یکشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

داستان

این یک داستان تخیله... یک فانتزی... به سبک متفاوت از بقیه داستانها نوشتم.

نسترن 15 سالشه و با مادرش اومده کلینیک برای تزریق آمپول هاش. مثل همیشه دکتر آمپول داده. 4 تا پنیسیلین که هر روز باید 2 تا تزریق بشه. چون حالش خوب نیست مادرش مستقیم از مطب دکتر آوردش که آمپولاش رو بزنه. تو راه از داروخانه نزدیک کلینیک همه داروهاش رو هم گرفته. 4 تا شیشه پودر پنی سیلین که یکیش هم با بقیه فرق داره و روش نوشته 1200000 واحد. 4 تا آب مقطر و 4 تا سرنگ پنج میل. حتی مادرش 4 تا پد الکلی هم گرفته تا آمپولزن محل تزریق روی باسن نسترن رو با اونها تمیز کنه. وقتی هم میخواستن از خونه بیان بیرون چون مادرش فکرش رو میکرده که دکتر آمپول میده، به نسترن گفت که شلوار گشادتر بپوشه و شورت نخی هم پاش کنه تا هم موقع تزریق و هم بعدش راحتتر باشه. هرچند نسترن خیلی از آمپول زدن میترسه ولی مادرش باهاش در این زمینه ها شوخی نداره و بزور هم شده آمپولش رو میزنه. مثل پارسال که مجبور شدن دست و پاش رو بگیرن تا آمپول زن بتونه بهش آمپول تزریق کنه. بعد از گرفتن قبض رفتن تو اتاق تزریقات چند تا تخت داشت که با پرده از هم جدا شده بودن و یک میز که مسئول تزریقات اونجا نشسته بود. اون روز یک مرد سیبیلو مسئول تزریقات بود. مادرش در حالی که دست نسترن رو گرفته بود رفت جلو و گفت: اینجا خانم تزریقاتی نداره؟ فقط شما هستین؟

- الان فقط من هستم. اگه میخواین خانم بزنه باید عصر بیاین. خودتون تزریق دارین؟

- نه. دخترم داره. تا عصر دیر میشه. اشکالی نداره.

بعد کیسه دارو ها رو گذاشت رو میز و نسخه رو داد به آقای تزریقاتی و گفت:

- دکتر گفتن دوتا امروز و دوتا فردا باید تزریق بشه.

- (بدون اینکه به نسترن نگاه کنه و خطاب به مادرش) پنی سیلینه. قبلاً تزریق کرده؟

- بله 6 ماه پیش. حالا اگه لازمه دوباره تست کنید.

- نه لازم نیست. یکیش پنادوره. امروز میزنه؟

- بله زحمتش رو بکشین لطفاً.

آقای تزریقاتی 2 تا از شیشه ها که یکیش هم پنادور هستش رو برمی داره و روی میز میزاره بعد سرنگ ها رو برمیداره و سوزن رو سر یکی از اونها میزاره و آب مقطر رو پر میکنه و داخل پنادور خالی میکنه و تکون میده تا مخلوط بشه. همه این کارها رو جلوی نسترن میکنه که داره با بغض نگاه می کنه.

- بیحس کننده بزنم داخلش؟

- نه شنیدم ایجاد حساسیت میکنه. معمولی بزنین.

- باشه. لطفاً دخترتون رو آماده کنید تا بیام.

همزمان شروع به آماده کردن سرنگ دوم میکنه تا جفتش رو با هم تزریق کنه. مامانش دستش رو میگیره و میبره به سمت یکی از تخت ها. قلب نسترن تند تند میزنه و بغض شدیدی داره و هر لحظه ممکنه گریه کنه. مامانش شلوارش رو شل میکنه و میگه:

- نسترن جان، دراز بکش رو تخت. سریع تموم میشه عزیزم.

نسترن در حالی که از شدت بغض نمیتونه حرف بزنه، روی تخت دمرو میخوابه، سرش رو میچرخونه و از لای پرده آقای تزریقاتی رو میبینه که 2 تا پد الکل رو از کیسه داروها برمیداره و همراه 2 تا سرنگ که پر از مایع سفید رنگی هستن و سوزن روکش دار هم دارن به طرف تخت میاد. پرده رو کنار میزنه و میاد جایی که باسن نسترن جلوش باشه. یکی از سرنگ ها رو میزاره رو تخت و روکش سوزن یکی دیگه رو برمیداره و هواگیری میکنه. با دستش به سرنگ تلنگر میزنه و کمی از مایع سفید رنگ از سوزن میریزه بیرون و در حالی که به سرنگ نگاه میکنه به مادرش میگه: اول پنی سیلین 633 رو تزریق میکنم که دردش کمتره بعد پنادور رو میزنم. نسترن هواگیری سرنگ رو میبینه. همیشه از این کار میترسیده چون بعدش قرار بوده اون سوزن داخل باسنش فرو بره و مایع سفید هم داخل باسنش پمپ بشه و تحمل دردی که تمام باسنش رو فرا میگیره. مادر نسترن بلوزش رو میزنه بالاتر روی کمرش و شلوارش رو که قبلاً دکمه ها و زیپش رو باز کرده بود تا جائی که میشه میکشه پائین . باسن نسترن درحالی که هنوز شرت پاشه کامل دیده میشه. نسترن نسبت به سنش باسن بزرگ و برجسته ای داره و شورت نخی قرمز پاشه. کمی از بالا و پائین شرتش، کمرش و رون پاهاش هم دیده میشه. بعد بخاطر اینکه 2 تا آمپول داره، مادرش شورتش رو از دو طرف تا وسط خط باسن نسترن میکشه پائین تا آقای تزریقاتی به هر دو طرف باسنش دسترسی داشته باشه. قلب نسترن تند تند میزنه و خیلی میترسه. آقای تزریقاتی پد الکلی رو باز میکنه و بدون اینکه چیزی بگه روی قسمت بالا سمت راست باسن نسترن خیلی محکم میکشه. باسن نسترن با هر حرکت پد الکلی تکون میخوره. نسترن با اینکه نمیتونه ببینه ولی از حرکت دست و خنک شدن باسنش میفهمه که چند لحظه دیگه قراره سوزن رو داخل باسنش فرو کنن. واسه همین ناخودآگاه باسنش سفت میشه و ترسش بیشتر میشه. آقاهه که این رو میبینه میگه:

- پات رو شل کن. شل نکنی درت میادا.

ولی نسترن یکدفعه میزنه زیر گریه و با وحشت هی میگه نمیخوام بزنم! نمیخوام بزنم! سعی میکنه در حالی که شرتش پائیه از روی تخت بچرخه و بلند بشه. مادرش به زور سعی میکنه دوباره دمرو بخوابونش. ولی نسترن خیلی تکون میخوره و آروم نمیشه. مادرش عصبانی میشه و خودش میشینه روی تخت، نسترن رو میکشه روی زانوهاش طوری که دولا بشه و نیم تنه بالاش زیر بغل مادرش روی تخت باشه . پاهاش رو هم دور پاهای نسترن قلاب میکنه که اصلاً نتونه تکون بخوره و فقط باسنش رو به بیرون و آماده تزریق آمپول باشه. نسترن همچنان به شدت گریه میکنه و باسنش هم سفته. مادرش شورتش رو که قبلاً نصفه پائین بود تا زیر باسنش میکشه پائین و پاهای خودش رو بیشتر جمع میکنه تا نسترن رو محکمتر بگیره. این کارش باعث میشه نسترن بیشتر دولا بشه و باسنش بیشتر قلمبه بشه. بعد به آقای تزریقاتی میگه:

- ببخشید این دختر خیلی از آمپول میترسه. بیزحمت تزریق کنید.

- محکم بگیریدش که تکون نخوره سوزن تو پاش بشکنه.

برای اینکه باسنش شل بشه آقای تزریقاتی با دست همون قسمت که قراره به اونجا تزریق کنه رو با دست چند بار بین انگشتانش فشار میده و بعدش 3 تا ضربه نسبتاً محکم با دست به باسن نسترن میزنه و هر ضربه رو که میزنه میگه شل کن... با اینکار باسن نسترن نسبتاً شل میشه و آماده میشه که سوزن رو داخلش فرو کنن. آقای تزریقاتی بلافاصله دوباره 3 بار با پد الکلی روی باسن برجسته شده نسترن میکشه و سریع روکش سوزن رو بر میداره و با دوتا انگشت کمی از باسن نسترن رو محکم جمع میکنه و سوزن رو خیلی سریع داخل اون قسمت تا نزدیک به انتها فرو میکنه و انگشتهاش رو آزاد میکنه. نسترن که داشت گریه میکرد همزمان با فرو رفتن سوزن یکدفعه باسنش تکون میخوره و سفت میشه و گریه اش تبدیل به جیغ میشه. مادرش مواظبه که زیاد تکون نخوره واسه همین محکمتر میگیرش. آقای تزریقاتی در حالی که سوزن سرنگ رو داخل باسن نسترن نگه داشته صبر میکنه تا تکون باسنش تموم بشه و دوباره 3 تا ضربه آرومتر میزنه بالای محلی که سوزن تو باسنش فرو رفته تا شل کنه. باسن نسترن در حالی که سوزن سرنگ تا انتها داخلش فرو رفته و پدال سرنگ هم در دست آقای تزریقاتی هستش از لای پرده دیده میشه. آقای تزریقاتی با شل شدن باسن نسترن شروع میکنه به فشار دادن پدال و پمپ کردن مایع سفید داخل عضله. درحالی که تازه اولشه میگه:

- خوب دیگه تموم شد!

- (وسط جیغ زدن میگه) آی آیییییییییییییی آیییییییییییییییی

هرچی مایع سفید بیشتر داخل باسنش تزریق میشه درد بیشتری رو احساس میکنه و گریه اش بیشتر میشه. حدود 20 ثانیه بعد در حالی که تا آخر مایع سفید داخل عضله باسن نسترن تزریق شده پد الکلی رو دور سوزن روی محل فرو رفتن سوزن میزاره و سوزن رو سریع میکشه بیرون و با پد الکلی روی باسنش رو فشار میده. نسترن هنوز گریه می کنه و اشک تمام صورتش رو گرفته. باسنش کاملاً لخته و یک پد الکلی روی بالا سمت راستش دیده میشه. آقای تزریقاتی سرنگ دوم رو برمیداره و روکش سوزنش رو برمیداره و در حالی که هوا گیری میکنه میگه:

- این آخریشه. ولی باید خودتو شل بگیری. دردت میاد اگه دوباره سفت کنی.

مادرش دوباره سعی میکنه که پاهای نسترن رو سفت تر بگیره و ضمناً کمی هم به سمت راست میچرخه تا آقای تزریقاتی بتونه راحت تر به سمت چپ باسن نسترن آمپول بزنه، این کار دوباره باعث میشه باسنش قلمبه بشه. آقای تزریقاتی پد الکلی دوم رو درمیاره و مثل دفعه قبل کمی باسن برجسته شده نسترن رو با دست دیگه ورز میده و پد الکلی رو میکشه روی قسمت بالا سمت چپ. بعد با انگشتاش کمی عضله رو جمع میکنه و مثل دفعه قبل سوزن رو خیلی سریع تو قسمت جمع شده فرو میکنه و بعد انگشتاش رو رها میکنه. اینبار هم تکون شدید و جیغ بلند نسترن... دوباره صبر میکنه تا باسنش حالت عادی پیدا کنه ولی با شروع پمپ کردن، صدای گریه نسترن تبدیل به جیغ ممتد میشه و باسنش هم مثل سنگ حسابی سفت میشه طوری که دیگه نمیتونه تزریق کنه. نسترن همونطور که دولا زیر بغل مادرشه و جیغ میکشه از شدت درد سرش رو میاره بالا و باعث میشه باسنش که تا حالا بیحرکت جلوی آقای تزریقاتی قلمبه شده بود، تکون بخوره. مادرش در حالی که میگه نسترن جان بلند نشو، بخواب... دوباره سرش رو میبره پائین و کمرش رو میگیره که تکون نخوره. آقای تزریقاتی با یک دست به بالای محل فرو رفتن سوزن ضربه میزنه و همزمان خیلی آروم پدال رو فشار میده. ضرباتش رو نسبتاً محکم میزنه طوری که صداش شنیده میشه. همش هم میگه شل کن! شل کن! درد پنادور خیلی شدید تو تمام باسن نسترن پیچیده و تقریباً نمیتونه تحمل کنه واسه همین نمیتونه باسنش رو شل نگه داره. با تموم شدن تزریق آمپول دوم آقای تزریقاتی پد الکلی رو میزاره دور سوزن و میکشه بیرون و جای تزریق رو کمی فشار میده. قبل از اینکه بره پد الکی اول رو برمیداره و محل تزریق آمپول اول رو هم نگاهی میندازه و بعد دوباره میزاره روش. نسترن همچنان داره هق هق کنان گریه میکنه. کل باسنش خیلی قرمز شده و کمی هم داغ. مادرش پاهاش رو آزاد میکنه و شورتش رو میکشه روی باسنش. این کار رو طوری انجام میده که پدهای الکلی روی باسنش جابجا نشن. بعد هم کاملاً نسترن رو آزاد میکنه که بایسته. نسترن همچنان با چشمان اشک آلود داره گریه میکنه. مادرش شلوارش رو هم درست میکنه و میگه بریم خونه. نسترن در حال گریه و در حالی که لنگ میزنه و دوتا دستش هم روی دو طرف باسنش هست به طرف در اتاق تزریقات میره. مادرش هم دنبالش میره و از آقای تزریقاتی تشکر میکنه که آمپولها رو برای نسترن تزریق کرده. در حالی که هنوز درد داره و گریه اش قطع نشده وارد سالن انتظار میشن و تمام کسانی که اونجا بودن میفهمن صدای جیغ و گریه اتاق تزریقات مال کی بوده. ولی نسترن داره به فردا فکر میکنه که 2 آمپول پنی سیسلین دیگه باید به باسنش تزریق بشه....

۱۵ نظر:

behnam گفت...

ای ول
تینا تو زنده ای
قول میدم همش بیام اینجا
بابا دوباره رونق بده

لیندا گفت...

سلام تینا خانم مرسی باریکلا ممنون که بالاخره دوباره داستان نوشتی که وبلاگ ادامه پیدا کنه ایولا

ساغر گفت...

سلام.مرسی تینا جون.بچه ها خب شمام یه حرکتی بکنید واسه رونق گرفتن اینجا.فقط توقع داشته باشیم زحمتا رو دوش یکی باشه که نمیشه

ناشناس گفت...

خیلی قشنگ بود مرسی

ناشناس گفت...

تینا دمت گرم یه دونه ای

parisa گفت...

تینا باورم نمیشه دوباره امدی
بچه ها بیاید دوباره اینجا رو رونق بدیم
تینا جون تو هم لطفا زود به زود بیا

میلاد گفت...

عکست بی نظیره به به

ناشناس گفت...

ازآمپول به پسرای جوون و ترس اونا بنویسید.یا عکسشو بذارید

ناشناس گفت...

vay man ashege ampol zadanam mikham baz az in dastana bezarin chegad hal mide horaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa

mina گفت...

سلام به همه دوستان
دیروز دختر خاله کوچیکم رو با خالم بردیم دکتر 9 سالشه دکتر هم آمپول داد. بردیمش تزریقاتی خیلی ترسیده بود و نفسش در نمیومد خالم اصلا اهمیت نمیداد خوابید رو تخت و ما هم 2 طرف تخت وایسادیم خالم خیلی معمولی در حالی که بامن حرف میزد شلوار و شورتش رو تا زیر باسنش داد پایین. کونش خیلی قلمبه بود و به نسبت سنش کون بزرگی داشت
آمپولزنه یک مرد مسن بود اومد تا سوزن رو فرو کرد جیغ دختر خالم رفت هوا خالم بهش گفت اروم باش ولی اون جیغ میزدو گریه میکرد آمپولزنه هم هی میگفت شل کن و با سرعت تزریق میکرد دختر خالم یک کم خودش رو تکون داد ولی خالم سریع کمر و پاش رو گرفت و به آمپولزنه گفتزودتر تمومش کن دیکه آقا مرده هم بهش برخورد و چنان تزریق کرد که نصفش تو 2 ثانیه تموم شدو بچه کلی گریه کردبعدش هم دستش رو گرفتیم و لنگون لنگون امدیدم بیرون
دلم براش سوخت اخه بچه خالم نیست بچه شوهرشه وقتی بردیمش خونه خالم کاریش نداشت من بردمش تو اتاق و کونش رو براش مالیدم تا بهتر بشه.
شوهر خالم شب نمبومد ومن موندم پیش خالم امروز هم یک آمپول دیگه داره که اگر برم براتون تعریف میکنم

ناشناس گفت...

کلیپ بزاریننننننننننننن

ناشناس گفت...

تینا خانوم این تعریفایی که از بچه گی هات نوشتی واقعیت داره !!!!!!!!!!! یا داستانه ؟ واقعا این جور آمپول بارونت می کردن؟ اینجور که گفتی لاغرم بودی !مگه"کپل" یه بچه چه قدر ظرفیت داره؟!!!!!!!!!!!

ناشناس گفت...

خدمات پرستاری(تزریقات وپانسمان) درمنزل
تزریق عضلانی 3500 تومان

تزریق زیرجلدی 3500 تومان

تزریق وریدی 4500 تومان

تزریق سرم 10000 تومان

کشیدن بخیه 3500 تومان

پانسمان 7000 تومان

بدون هزینه ایاب وذهاب


توسط امدادگرجهاددانشگاهی وتکنسین سابق مرکزآمبولانس

«مسعودنعیمی»

تلفن تماس 9198335799 0
9354484731 0
سوابق:
الف- 15سال امدادگری
ب-تکنسین سابق مرکزآمبولانس
پنی سیلین ،سفتریاکسون وب کمپلکس بابی حسی تزریق می شود.
masihnaimi@yahoo.com

saman73 گفت...

سلام سامانم 20 سالمه یه دایی دارم اسمش میلاده و 28 سالشه من از آمپول خیلی میترسم از اول دبستان دیگه آمپول نزده بودم جدیدا ک هر وقت مریض میشدم ب میلاد میگفتم و نمیزاشتم آمپول بزنه اونم قبول میکرد کلا باهم خیلی جوریم دو سه هفته پیش یه کم سرما خورده بودم پسر خالم رامین یه سال از من کوچیک تره زنگ زد گفت با بچه ها بریم شمال منم قبول کردم دیگه نشد برم پیش میلاد تو شمال ک کلی آببازی و اینا حالم خیلی بدتر شد شب آخر ک داشتیم برمیگشتیم ک دیگه رو به موت بودم رامین گیر داد بیا بریم درمونگاه میدونستم آمپول میدن قبول نکردم نصفه شب راه افتادیم بیایم تهران سر راه ماشین خراب شد بارونم گرفته بود داشتیم یخ میزدیم من ک اومدم تو ماشین خوابیدم دیگه نفهمیدم کی تعمیر کار اومد وکی رسیدیم تهران فقط دیدم جلو در خونه مامان بزرگمیم رفتیم تو مامان بزرگم حال مارو دید بدبخ نزدیک بود سکته کنه رفتیم تو اتاق میلاد منتظر شدیم بیاد حموم بود اومد منو معاینه کرد فقط میگفت چرا الان گفتی داری میمیری و حالت خیلی بده منو که معاینه کرد به رامین گفت بیا ببینمت تو چته؟ رامینم ک از من بدتر میترسید گفت نه من خوبم میلاد گفت خوب اگه خوبی بیا اینجا اونم معاینه کرد بعد اومد نسخه بنویسه گفتم میلاد _زهر مار _دایی میلاد _کوفت _دایی جون _ها؟چته؟ _من آمپول نمیزنما _ تو نمیزنی که من میزنم _ نه میلااااد
پاشد رفت داروارو گرفت اومد مشمباش رنگی بود توشو نمیدیدم و فقط واس هردومون پنیسیلین تست کرد هر چقد چونه زدیم قبول نکرد داشتم از استرس میمردم یه ربع بعد به رامین گفت برو دراز بکش _اااااا چرا اول من؟ _چون مال تو فقط یه دونه اس مال اون زیاده برو بخواب من سریع گفتم ینی چی مال من زیاده؟من دارم با این حرف میزنم ب تو چه رامین برو دراز بکش زود باش کار دارم رامین اومد کنار من دراز کشید و گوشه شلوارشو کشید پایین بدبخت معلوم بود میترسه میلاد آمپولشو آماده کرد اومد بالا سرش پنبه الکی مالید رو باسنش و گفت چرا انقد سفتی شل کن نترس رو کش سوزنو برداشت و آروم فرو کرد قیافه رامینو نمیدیدم فقط وسطاش بود که صداش دراومد آیییییی آخ آخ آخ میلاد درش بیار درد داره _شل کن الان تموم میشه سریع تموم شد کشیدش بیرون رامینم یه ذره آخ و اوخ کرد بعد بلند شد میلاد اومد سر کیسه داروای من
ادامه داره.....

Saman73 گفت...

چن تا شیشه آمپول با 4 تا سرنگ از توش در آورد یکی از سرنگا کوچیک بود ولی بقیه شون بزرگ اولی رو از تو بسته بندی در آورد و دوتا آمپول و باهم قاطی کرد کشید توش انقد قیافش ترسناک شده بود من داشتم سکته میکردم میلاد میخواست بعدی رو آماده کنه چشش افتاد به من گفت اووووه چته چرا اینجوری نگا میکنی؟ _میلاد ترو خدا بیخیال شو میترسم _الان بزنم اینارو ترست میریزه برگرد اینورو نگا نکن سه تا از آمپول رو آماده کرد اومد نشست کنار من گفت برگرد _نهههه _برگرد باو زیاد درد ندارن _دروغ میگی خلاصه یه نیم ساعتی داشتیم چونه میزدیم ولی آخرش من مجبور شدم برگردم میلاد خودش شلوارمو تا وسط کشید پایین پنبه رو کشید رو باسنم تا سردیشو حس کردم بی اختیار خودمو سفت کردم میلاد گفت چرا انقد سفتی شل کن سفت کنی دردت میاد جاش کبود میشه بعد میری به ننت میگی میلاد بد زد شل کن یه کم شل کردم اولی رو که زد من اصن سوزنو که نفهمیدم کی زد ولی آخرش یه ذره دردم اومد که قبل اینکه صدام در بیاد کشیدش بیرون بعدی رو برداشت اون طرفم و پنبه الکی زد و سوزنشو فرو کرد از همون اولش معلوم بود مثل قبلی نیست دیدم دردش داره زیاد میشه دیگه صدام در اومد آیییییی میلاد درد داره بسه آیی تموم شد درش آورد منم سریع برگشتم گفتم دیگه نمیزارم بزنی میلاد_اااااا ینی چی؟برگرد زود باش _نمیخوام درد داشت _داشت که داشت برگرد ببینم دیدم یه ذره حالت عصبانی گرفته به خودش گرخیدم برگشتم پنبه رو مالید همون سمتی که آمپول اولی رو زده بود قبل اینکه بزنه گفت یه نفس عمیق بکش تا من اومدم نفس بکشم سوزنو فرو کردم خیییییلی درد داشت اولش آی و آخ و اوخ بود ولی دیگه وسطاش خودمو سفت کردم دادم رفته بود هوا میلادم هی میگفت شل کن سوزن میشکنه تو پات منم ک اصن گوش نمیداد فقط میگفتم درش بیار نمیتونم تحمل کنم داشتم واس خودم داد میزدم ک میلاد بلند تر از من داد زد بس کن دیگه ااا یه بار دیگه صدات در بیاد یه جوری میزنم تا یه ماه نتونی راه بری شل کن بزنم تموم شه بره منم نه تنها خفه شدم شلم کردم بقیه آمپول و زد ولی خیلی درد داشت چون میترسیدم داد بزنم دستمو گاز میگرفتم یه جوری گاز گرفتم تا چن روز جاش بود آمپول که تموم شد گفت یه 10 دیقه استراحت کن بعدی رو بزنم یهو گفتم چیییی؟بعدی؟ _آره بعدی اینو گفت از اتاق رفت بیرون منم که از درد نمیتونستم تکن بخورم به رامین گفتم کیسه داروامو بیاره دیدم هنوز شیش تا آمپول دیگه هست به جز اونی که میخواست الان بزنه پیش خودم گفتم عمرا بزارم بزنه بقیه شو میلاد اومد تو اتاق گفتم میلاد این آمپولایی که تو کیسس چی میگن؟ _الان چیز خاصی نمیگن ایشالا بعدا _ینی چی؟ _ تو فلن فکر الان باش بیخیال بعدا داشت آمپول بعدی رو آماده میکرد که گفتم نمیشه اینم بعدا بزنی نه این اصن اصل کاریه نمیشه من فقط فهمیدم آنتی بیوتیکه چون پودری بود ولی دیگه نفهمیدم اسمش چیه برگشتم نگا کرد به باسنم گفت بیا ببین سر قبلی کولی بازی در آوردی جاش هنوز داره خون میاد کبود نشه خوبه کل شرتم خونی شده بوده یه چسب زخم زد روش بعد پنبه الکی رو زد سمت دیگه ام گفت سر این اصلا سفت نکن بد دردت میاد بعد سوزنو فرو کرد هی خواستم تحمل کنم ولی نمیشد خیییییییلی درد داشت دوباره شرو کردم داد زدن و پامو تکون دادن رامین اومد پام نگه داشت میلاد چن تا زد رو باسنم گفت شل کن ولی من دیگه اصن توجه نمیکردم داد میزدم واس میخوردم اشکمم در اومده بود بد درد داشت میلاد آمپولو کشید بیرون فک کردم تموم شده ولی یهو میلاد داد زد مگه بچه شدی دارم میگم سوزن میشکنه تو پات اینکارا چیه هنوز نصف آمپول مونده بود مامان بزرگم از سرو صدای ما اومد تو اتاق گفت چیشده؟منم که کلی بازیم گرفته بود با همون اشک و گریه گفتم عزیز ترو خدا بهش بگین بسه دیگه نمیتونم درد داره عزیزم گفت میلاد جان مامان بسه دیگه بقیه شو بزار برای شب _نه مامان واس شبم میزنم براش اینا واسه الانه شما برید بیرون شما رو دید کلی بازیش گل کرد عزیز که آخرین امیدم بود رفت بیرون میلاد سر سرنگو عوض کرد منم بدون اینکه چیزی بگه برگشتم بقیه آمپول و زد کلی درد داشت ولی دیگه جون داد زدن نداشتم تا آخرش تحمل کردم ولی اشکام دست خودم نبود همینجوری میومد پایین تموم شد میلاد دیرش شده بود رفت مطب رامینم رفت خونشون ولی من از شدت درد نمیتونستم تکون بخورم رو تخت میلاد خوابم برد پیش خودم فک میکردم نمیزارم بقیه آمپولا رو بزنه ولی همون شب دوتا دیگه زد فردا و پس فرداشم روزی دوتا زدم خیلی بد بود حالا تعریف میکنم براتون