۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

آماده برای تزریق آمپول


۲۷ نظر:

ناشناس گفت...

تینا ادامه بده
خوشحالم که اینجا هنوز زنده است

ناشناس گفت...

من عاشق امپولم.مخصوصا اینکه به 1 نفر که میترسه بزنم.مخصوصا پسر باشه و ترسو و خوشکل.التماس کنه و بزور بگیرمشو بعدش کونشو سفت کنه.با فرو کردن امپول جیغ بزنه ..............................

ساغر گفت...

سلااااااااام.وای منم همین طور.بچه ها اگه دوست دارین IDهاتون یا mailتون رو بگذارید تا علاقه مندها به آمپول بتونیم با هم در ارتباط باشیم.منم عاشق آمپولم.اینم ID من: saghar_asheghe_ampool

ساغر گفت...

اگه کسی دوست داشت ادم کنه یا ID ش رو بذاره. لا اقل خودمون رونق بدیم به اینجا.من کلی کلیپ و خاطرات خیلی جالب دارم.منتظرم. (:

نوکرتون حسن گفت...

سلام من خیلی وقته که این وبلاگ میام هیچ وقت ولی نظر ندادم ولی این دفعه مجبورم تینا خانم توروخدا تورو خدا توروخدا ادامه بدین ادامه بدین وبلاگ و من خیلی از آمپول زدن خوشمیاد قربونتون حسن

ناشناس گفت...

a.ampool@yahoo.com

ناشناس گفت...

با1 پسر دوست شدم که عاشق امپول بود.هم دوست داشت بزنه و هم دوست داشت بخوره.منو دعوت کرد خونشون امپول پارتی.بمحض رسیدنم رو تخت دراز کشیدو 2تا متاکاربامولو 2 تا ویتامین سی داد به منو گفت برام بزن.منم امپولا رو تو سرنگ کشیدمو شورتو شلوارشو دادم پایین.پنبه مالیدمو خاستم سرنگو فرو کنم بلند شدو گفت:نه.اول من به تو بزنم و منو خابوندو شورتو شلوارمو داد پایین.خیلی ترسیده بودم.سرمای الکل و که حس کردم التماس کردم نههههههههههه
اما 1 ان سوزش سرنگو حس کردمو جیغ کشیدم.خیلی درد داشتم.تمامم نمیشد.چند ضربه محکم زد به باسنم تا شل کنم.داشتم میمردم از درد.التماس کردم بسه.سرنگو کشیدو همین که خاستم بلند شم کمرمو سفت گرفتو سریع الکل زدو رنگه دومو فرو کرد.مدام جیغ میزدمو التماس میکردم.لپمو بوسیدو خواست تحمل کنم.اما مگه میشد.باسنم داشت از درد بی حس میشد.مدام سمته دیگه رو ماساز میدادو قربون صدقم میرفت تا اینکه تمام شدو بغلم کردو کلی نوازشم کردو جای امپولا رو با دستاش ماساز داد.خوابید گت بیا من امادم.منم بی درنگ الکل زدمو سرنگو فرو کردم.یواش زدم تا دردش بگیره واونم شروع کرد به جیغ زدن.یواش یواش خالی میکردم.درد داشتو اونم دست وپا میزدکلی طولش دادم تا امپولو خالی کردم.هنوز تمام نشده بود سرنگو تو پاش نگه داشتمو اون سمتو الکل زدم.گفت چه کار میکنی؟گفتم تلافیو 1 ان اون سمت سرنگو فرو کردم.دو تا سرنگ تو باسنش بود.متاکاربامولو ویتامین سی.نعره میکشید و میگفت 1یشو درار اما............
وقتی هردو تمام شد با هم بیرون کشیدم.مدام تهدیدم میکردو میگفت ببین چه امپولی بهت بزنم.اما خسته با باسن دردناک رو تخت افتادو منو هم بغل کردو منم دستمو گذاشتم روی باسنشو نوازشش کردمو اونم اخ و اوخ میکرد

nima گفت...

راست میگه بیاید من هم دیدم خیلی توپه
nima_39@ymail.com

لیندا گفت...

سلام به همگی سلام به تینا خانم به آقا بهنام به شهناز خانم و... چاکرهمه اون هایی که خاطره تو این وبلاگ می نویسن پس کجا رفتین ول کردین به امون خدا

ساغر گفت...

سلام.خاطره من مربوط می شه به دو سال پیش.راستش مادر من استاد دانشگاس و خیلی سخت گیر و جدی.اما یه نقطه ضعف بزرگ داره و اونم اینه که به شدت از آمپول می ترسه.واسه همین اکثرا دکتر که می ره میگه آمپول ننویسه.اما سه سال پیش کیه اش عفونت کرد و منم به سفارش پدرم بردمش دکتر خانوادگیمون.خانم دکتر بعد از معاینه اومد پشت میز نشست و بدون هیچ صحبتی شروع کرد به نوشتن نسخه.مامانم یهو گفت خانم دکتر میدونید که من آمپول نمی زنم که؟یه وقت آمپول ننویسید.خانم دکتر کاملا جدی گفت اتفاقا این بار باید تمام آمپولایی رو که نوشتم بدون استثنا بزنی وگرنه عفونت می زنه به قلبت و شوخی بردار نیست.مامانم یهو رنگش شد عین گچ.خلاصه از اون اصرار و از خانم دکتر انکار تا اینکه بالاخره به خاطر سلامتیش رضایت داد و با چهره ی دمغ اومد بیرون.من به سفارش خانم دکتر که گفته بود همینجا باید آمپولا رو بزنه منم به مامانم گفتم همونجا بشینه تا من از داروخانه داروها رو بگیرم و بیارم.اونم با رنگ پریده قبول کرد.هیچ وقت مامانم رو اینقدر مظلوم ندیده بودم.هم خنده ام گرفته بود هم خیلی هیجان داشتم که آمپول خوردنش رو ببینم که این هیجان با گرفتن داروها و دیدن اون همه آمپول توی کیسه بیشترم شد.وقتی وارد مطب شدم مامانم با ترس نگام کرد و گفت چه زود اومدی و نگاش افتاد به کیسه ی پر از آمپول و با تعجب و ترس زیادی گفت اینا همش مال منه؟!! منم خندیدم و گفتم نه داروهای زن همسایس.خب مال شماس دیگه و واسه اینکه ترسش بیشتر شه گفتم همشم که سرنگاش گنده اس و گفتم شما برو آماده شو تا من برم از خانم دکتر بپرسم که چند تاشو باید الان بزنی.وقتی دارو ها رو به خانم دکتر نشون دادم 4تاشو جدا کرد و گفت اینا رو باید الان بزنه.منم تشکر کردم و خوشحال رفتم تزریقات و آمپولا رو دادم به دختر جوونی که تزریق می کرد.رفتم پیش مامانم که پشت پرده روی یه تخت دراز کشیده بود و گفتم نمی ترسی که مامانی؟

ساغر گفت...

اونم گفت یه خورده.تو دلم گفتم حالا ببینیم وقتی اون همه آمپول بزنن بهت و درد بکشی بازم این غرور رو داری! تو همین فکر بودم که خانومه با 3تا آمپول گنده اومد تو و به مامانم گفت شما که هنوز حاضر نیستید؟مامانم با ترس و آروم برگشت و کامل دمر خوابید.دکمه و زیپ شلوار جینش رو که باز کردو شلوارشو کشید پایین شورت آلبالویی رنگش که برجستگی باسنش رو کامل نشون می داد دشخص شد.پرسیدم کدوم طرف می زنید که خانومه گفت فرقی نداره هر دو طرف رو باید بزنم و منم قبل اینکه مامانم بخواد عکس العملی نشون بده شورتشو از دو طرف دادم پایین که خانومه گفت بیشتر بکشید پایین چون باید عمیق تزریق شه منم از خدا خواسته تا زیر باسنش دادم پایین طوری که دو لپ باسنش کامل بیرون بود و کاملا پذیرای آمپول.
خانمه که پنبه الکلی رو مالید سمت راست باسن مامانم سریع خودشو سفت کرد که خانومه چند بار محکم زد روی باسنش و یهو سوزن رو کرد توش که همزمان مامانم جیغ کوتاهی کشید.خانومه یه لحظه مکث کرد و بعد محتویات سرنگ رو خالی کرد و پدالشو فشار میداد آروم آروم.به صورت مامانم نگاه کردم.در هم بود و آی آی می کرد و می گفت تموم نشد؟! که همون موقع خانوم تزریقاتی آمپول رو در آورد و بدون مکث یه دونه دیگه رو دو میلیمتر اون طرف تر فرو کردو شروع کرد به تزریق که مامانم شروع کرد به دست و پا زدن.خانومه هم به من گفت پاهاشونو بگیرید شما چون درد داره ممکنه تکون بدن پاشونو سوزن بشکنه.تا وقتی آمپول دوم تموم شد مامان هی ناله می کرد و می گفت آی آی چه دردی ممیکنه پس چرا تموم نمی شه؟! تا اینکه تموم شد و خانومه پنبه رو مالید سمت چپ باسنش که مامانم گفت وای نه یکی دیکه؟آآآآآآآآآآآآخ

ساغر گفت...

همزمان خانومه سوزن سرنگ رو تا ته کرد توی باسنش و مامانم اینبار شروع کرد به گزیه کردن و ناله کردن.تا آمپول تموم شد خانوم تزریقاتیه گفت چند دقیقه استراحت کنید تا آمپول بعدی رو حاضر می کنم.مامانم با شنیدن این حرف عین برق گرفته ها پرید و گفت بازم؟!!!! نه دیکه نه!تو رو خدا من دیگه طاقت ندارم.خانومه همینطور که مایع غلیظ و زرد رنگ رو وارد سرنگ می کرد یه لبخند شیطنت آمیزی به من زد و رو به مامانم گفت باید بزنید خانومم دستور دکتره باید آمپولاتونو کامل بزنید.آخریشه اینو بزنید واسه امروز تمومه و همزمان که یه چشمک به من می زد گفت فقط باید تحمل کنید چون دردش خیلیه.فهمیدم به عمد به خود مامانم گفت که تزسش بیشتر شه که موفق هم شد مامانم مثل بچه ها التماس می کرد نه تو رو خدا دیکه بهم آمپول نزنید به خدا خوبم.دیگه باسنم سوراخ سوراخ شده.خواهش می کنم من خودم با خانوم دکتر حرف می زنم اما خانومه بی توجه به حرفای مامانم و لبخند به لب اومد بالای سر مامانم و پنبه رو مالید درست وسط باسن مامانم و به من گفت پاهاشونو محکم بگیر.یهو سوزن رو محکم کرد توی باسن مامانم و مامانم با صدای خیلی بلندی جیغ کشید.خانومه چند ثانیه صبر کرد و بعد شروع کرد به تزریق.وای صحنه ی خیلی دیدنی ای بود.مامانم درست مثل بچه ها جیغ می کشید و دست و پا می زد و التماس میکرد.آآآآآآآآخخخخخ.اوووووووووووووییییییی مردم. وای وای چرا تموم نمی شه این لعنتی؟؟؟ مردم از درد.آی باسنم تحمل دردشو نداره دیگه.باورم نمی شد مامانم جلوی من این حرفا رو بزنه و اینجوری تقلا کنه.آمپول که تموم شد تا 5 دقیقه گریه می کرد و بعد هز یه ربع لنگان لنگان پاشد و رفتیم خونه.من دیگه نتونستم باهاش دفعات بعد رو برم اما همون یه بار خیلی جالب بود و هنوز همه جزئیاتشم یادمه.بعدها فهمیدم که اون دختر از دانشجو های قدیم مامانم بوده و فهمیدم چرا انقدر از درد کشیدن مامانم لذت می برد.احتمالا مامان سخت گیرم انداخته بوددش و اونم حسابی اون روز تلافیشو در آورد....
امیدوارم از خاطره ام خوشتون اومده باشه ببخشید اگه خوب ننوشتم آخه من تایپ فارسیم افتضاحه و همینا رو هم با بدبختی و تو زمان زیادی نوشتم.امیدوارم که برای شما هم جالب بوده باشه

ناشناس گفت...

من چرا نميتونم تو لوتي عضو شم.كمكم كنيدa.ampool@yahoo.com

ناشناس گفت...

مشکلت چیه بگو ببینم میتونم کمکت کنم
parisa.1977@yahoo.com

ناشناس گفت...

اینم ایدی منه هر کسی مشکل داشت S.ANVARIYAN@YAHOO.COM

ناشناس گفت...

ساغر دمت گرم

ناشناس گفت...

تینا خوشحالم که هستی

لیندا گفت...

سلام تینا خانم سه ساعت داشتم خاطره می نوشتم خاطرم چرا نیومد

لیندا گفت...

سلام به همگی چطورید خاطراتتون تموم شد

ناشناس گفت...

marjanomidi35@yahoo.com
من هم خیلی از آمپول میترسم و آمپول هم زیاد بهم زدن فقط اینقدر ترسم زیاده که یه وقتایی دست و پامو به تخت میبندن و در دهنمو میگیرن... اینقدر جیغ میزنم و التماس میکنم که همه همسایههامون میدونن من از چی میترسم

ناشناس گفت...

خدمات پرستاری(تزریقات وپانسمان) درمنزل
تزریق عضلانی 3500 تومان

تزریق زیرجلدی 3500 تومان

تزریق وریدی 4500 تومان

تزریق سرم 10000 تومان

کشیدن بخیه 3500 تومان

پانسمان 7000 تومان

بدون هزینه ایاب وذهاب


توسط امدادگرجهاددانشگاهی وتکنسین سابق مرکزآمبولانس

«مسعودنعیمی»

تلفن تماس 9198335799 0
9354484731 0
سوابق:
الف- 15سال امدادگری
ب-تکنسین سابق مرکزآمبولانس
پنی سیلین ،سفتریاکسون وب کمپلکس بابی حسی تزریق می شود.
masihnaimi@yahoo.com

ناشناس گفت...

ساغرگفتی emailبذاریم این هم ایمیل منmasihnaimi@yahoo.com

ناشناس گفت...

chi mishod man jeie kasi boodam ke mikhad be in ampool bezane?

masih گفت...

سلام بچه ها مرجان میدونی دلیل اینکه آمپولهادردناک میشه چیه چون خودت روسفت میکنی من خودم تزریقاتی هستم همه چیزرومیدونم این ایمیل منه کسی سئوالی داشت masihnaimi@yahoo.com

ناشناس گفت...

تزریقات درمنزل۰۹۱۲۷۶۳۳۲۸۱

ناشناس گفت...

سلام
ساغر اینم ایمیل :ssina633@yahoo
من دوس دارم یه خانم بهم آمپول بزنه. کسی هس مثل من باشه؟

sabora گفت...

آخی چه مظلومه.معلومه امپولش دردناکه.منم یه بار تو خونه اینجوری بهم امپول پنی سیلین زدن.
خوابیدم روتخت. شلوارمو همینجوری کشیدم پایین. وقتی منتظر بودم بیاد آمپولو بزنه خیلی بد بود.تا اینکه اومدو زد.با درد و سوزش تزریق کرد.بعد میگفت نترس چند لحظه ای تمومه