چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۷ ه‍.ش.

آمپول زدن به کَپَل

ماجرایی که میخوام تعریف کنم وقتی 8 ساله بودم اتفاق افتاد ولی اینقدر برام ترسناک بوده که همین الان هم کاملاً یادم هستش. دلیلش اینه که من همینطوریش هم از آمپول میترسیدم چه برسه به اینکه چند تا آمپول با هم بزنم. یادم نیست که چی شده بود فقط شب قبلش تب داشتم و با این حال فرداش رفتم مدرسه. تو مدرسه که بودم حالم خیلی بد شده بود و معلممون من رو برد دفتر مدرسه و با خونمون تماس گرفتن و مامانم اومد دنبالم که ببره من رو دکتر. خلاصه با همون لباس مدرسه رفتیم دکتری که همیشه وقتی مریض میشدم می بردنم پیش اون. این دکتر همون کسی بود که دست به آمپول دادنش خیلی خوب بود و بیشتر آمپولهای دوران بچگی رو اون برام تجویز کرده بود. اصولاً فرقی نداشت چه مریضی داشته باشی، بلاخره یه آمپولی بود که اگه میزدی خوب میشدی! من خیلی بدم میومد ازش ولی مامانم اعتقاد عجیبی بهش داشت و میگفت خیلی دکتر خوبیه! اون روز اینقدر حالم خراب بود که اصلاً قدرت اون رو نداشتم که بخوام با مامانم مقابله کنم. وقتی رسیدیم کسی اونجا نبود و مامانم من رو پیش دکتر برد. اون هم من رو معاینه کرد و گفت که گلوم به شدت چرک کرده. نسخه رو نوشت و داد به مامانم و گفت داروهاش رو بگیرید و بیاریدش همینجا تا آمپولاش رو براش تزریق کنم چون باید تحت نظر پزشک تزریق بشه. این رو که گفت رنگم پرید چون اولاً فهمیدم آمپول داده دوباره و دوماً فهمیدم که بیشتر از یکی داده! خلاصه با بغض دست مامانم رو گرفتم و رفتیم داروخانه تا داروها رو بگیریم. من چون قدم کوتاه بود نمیتونستم ببینم چندتا آمپول داده وقتی دارو ها رو گرفت پرسیدم چندتا آمپوله؟ مامانم گفت چیزی نیستش نترس کم داده. دوباره برگشتیم پیش دکتر ولی دوتا مریض تو نوبت بودند. دکتر هم تو اتاقش داشت یک مریض دیگه رو معاینه می کرد. مطب دکتر یک قسمتی هم برای تزریقات داشت که منشی اگه لازم بود آمپول هم میزد. مریض که از اتاق دکتر اومد بیرون دکتر ما رو از لای در دید و امد بیرون و به منشی گفت داروهاشون رو بگیرید و سرنگ ها رو آماده کنید تا من بیام. منشی دارو ها رو گرفت و آمپول ها و سرنگ ها رو روی میزش چید و پرسید آقای دکتر هر 6 تا رو آماده کنم؟ دکتر گفت بله! من چشمام سیاهی رفت... 6 تا آمپول با هم؟؟؟؟؟ تا اون موقع بیشترین تعداد آمپولی که تو یک نوبت زده بودن بهم 2 تا بود. همونجا بغضم ترکید و شروع کردم به گریه! تصورش رو هم نمیتونستم بکنم که چطوری باید 6 تا آمپول رو تحمل کنم! مامانم شروع کرد به دلداری دادن بهم که عوضش حالت خوب میشه! ترس نداره زودی تموم میشه! میگم آروم بزنه! میگم جاش رو بیحس کنه و از این حرف ها. حالم خیلی خراب بود وگرنه مطمئن بودم فرار میکردم. قبلاً پیش اومده بود که فرار کنم! یکبار اولین بار که بابام فکر میکرد بزرگ شدم و بجای اینکه من رو دمرو بزاره روی زانوش، رو تخت خوابیده بودم، تا حواسش پرت شد اومدم پائین و فرار کردم تو راهروی کلینیک! بابام هم دوید دنبالم و گرفتم! فهمید که من هنوز بزرگ نشدم واسه همین تا چند سال بعدش هم من رو میخوابوند روی زانوش واسه آمپول زدن. خلاصه منشی شروع کرد به آماده کردن سرنگ ها. سه تا پنیسیلین بود و سه تاش هم چیزهای دیگه که نمیدونم چی بودن. آب مقطر رو با سرنگ میکشید و توی شیشه آمپول خالی میکرد و تکون میداد تا مخلوط بشه. اول سه تا پنیسیلین رو با آب قاطی کرد و توی سرنگ پر کرد. یکیشون رو با 2 تا آب مقطر قاطی کرد و تو سرنگ بزرگتری کشید. 3 تا آمپول دیگه رو هم آماده کرد، 3 تاشون مایع بودن و تو سرنگهای کوچیک کشید و روکش سوزن همشون رو هم گذاشت و کنار هم چید. دکتر که کارش با مریض دومی تموم شد منشی پرسید آقای دکتر من تزریق کنم یا خودتون میاین؟ دکتر گفت الان میام! من قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن! با اینکه گریم قطع شده بود باز شروع کردم به گریه کردن. دکتر اومد و از مامانم پرسید: به پنیسیلین حساسیت نداره که؟ مامانم گفت نه ولی شما تست کنید. دکتر هم نگاهی به من انداخت و گفت: ااااا گریه نداره که. تو که خیلی شجاع به نظر میومدی! بعد رفت و یکی از پنیسیلین ها آورد و گفت اول روی دستت یه کوچولو میزنم بعد اگه حساسیت نداشتی به پات. مامانم آستینم رو زد بالا و دکتر هم روکش سوزن رو برداشت و دستم رو گرفت و اون رو به پوستم نزدیک کرد. من گریه ام شدید شد و دستم رو کشیدم. دکتر گفت: اااا اینکه درد نداره بابا! این رو با حالت خنده و مهربون گفت که من از ترسم کم بشه. خلاصه تست رو زد و گفت چند دقیقه صبر کنید. بعد رفت تو اتاقش که مریض بعدی رو ببینه. من هم همونطوری که گریه میکردم رو صندلی نشسته بودم و داشتم غصه میخوردم که چه جوری 6 تا آمپول رو تحمل کنم؟ مامانم هم نوازشم میکرد و دلداریم میداد. چند دقیقه بعد مریض آخری هم اومد بیرون و دکتر هم پشت سرشون خارج شد و اومد سمت ما. قلبم دوباره شروع کرد به تپیدن. اومد و گفت هنوز باید صبر کنید تا تست جواب بده. منشی گفت آقای دکتر میخواین من 3 تا معمولی ها رو تزریق کنم بعد شما جای تست رو بینید؟ چون تو این مدت 2 تا مریض دیگه هم اومده بودن دکتر گفت پس من یک مریض دیگه میبینم بعد میام و رو به مامانم گفت: میتونید ببریدش تو اتاق تزریقات که خانم پرستار معمولی ها رو براش تزریق کنه، بعد من آنتی بیوتیک ها رو براش میزنم. مامانم هم دستم رو گرفت و من رو برد تو اتاق تزریقات. خانمه هم هر 6 تا سرنگ آماده رو با خودش آورد و روی میز توی اتاق گذاشت، بعد هم ظرف فلزی که داخلش پنبه الکلی بود رو از کشوی میز آورد بیرون. یک تکه پنبه کند و سرنگ های معمولی رو برداشت و به مامانم گفت: آمادش کنید که براش تزریق کنم. من گریه ام بلندتر شده بود. مامانم تشخیص داد که من رو باید دمرو روی زانوش بخوابونه. واسه همین خودش روی تخت نشست و مانتوی مدرسه من رو در آورد و شلوارم رو شل کرد و من رو با لبخند روی زانوش دولا کرد و یک کمی بالا کشید طوری که باسنم کاملاً رو به بالا باشه. واسه همین پاهام رو زمین نبودن دیگه. بعدش هم شلوار و شورتم رو از دو طرف تا نصف کشید پائین. خانمه هم سرنگ ها رو آورد و روی تخت کنار مامانم گذاشت. مامانم پرسید اینها چی هستن؟ خانمه گفت یکیش مال رفع حالت استفراغه، یکیش مال بدن درده و یکی هم ویتامینه. بعدش پنبه الکلی رو روی بالای باسنم کشید. با این کار من خودم رو سفت گرفتم. خانمه گفت پاتو شل کن. بعد با دست جایی رو که میخواست تزریق کنه فشار داد تا شل تر بشه و دوباره پنبه کشید. بعد سرنگ اول رو برداشت و روکش سوزنش رو گذاشت کنار و هوای سرنگ رو گرفت. بعد با دستش باسنم رو گرفت و جمع کرد تا توده عضلانی بوجود بیاد. چون لاغر بودم و باسن کوچیکی داشتم همیشه موقع آمپول زدن این کار رو میکردن که واسه تزریق یک مقداری عضله بوجود بیاد. بعد بدون هیچ مکثی سوزن رو تو باسنم فرو کرد. من گریم زیاد شد. فکر کنم همه صدای من رو میشنیدن توی مطب. چون مقدارش کم بود زود تموم شد و کشید بیرون. جاش رو با همون پنبه مالید و سرنگ دوم رو برداشت. اینبار سمت مخالف رو الکل زد و سوزن رو تو عضله ی باسنم فرو کرد و خیلی سریع کشید بیرون. گریه ی من بیشتر شده بود. سرنگ سوم رو آماده ی تزریق کرد. دوباره پنبه رو همون جایی که آمپول اول رو زده بود کشید و گفت این آخریشه. مامانم هم گفت این هم زود تموم میشه خیلی کوچیکه. ولی من دیگه دست خودم نبود و باسنم رو سفت گرفته بودم. خانمه با دست چند تا ضربه روی باسنم زد و گفت شل کن! سفت بگیری دردت میادا! مامانم هم سعی کرد حواسم رو پرت کنه تا خودم رو سفت نگیرم. به هرحال کمی که عضله ی باسنم شل شد آمپول سوم رو هم فرو کرد و با سرعت تزریق کرد و کشید بیرون. پنبه رو جای آمپول سوم گذاشت و فشار داد. بعد به مامانم گفت الان دکتر میاد براش آنتی بیوتیک ها رو تزریق میکنه. بعدش هم رفت بیرون. مامانم موقتی شورتم رو کشید بالا و از روی شورت جای آمپول ها رو ماساژ میداد. من هم هنوز گریه میکردم ولی کم تر. کمی که گذشت دکتر اومد داخل اتاق تزریقات و گفت: اااا... خیلی گریه میکنی ها! صدات تا توی اتاق من هم میومد! تو که شجاع تر از این حرفها به نظر میومدی! این ها رو با خنده میگفت. مامانم هم خندید ولی من اصلاً تو شرایطی نبودم که بخندم! بعد به مامانم گفت: چرا روی تخت نخوابوندینش؟ مامانم گفت: آقای دکتر، تینا اینجوری راحت تره! حتماً مامانم روش نشده به دکتر بگه ممکنه فرار کنه! بعد دکتر گفت تینا خانوم دستت رو ببینم. مامانم شلوارم رو کشید بالاتر و من رو نشوند روی تخت و من هم در حالی که اشکم روی صورتم رو خیس کرده بود و هنوز هم هق هق میکردم دستم رو نشونش دادم. بعد به مامانم گفت حساسیتی نداره دوباره همونطوری بخوابونیدش. من دوباره گریه ام بلند تر شد. دکتر گفت: اااا... هنوز که نزدم گریه میکنی! مامانم من رو دوباره روی زانوش برگردوند و اینبار تمام باسنم رو لخت کرد. دکتر اومد و آمپول اول رو برداشت. گفت اول این دو تا کوچیکتر ها رو میزنم برات. بعد گفت خودت رو سفت نگیر تا دردت نگیره، تازه سوزن آمپول هم ممکنه بشکنه ها! یک کمی من رو ترسوند تا خودم رو سفت نکنم، ولی فکر کنم اصلاً دست خودم نبود. بعد پنبه جدید رو کشید روی باسنم و گفت نفس عمیق بکش. بعد با دست باسنم رو گرفت و سوزن رو فرو کرد. مثل همیشه گریه ام زیاد شد. ولی وقتی شروع کرد به تزریق جیغم در اومد. خیلی در داشت. گریه ام شدید شد. مامانم پرسید این ها رو باید آروم تزریق کرد. دکتر در همون حالی که داشت کارش رو میکرد گفت: چون غلیظه باید آروم تزریق بشه وگرنه خیلی دردناک میشه. بعد هم پنبه رو گذاشت کنار سوزن و کشید بیرون. کمی جاش رو مالید و بعدی رو برداشت. یک پنبه دیگه آورد و مالید سمت دیگه باسنم. من ناخودآگاه سفت گرفته بودم خودم رو و هق هق گریه میکردم. دکتر گفت: ااااا.... باز که سفت کردی. بعد به مامانم گفت: خیلی کَپَلش رو سفت میکنه. مامانم گفت آخه خیلی از آمپول میترسه. بعد جایی که میخواست آمپول بزنه رو با انگشت فشار داد تا عضله ش شل بشه. بعد دوباره با انگشتاش توده عضلانی درست کرد و آمپول پنجم رو فرو کرد. این هم مثل قبلی جیغم رو در آورد. دیگه رمقی برای گریه کردن هم نداشتم. مامانم محکم کمر و پاهام رو نگه داشته بود که تکون نخورم. تزریق پنجمی که تموم شد نوبت آمپول بزرگه رسید. دکتر گفت یک کمی استراحت کنید تا من یه مریض ببنیم برگردم. بعد رفتش بیرون. مامانم دوباره شورتم رو کشید بالا. در همین حال یک خانمی با دخترش اومدن تو اتاق و پشت سرشون خانم پرستار هم اومد تو و گفت تا آقای دکتر بیان من آمپول دختر ایشون رو تزریق کنم. مامانم هم شلوارم رو کشید بالا و من رو گذاشت روی زمین. اصلاً نمی تونستم راه برم. خیلی پاهام گرفته بود و باسنم بدتر. خلاصه لنگ لنگ رفتم روی یک صندلی که اونجا بود نشستم. خانمه هم دخترش رو خوابوند روی تخت و آمپولش رو داد به پرستار تا آماده کنه. آمپول کوچیکی بود پرستار خیلی سریع سرنگ رو آماده کرد و رفت سراغ دختر بچه. فکر میکنم دختر کوچیکی بود حدود 7 سال ولی مامانش بر خلاف مامان من اون رو روی زانو دمرو نکرد. با اینکه تخت تزریقات پرده نداشت ولی من نمیتونستم خوب ببینم چون مامانش شلوار و شورتش رو نکشیده بود پائین. خانم پرستار وقتی رفت بالای سرش خودش شلوار و شورت دختره رو کشید پائین که چون دقیقاً جلوش وایساده بود نمیتونستم ببینم. خلاصه وقتی پنبه میمالید دختره کمی بغض کرده بود و وقتی آمپول رو زد اولش با بغض ااووووی ااوووووی کرد بعدش هم یک کمی گریه کرد ولی خیلی زود قطع شد. وقتی خانم پرستار رفت کنار من دیدم که شلوار و شورتش تا وسط باسنش پائینه البته از یک طرف، و پنبه هم روی باسنشه. البته مامانش سریع شورت و شلوارش رو کشید بالا و دخترش رو از روی تخت بلند کرد و نشوند روی صندلی تا حالش کمی جا بیاد. مامانم یواش به من گفت دیدی گریه نکرد؟ از تو هم کوچیکتره ها! بعدش هم مادرش دستش رو گرفت و رفتن بیرون. چند دقیقه بعد دکتر اومد داخل و از من پرسید: حالت سر جاش اومد؟ آخریش رو بزنی دیگه تمومه. عوض برات 3 روز مرخصی نوشتم که نری مدرسه! بعد مامانم دوباره من رو برد نزدیک تخت و گفت: میخوای مثل اون دختره بخوابی روی تخت؟ من هم سرم رو تکون دادم و مامانم من رو روی تخت خوابوند و شلوارم رو شل کرد و گفت: آفرین! گریه نکن این دفعه! فکر کنم از گریه کردن من دیگه خجالت میکشید! بعد شلوارم و شورتم رو دوباره کشید پائین و کنارم ایستاد. آقای دکتر هم با پنبه اومد و روی باسنم کشید. خیلی خودم رو کنترل کردم تا گریه نکنم! وقتی باسنم رو گرفت و گفت نفس عمیق بکش، دوباره بغضم ترکید! سوزن رو فرو کرد. وقتی شروع به تزریق کرد ناخودآگاه پام رو تکون دادم که دکتر گفت: ااااا..... پاتو تکون نده! مامانم هم سریع پاهامو از زانو محکم گرفت. من دوباره جیغم رفت هوا. باز دکتر از مامانم پرسید: همیشه موقع تزریق اینطوریه؟ همیشه کَپَلش رو اینقدر سفت میگیره؟ دکتر بجای باسن میگفت کَپَل. مامانم هم گفت بله همیشه. این آمپول آخری خیلی زیاد بود و حسابی خدمتم رسید. دکتر همونطوری که داشت تزریق میکرد هی میگفت شل کن! وقتی تموم شد پنبه رو دور سوزن گذاشت و کشید بیرون و گفت تموم شد. بعدش به مامانم گفت شب براش کمپرس آب گرم کنید. مامانم هم شورت و شلوارم رو کشید بالا و از دکتر تشکر کرد. من هنوز هم داشتم هق هق میکردم. خلاصه با زحمت رفتیم خونه و شب هم مامانم برام جای آمپول ها رو با آب گرم کمپرس کرد. دو سه روز بعد جای آمپول ها روی باسنم حسابی کبود شده بود. مامانم هم از اون به بعد تا چند سال فهمید که موقع آمپول زدن من رو نباید بخوابونه روی تخت!

‏۲۴ نظر:

ناشناس گفت...

به به،آفتاب از کدوم طرف دراومده که تینا خانم افتخار آپ کردن دادن...!
پایدار باشی و مستدام!دوباره نری تا 2ماه دیگه!!منتظر کارای جدیدت منتهی زود به زود هستیم. وبلاگت تو ایران تکه،پس از این فرصت نهایت استفاده رو ببر...
ممنون...

ناشناس گفت...

سلام من شنيدم كه امپول روغني خيلي درد ناكه اما نمي دونم كه در اصل چي هست چون من از اينكه كونم با امپول سوراخ بشه و درد بگيره خوشم مياد ولي راستش من خيلي وقته امپول نزدم يعني از وقتي كه دوره راهنماييم تمام شد تا حالا نزدم بايد چه كار كنم تا گيرم بياد مي خوام اينقدر دردم بگيره كه نتونم تحمل كنم و جيغ بزنم مي شه راهنماييم كنيد
ودر مورده امپول روغني هم كمكم كنيد كه اصلا چي هستن منظورم اينه كه ويتامينن يا انتي بيوتيك يا چيز ديگه واينكه چطور ميشه اونا ذررو از دكتر خواست

ناشناس گفت...

اقا سيامك ميلم به دستتون نرسيد جوابمو بدين ممنون ميشم
تينا خانمم ماشاالله نه اپ ميكنه نه جواب ميده
ارادتمند شما حسين
Hshoeskaoifneyahoo.com

Tina گفت...

من از درد آمپول اصلاً خوشم نمیاد. هیچ وقت خوشم نمیومده! ولی اگه دوست داشته باشی آمپول بزنی میتونی از داروخانه بدون نسخه تهیه کنی. آمپول ویتامین ب 12 و ب کمپلکس روغنی هستن و دردشون بیشتره. آمپول بتامتازون هم آبکیه و دردش کمه. هیچکدوم هم ضرر ندارن و میتونی با خیال راحت بزنی.

ناشناس گفت...

سلام تیناجون.چه عجب بعده مدتها دوباره اومدی.من مریم هستم.در مورد اینکه میگی از امپول خوشت نمیادمن زیاد از امپول زدن بدم نمیاد.یعنی هر وقت مریض میشم من امپول رو به قرصو شربت ترجیح میدم.برای همین فصل سرما و سرماخوردگی معمولا کلی امپول میزنم. چند وقت پیش هم گلو درد داشتم.رفتم دکترو گفتم برام چرک خشک کن بنویسه. اونم برام سه تاپنیسیلین6.3.3 نوشت.علاوه بر اون سه تادگزامتازون برای التهاب گلوم نوشت.تا سه روز میرفتمو امپولارو تنهایی میزدم.چون خودم تنهایی میرفتم درمونگاه و دکتر خیلی خوشحال بودم.من اصلا دوست ندارم مثل بچه ها منو دکتر و درمونگاه ببرن...

ناشناس گفت...

از بین پنادور-سفتریاکسون-سفازولین کدامیک دردناکتر است؟ آیا آمپولی دردناکتر از اینهاهم است؟ فرق 6.3.3با
800یا 1200(پنادور)ازلحاظ دردناکی واثربخشی آن چگونه است؟

ناشناس گفت...

تینای عزیز سلام
قشنگ بود
با بهترین آرزو ها

ناشناس گفت...

سلام خاطره جالبی بود
من با اینکه 23 سالم هست اما تا به حال 6 تا آمپول با هم نزدم و واقعا هم می ترسم چنین کاری انجام بدم یادمه بیشترین تعدادش 3 تا بود که اونم 1 ماه پیش زدم با قول دکتر که در د نداره و اروم میزنم و زود تموم میشه و ... راضی به این کار شدم اما آخرشم نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه.

ناشناس گفت...

1 خاطره بامزه. من دانشجوی پزشکی ام. هفته پیش 1 بار نصف شب دل درد شدید گرفتم. با مامان رفتیم بیمارستان. از قضا یکی از همکلاسیهام که پسر بود اون شب اونجا کشیک بود. دکتر 2 تا مسکن واسم نوشت و هیچ کس نبود که امپولامو بزنه به جز این پسره حمید. هم تز درد و هم از خجالت داشتم میمردم. به مامان قضیه رو گفتم. گفت عیب نداره بخواب روتخت منم کنارتم. حمید هم که معلوم بود خیلی داره خجالت می کشه. امپولا رو اماده کرد و وقتی اومد مامانم زود شلوارمو کشید پایین به طوریکه چاک کونم پیدا بود. حالا من از خجالت خیس عرق بودم اونم دستش می لرزید. مامانم بهش گفت عیب نداره مثل خواهرته. اونم بیچاره یه لیوان اب خورد که حالش جا بیاد و در حالی که روشو اون ور کرده بود تا باسن منو نبینه همینطوری امپولو فرو کرد و زود تزریق کرد و کشید بیرون. منم این وسط اخ واوخ می کردم و قرمز شده بودم. دومی رو هم همینطوری زد و فرار کرد از اونجا. من موندم یه کون پر درد و دو تا پنبه پر خون. ولی خدا خیرش بده جدا از دو تا کبودی که کاشت رو کون من دلم خیلی زود خوب شد و تونستم اون شب بخوابم.

لالا گفت...

نمی دونم چرا هر وقت آمپول می زن جاش خون میاد به حدی که پنبه کلا قرمز می شه. اگه پنبه را هم برداشته باشم شورتم و حتی شلوارم خونی می شه. حتما باید وقت آمپول زدن چسب زخم همرام باشه. فرقی هم نمی کنه آمپول زنش کی باشه. یکی 1 راه حل بده به من.

ناشناس گفت...

با سلام . من هم خیلی درد آمپول رو دوست دارم و چون آمپول زدن بلدم هر چند وقت 1 بار به خودم آمپول می زنم . b-compelex و penicillin رو امحان کرده بودم . زیاد درد نداشت . امروز رفتم و 2 تا سفتریاکسون 500 کرفتم و الان که دارم مینویسم یکی شو زدم . خیلی هم درد نداشت . اگه کسی بخواهد می تونم کلیپ از تزریق بدم . هر کس 1 آمپول بگه که خیلی درد داره اگه خوب باشه از همون 1 کلیپ می گیرم آپلود می کنم . در ضمن هر چی دردش بیشتر باشه کلیپ زود تر و بهتر آپلود می شه .

radsa777 گفت...

سلام دوستان این آی دیه منه خواستین پی ام بزارین
radsa_777
radsa_777@yahoo.com

ناشناس گفت...

toro khoda ino vardar , midooni in matlab cheghadr gonah mikoni , faghat yelahze be harfam goooosh kon

ناشناس گفت...

سلام من 19 سالمه برام تعجب که اینقدر شما از آمپول خوردن و آمپول زدن لذت می برید دیدم خوشتون میاد خواستم یه خاطره از آمپول زدنم براتون بگم : یه روز من شدید سرما خوردم مامانمینام مجبور شدن برن شهرستان همکار بابام فوت کرده بود البته نا گفته نمونه که مامانم هم پزشک خلاصه مامانم زنگ زد و اصرار که زنگ بزن به سامان یا ساراکه خواهرو برادرمن بیان و ببرنت دکتر منم گفتم باشه مامان عصر زنگ میزنم و میرم الان که نمیتونن بیان سر کارند مامانم قبول کرد و دیگه زنگ نزد ساعت 11 صبح بود که دیگه بدجوری حالم بد شد همون موقع بود که دیدم زنگ زدن توان این که برم در و باز کنم نداشتم با چه بدبختی رفتم در و باز کردم دیدم پسر خالمه چند روزه پیش چند تا سی دی نرم افزار واسش رایت کرده بودم اومده بود اونارو بگیره بد بختی دانشجوی پزشکیه ترم های آخرشم هست تا منو دید گفت چی شده ؟چرا این جوری شدی رنگم پریده بود خیلی حا لم بد بود تا من و اینجوری دید رفت زودی از تو ما شین کیف شو آورد و به من گفت خاله اینا کجان داستانو گفتم و بعد گفت خوبه که اومدم بهم گفت بیا اینجا ببینم ! گلو مینارو معاینه کرد و همشم میگفت اوه اوه بعدش گفت من برم دارو هاتو بگیرم و بیام منم که چیزی نمی تونستم بگم گفتم باشه ممنون بعد 5دقیقه اومدو دیدم وااااااااااااای چه خبر یه عا لمه آمپول یه دفعه گفتش حالت خوب نیست مجبور بودم این همه آمپول بنویسم منم که زیاد مایل نبودم رفتم نشستم رو مبل دیدم دارو ها رو بر داشت از توش 4 تا آمپول در آورد و شروع کرد به درست کردن یه کیش زرد شفاف بود بعد یه نگاهی انداخت به منو گفت برو آماده شو منم گفتم این همرو الان بزنم گفت یادمه که از آمپول میترسیدی آروم میزنم منم چون حا لم خوب نبود زیاد نمیتونستم چونه بزنم داشتم میمردم . از یه طرف خجالت میکشیدم از یه طرف میترسیدم خلاصه خیلی بد بود اومدو یه در(در اتا قم) کوچولو زدو اومد توی اتاقم گفتش نگران نباش یواش میزنم بعد گفت نخوابیدی که بعد پرسید پنبه و الکل کجاست گفت تا من میام آماده شو خوابیدم و شلوارمو دادم پایین و تا خواستم برگردم ببینمش دیدم اومد و گفت بابا میگم یواش میزنم ولی اگه دردت گرفت هر کاری که دوست داشتی بکن گریه کن داد بزن چه میدونم بعد آمپولات منو بزن حالام زود بخواب که بزنم راحت شی شورتمو داد پایین اول از همه واسه تب و حالت تهومو زد زیاد درد نداشت بعد اون زردشفاف رو، قبلش گفت این درد داره تکون ندی خودتو هااااا منم گفتم چشم بعد گفتش شل شل کن خودتو تا بزنم یه خوردم آروم باش چیزی نیست که منم گفتم چشم ولی داشتم سکته میکردم وای زد چنان درد داشت که نمیدونستم چیکار کنم بالشتمو گاز میگرفتم که بهنام صدامو نشنوه ولی دیگه وسطا ش نتونستم گریه کردم بهنام هم میگفت الان تموم میشه ببخشید یه خورده دیگه تحمل کن تموم میشه خیلی خیلی درد داشت بهنامم میگفت حق با تو دردش خیلی زیاده تموم که شد بهنام گفت خیلی دردت گرفت آره؟ ببخشیید واجب بود ولی زود خوب میشی در عوض. مونده بودم اون دوتا رو چیکار کنم گفتم اینام درد دارن بهنام گفت نه مثل اون الان زودی میزنم واسه بدن دردرو زد زیاد درد نداشت اون روغنی رو که زد هم میسوخت هم درد داشت سر اونم دوباره ................... بهنامم همش عذر خواهی میکردو میگفت ای کاش بی حسی داشتم و میریختم تو آمپولات اینگاری خیلی دردت میاد تورو خدا ببخشید الان تموم میشه یه کوچولو تحمل کنی تمومه ، تموم که شد بهنام گفت پانشیاااا همونجوری خوابیدم دیدم بهنام با چسب اومد گفت چه خونی میاد تو گریه میکنی باسنت خون گریه میکنه خلاصه موند تا 1ساعت پیشم تا سارا بیاد تو اون یه ساعت داشتم از خجالت میمردم آخه بهنام هی میگفت می خوای بزنی منو من آمادم مرد و قولش منم میگفتم نه بابا این حرفا چیه خیلی ممنون که پدرم و در آوردی . بهنا مم همش میگفت چرا زود تر از اینا نرفتی نکنه میترسیدی گفتم نه تنها بودم قرار شد بعد از ظهر سارا ببرتم تو دلم گفتم ای کاش میرفتم اگرم دکتر بهم همین قدر آمپول میداد فوقش نمیزدم اینجوری دیگه مجبور نبودم که تا آخرش بزنم . خواهرمم مامایی خونده همین که اومد دیدم بهنام بهش گفت سارا جان این باید آمپولاشوباید تا آخر بزنه وگرنه عفونت گوشش به بیمارستان میکشونتش خواهرمم میگفت آره متوجه شدم کلی تشکر کرد از بهنام و منم تشکر کردم و گفت اگه کاری داشتید زنگ بزنید خواهرمم دوباره تشکر کرد و بهنامم رفت دانشگاه . حالا اگه بشه بقیشو میگم بعدا.

ناشناس گفت...

salam , tina jan cheghad ghalamet ghashange :) khob tosif kardi ! manam ye bar 6 ta ampoulo baham zadam , 3 tash aslan dard nadasht ama 3 taye dgaash kole darmongaho gozashtam ro saram bas k jigh zadam , hichvaght yadam nemire ampoule akharo k doktor khast behem tazrigh kone inghad khodamo seft kardamo dasto pa zadam k doktore laj karde bod mikhast behem nazane akharesham inghad mohkam zad behem k yek hafte fagaht be posht khabide bodam ... ama halam khili bad bod bayad mizadam ,
man ye soal dashatm shoma raje be ampole B12 etelati darin ? zarar dare? momkene hasasiat kasi be in ampoule dashte bashe ? dard dare ya na ?
age midonin mamnon misham javabamo bedin

ناشناس گفت...

chera inghad 12000000 dard dare dishab zadam alan aslan nemitonam rah beram farda ham yeki dgee bayad bezanan behem kash be yetaraf dge bezane in tarafam kabod shode :((

ناشناس گفت...

salam,b12 dard dare,to bazi mavared momkene hasasiyat biyare vali kheili kame dar had eepsilon,kolan zarar nadare,vali hatman bayad azolani zade beshe va ye hava dard dare.
1200000 ham chon ghelzatesh ziyade dard dare age bad etazrigh gasho komperes bezari masaj bedi dardesh kamtar mishe.arash"

ناشناس گفت...

تزریق بابتادین جلوی متورم شدن جای تزریق رامیگیرد .من امدادگرجهاددانشگاهی هستم واین کارراداخل منزل درتهرانپارس انجام میدهم

ناشناس گفت...

شماره خودم یادم رفت بگم 09198335799
09354484731

ناشناس گفت...

می خواهیدنرخهاش هم بگم
تزریق عضلانی 1500 تومان
تزریق زیرجلدی 1500 تومان
تزریق سرم 8000تومان
تزریق وریدی 2500 تومان
کشیدن بخیه 2500تومان

ناشناس گفت...

خاک تو سر همتون که اين چيزا براتون تفريح به حساب مي ياد.همگيتون رسما سرکاريد.خدا همتونو شفا بده

ناشناس گفت...

لالاجان برای اینکه کمتر خون بیاد هم طورکه گفتم درزمان تزریق یابعداز آن بتادین بزن که جلوی متورم شدن مویرگ وخون آمدن رابگیره

ناشناس گفت...

من نمیتونم دانلود کنمشون....میشه تو 4شیر بذارید؟؟؟؟

محمد رضا گفت...

واقعا شماها بیشتر از هر چیز نیاز به یک روانپزشک دارید، خدا شفاتون بده، انشاالله....................................