fayde nadare
pas enghad tekun nakhor
saba vaghti bache bude yebar bekhatere tekun dadane pash va nashi budane tazrighat chi suzan tuye pash shekaste
bakhatere hamin tanha rahe aru kardanesh ine ke suzano tu pash foru koni ke az tarsesh tekun nakhore
shorte ghermezesho tazanush keshidam pain chand bar mohkam zadam ru basanesh
sari dotarafe basanesho alkol zadam panbe ro kheili mohkam keshidam ke betarse vali faide nadasht
kholase pasho be zur negah dashtamo suzane penecilino tu pash foru kardam
anchenan jigh keshid ke tahala nashnide budam azash
pasho kheili seft karde bud vali az tarse suzan dige tekun nemikhord
manam az ru kamaresh boland shodamo dobare mohkam ru basanesh zadamo goftam sholesh kon. basane chapesho alkol zadam gerye o jigho eltemasesh ghati shoe bud
hey migoft 2 tash baham na
manam bcomplexo arum foru kardam tu pash
taghriban 7 - 8 saniye tul dada ta suzano ta tah foru konam
nafasesh band umade bud az gerye
zane 18 sale nadidam tahala enghad betarse
shayadam bekhatere baz zadane man bud
kholase hamun jur ke dota soranga ta tah tu basanesh bud shoru kardam be tazrighe penecilin
ta tah khalish karda tu basanesho be geryehash kari nadashtam
tamum ke shod daresh avordam vali bazan kheili arum
hala bcompelex munde bud
suzano bishtar tu pash feshar dadamo shoru karda be tazrigh
tamum ke shod daresh avordamo panbero ru dotarafe basanesh malidamo khunaro pak kardam
dige pasho az dard tekun nemidad

فرجاد گفت...

حمید جان دمت گرم!
تو این مدت خاطره به این جذابی نخونده بودم!
دمت گرم
بازم تعریف کن برامون

ناشناس گفت...

سلام بچه ها
من موفق شدم باسن مادرم را دید بزنم.ازراهنماییهای همه به خصوص آقا سعید متشکرم .همانطورکه گفته بودم مادرم3تاپنیسلین12000داشت که یکیش رازده بود.دومی را نمیخواست بزند که پدرم گفت حتما بزن.دیروزمن با مادرم که خودش رانندگی میکرد به درمانگاه رفتیم.تزریقاتی یک خانم جوان بود.من خیلی خجالت میکشیدم که داخل بروم ولی وقتی طرز درآوردن چکمه های مادرم را دیدم فهمیدم صورتش به سمت من نیست.وقتی هم که صدای آخشون را شنیدم به یادحرفهای آقاسعید افتادم وجرات پیداکردم. الان هم اصلا صحنه ای را که دیدم باور نمیکنم.باسن لخت مادرم وشورت زردشون کاملا پایین بود تازه فهمیدم مادرم یک خال پوستی سیاه روی باسن چپش است به طوری که با عرض معذرت دودولم زیر کاپشنم بلند شده بود(الان هم که دارم مینویسم باز این طوری شده)ولی پرستارجوان لبخندزد وخوشبختانه چیزی نگفت.مادرم باز خودش راسفت کرده بودبه طوری که انگشت های پاهاشون از زیر جورابهای نازک سیاهش همش حرکت می کردوپرستار چندبارمحکم گفت خانم شل کنیدوبه باسنشون زد.من هم باخجالت دید میزدم وصدای آی مامان مامان مادرم را میشنیدم که برایم تازگی داشت.البته پرستار میگفت بی حسی نزدم چون اثرش کم میشود.وقتی تزریق تمام شد من کناررفتم که مادرم من را نبیندولی پرستارجوان نگاهی به من کرد و خندیدومن سرم را پایین انداختم.چند لحظه منتظرشدم ولی مادرم بیرون نیامد دوباره داخل رفتم وصحنه واقعا دیوانه کننده ای دیدم.ایشان درحال بلند شدن بودند وخط بین باسنشان وپایین تر کاملا در حال باز شدن بود که سریع خودم راکنار کشیدم(اینبارواقعا خجالت کشیدم) که آبرویم نرود.دوباره وسوسه شدم که این فرصت را از دست ندهم ولی این بار مادرم داشت روپوش می پوشید و من رادید وگفت بروکنار.وقتی بیرون آمدچشمهایش اشک داشت بااین حال گفت چرا داخل آمدی ومن گفتم دیرکردید نگران شدم.تازه گفت موقع تزریق که تو اتاق نبودی من هم با خونسردی گفتم نه.چون اخلاقشون و غرورشان را میدانستم.تازه اگر میفهمید من تزریقشان رادیدم که آبرویم کلا میرفت.توراه 1یا2بار آی آی کردوگفت دیگه سومی را نمیزنم خوب شدم و سومی الکی است. و وقتی من پرسیدم خیلی درد میکند جوابم رانداد1بارهم نزدیک بود به یک ماشین بزند که به خیر گذشت.باجواب ندادن به من بازخودم خجالت کشیدم.درخانه هم در اتاقش رفت ودر رابست و فکر میکنم کمپرس حوله گذاشت چون گفت داخل نشو.بعد ازحدود1 ساعت که بیرون آمدندهمش باسن راستش که محل تزریق بودرا مالش میداد.
ازدوستان دیگرخواهش میکنم خاطرات خودشان را از تزریق آشنایان(هر آشنایی مثل مادر-خاله-دوست مادر-همسایه-زن عموو...) بنویسند.واقعا من تا الان همچین لذتی نبرده بودم به خصوص از صدای نالشون.

ناشناس گفت...

سلام به همه دوستان . لطفاً چند تا آمپول دردناک به من معرفی کنید . ( به جز چیز هایی که در نظرات گفته شده یعنی یک چیز جدید )
ممنون

ناشناس گفت...

سلام
اگه از بچه ها بلده که چطور میشه 2 تا پنی سیلین رو باهم ترکیب کرد که 1 آمپول بشه لطفاً بگه .

ناشناس گفت...

یکیش هم به اندازه کافی کون رو درد میاره. با دوتاش چند روز نمیتونی راه بری. توصیه می کنم این کارو نکنی.

ناشناس گفت...

دیدزدن کون مامانی موقع آمپولزدن خیلی جالبه اگه کسی خاطره ای داره بزاره.خاطره این گل پسرهم عالی بود ای ول به جراتت

ناشناس گفت...

من خودم تزریقاتی ام. لازم نیست یواشکی کون مامانمو دید بزنم. خودش میاد جلوم کونشو لخت میکنه. میگه عزیزم آمپول منو بزن ولی یواش بزن دفعه پیش هم درد داشت هم خیلی خون اومد. منم از قصد بد میزنم تا صداش در بیاد.

ناشناس گفت...

اگه کسی بلده که چطور میشه 2 تا پنی سیلین رو باهم ترکیب کردلطفاً بگه . مخصوصاً ناشناسی که میگه تزریقاتی ام .
ممنون

ناشناس گفت...

نمیشه این کارو کرد چون هم دیرتر جذب میشه هم خیلی درد داره. الان بعضی دکترا میگن یک پنی سیلین رو دو قسمت کنین دوطرف بزنین. چون جذبش راحتتره و دردش هم کمتر

ناشناس گفت...

من همین امروز رفتم دکتر
برای گلوم
دکتر دو تا پنی سیلین داد
یه 800 یه 1200
گفت مخلوط کن با هم بزن دردش کمتره
تعجب کردم
به خانم تزریقاتی هم گفتم
تعجب نکرد مثل اینکه رایجه
خلاصه دو تا رو با هم زد
هیچ مشکلی نداشت
خانومه هم خیلی خوب زد

sohrab

ناشناس گفت...

تو که دوتا پنی سیلین با هم زدی بعدش تونستی راه بری؟ الان کونت کبود نیست. خیلی پهلوونی

ناشناس گفت...

نه خانومه خیلی فوق العاده زد
تازه یه دگزامتازون هم زد اونورم
گفت یکی دو دقیقه دراز بکش بعد بیا
خودمم باورم نمی شد
بعدش تو ماشین خوب یکم درد می کرد
اما الان اصلا حس نمی کنم

sohrab

farshid گفت...

سلام من اسمم فرشید من هم مثل بهنام با دوست دختر هام چند بار رفتم تزریقات و امپول زدنشون رو دیدم یکیش که خیلی برام جالب بود رو تعریف میکنم
یک روز با دوست دخرم که البته الان باهاش ازدواج کردم بیرون بودیم نمیدونم چی شد که سردرد و سرگیجه بدی گرفت که دیگه نمیتونست وایسه و افتاد زمین سریع بردمش یک کلینیک بردمش پیش دکتر و دکتر گفت چیزی نیست یک سرم میدم دوست دختر من گفت دیر میشه من باید تا یک ربع دیگه خونه باشم دکتر خندید و کفت پس نوز رسمی نشدید باشه سرم نمیدم ولی باید امپول بزنی یک ربع تا نیم ساعت هم همینجا دراز بکشی بعدش بری یواشکی به من گفت من از امپول میترسم من گفتم 3 تا راه داری یا سرم که طول میکشه یا امپول یا همینجوری بری خونه و با خانوادت بیای دکتر گفت فکر میکنن من مستم ولش کن امپول میزنم دکتر هم امپولا رو نوشت و داد دست من دوستمم راهنمایی کردند سمت تخت که حاضر بشه من سریع امپولارو گرفتم و امدم دیدم پشت پرده دمر خوابیده ولی شلوارو مانتوش تنش بود و دست نخورده بود من رفتم بالا سرش منتظر بودم پرستار 2 تا امپول رو بیاره بهش گفتم چرا حاضر نشدی گفت میشم تو برو بیرون با خنده گفتم باشه ولی برای 2 تا امپول حاضر شو خیلی ترسید ولی به من گفت به تو ربطی نداره.
من خواستم برم بیرون که دیدم پرستاره امد من هم خیلی عادی با یک فاصله 1 متری وایسادم پایین تخت پرستاره گفت چقدر طولش میدی خودش 2 طرف شلوارش رو گرفت و تا وسط باسنش کشید پایین. یکهو ضربان قلبم رفت بالا و هیجان عجیبی به من دست داد الکل رو مالید و دوست من گفت یواش بزنید من خیلی میترسم گفت خودت رو شل کنی درد نداره همون لحظه سوزن رو فرو کرد و دوست من جیغ کشید و اون بدون توجه تزریق رو انجام داد دوست من هم دائم ناله میکرد. سرنگ اول رو دراورد و طرف دیگه رو الکل زد دوست من گفت یک کم صبر کنید پرستاره گفت بزن زودتر راحت شی و باز هم فوری سوزن رو فرو کرد و اونهم جیغ کوتاهی کشید پرستاره داشت اروم باهاش حرف میزد من نمیشنیدم درست چی میگه ولی دوست من فقط ای ای ای میکرد پرستاره سوزن رو دراورد و سریع الکل زد و خودش رفت دوستمن برگشت که بلند بشه یکهو من رو دید و سریع شلوارش رو کشید بالا و به من گفت تو اینجا چی کار میکنی گفتم کاری که هر ادم عاقلی میکرد دید میزدم یک کم عصبانی شد ولی با شوخی رد شد

ناشناس گفت...

بابا یکی نیست به من یاد بده چطور دو تا پنی سیلین رو ترکیب کنم ؟!!!

ناشناس گفت...

فیلم و کلیپ هم بذارین با مرامین

ناشناس گفت...

شهناز لطفا خاطره بنويس

ناشناس گفت...

این که دوتا پنی سیلین با هم زده و یه دگزا چقدر بی رگه. من یه بار یه دگزا زدم از درد فشارم افتاد تا سه روز نمیتونستم بشینم.

ناشناس گفت...

هنر خانوم آمپول زن بود


sohrab

ناشناس گفت...

سلام بچه ها.حدودا 9سال پیش دکتر بهم 3تا پنیسیلین به اضافه یه دیکلوفناک داد.و تاکید کرد که حتما برو تزریقات وپنیسیلینتو با دیکلوفناکت بزن.داروهامو گرفتمو رفتم تزریقات که طبقه پایین تو زیرزمینی بود.تو تزریقات یه خانمه نشسته بود و آستینش کمی بالا بود و بارونیشو انداخته بود روصندلی کناری.ولی مسئول تزریقات نبود.منم نشستم تا بیاد.همین طور که نشسته بودم چشمم به تابلویی که رو دیوار بود افتاد که جواز تزریقات بود به نام آقای قربانپور.یکدفعه سروکله یه خانمه پیدا شد با روپوش سفید.یه ذره لاغر اندام بود وحدودا 40 ساله.بهم گفت شما امپول دارین؟منم گفتم اره.بعد به اون خانمه گفت دستتونو ببینم اونم نشونش داد وبهش گفت اگه حالت تهوع ندارین برید اماده شید.خانمه که حدودا 32-33 ساله بود آستینشو پایین زد و بارونیشو گرفت و رفت توی اتاق تزریقات و درو پشت سرش بست.خانمه هم امپول منو تست کرد و گفت یه ربع بشینمو شروع کرد امپول خانمه رو اماده کردو یه تیکه پنبه گرفت و رفت تو اتاق.همین که در اتاقو باز کرد من خانمه رو دیدم که رو تخت دمر خوابیده بود و مانتوشو زده بود بالا و سرشو گذاشته بود رو دستهاش.خانمه درو پشت سرش بست و یک دقیقه بعد اومدن بیرون و خانمه قبض گرفت که بره پرداخت کنه و خانم تزریقاتی هم رفت پیش منشی نشست.یه ربع که تموم شد اومد تستمو دید و گفت برم تو اتاق رو تخت دراز بکشم.منم رفتم تو اتاقو دکمه های مانتومو باز کردم و دادمش بالا و شلوارمم شل کردم و خوابیدم.خانمه اومد تو و شلوارو شرتمو با هم از دو طرف کشید پایین.گفتش اول دیکلوفناکتو میزنم که هم کمتره هم اینکه ترست بریزه.پنبه رو روباسنم کشید و بهم گفت نفس عمیق بکش خانم.سر سرنگو برداشت و سوزنو فرو کرد.درد داشت.چون یه خورده محکم زده بود.منم هر جوری که بود تحمل کردم تا تموم شد و سوزنو کشید بیرون.نوبت پنیسیلینه شد.همین طور که داشت شیشه شو تکون میداد تا اماده بشه بهم میگفت این یکی دردش بیشتره و باید خودتو کاملا شل کنی.من کلی ترسیدم و با خودم گفتم سر این یکی پدرم در میاد.وقتی سوزنو هواگیری کرد پنبه رو رو طرف چپ باسنم که طرف خودش بود کشید و گفت نفس عمیق بکش خانم.منم کشیدم و خانمه سوزنو فرو کرد.اآآآآی از قبلی هم بدتر زد.خیلی دردم اومد ویکی دو باری آخ و اوخ کردم.خانمه گفت خیلی درد داره؟ نه؟به زورگفتم آره.اونم گفت بهت که گفتم دردش زیاده.ولی تحمل کن الآن تموم میشه.منم از درد لبامو گاز گرفتمو چشمامو محکم رو هم فشار میدادم و نفس هم نمیکشیدم تا اینکه سرنگو در آوردو گفت تموم شد وانداختش تو سطل آشغال و رفت.منم به باسنم نگاه کردم.دیدم خیلی کم داره خون میاد و با پنبه ای که رو باسنم گذاشته بود پاکش کردم.ولی باسنم از درد داشت مثل ضربان قلب میتپید.لباسمو مرتب کردمو رفتم بیرون.فردا برای تزریق دومی رفتم.روز جمعه بود.از پله ها رفتم پایین و وارد تزریقات شدم.ایندفعه یه آقاهه اونجا بودش.حدس زدم همون آقای قربانپوره باشه.سلام کردم و بهش گفتم آمپول دارم.اونم پرسید آخرین بار کی زدی؟گفتم دیشب.رفت تو همون اطاقه و گفت بیا و منم رفتم.بهم کفت همینجا رو تخت بخواب.چون یه مرد بود هم خجالت میکشیدم هم ترسیده بودم.کاپشنمو در آوردم و مانتومو دادم بالا و رو تخت خوابیدم و شلوارمو یکم دادم پایین.بهم میگفت نمیترسی که؟ها؟منم با خنده گفتم یه خورده.بعد اومد بالا سرم و گفت دیشبی رو گدوم طرف زدی؟منم بهش گفتم.اونم شلوارمو یکمی بیشتر کشید پایین و منم یکم خودمو تکون دادم.چون شلوارم یکم تنگ بود.پنبه رو محکم رو باسنم کشید و سر سرنگو برداشت و سوزنو آروم فرو کرد و همزمان گفت شل شل شل.یه ذره دردم اومده بود.ولی از قبلی بهتر زد.وقتی شروع به تزریق مرد دردش بیشتر شد.منم خیلی خفیف آی آی میکردم.آقاهه پنبه رو دور سوزن گذاشت و یهویی درش آورد و یکم جاشو فشار داد و نگه داشت و میگفت تموم شد.یه دقیقه همینجوری باش بعد بلند شو.روز بعد رفتم که آخریشو بزنم.دوباره خانمه بود.دو نفر رو راه انداخت و بعد نوبت من شد.امپولو بهش دادم و گفتم این آخریشه.رفتم خوابیدم و اونم اومد شلوارمو از قبل بیشتر کشید پایین.پنبه مالید ومنم بهش گفتم خانم یه خورده یواشتر میزنی؟آخه قبلیها درد داشت.اونم جواب داد آمپول درد داره دیگه.خصوصا این.ولی اگه خودتو شل کنی کمتر دردت میاد.دوباره پنبه مالید.مثلا بهش گفته بودم که آروم بزنه.ولی همچین سرنکو تو باسنم فرو کرد که ناخودآگاه صدام در اومد.داشتم آی ووای میکردم و اونم هیچ توجهی نمیکرد.احساس میکردم سوزن از اون ورم اومد بیرون.هیچ وقت دردش از یادم نمیره.خیلی هم سریع تمومش کرد

ناشناس گفت...

وای چه خاطره ای!
فوق العاده بود
بازم برامون تعریف کنید
شرتتون چه شکلی بود
و چه رنگی

sohrab

ناشناس گفت...

man mamanam pezeshke. bicharam karde. haftei 1 bcomplex behem mizane. cheshmetoon rooze bad nabine alan chand rooze sarmaye shadidi khordam. 2 ta penicilin baram tajviz karde. har vaght 1 penicilin mizane. badesh 1 bcomplex ham nesare basane man mikone. hamin nim saate pish penicilin dovom ba bcomplex behem zad. badjoori dard mikone. kollo gerye kardam. alanam lokht roo takhtam deraz keshidam o kise yakh roo basaname.

ناشناس گفت...

من ديروز تو دانشگاه حالم به هم خورد و رفتم درمانگاه دانشگاه. دكتره اول 1 سرم بهم داد. از قضا تزريقاتي دانشگاه مرد بود. خلاصه رفتم خوابيدم رو تخت و سرم و بهم زد. نيم ساعت كه گذشت دل دردم شديدتر شد. به آقا تزريقاتي گفتم. گفت الان ميرم به دكتر ميگم. يه دفعه ديدم با 1 آمپول اومد بالا سرم گفت خانم برگردين. من رنگم پريده بود كاري هم نمي تونستم بكنم. برگشتم. گفت شلوارتو شل كن. شل كردم. بي شعور در اتاقو بست و شلوار منو تا زير باسنم كشيد پايين و شروع كرد به تزريق. اينقدر طولش داد كه همه خط و خطوط باسن منو حفظ شد. منم داشتم درد مي كشيدم و آخ واوخ ميكردم. خلاصه بعد از 5 دقيقه سرنگو كشيد بيرون. حالا پنبه رو گذاشته بو جاشو فشار ميداد. يه 2 دقيقه هم باسن منو مالش داد و بعد هم 1 چسب زخم آورد و گفت داره جاش خون مياد اينو ميزنم كه لباست خوني نشه. دردم بهتر شد. ولي كونم حسابي ديد زده شد.

کیانا گفت...

من چند روز پیش احساس سرما خوردگی میکردم.ولی زیاد بهش توجه نکردم.کم کم گلو دردم زیاد شد و بیحال شدم.پریروز دیگه با مامانم رفتم دکتر.دکتر وقتی معاینم کرد بهم گفت چند روزه مریضی؟منم گفتم سه چهار روزی میشه.بهم گفت واسه چی تا حالا نیومدی؟گفتم خوب دیگه...یکم از امپول میترسم.گفت ولی حالا باید چندتا امپول بزنی.گوش و گلوت عفونت زیادی داره.راستش یه خورده ترسیدم.بعد با مامانم رفتیم داروخونه و داروهامو گرفتیم.3تا چرک خشک کن قوی داده بود که اسمش سفتریاکسون بود و 6تا هم امپول کوچیک دیگه بود که با هم ترکیب میشد.روزی یکی باید از هرکدوم میزدم.با مامانم رفتیم درمونگاه و مامانم فیش 2 تا امپول رو گرفت.با هم رفتیم تو تزریقات و امپولای منو داد به خانمه و من رفتم روی تخت که موبایل مامانم زنگ خورد و رفت بیرون.منم مانتومو دادم بالا و شلوارمو شل کردم.خانمه اومد و شلوارمو تا وسطای باسنم داد پایین وپنبه مالید.گفت یه نفس عمیق بکش.پنبه رو مالید و امپوله اولی رو زدو کشید بیرون.دردش زیاد نبود.بعد اون سمتمو پنبه مالیدو گفت این دردش زیاده خودتو شل کن.منم خودمو تا تونستم شل کردم.سرنگو فرو کردو شروع به تزریق کرد.خیلی درد داشت.بعد از اینکه تموم شد کشید بیرونو بهم گفت جاشو بمالون.شب هم گرمش کن.مامانم اومدو گفت هنوز نزدی؟گفتم چرا تموم شد.بعد از چند لحظه از روی تخت بلند شدم و دکمه و زیپ شلوارمو بستمو چکمه هامو پوشیدمو لباسمو مرتب کردمو رفتیم خونه.دیروز بعداز ظهر خوابم برد.تقریبا ساعت 6 مامانم بیدارم کردو گفت کیانا اماده شو بریم امپولاتو بزنیم.یه خرده لرز داشتم.شلوار و مانتومو پوشیدمو با مامانم رفتیم درمونگاه.همون خانومه دیروزی بود.بهم گفت برو بخواب تا بیام.منم رفتم چکممو در اوردمو زیپ و دکمه شلوارمو باز کردمو خوابیدم.مامانم هم با خانومه اومدن بالا سرم.خانمه به مامانم گفت شلوارشو بدید پایین.مامانم یکم کشیدش پایین ولی باز رفت بالا.چون یه مقدار شلوارم تنگه.بعد گوششو گرفت پایین تا خانمه بتونه تزریق کنه.گفت یه نفس عمیق بکشوامپول اول امپول چرک خشک کن رو زد.خیلی درد گرفت.وسطاش از درد داشت اشکم درمیومد.وقتی تموم شد مامانم شلوارمو کشید بالا و اون سمتمو برای امپول خوردن کشیدش پایین.خانمه هم بدون معطلی اون سمتموپنبه مالیدو سرنگو فرو کرد.بعد از تموم شدن اون هم مامانم شلواروشرتمو کشید بالا و یکم جای سفتر یاکسون رو مالیدو گفت پاشو بریم.گفتم چند لحظه صبر کن خیلی درد میکنه.مامانم گفت پاشو خودتو لوس نکن.منم به زور بلند شدمو لباسامو مرتب کردمو اومدم خونه.امروز به مامانم میگفتم که بزاره دیگه اینارو نزنم.اخه دیگه خوابیدن هم برام سخت شده.ولی اون گفت باید بزنی.وقتی دیدم راهی ندارم دیگه رفتم توی اتاقمو شلوارو مانتومو از تو کمدم دراوردمو پوشیدم.با مامانم رفتیم همون درمونگاه و فیش امپولا رو گرفتیم.خانمه که منو دید لبخندی زدو گفت امپولات تموم نشده هنوز.مامانم بهش گفت این اخریه.بهم گفت برو روی اون تخت بخواب الان میام.تو دلم انگار داشتن رخت میشستن.دلشوره داشتم.کفشمو دراوردمو مانتومو دادم بالا و دکمه و زیپ شلوارمم کشیدم پایین.گوشه سمته راستمو دادم پایینو اماده شدم.خانومه هم اومد بالا سرمو گفت خوب اول کدومو بزنم؟منم با یکم ترس گفتم فرقی نداره.هرکدوم رو که دوست دارید اول بزنید؟اون هم پنبه رو کشید رو باسنمو گفت خودتو شل کن ببینم.مامانم هم گفت کیانا خودتو شل کن.منم گفتم چشم.خانومه اول سفتریاکسون رو زد.احساس میکردم تمام عضلات باسنم داره میترکه.اخراش دیگه میگفتم ایییی...اوخخخخ...تا بالاخره تموم شدو کشیدش بیرون.مامانم گفت کیانا اون یکی رو هم همین سمت بزنه؟گفتم نه بابا این سمتم خیلی درد میکنه.گفت باشه.هرجور که میخوای.خودم شلوارمو کشیدم بالا و سمت چپم رو اونقدر که بتونه تزریق کنه دادم پایین.خانمه هم اون سمتمو محکم پنبه مالیدو گفت اماده ای؟گفتم بله.اونم امپول رو زد.بعد از تموم شدن این مامانم رفت بیرون و گفت تو هم لباساتو مرتب کنو بیا.منم یکم جاشونو مالوندمو از روی تخت بلند شدم.لباسامو مرتب کردمو اومدم بیرون.تا رسیدیم خونه دهنم سرویس شد.جاشون بدجوری ذوق ذوق میکنه.با این حالم هم حالا عموم اینا میخوان بیان خونمون.خدا به دادم برسه.

ناشناس گفت...

با سلام به همه بچه هاکه به این وبلاگ رونق میبخشندووقت میگذارندومطلب مینویسند.به خصوص از خانم کیانا وخانم ناشناس بالایی که خاطرات خود را کامل مینویسندوازمختصرنویسی پرهیزمیکنند.درضمن آقای فرشیدهم خاطره خودراکامل نوشتندخسته نباشند.من پسری هستم20ساله ودانشجو.ازپارسال که با این وبلاگ آشناشدم خیلی دلم میخواست که تزریقات رایادبگیرم تا شاید باسن یکی ازخانم های فامیل راآمپول بزنم .من باشرکت درکلاسهای کمکهای اولیه تزریقات رایادگرفتم و هفته قبل توانستم باسن مادرم راببینم(آمپول بزنم).امافکر نمیکنم بتونم به زن دیگری حتی خواهر17سالم آمپول بزنم(کلاما یک خانواده4نفری هستیم)چونکه متاسفانه یعنی واقعا متاسفانه یک خانواده مذهبی هستیم.مادرم هفته قبل باید دومین وآخرین پنادورش رامیزد.اولی را به خاطراین مذهب لعنتی و خجالت ازمن دردرمانگاه (همراه با پنادورخواهرم که فقط یکی پنادور داشت) زده بود.مادرم هفته قبل باید دومی رامیزدکه فهمیدم پریود است.از نواربهداشتی دستشویی فهمیده بودم ولی نمیدانستم مال مادرم است یا خواهرم.مادرم43ساله وفوق العاده زیباست.مادرم روی تخت خوابیده بود که من راصدازد وگفت که به آزانس زنگ بزنم تاماشین بیایدوبه همراه خواهرم به درمانگاه برودتا دومین آمپولش رابزند.من آن موقع با خجالت درونی و پررویی وجرات گفتم که من گواهینامه این کاررادارم ومیتوانم اگرحالتون بد است برایتون تزریق کنم. مادرم گفت میدانم و چند دقیقه فکر کرد خوشبختانه گفت باشه ولی رو به من و خواهرم کرد وگفت به پدرتون اصلا چیزی نگویید.این مذهب لعنتی باعث شد تا خواهرم را هم به بیرون اتاق بفرستد تا حتی خواهرم هم باسنش را نبیند تف به این مذهب.
البته برای من بد نبودچون تلافی چندین سال (درواقع از نوزادی )راکردم وحسابی باسن لخت مادرم رادیدزدم لذتی بی انتها بود وآلتم درزیر لباسم حسابی بلندشده بود که شکرخدا به خیر گذشت.فهمیدم که روی باسن چپ مادرم 2تا جوش قرمز است .موقع تزریق مادرم کاملا رو به شکم دررختخوابش خوابیده بود طوری که واقعا آدم وسوسه میشد انگشتهای پایش را بخورد الانم که اینها را مینوسم هم خجالت میکشم وهم همان حال به آلتم دست داده است.بالاخره با پررویی به مادرم گفتم این آمپول باید تزریق عمیق عضلانی بشودوچون بی حسی نداریم درددارد.این موقع مادرم گفت باشه. شما کارت را بکن.خوشبختانه مادرم به خوبی دامن وشورتش را پایین آورده بودطوری که نواربهداشتی اش مشخص بود.شایدبه خاطرحرف من یا به خاطراینکه کلا خیلی خیلی کم آمپول میزند .ومن هم تصمیم داشتم هوا گیری خوب نکنم تاصدای ناله مادرعزیز وزیبایم رابشنوم.لحظه قبل ازتزریق گفتم شل کنیدکه مادرم با ناراحتی گفت سریعتر تزریقت را بکن .من آب شدم ازخجالت.ولی مصمم شدم که صدای نالش رابرای اولین بار بشنوم چون ایشان خیلی وقار دارد ومن تاکنون این صدارا نشنیدم.بهرحال طوری به آرامی تزریق میکردم که وسطهای تزریق مادرم صدای آی آیش آمدومی میگفت: ....جان توروخداآرومتر.تازه فهمیدم که مادرعزیزم هم از آمپول میترسدشاید به خاطرهمین خیلی کم آمپول میزند.ولی انصافابدجوری تزریق میکردم.درواقع برای اولین وشاید آخرین بار التماس مادر عزیز تر از جانم وباسنش راعاشقانه دید میزدم.من خیلی دوست دارم به باسن خانم های فامیل وآشنا(خاله-عمه-زن دایی-زن عمو-همسایه و...) آمپول بزنم ولی این حس عجیب را نسبت به آنها ندارم(حتی خواهرم)
پس از تزریق شورت و دامنش را بالا آوردوبه همان حالت رو به شکم باسن سمت چپش را ازروی لباس مالش میدادو گفت که پتورا رویش بیندازم.من هم باخجالت پرسیدم آیا کمپرس نیاز دارد که گفت: نه بیرون میروی دررا باز بگذار.
بیرون خواهرم را دیدم که با یک حالتی پرسیدباسن مادر خون مرده نشود چقدر دادزدکمپرس آماده بکنم. که گفتم کمپرس قبول نکرد .چرا نمیدانم حس کردم که خواهرم هم میخواهد باسن این مادر با حجب وحیاوزیبا را ببیند.
صمیمانه خواهش میکنم اگر کسی تجربه ای درباره تزریق به آشنایانش داردبگوید.چگونه من به زنهای آشنا آمپول بزنم که آنها نفهمند این کارآرزوی من است واقعا خواهش میکنم راهنمایی کنید.

ناشناس گفت...

بیشتر شبیه فانتزی هاتون بود تا واقعیت

sohrab

ناشناس گفت...

سلام برعکس دوست محترم سهراب خواهش میکنم ادامه بده چون داستان یا خاطره جالبی بود.
پدرام

ناشناس گفت...

سلام بچه ها من سهیل هستم
میخواستم بگم هم سهراب راست میگه وهم پدرام
درکل به نظر من مهم نیست که خاطره واقعی باشه یا ساختگی(خوب واقعی بهتره) مهم اینه که خاطره بنویسیدوخاطره ها تون هم متفاوت باشد.همش یک جور نباشد که آخ من دیروز آمپول خوردم.آمپول زدن به دیگران یا دیدزدن دیگران هم یک روش جالب وخاطره انگیزدر مقوله "آمپول"است.ازطرفی خیلیها دوست دارند آمپول خوردن "محارم" خود راببینند که تا حدودزیادی مخصوصا برای نوجوانان یا جوانان طبیعی است.
پس لطفا نظرات حاشیه ای ندهیدو سعی کنید خاطرات خوددرا ادامه دهید.
دوست ناشناس 20 ساله (یا هرسن دیگر)خاطره ات خیلی زیبا بود لذت بردیم چون داستان یا خاطره ات روش متفاوتی بود که کمتر پرداخته شده بود ونیازش احساس میشود.منتظرادامه اینگونه خاطرات هستیم.

ناشناس گفت...

من به خاله و مادر بزرگم آمپول زدم
آمپول زدن به مادربزرگم معمولی بودولی ازآمپول زدن به خالم خوشم آمد

ناشناس گفت...

من شاهین هستم و 20 سالمه.3 روز پیش صبح با صبا (دوست دخترم) که دختری خوب و مودبیه رفتم بیرون.دیدم بدجوری کمرش درد میکنه.بهش گفتم کمرت چی شده؟گفتش از پریروزه خیلی درد میکنه.فکر کنم که سرما زده باشه.بیچاره معلوم بود که خیلی درد میکشه.گفتم دکتر رفتی؟گفتش نه.وقت نکردم.بهش گفتم بیا بریم دکتر.اینطوری که نمیشه.اول راضی نمیشد.ولی بالاخره راضی شد که بریم دکتر.رفتیم یه ساختمان پزشکان و رفتیم پیش یه دکتر داخلی.بیچاره این پله ها رو تا اومد بالا اشکش دراومد.دکتر گفت دارو مصرف کردی؟گفتش فقط پماد پیروکسیکام مالیدمو با حوله و اتو گرمش کردم.ولی فایده نداشت.بعد از معاینه دکتر شروع به نسخه نوشتن کرد.گفت دخترم برات امپول نوشتم.هر روز باید 2تا بزنی.اسپاسم شدیدیه.یه سری پماد هم دادو چندتا امپول و قرص مسکن.به دکتر گفتم تزریقات اینجا داره؟گفت اره بدید منشی انجامش میده.با صبا اومدیم تو راهرو نشستیم.بهش گفتم تو کمرت درد میکنه نمیخواد بیای.من میرم دواهاتو میگیرم میام تو بشین اینجا.گفتش باشه ومن رفتم داروخونه و داروهای صبا رو گرفتم.دکتر براش یه امپولای بزرگی داده بود که کفم برید.6تا از اونا داده بودو 3تا هم مسکن برای دردش.کمکش کردم تا رفت تو اتاق تزریقات.صبا همیشه به من میگفتش که از امپول اصلا نمیترسه.کمکش کردم کفششو از پاش دربیاره اونم شلوارشو شل کرد و دراز کشید.اروم برگشتو گفت شاهین چند تا امپول باید بزنم.بهش گفتم 3تا.یه لبخندی زدو گفت اوه اوه...خانومه هم اومد داخلو شروع به اماده کردن امپولا کرد.خانمه شوخ طبع و خوش اخلاقی بود.امپولا که اماده شد شلوار صبا رو از دو طرف به من گفت بکشم پایین.منم تا وسطای باسنش کشیدم پایین.پنبه رو مالیدو گفت یه نفس عمیق بکش و امپول اولیو زدو کشیدش بیرون.اون سمت باسن صبا رو پنبه مالیدو امپول دومش رو هم زد.بعد دوباره همون سمت امپول دومیه یکم پایین تر پنبه مالیدو امپول مسکن رو هم زدو کشیدش بیرون.خانمه بهش گفت درد داشت؟صبا که سرش رو تخت بود با لبخند گفت یکم.صبا دختر خجالتیه و معلوم بود از اینکه موقع امپول زدن من بالا سرش وایسم زیاد راضی نبود.ولی من دلم نمیخواست چنین موقعیتی رو از دست بدم.شلوارشو کشید بالا و اروم از روی تخت بلند شد و لباساشو مرتب کرد.بهش گفتم نمیخوای جاشو بمالونی؟گفت نه لازم نیست.اومدیم بیرون و رسوندمش خونه.گفتم فردا میام سراغت تا بریم امپولاتو بزنی.گفت نه دستت درد نکنه.خودم میرم.گفتم نه بابا.تو نمیتونی با این وضعیتت خودت بری.خلاصه فردا باهاش تو پارک ساعت 10 صبح قرار گذاشتم.بهش گفتم چطوری؟گفت دردش بهتره ولی جای امپولام یکم درد میکنه.رفتیم باهم یه درمونگاه.تو تزریقات خلوت بودو کسی نبود.صبا رو خوابوندمو اماده شد تا خانومه اومدش.3تا امپولارو بهش دادمو رفتم پیش صبا.خانمه اومد پشت پرده و گفت گوشه شلوارشو نگهدار تا امپولاشو بزنم.منم اول گوشه راستشو با دست نگهداشتم.اونم پنبه رو مالیدو سریع امپول اولو که مسکن بود.تزریق کردو کشید بیرون و همون سمتو دوباره امپول زد.بعد گفت اون سمتشو نگهدار.دوباره پنبه مالید روی باسن صبا و امپول سومش رو هم زدو کشید بیرون.به صبا گفتم چطور زد؟گفت یه خورده بد زد.سر دومی زیاد دردم اومد.شلوارشو کشید بالا و از روی شلوار یکم جاشو مالوند.از اونجا باهم رفتیم پارک و بعدش تا در خونشون رسوندمش.امروز صبح رفتم دنبالش و با هم رفتیم یه مطب نزدیک خونه ما تا امپولاشو صبا بزنه.امروز دیگه احتیاجی به کمک من نداشت.خودش تونست دراز بکشه.دکمه و زیپ شلوارشو باز کردو خوابید رو تخت.بهم گفت جای امپولام درد میکنه.گفتم اشکال نداره.مگه خودت نمیگفتی از امپول نمیترسی؟پس دیگه چرا جا زدی؟گفت من جا نزدم میگم جاش درد میکنه.6تا امپول زدم.گفتم باشه چرا میزنی؟خانم با امپولا اومدو گفت شلوارتو بده پایین.صبا سریع شلوارشو تا نصفه های باسن داد پایین.سمته راستشو یه پنبه الکلی مالیدو سرنگو فرو کرد.بعدش اون سمتشو پنبه مالیدو امپول دوم رو زد.بعد دوباره همون سمته اولشو دوباره پنبه مالیدو مسکن صبا رو هم زد.بعد از اینکه تموم شد محکم پنبه رو جای امپول فشار داد.جای امپولای دیروز و پریروزش کبود شده بود و جای امپولای امروزش هم یه قطره خون اومد.صبا بعد تزریقش برگشتو با لبخنده گفت:اخیش تموم شد...راحت شدم...از وضعیت باسنش معلوم بود که بیچاره خیلی درد کشیده.واقعا انگار از امپول نمیترسید.اروم از روی تخت بلند شدو زیپ و دکمه شلوارشو بست پالتوشو پوشید با هم رفتیم بیرون.یه ساعت پیش باهاش حرف میزدم گفت:درد کمرم بهتره ولی جای امپولام خیلی درد میکنه و کبود شده.

رويا گفت...

سلام به همگي...........
من رويا هستم تازه با اين سايت آشنا شدم و دندان پزشك هستم شوهرم هم جراح و فوق تخصص كودكانه ........
خيلي باحاليد
ولي من معني جك زدن دوست پسراتونو نفهميدم ميشه برام توضيع بديد البته ببخشيد !!!!!!!!!!
اگه كسي برام كامل توضيح بده خوشحال ميشم............
لطفا يه سايتي كه پر از اين عكس ها باشه آدرسشو تو سايت بزنيد ....خوشحال ميشم

ناشناس گفت...

میشه چند تا سایت خوب معرفی کنید برای فیلم و عکس

ناشناس گفت...

با سلام به رویا خانوم و بقیه
اوم مسئله جک زدن رو اگه می شد خود تینا توضیح می داد!
اگه کسی هم توضیح بده سایت ف ی.ل ت . ر
می شه.
می تونید توی flickr یه سرچ کنید . اگه هم ف.ی ل.ت .ر ش....کن خواستید بگید من لینک بفرستم .

رويا گفت...

سلامي دوباره به همگي من رويا هستم
خواستم خاطره اي رو براتون تعريف كنم كه مال دوران نامزديمم بود .....
يه روز وقتي پيمان اومد خونه ي ما مامانم به هش گفت كه رويا حاش خوب نيست و تب كرده هر كاريش ميكنم ميگه خودم خوب ميشم آخه من اگثر اوقات بدنم داغه ...
پيمان در زد و آمد تو اتاقم وقتي منو توي اون حال ديد رفت توي ماشين و كيفشو اورد و منو معاينه كرد بهم گفت كه گلوت چرك كرده و بايد آمپول بزني
البته من از آمپول نمي ترسم ولي پيمان دلش نمي يومد به من آمپول بزنه براي همين گفت پاشو لباساتو بپوش تا بريم درمانگاه تا آمپول بزني ........
من گفتم خودت كه بلدي مثلا يه پا دكتري ..
گفت اره بلدم ولي دلم نمي ياد
منم گفتم حالا فكر كن كه داري به يه بكي از مريضات مي خواي آمپول بزني
آخه پيمان راضي شد كه به من آمپول بزنه چون حالم خيلي بد بود و نمي تونستم برم بيرون
پيمان رفت و دارو هامو گرفت و آمد بعد بهم گفت نمي ترسي كه؟ گفتم از آمپول ..نه ..چرا مگه ؟
گفت آخه 4 تاست گفتم نه خيالت راحت
پيمان آمپولا رو آماده كرد و آمد كنار تخت نشست
بهم گفت آماده
گفتم بله آقاي دكتر
دمرو شدم و شلوارك و شورتمو دادم پايين
خنكي الكل رو حس كردم و فر رفتن آمپول توي باسنمو حس كردم ولي دست پيمان سبكه و من زياد احساس نكردم به ذهنم خورد كه يكم ازيتش كنم و الكي شرع كردم به آخ و ناله كردن
پيمان آمپول اول و تزريق كرده بود و يي دفعه گفت چي شد دردت اومد ؟ ...ببخشيد
گفتم بقيشو بزن .
منو بوسيد گفت ببخشيد موقع زدن 3 تا آمپول ديگه همين طور قربون صدقم مي رفت يا سوال پيچم ميكرد بعد از تموم شدنتزريق من توي بغل گرفتو بوسيدم و مدام ميگفت ببخشيد و جاشو برام مي ماليد بعد بهش گفتم دستت سبكه ..دردم نگرفت
خندش گرفت و گفت اينو مي گي كه منو دلداري بدي
كفتم نه داشتم باهات داشتم شوخي ميكردم ولي پيمان منو همينطور تو بغلش گرفته بود مامان برامون آب پرتقال آورد و پيمان همون شب خونه ي ما موندو پيش من خوابيد و فرداشم مدام بهم زنگ مي زدو احوالم و مي پرسيد .........

ناشناس گفت...

رویا جان شورتتون چه رنگ و مدلی بود؟


ُSohrab

‏«قدیمی ترین ‏‹قدیمی تر   ‏1 – 200 از 245   ‏جدیدتر› ‏جدیدترین»